دو کلمه حرف حساب

مایین م سینه‌ای که در آن ماجرای توست
دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

عصر یک روز تابستانه را چگونه گذراندیم

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۰۷ ب.ظ
چند نفر از دوستان گفته بودند چرا کمتر از خاطرات روزانه‌ات می‌نویسی؟ و بعد فکر کردم چرا کمتر از خاطراتم می‌نویسم؟ و اینگونه شد که به نظرم رسید مهم‌ترین اتفاق امروز را بنویسم تا جواب دندان‌شکنی به خودم باشد، تا ثابت کنم می‌توان از خاطرات روزانه هم نوشت. و همینکه نشان بدهم من فردی انتقادپذیرم. و اینکه برخی می‌گویند انتقادناپذیری، حرف مفت است. این هم سندش:
 
امروز عصر، رأس ساعت چهار و سی دقیقه بلند شدم همان همیشگی‌ها را پوشیدم. بعد با خاله هِلِک هِلِک کوبیدم، دویدم، رفتم کتابخانۀ شهر. بعد هنوز از در ماشین بیرون نیامده بودیم که یک آقای موجهی با پیراهن چهارخانۀ قرمز و شلوار جین و سری که موهای جلویش ریخته بود از آن سمت خیابان دستی تکان داد و گفت: «کتابخونه بسته است. نیا» گفتیم چرا؟ گفت:« دعای عرفه‌ست دیگه. همه رفتن دعای عرفه!» ما هم کمی سرمان را خارانیدیم، بعد کمی لالۀ گوشمان را خواراندیم. کلی هم فکر کردیم تا بفهمیم ربط دعای عرفه به کتابخانۀ شهر چیست؟ و چرا باید به خاطر حضور در یک مراسم مذهبی یک ادارۀ فرهنگی را تعطیل کرد؟ و خب از شما چه پنهان به هیچ نتیجۀ خاصی نرسیدیم. پس هنوز بیرون نیامده دوباره سوار ماشین شدیم و این‌بار هِلِک هِلِک از کتابخانه کوبیدیم، دویدیم، رفتیم کتاب‌فروشی شهر. یک ساعتی را خاله کتاب خرید و کتاب خرید و کتاب خرید و من کتاب‌ها را گشتم و گشتم و گشتم و در نهایت من هم اسیر وسوسه‌های شیاطین شده، سه جلد کتاب خریدم. ساعت شش و سی‌دقیقه بود که از هم جدا شدیم و من هِلک هِلک کوبیدم، دویدم، برگشتم خانه و خاله هم کوبید، دوید و رفت که برسد به کار و باری که طبعاً به من ربطی نداشته.
و این بود خاطرۀ من از عصر یک روز تابستانه. 
سه‌شنبه-سی مرداد نودوهفت
موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۳۰
آقاگل ‌‌

خاطره نگاری

نظرات  (۱۸)

خوبه کتاب فروشی بسته نبود :/
پاسخ:
کتاب فروشی هم پرنده پر نمی‌زد. نشسته بودن مگس می‌پروندن اوایلش. کم کم هوا خوب شد سر و کلۀ چند نفر دیگه هم پیدا شد.
چه خوب... 
پاسخ:
:)

شما هم به قصد خرید به کتابفروشی رفته بودید؟ از پست که خلافش بر می‌اومد فلذا میگم خوبه به قصد خرید نرفته بودید و ۳جلد خریدید اگه به قصد خرید رفته بودید چی می‌شد:))
+عیدتون هم مبارک :)
پاسخ:
نه. اصلاً قصد خرید کتاب نداشتم. دیدین وقتی از این فروشگاه‌های زنجیره‌ای خرید می‌کنی یهو می‌بینی کلی چیز خریدی که اصلاً تو لیستت نبوده؟ من رفتم تو و لیست خریدی نداشتم. ولی تهش سه تا کتاب دستم بود. 
کتابخونه تعطیل :/
من یبار رفتم کتابخونه خانومه گفت امروز مردونه ست نیا داخل 😐 منم گفتم از همین دم در بزار یخ کتاب بردارم برم 
من یه بار رفتم تو یکی از این مغاز‌هایی که وسایل و ظروف پلاستیکی می‌فروشن می‌خواستم فقط یه ابکش بخرم اخرش با یه پلاستیک بزرگ پر از وسایل برگشتم خونه:| 
حالا حکایت کتابفروشی رفتن شماست:))
سلاام!
درباره خاطره نویسی تا حدی برداشتمون مثل همه!
کتاب خانه نزدیک خونه ما هم بسته بود؛ مسئولش گفت آقای صفری
کتابخانه تا شنبه بسته است.
و من رأس ساعت چهار و نیم بعد از ظهر که دعای عرفه شروع شد، من و داداشم بلیت سینما (فیلم دم سرخ ها) رو خریداری کرده بودیم و رأس ساعت شروع دعای عرفه، این فیلم اکران شد و من رفتم سینما و بعد سینما فهمیدم ساعت چهارونیم دعای عرفه بود و اونجا نرفتیم!

پاسخ:
سلام.
تازه دو هفته‌ای هم به خاطر عملیات رف‌خوانی تعطیل کردند. : |
باز خوبه رفتی فیلم دیدی دیگه. :)
ربطش این بوده که محل فرهنگی بوده دیگه! اداری که نبوده که بخواد کار ارباب رجوع رو راه بندازه و لازم باشه باز باشه. آدمهای اون محل فرهنگی می خواستن تو مراسم فرهنگی عقیدتیِ دعا شرکت کنن و در نتیجه تعطیلش کردن. به موجه یا غیر موجه بودن این تعطیلی کاری ندارم چون باید به قانونشون مراجعه کرد فقط خواستم در راستای تفکراتتون حول این موضوع کمکی کرده باشم. :)
پاسخ:
محل فرهنگی بوده وقتی معنا پیدا کنه که شما عام‌المنفعه اونجا کار کنی. نه اینکه کارمند یک ادارۀ فرهنگی یا مرکز فرهنگی باشی و به خاطر کار در اونجا حقوق دریافت کنی. :)

۳۱ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
احتمالا مسئولین می.خواستند برند برای دعا!
فقط در یک حالت هست که میشه در برابر وسوسه خرید در چنین موقعیتی مقابله کرد! و اون هم موجودی ناکافی هست!
پاسخ:
خب کارشون مثل اینه که کارکنای بیمارستان ول کنن برن دعا. : |
آره متأسفانه در همون لحظه بهم خبر دارن که موجودی کافی داری. :) 
از دید حضار و خوانندگان دور نماند که نام برده در همان کتابفروشی، طی تماس تلفنی متوجه شد مبالغ هنگفتی پول به حسابش واریز شده. همین امر سبب آن وسوسه های شیطانی شد.
پاسخ:
هنگفت؟ من حاضرم کارتم رو با کارت شما عوض کنم. :))

اسم کتابا رو هم کاش می نوشتی
پاسخ:
من از بچگی دوست داشتم یه چیزی رو ازم بخوان تا بگم. اگر هیشکی نمی‌گفت اسم کتابا رو بگو عمراً می‌گفتم. :)
یکیش گزیدۀ سیاست‌نامه بود از آقای جعفرشعار. کلاً اگر خوندن متن‌های کهن رو دوست داشته باشی کتابای گزیده‌ای که نشر قطره می‌زنه خیلی خوبه. به طرز عجیبی هم قیمت کتاباشون مناسبه همچنان. :) 
یکی دیگه‌اش ضحاک از غلامحسین ساعدی که یک نمایشنامه است.
و سومی هم بنی‌آدم نوشتۀ محمود دولت آبادی، که مجموعۀ داستان کوتاهه.

ما هر بار به کتاب فروشی مراجعه می‌کنیم به در بسته می‌خوریم.
برای همین لیست جمع می‌کنیم می‌رویم انقلاب جانمان کتاب می‌خریم:))))
منم میخواستم بپرسم کتابا چی بوده که حل شد:)))
پاسخ:
خب شاید بدموقع میری واقعاً. :) 
لیست خوبه. ولی وقتی میری داستان همون فروشگاه‌های زنجیره‌ای پیش میاد. یهو نگاه می‌کنی می‌بینی چندتا جنس اضافه هم داری. 
اوصولا کتابایی که میخوامو نداره:) درش که همیشه بازه!
پاسخ:
اصولاً البته :)
.
باز خوش به حالتون هست انقلاب. 
گزیده های نشر قطره رو میفروشم اگر خریداری :)
پاسخ:
یکبار شبیه این مکالمه رو سر کتاب هزار و یک شب داشتیم :) نصفش رو خوندم و نصفش مونده هنوز. 
خریدارم. ولی به شرط فروش. :)) یا معاوضه.
چه کلاسی داره!
پاسخ:
:))
گفتم که موجه یا غیر موحه بودنش به قانون اونجا بستگی داره. 
و ما تعیین کننده ش نیستیم. :)
پاسخ:
خب پس حله :)
رف خوانی!
من با مسئول های کتابخانه کمی دوست شده ام و از این دوستی
استفاده نمودم و چندین کتاب بدون ثبت اسمم خانه آوردم و خوندم!
دوست دارم یه لحظه به مسئولش بگم، پنج شنبه ها بعد از ظهر و جمعه ها من کتابخانه رو باز می کنم؛ ولی نمی دون قبول می کنن خواستمو یا نه؟
شما چی فکر می کنین؟
پاسخ:
نمی‌دونم. شاید قبول کنن. :))
اون مکالمه معامله گری نبود:)
ولی اون روز جزو اولین روزهایی بود که وبلاگتون رو میخوندم برام عجیبه که حاضر شدم چنین ریسکی کنم :) ولی الان خوشحالم بابت این ریسک.
معاوضه با چی؟

پاسخ:
معاوضه با کتاب دیگه. منم لیست کتابایی که بهشون نیاز ندارم رو می‌گم هرکدوم رو احتیاج داشتین بردارین مثلاً. مبادلۀ کالا به کالا. :)
.
منم خوشحالم بابت اون ریسک. :)
پس منتظر لیست تون می مونم :)
پاسخ:
خیلی خب. حله :)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">