دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

و گفت: خلق بر سه قسم‌اند و گروهی با خود به جنگ برای خدای تعالی و گروهی‌اند با خلق به جنگ برای خدای و گروهی با حق به جنگ برای خود!
که چرا قضای تو به رضای ما نیست؟
چرا مشیت تو به مشاورت ما نیست؟

تذکرةالأولیاء
ذکر سهل بن التستری

ساندویچی اکبر

يكشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۲۹ ق.ظ
اتوبوس که ایستاد، نگاهی به ساعتش انداخت. نه و بیست دقیقه. چهل دقیقه‌ای وقت داشت. دلش لک زده بود برای خورشت‌سبزی‌های مادر. صبح جمعه که می‌شد بوی سبزی تازه تفت داده شده می‌پیچید توی خانه و از همان صبح غوغایی به پا می‌کرد. دوست داشت آنقدر گرسنگی بکشد تا برسد خانه، برسد خانه و بعد از دو ماه دوری، بوی دست‌پخت مادر را بدهد توی ریه‌ها و نفسش را نگه دارد تا ظهر. صحنۀ رد شدن از زیر قرآن و کاسۀ آبی که بدرقۀ راهش شده بود را هنوز به خاطر داشت. نفسش را داد بیرون و جایش را با هوای سرد بیرون پر کرد. 
+تاکسی آقا؟ تاکسی سرباز؟ کجا می‌خوای بری؟ بیا سوار شو.
-نه ممنون آقا. فقط اینجا ساندویچی کجا داره؟
+یکی دوتا توی ترمینال هست. ولی اگه ساندویچ خوب می‌خوای برو اون ور خیابون. پشت اون اتوبوس سفیده. بری تابلوش مشخصه. 
-ممنون حاجی.
هشت ساعتی را از کرمانشاه توی راه بود و اگر می‌خواست صبر کند برای دست پخت مادر، حداقل شش هفت ساعت دیگر هم باید گرسنگی می‌کشید؛ ولی سر و صدای شکم این اجازه را نمی‌داد. ساکش را انداخت روی کولش و بی‌توجه به صدای راننده‌ تاکسی‌های ترمینال راهش را کج کرد سمت پل هوایی. از روی پل می‌شد تابلوهای بزرگ و کوچک مغازه‌ها را دید که پشت سرهم چراغ‌هایشان روشن و خاموش می‌شد. رد تابلوهای نئون را گرفت تا رسید به مغازه‌ای که روی درش با لامپ‌های قرمز رنگی نوشته بود "ساندویچی اکبر" و لامپ‌های سبز رنگی دور ساندویچی اکبر چرخ می‌زد. چشمش را دوخت به سبز و قرمزها و قدم‌هایش را تندتر کرد و پله‌ها را دوتا یکی پایین آمد. ساندویچی اکبر پشت اتوبوس سفید رنگ سنگر گرفت و باز از دل سنگر بیرون آمد. 
+در رو ببند جوون. سوز بدی میاد.
-سلام. اگه داری یه بندری برا ما بزن با یه نوشابه سیاه. تندش کن. دستت درد نکنه.
+چشم. بشینین تا آماده بشه. فقط ساکت رو بذار  کنار یخچال. تو دست و پای مشتری‌ها نباشه.
ساک را سُراند کنار یخچالی که حکم ویترین مغاه را داشت و بطری‌های نوشابه و دلستر از پشت شیشه‌هایش خودنمایی می‌کرد. صندلی پلاستیکی را عقب کشید و نشست رو به چراغ‌های سبز نئونی که حالا برعکس دور شیشۀ مغازه می‌چرخید. دست‌مالی از روی میز برداشت و قطره‌های ریز عرق را از صورتش پاک کرد. 
- تا چارتا قدم می‌دوم عرق از سر و پکالم می‌ریزه پایین. انگار چله تابستونه. آخ چقدر دلم برا شط و هوای شرجیش تنگه.
لم داد به صندلی، نزدیک در میز دیگری هم بود که مردی میانسال با پسر پنج شش ساله‌ای پشتش نشسته بودند. مرد با هر گاز که از ساندویچ می‌زد شیشۀ نوشابه‌اش را سر و بال می‌کرد و پسر چشم از سرباز برنمی‌داشت. لبخندی تحویل پسر داد و نگاهش را چرخاند به سمت دیوار. دیواری که می‌شد گفت در گذشته سبز بوده و حالا بیشتر رنگش به سیاهی می‌زد. وسط دیوار، یک تابلوی "و‌ اِن یکاد" با شیشه‌ای ترک خورده زده شده بود. گله به گله رنگ‌ها پوسته شده و ریخته بود پایین. روی دیوار به جز آن تابلو دو قاب کوچکتر هم آویزان بود. داخل قاب بزرگتر چند بریدۀ روزنامه بود و یک عکس هم داخل قاب دیگر. عکس، دو کشتی‌گیر را نشان می‌داد که دست‌هایشان از زیر بغل هم رد شده و پشت کمر یک‌دیگر قلاب شده بود. به نظر می‌رسید این کشتی‌گیر آبی باشد که زورش در ادامه چربیده و شاید با فن کمر و یا حتی پیچ پیچک کشتی‌گیر قرمز را زمین زده. بریده‌های روزنامه هم بی ارتباط با عکس نبود و روی بریده‌ای که بزرگتر از دوتای دیگر بود تیتر بزرگ مسابقات قهرمانی استان به چشم می‌خورد. 
پیرمرد از پشت ویترین مغازه بیرون آمد. مرد میانسال و پسرک رفته بودند. میز را دستمال کشید و بی آنکه کلمه‌ای بگوید باز خزید پشت سنگرش. 
صندلی را داد عقب و بلند شد. چند عکس سیاه و سفید و چند تیتر ریز و درشت. بریدۀ روزنامه را خواند: «مسابقات قهرمانی استان در وزن‌های مختلف به مناسبت دهۀ مبارک فجر برگزار شد. برنده‌های این مسابقات راهی مسابقات کشوری خواهند شد.» و بعد به ترتیب برنده‌ وزن‌های مختلف نوشته شده بود و در ادامه جناب استاندار برای برنده‌ها آرزوی موفقیت در مسابقات کشوری کرده بود. روی عکس دو مرد با ران‌هایی ورزیده و ماهیچه‌هایی بزرگ کمر همدیگر را چسبیده بودند و پای کشتی‌گیر قرمزرنگ از تشک جدا شده و به نظر در حال سقوط بر روی تشک بود. پیرمرد اما شباهتی به دوبندۀ آبی نداشت. هیکل ورزیده کشتی‌گیرها با پیرمردی که فقط چند لحظه دیده بودش قابل مقایسه نبود.
در مغازه باز شد و مردی وارد مغازه شد. مجبور شد به سمت صندلی‌اش برود تا راه برای مرد باز شود. صدای پیرمرد را که سفارش می‌گرفت می‌شنید. نگاهش را از روی لامپ‌های نئون جلوی در گرفت و دوخت به سقف. نور زردرنگ لامپ پخش شد روی صورتش. ترسید رنگ‌های پوسته پوسته شدۀ سقف سقوط کند روی صورتش. چشم‌هایش را بست و سعی کرد صورت مادر را به یاد بیاورد. احتمالاً وقتی به خانه می‌رسید، اول مادر می‌پرید و صورتش را می‌بوسید. بعد پدر جلو می‌آمد؛ دست می‌داد. صورتش را می‌بوسید و دستی روی شانه‌هاش می‌زد. دست آخر هم برادر، خم می‌شد و محکم بغلش می‌کرد و فشارش می‌داد. «مردی شدی واسه خودت. کی اینقدر بزرگ شدی تو؟» نفسش را داد توی ریه‌ها و بعد کش‌دار رهایش کرد. 
+ بندری ما آماده نشد؟ ساعت ده بلیط دارم باید برم. 
-آماده است، الان. می‌بری یا همین‌جا می‌خوری جوون؟
+ بپیچ می‌برم. شانس که نداریم، یهو دیدی اتوبوس رفت. ماشین کجا پیدا کنم نصف شبی؟
دوباره نگاهش را دوخت به دوبندۀ آبی توی عکس. دست‌هایش را از زیر کتف قرمز رد کرده و پشت سر قلاب کرده بود به هم. پای چپ جلوتر ستون شده بود و پای راست گره خورده بود توی پاهای قرمز. یک کم دیگر که با دست‌ها فشار می‌آورد قرمز از زمین کنده می‌شد و خراب می‌شد روی تشک. درد را می‌شد توی صورت هر دو کشتی‌گیر دید. داور با کت و شلواری براق همه چیز را زیر نظر داشت و منتظر سقوط یکی از دو کشتی‌گیر روی تشک بود. کمی عقب‌تر چند نفر دیگر هم دیده می‌شدند. شاید مربی‌هایی که داد می‌زدند و آخرین فرمان‌های جنگ را صادر می‌کردند. شاید هم تماشاچیانی که به وجد آمده‌اند و اسم کشتی‌گیر محبوبشان را صدا می‌زنند. 
+دنبال هیچی نرو جوون. یه روزی کشتی عشقم بود. شب که می‌شد شالی را ول می‌کردم می‌رفتم زورخانه. ولی حالا چه؟ یک لقمه نان ندارم ببرم برا زن و بچه. هرشب دعواست توی خانه. شالی‌کاری را ول کردیم آمدیم غربت. شاید کمی وضعمان بهتر شود. نشد. یک عمر بقیه را خاک کردیم و حالا زمانه خاکمان کرده. برو سروقت کاری که لااقل نان داشته باشی برای خوردن. 
کلمه‌های آخر، توی گلویش بغض شد. خفه‌اش کرد و  آرام گرفت. پیرمرد بسته را گذاشت روی میز و خزید به سمت سنگر. لاله‌های گوشش به هم چسبیده بود. کمرش خمیده‌تر از عکس توی قاب بود و موهای سرش ریخته بود. رنگ چشم‌ها اما همان رنگ چشم‌های دوبندۀ آبی بود. همانی که احتمالاً شانه‌های قرمز را چسبانده بود به تشک و کمی آن‌طرف‌تر با سری بانداژ شده و لبخندی بر لب، مدال خوشرنگی به گردن داشت. 
نگاهی به ساعت انداخت. پنج دقیقه به ده. ساک را برداشت و انداخت روی دوشش. یک ده‌تومانی از جیبش درآورد و گذاشت روی دکۀ پیرمرد. از کنار لامپ‌های نئون سبز قرمز و مرد میان سال رد شد و زد به خیابان.

س.ن: برای سخن‌سرا. تمرین‌های تعلیق و مکان را سعی کردم باهم بنویسم.
یک خواهش:نسبت به سخن‌سرا کمی مهربان‌تر باشید. مثل روزهای اول. ممنونم.

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۰۴
آقاگل ‌‌

داستان کوتاه

نظرات  (۲۱)

۰۴ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۰۲ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
تصورم از فضا شبیه فیلم‌های قدیمی بود:-)
پاسخ:
اگر حرفی یا نکته‌ای هم بود بگید. نظری، نقدی، عیبی، ایرادی، قسمت قشنگی. کلا هرچیزی :)
نفهمیدم راستش را بخواهید. پیرنگ داستان شما را نفهمیدم. 
تعلیقی که از آن سخن به میان آوردید را هم نفهمیدم.
دوبار خواندم. و باز خواندم. بار چهارم دو پاراگراف آخر را خواندم. کاش خسته نبودم و میفهمیدم.
پاسخ:
حالا چرا ناشناس؟ 
ضعف پیرنگ رو خودمم باهاش درگیرم و قبول دارم. به نظرم باید یه اتفاق قوی‌تر توی داستان بیفته. یه چیزی کم داره شاید.
مشکل اصلی که با داستان داشتم، یک دست نبودن نثر بود، یعنی ایراد نگارشی، تایپی و جمله بندی مانع درگیر شدنم با داستان می شد، یعنی میتونم بگم اصلا شبیه نثر پخته ی نوشته های قبلی تون نبود. نمیدونم شاید عجله کردین و خوب تامل نکردین و برای پخته کردنش وقت نذاشتین.
نکته ی بعدی فضا سازی بود. فضای داستان نمیگم کلیشه ای ولی فاقد جذابیت بود. تعلیق هم نداشت یا خیلی کم رنگ بود. یعنی خیلی راحت می شد حدس زد اون کشتی گیر همون پیرمرد صاحب مغازه است.
اگر حس پسر با حس پیرمرد درآمیخته می شد، یعنی گفتگو اتفاق می افتاد بند آخر توجیه پذیر بود. ولی این دیالوگ بدون هیچ پیش زمینه ای به زبون میاد و برای من شعاری بیش نیست
من این داستان رو به حساب آقا گل نمیذارم :)

پاسخ:
درسته. داستان رو عصر شروع کردم به نوشتن و نوشتمش. یک کاری که می‌کنم اینه که نوشته‌هام رو می‌ذارم یکی دو رو بعد دوباره می‌خونم و اصلاحش می‌کنم. یه کمم گیج می‌زدم توی جمله بندی. نمی‌دونم دلیلش چیه. شاید به خاطر یکی دو کتابی باشه که تازه خوندم. با این حال خواستم منتشرش کنم که به درد اون چند داستان پیش‌نویس شده دچار نشن. به عنوان یک پیش‌نویس داستانی شاید. 
ممنونم که نظرتون رو گفتین.
تعلیقش کمرنگ بود
پاسخ:
موافقم خودمم. اتفاق اتفاق تعلیق‌آمیزی نیست.
حس میکنم هر کس یه عادت خاصی توی نوشتن داره، من جزو اون هایی هستم که هر چی نوشته ام بیات تر میشه، ذهنم برای ادامه دادنش باز تر میشه، یا وقتی توی کاغذ می نویسم هنگ میکنم ولی موقع تایپ ذهنم دوباره فعال میشه، قطعا شما هم بعد این همه وقت نوشتن، عادت خودتون رو میدونید، سعی کنید به عادت های نوشتن تون برگردین. حیفه داستان ها نصفه نیمه رها بشن. من منتظرم همین رو هم ادیت کنین و دوباره منتشر کنین
پاسخ:
الان که دیگه نه. ولی شاید چند روز دیگه دوباره بخونمش و اینبار شسته رفته‌تر از توش یه داستان بهتر در بیارم. به نظر خودمم ضعف زیاد داره. ولی دوست دارم نظرات و ایده‌های دیگران رو بدونم و بعد بازنویسیش کنم. :)
اون بیات شدن رو موافقم. چند روزی که بگذره نسبت به داستان حس راحت‌تری پیدا می‌کنی.

۰۴ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۲۸ روشا مجد(ز_خ)
متنتون یک ویرایش اساسی لازم داره. نقطه گذاری ها رو دقت کنید. غلط های املایی مثل صر و صدا، بقل، قابل به جای قاب رو اصلاح کنید. متن رو میشه خیلی روان تر نوشت. 
توصیف مکان ضعیفه. تعلیقی وجود نداره. فضاسازی نکردید.
 پیام داستان چیه؟
دیالوگ ها یک جاهایی باید نقل قول داشته باشه. 
ابتدای دیالوگ ها به جای علامت+ بهتره از _ استفاده بشه یا توی گیومه بگذارید.
هوای سرد ابتدای متن با قطره های ریز عرق تناقض داره.

پاسخ:
حق بود قبل از زدن دکمۀ ذخیره و ارسال دکمۀ ذخیره رو بزنم و بعد از بازخوانی و ویرایش ارسالش کنم. ولی خب در لحظه تصمیم گرفتم با همۀ عیب و ایرادهاش منتشرش کنم. دلیلش؟ نمی‌خواستم به سرنوشت پنج شش پست دیگه‌ای که هنوز توی پیش‌نویس‌ها دارند خاک می‌خورند دچار بشه. درواقع به نوعی یک داستان پیش‌نویس شده است. و جای کار زیاد داره. 
.
تعلیق رو خودمم حس کردم. ولی فضاسازی داستان رو سعی کردم خوب در بیارم. شاید موفق نبودم.
دوستی گفت پیرنگ داستان ضعیفه. این رو قبول دارم و به نظرم به همین خاطر هم هست که پیام داستان به خوبی نشون داده تشده.
دربارۀ دیالوگ‌ها هم حق با شماست و درستش همینه.

خیلی ممنونم که با دقت خوندین و نظر دادین :)
بر خلاف خیلی از دوستان به نظرم خیلی داستانی تر نوشته بودید. 
« به نظر می‌رسید این کشتی‌گیر آبی باشد که زورش در ادامه چربیده و شاید با فن کمر و یا حتی پیچ پیچک کشتی‌گیر قرمز را زمین زده»
« دست‌هایش را از زیر کتف قرمز رد کرده و ....». تا .«....و اسم کشتی‌گیر محبوبشان را صدا می‌زنند. »
این قسمت ها رو خیلی دوست داشتم. یک توصیف دقیق و زیرکانه از عکس ها. جوری که عکس را از حالت مرده در می آورد و تبدیلش میکند به یک تصویر متحرک و زنده.
اون جمله اشاره به گوش شکسته پیرمرد را بهتر بود بالتر می اوردید تا راوی و خواننده قانع شوند که عکس ها همان پیرمرد هستند.
پایان بندیتون سریع بود بهتر بود راوی چند ساعتی وقت داشت تا مجبور میشد بیشتر معطل کند و شاید این سبب صمیمیت و گفتگوی بیشتر با پیرمرد میشد.
به جای خاطرات قرمه سبزی و تداعی ورودش به خانه  بهتر بود از گذشته چیزهایی یادش می امد که مربوط به زورخانه و کشتی باشد. مثلا با دیدن عکس ها یاد بچگی اش بیفتد که با پدرش میرفته زورخانه.
اینها هم شخصیت پردازی را پر رنگ تر میکند هم کمک میکند به قوی شدن پیرنگ. اینکه چرا باید عکس ها انقدر برای سرباز جالب باشد. و چرا پیرمرد یکهو به صرافت افتاده پسر را نصیحت کند.
بله البته تعلیق نداشت داستان.
اما به نظرم فضا سازی  خوب بود.



پاسخ:
کم کم داشتم ناامید می‌شدم از خودم. یک پیام دلگرم کننده هم از راه رسید. :)
.
نقدهایی که گفتی رو قبول دارم و ممنون که کامل و با جزئیات نوشتی. بهتره چند روز دیگه برگردم و داستان رو بازنویسی کنم.

۰۴ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۵۴ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
منم با شباهنگ موافقم.
کاملا درک کردم که برای توصیف مکان نوشتید ولی تعلیق رو اگه خودتون نمی‌گفتید متوجه نمی‌شدم.
پاسخ:
آره. موافقم. تعلیق خاصی توی داستان نیست و پایان‌ها خیلی سریع لو می‌ره.
چه خبر دیگه؟! D:


مشخصه متن رو نخوندم و دارم سعی میکنم برعکسش رو نشون بدم؟ :))
پاسخ:
امروز رفتیم کلاس. با دوستان هم‌کلاسی یه سری به یکی از کارگاه‌های رنگ‌رزی زدیم. جای جالبی بود. پر بود از سوژه‌های قشنگ برای عکاسی و حتی نوشتن. خبر دیگه‌ای هم؟ امشب استقلال باخت. و گفتم بهت که اگر کانال بود چی می‌گفتم. خبر دیگه‌ای نییست. :)
ولی من این داستان رو دوست داشتم 
همه تصویرسازیهاش را کیف می کردم با خوندنشون 
و توصیفات عکس 
و غم آخر داستان 
آخرش یه غم عجیب داشت عجیب و واقعی 
من خیلی ازش خوشم اومد 
پاسخ:
می‌خواستم همین غم آخر رو بهتر نشون بدم. ولی ضعف کم‌رنگ بودن پیرنگ داستان باعث شده که خوب جانیفته.
ممنون که با کامنتت کلی انرژی پاشیدی توی صورت نگارندۀ پست :)
درود بر جناب آقا گل 
خلق یک داستان ، چیز ساده ای نیست . اینکه خودت یک نفر را زندگی ، روح ، احساس ، شادی ، غم ، شخصیت و ... ببخشی 
یک نفری که بجز در قصه ی تو در هیچ جای این جهان نیست و نخواهد بود . ممکن چیزی شبیهش باشد اما خودِ خودش هرگز نخواهد شد . 
گاهی اوقات هر قدر هم که بخواهی مسیر داستان را عوض کنی ، فضا را شکل دیگری و مکان را جای دیگری بگذاری ، نمی شود که نمی شود اصلا با آن شخصیت ساخته و پرداخته ذهنت جور در نمی آید . 
گاهی اوقات نمی توانی قهرمان داستان را بکشی و گاهی اوقات قهرمان داستان برای جان باختن متولد می شود . 
به هر روی شخصیت کشتی گیر و شغل کنونی اش به گونه ای بود که فضا چیز دیگری بجز این که جنابعالی خلق کردید ، نمی شد . 
بجز چند نکته ریز ، این داستان شما هم مانند همه نوشته هایتان بسیار زیبا بود و دیگر اینکه به خوبی نشان می داد که این قلم ، قلم یک آقا هستش . 
در پناه مهر حضرت دوست سربلند و شاد باشید ( آمین) 
پاسخ:
سلام.
ممنونم که با جزئیات کامل خوندین و با جزئیاتی کاملتر نظرتون رو دربارۀ داستان نوشتین. با کامنت شما یاد فیلم The Man Who Invented Christmas  افتادم. بخشی از زندگی چارلز دیکنز عزیز. پیشنهاد می‌کنم فیلم رو ببینین. :)
تصویرسازی داستان خیلی برام راحت بود. آفرین به شما

درباره خواهش: پروپوزال رو هم تحویل بدم چشم :)) وقتای اضافه م رو صرف استراحت میگذرونم. برام خیلی سخت شده نوشتن داستان این روزا. خیلی فکر درگیری دارم.
پاسخ:
ممنونم که خوندین. 
.
امیدوارم زودتر کاراتون پیش بره و هم پروپوزال رو تحویل بدین و هم اینکه تا چندین ماه آینده شیرینی دفاع هم بخوریم. :)

چقدددد طولانی! :))

یه سری به سخن‌سرا زدم! نوشته بودی پایان بد رو دوس داری!!! دوس نداشته باش!! :/ پایان بد آدمو ناامید میکنه! داستانای انگیزشی پر تلاش و با پایان خوب بنویس! دل آدما رو شاد کن :)
درسته که دوباره گذاشتمت سر راه، ولی دلیل نمیشه حرفمو گوش ندی! :))))
پاسخ:
آقا من نمی‌دونم چرا ناشناس خب؟ من اینقدر ترسناکم وِجدانن؟ :) 
نه اتفاقاً. پایان خوب رو بیشتر دوست دارم. ولی یه وقتایی باید پایان بد هم داشت. 
.
آهان. حله. فهمیدم چرا ناشناس :)))))
می‌نویسم. داستان‌های پرخنده هم می‌نویسم. قول. 
هعی چقدر دوست داشتم از اول سخن سرا رو بخونم و تمرینا رو انجام بدم :(
پاسخ:
از همینجا شروع کن بخون و انجام بده. :)

سر و پکال ینی چه؟! :دی
نکته‌ی مثبتش اونجاست که جزو اون دسته از داستانا بود که باید تک تک کلمات رو بخونی...هیچ چیز فرمالیته و اضافی توش وجود نداره. :)
پاسخ:
فکر کنم استفاده از این واژه اینجا زیاد درست نبود. چون واژه‌ایه که سمت ما احتمالاً بیشتر به کار می‌ره. یعنی سر و صورت. 
به نقل از واژه‌یاب:
صورت، وجه، روی. به این نمونه از کتاب سووشون نوشته سیمین دانشور نگاه کنید:"دور تا دور میدان می دانندو او هم می خورد زمین و هی بلند می شود. سر و پکالش خینی می شود"

اوپس!!! من اصلا یادم نمیاد تیک ناشناس زده باشم!! الان تعجب کردم ناشناس بود!! :)))))
پاسخ:
:)))
مهم انتقادت بود که رسید. و کاملاً هم به جا بود. 
خب پس تکلیف اون همه تمرین قبل چی میشه؟
پاسخ:
خب هدف آموزش نکته‌ها بوده. نکته‌ها رو بخون و توی تمرینای بعدی ازشون استفاده کن. من خودمم همۀ تمرینا رو انجام ندادم. :)
سلام علیکم
متأسفانه من تابه‌حال به‌صورت پیوسته نتوانسته‌ام مطالب داستانی را دنبال کنم و تجربه و تخصصی هم در زمینه‌ی داستان‌نویسی ندارم. لذا این نظر را فقط از جایگاه یک خواننده‌ی معمولی ابراز می‌کنم.
توصیف جزئیات از محل روی دادن داستان و همین‌طور از آن‌چه در ذهن سرباز می‌گذرد، زیباست. بااین‌حال، من نکته‌ای ظریف که ذهنم را درگیر کند یا معمایی که با حل کردن آن هیجان‌زده شوم نیافتم.
پس از اشاره به عکس‌های کشتی‌گیر روی دیوار، اولین چیزی که به ذهن می‌رسد این است که عکس‌ها مربوط به روزگار جوانی همین مرد هستند که حالا گردش روزگار و سختی زندگی و تنگی معیشت او را به کار در ساندویچی واداشته است. از آن‌جا که این نتیجه خیلی ساده و سریع‌الوصول است، از این پس به‌عنوان خواننده منتظر هستم که غافلگیر شوم و متوجه شوم که ماجرای جالب‌تری در میان بوده است، اما این اتفاق نمی‌افتد. حتی اگر قرار است پیرمرد ساندویچی داستان، همان قهرمان عکس‌ها باشد، حداقل چرایی طی این مسیر می‌تواند ماجرای جالب‌تری داشته باشد، در حالی که با ادامه‌ی داستان، چیزی بیش از دلایل کلی مثل دشواری نان درآوردن و سختی زندگی نصیب خواننده نمی‌شود، یعنی ساده‌ترین و کلی‌ترین چیزهایی که از اول هم به ذهن خودش رسیده بود.

- نکته‌ی نه‌چندان مهم: لباس داوران کشتی از سال 2001 تا 2014 کت‌و‌شلوار بود. کشتی‌گیران این نسل (یا نسل‌ها) احتمالاً هنوز به پیرمردی نرسیده‌اند.

سپاس بابت به اشتراک گذاشتن این داستان و عرض پوزش بابت نظر ناپخته‌ی طولانی.
پاسخ:
سلام.
این نکته‌ای که دربارۀ لباس داورا گفتین خیلی خوب بود. بهش فکر نکرده بودم. ممنون که گفتین :)

سلام
اومدم پکال رو بپرسم که دوستان پرسیدن، البته تا حدودی معنیش قابل حدس بود:)
چرا دیالوگ اخر اینجوریه؟ یعنی بیشتر از اینکه دیالوگی و شکسته و روون باشه کتابی بود، یه بخشیش شکسته است و بخش زیادیش نه.
یه خرده روند داستان هیجانش کمه، یعنی همش منتظر یه اتفاق هستیم ولی چیزی نمیشه، فکر میکنم اگه کمی دیالوگ‌های بین پیرمرد کشتی‌گیر و سرباز یا حتی بقیه‌ی افراد داستان رو بیشتر میکردید، یا وسط متن به جای اینکه سرباز یه دفعه بره سر حدس اینکه کشتی‌گیر همون پیرمرده بیشتر به نشونه‌ها می‌پرداخت و کم‌کم به مخاطب می‌فهموند که پیرمرد همون کشتی‌گیره و لقمه رو حاضر بهشون نمیداد جذابیتش بیشتر می‌شد.
با این حال من بازم داستان رو دوست داشتم، فضا سازی خوبی داشت و می‌‌شد تجمسمش کرد :)
+ هوا قحطه الا سرباز دلش هوای شرجی کنار شط رو بکنه؟ شرجی اخه؟:))
پاسخ:
سلام. خودمم الان که خوندمش از پایان بندی زیاد خوشم نیومد. خیلی زود تموم شد و حق با شماست.
ممنون که کامل خوندینش. و نظر دادین. :)
.
خب دیگه. وقتی توی سرما و هوای خشک باشی، ممکنه هوس هوای گرم و شرجی کنی. ممکن نیست؟ :)))
سلوم.فکر کردم خودت بودی😅😅
سخن سرا چی هست؟🙂
اکبر جوجه تابحال خوردی؟🤔
پاسخ:
سلام به دکتر :))
یه وبلاگ هست برای آموزش نکات نویسندگی. :)
نه. حتی جوجۀ اکبرم نخوردم.
خواهش می‌کنم. مخلصم.
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی