دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

ای پسر! سخنگوی باش ولیکن دروغگوی مباش و خود را به دروغ‌گویی معروف مکن؛ و به راستگویی معروف باش تا اگر وقتی به ضرورت دروغی گویی از تو بپذیرند!

«قابوس‌نامه»
«در نیک‌ و بد سخن گفتن»

‌می‌فهمین چی می‌گم؟

سه شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۰۶ ب.ظ

«بذارین اینو بهتون بگم: بعضی شب‌ها، وقتی که به ستاره‌ها نگاه می‌کنم و آسمون پنهاور رو بالای سرم می‌بینم، خاطره‌های گذشته به یادم میان. من هنوز مثل هرکس دیگه‌ای رویا و آرزو دارم، و خیلی وقت‌ها به آرزوهای از دست رفته‌ام فکر می‌کنم و اینکه اگر این آرزوها و رویاها تحقق پیدا می‌کردن چی می‌شد. و یه دفعه می‌بینم که چهل سال، پنجاه سال، شصت سال از عمرم گذشته؛ می‌فهمین چی می‌گم؟

خب، که چی؟ من شاید خنگ باشم، ولی با این حال بیشتر اوقات سعی کردم که کار درست رو انجام بدم. رویاها هم که فقط رویا هستن، مگه غیر از اینه؟ بنابراین هر اتفاقی که تا الان افتاده، من اینو به خودم می‌گم: من می‌تونم به گذشته‌ام نگاه کنم و بگم که حداقل زندگی یکنواخت و خسته‌کننده‌ای نداشتم. منظورم رو می‌فهمین؟»

"فارست گامپ"

"وینستون گروم"


س.ن: می‌فهمین چی می‌گم؟

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۲۳
آقاگل ‌‌

کتاب نگاری

نظرات  (۲۵)

کتابای وطنی هم بخون
پاسخ:
اونقدر که کتاب‌های وطنی خوندم کتاب غیروطنی نخوندم.

میفهمم
پاسخ:
ممنون :)
۲۳ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۰ مریم خانوم
واقعا لعنت به بعضی شبا...
نمیددنم برا همه اینجوره یا نه...نا امیدی و دلتنگی که شب داره هیچی نداره

میفهمم حرفاتونو
پاسخ:
هنوز شب نشده بود اونموقع.
.
مرسی.
۲۳ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۹ بهارنارنج :)
آره:)به همین حداقلاس که زنده ایم...
پاسخ:
دنیای عجیبی داریما.
اینکه زندگی یکنواختی نداشته باشیم خوبه ، حتی اگه به رویاهامون هم نرسیده باشیم
پاسخ:
روزمره‌گی یه وقتایی خوبه یه وقتایی نه. 
نه متاسفانه.
پاسخ:
می‌ترسم بگم خودمم نمی‌فهمم چی می‌گم. بعد اونایی که می‌فهمن من چی می‌گم وضعیتشون عجیب غریب میشه.
میفهمم
آدم باید برای  آرزوهاش بجنگه
پاسخ:
نجنگیم دنیا جای بیخودی میشه فکر کنم.
۲۳ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۴ آشنای غریب
واقعا اگه رویاهام برآورده میشدن ، چی میشد؟
پاسخ:
نمی‌دونم. اگر یه روز رؤیام برآورده شد میام میگم بهت :))
من از تو خنگ ترم برادر . نفهمیدم چی گفتی خخخخخخخ
پاسخ:
خنگ و خنگ‌تر :)
من هنوز تو گذشته‌ای هستم که قراره سال‌ها بعد بش بگم «گذشته‌ای که حداقلش یکنواخت نبود». به نظرم همه‌ی ما تو گذشته‌ی آینده‌مونیم. تا تو گذشته‌مونیم تغییرش بدیم. هوم؟! [می‌دانم...خیلی آرمانی فکر می‌کنم :|]
می‌فهمین چی‌می‌گم؟!
پاسخ:
فکر کنم حرفت این بود که توی همین حال زندگی کنیم تا دیر نشده. :)
۲۳ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۰ آرزوهای نجیب (:
سلام.

یه نکته:
کاما رو وقتی استفاده می‌کنیم که بخوایم یه مکث توی جمله ایجاد کنیم.
نقطه رو وقتی استفاده می‌کنیم که جمله تمام شده باشه.
ویرگول رو وقتی استفاده می‌کنیم که جمله برای کامل شدن معنیش به جملهٔ بعدیش نیاز داشته باشه.
و واو برای عطف دو جمله یا دو چیز بهم هست.
 
با همهٔ این چیزها به‌نظرت بهتر نیست که قبل «و» نقطه و کاما و ویرگول نذاریم.
پاسخ:
سلام.
یه جایی بود توضیح داده بود اگر جمله تموم شده باشه و بخوایم جمله بعد رو با واو شروع کنیم بهتره از "؛" استفاده کنیم. من بد متوجه شدم؟ برا منم همیشه این سؤاله. میشه بهتر توضیح بدین؟ ممنون :)
البته بحث این پست فرق می‌کرد. چون متن خود کتاب بود. بدون تغییر و دستکاری.
آره دقیقا :| مثن خواستم پیچیده‌ش کنم :)
پاسخ:
همیشه مسائل رو یه جوری توضیح بده که مادربزرگتم بفهمه. :دی :))
پیچیده چرا آخه؟ 
۲۳ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۵ آشنای غریب
شاید منم اومدم گفتم
اصن شاید نیازی به گفتن نبود!!!
پاسخ:
دیگه ببینیم چی پیش میاد. :)
اینو فردی می‌گه که پستی نوشته و مطمئن نیست کسی مفهومشو درک کرده یا نه :d
*البته که حرفتون آویزه‌ی گوشمه.
پاسخ:
حتی مطمئن نیست خودشم درک کرده یا نه. فقط روش نمیشه بگه. :)
البته خودم ننوشتم. یک بریده کتاب بود. 
۲۴ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۰ آرزوهای نجیب (:
اصلاً به‌نظرم جور در میاد هم «و» بذاریم هم «؛».
مثلاً می‌گیم: علی رفت و من سوار اتوبوس شدم. 
درسته؟ 
به‌نظرتون عقلانیه بگیم «علی رفت؛ و من سوار اتوبوس شدم» ؟ 
ما همچین مواقعی ویرگول می‌ذاریم: علی رفت؛ ولی من سوار اتوبوس شدم.

حالا توضیح علمیش رو نمی‌دونم چطوری بدم بهتون؛ ولی همین که بدونیم چه وقت‌هایی این چهارتا علائم استفاده می‌شه، می‌تونه کمک کنه که بفهمیم قبل «و» نمی‌تونه اون سه تای دیگه بیاد.
بعد یه چیز رو دقت کنید، شما همیشه برای ویرایش صوری یا زبانی از یه مرجع استفاده کنید. ممکنه مثلاً فرهنگستان یه نظر داشته باشه ولی مؤسسهٔ نجوای قلم یه شیوهٔ دیگه. 
اگر خودتون رو ملزم به رعایت یه شیوه‌نامه کنید دیگه سردرگم نمی‌شید همچین مواقعی.
بدو فارست...فقط بدو...
میتونم سعی کنم برا فهمیدنش :)
اون جا که به فارست گفتن به توپ نگاه کن و رفت و قهرمان شد، یکی از جاهاییه که هررررگز از یادم نمیره... اولین بار 10- 12 سال پیش بود... نفهمیدم. بعدتر به خودم تلنگر زدم به هدفت چشم بدوز. مثل توپ فارست. 
بعدتر از اون هم فهمیدم قضیه خود توپ نبوده، بلکه حرکت هاشه. رفت و برگشتش و دوباره رفتش. پیش بینی اونا...
خوش بحالش انصافا 
از پاسختون واقعا لذت بردم :)
آدم مجبوره ‌نیمه ی پر لیوان رو ببینه ، وگرنه دق میکنه بخاطر حسرت چیزایی که خواسته و نرسیده:)
با این پستت یه دیالوگی بین من و دوستم یادم اومد...

هوا تاریکی ش بیشتر از روشنی‎‌ش بود؛ یهویی دیدم سریع از حیاط وارد خونه شد

گفت: یه لحظه چشمم افتاد به درخت حیاط بزرگ همسایه که کبوترچاهی ها هر کدوم روی یه شاخه اش میشینن یاد حیاط باغ‌طور خودمون افتادم که هر روز غروب با اون همه جمعیت می نشستیم  توی ایوون خونه و هر روز اومدن شب رو تجربه می کردیم تا بقیه اعضای خانواده یکی یکی همه بیان ... موسیقی پس زمینه ی این نشست های روزانه مون این بود که گنجشک ها خیل خیل می ریختن روی شاخه های درخت چنار حیاط و با شدت و هماهنگی تمام جیک جیک می کردند ... می گفت درخت حیاط همسایه یه لحظه داشت قلبم رو می دزدید ... چشماش کامل سرخ شده بود !!!

می گفت نمی فهمی چی میگم نه؟ گفتم : نه ...

نه نفهمیدم :D
۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۵ ❤❤ EXOYAS ❤❤
^_^
 "دهنتو ببند" به حس پشیمونی و عذاب وجدان اینه.

 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی