دو کلمه حرف حساب

مایین م سینه‌ای که در آن ماجرای توست
دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

دل‌خوشی‌های صدکلمه‌ای

سه شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۱۸ ق.ظ

پنج‌شنبۀ هفته پیش، همین حوالی خانۀمان عصر داستان بود و جمعی از قدیمی‌های نویسندگی دور هم جمع بودند و بساط خاطره‌گویی و مزه‌پرانی اساتید هم گرم بود. یادم نیست کدام یک از این جمع محبوب (گمانم آقای شهسواری) بود که وقتی نوبت به خاطره‌گویی‌اش رسید، گریزی زد به کلاس‌های داستان‌نویسی‌اش که بلی: «سالی بود و جمع خوبانی بود و کلی داستان خوب. از قضا هر هفته که این‌ها داستان می‌نوشتند و می‌خواندند به این توجه می‌کردم که چقدر درون‌مایه داستان‌هایشان سیاه است و چرک است و دل‌گرفته است. بعد یاد خاطره‌ای افتادم از رفیقی که تعریف می‌کرد: «من (یعنی آن رفیق آقای شهسواری-توضیح از بندۀ نگارندۀ پست) خوش‌مزه‌ترین کبابی که خوردم در  مراسم ختم مادربزرگم بود. وقتی مادربزرگم فوت کرد آنقدر افسرده بودم که فکر می‌کردم همه چیز برایم تمام شده و هیچ دل‌خوشی دیگری در زندگی ندارم و همین بهتر که زودتر بمیرم و تمام. از روز فوت مادربزرگ تا دو روز بعد هیچ چیزی نخورده بودم. روز سوم وقتی که از مراسم آن مرحوم آمدیم، وقتی سفرۀ غذا پهن شد و بوی کباب پیچید توی خانۀ مادربزرگ، آنقدر گرسنه بودم که دست خودم نبود. رفتم و سه چهار سیخ کباب با برنج فراوان زدم به بدن. و واقعاً ان کباب شیرین‌ترین کباب زندگی من بود.» آقای شهسواری(با فرض درست بودن گمان بنده) این‌ها را که گفت ناخوداگاه خنده‌ام گرفت. ادامه داد:« بعد که چند جلسه‌ای داستان‌ بچه‌ها را شنیدم و تکرار آن فضای سیاه داستان‌ها توی ذوقم زد گفتم این‌ها که می‌نویسید درست. حقیقت هم هست. ولی اگر تمام حقیقت همین‌ها بود قطعاً تا به امروز همه خودکشی کرده بودیم.(چیزی شبیه خودکشی دسته جمعی نهنگ‌ها مثلاً-توضیح از بندۀ نگارنده) طبیعی است دل‌خوشی‌هایی هم در زندگی هست و وجود دارد که همۀ ما را به زندگی امیدوار نگه داشته. زیبایی‌هایی هست که باعث دل‌گرمی ماست. نورهای کوچکی هم هست در این تاریکی تصویر شده. پس تمرین هفتۀ بعدشان را این شکلی تعریف کردم. نوشتن یک خاطره، یادداشت یا هرچیزی از همین شیرینی‌های زندگی، در قالب صد کلمه.» بعد هم یکی دوتا از همین صدکلمه‌ای‌ها که خودش نوشته بود را خواند. از رقصیدن دخترش گفت و از معلم یا رفیقی دیگر که یادم نیست. 

باری، این‌ خاطره را از پنجشنبۀ هفته پیش تعریف کردم تا برسم به اینکه از این پس سعی می‌کنم در همین قالب یک وقت‌هایی از دل‌خوشی‌های صدکلمه‌ای زندگی‌ام بنویسم. بنویسم تا یادم نرود که گاهی هم می‌شود شبیه سبک‌بالان ساحل‌ها بود. و همۀ زندگی هم شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل نیست. شما هم بنویسید. از دل‌خوشی‌های صدکلمه‌ای زندگی‌تان بنویسید. بنویسید تا شاید یادمان بیاید دل‌خوشی‌ها کم نیست.

نظرات  (۱۹)

آقاگل!
اون بخشی رو که داشته از رقصیدن دخترش تعریف می کرده رو خوب گوش کردین بقیه حرفاشون مهم نبود یا چی؟ : )))))))))
پاسخ:
شمام همۀ پست رو ول کردی و فقط همون قسمتش رو خوندی:d پس بی‌حساب میشیم. :))))

پست های خوشبختی های کوچک من، دقیقا همین مضمون رو داره 
پاسخ:
وبلاگ خودتون با تگ یا زیرموضوع خوشبختی‌های کوچک من؟ چیزی ندیدم که.
چه تصمیم خوبی! :)
واقعا نیاز داریم از شادی و حس خوب بخونیم :)
آفرین :)
پاسخ:
بیا توهم بنویس از همین دلخوشی‌ها. :)

دارم فکر می کنم منم می تونم پیدا کنم؟

ولی اگرم پیدا کنم مثل بهلول رو تخت هارون میشه :/

اثرشون مهمه بمونه که خوب 
نمی مونه 
پاسخ:
اثرشون شاید زود از بین می‌ره چون خودمون بهش اهمیت نمی‌دیم. راحت از کنارشون رد می‌شیم.
باوشه
پاسخ:
:)

فکر نمی کنم
پاسخ:
فکر کن. :)
:)
چند روزیه اتفاقا دارم به این فکر میکنم که چقدر دلخوشی‌های ساده و کوچولو تو زندگی همه‌مون هست و بهشون توجهی نمیکنیم و در عوض مدام در حال گلایه‌ایم. داشتم فکر میکردم لازمه آخر شب قبل خواب بشینم به اون چیزای کوچولو‌ی خوشحال کننده فکر کنم و حتی بنویسمشون تا بتونم شادتر زندگی کنم و خودخوشبخت‌پنداری خلاصه :)))
پاسخ:
آره بنویسین تا یادتون بمونه. :)
نوشتنش می‌تونه امیدبخش باشه.
من این چند روز کلی باغ خوب توی طبیعت پیدا کردم
و از چیدن میوه و خوردنش لذت بردم

دیگه نمیگم چه میوه هایی :)
پاسخ:
باغ رو پیدا می‌کنی؟ مگه مال ملت نیست؟
سلام علیکم
بسیار عالی! سپاس که کام ما را هم شیرین می‌کنید.
پاسخ:
سلام. :)
خواهش.
چون اونقدر حواس پرتم که اغلب یادم میره نوشته هام رو دسته بندی درستی بکنم. حرفتون تلنگر خوبی بود  برای اینکه سر و سامانی به موضوعات و برچسب های وبلاگم بدم :)
پاسخ:
موضوعات، زیر موضوعات و برچسب‌ها می‌تونه کمک کننده باشه توی دسته بندی. :)
من پشیمونم چرا اون اوایل این کار رو نکرده بودم.
باید فکر کنم، اگه پیداشون کنم و قابل نوشتن باشن، مینویسمشون:)
پاسخ:
آره. بنویسین :)

چقدر خوب نقل قول های رو منتقل کردی آقاگل من بودم خودمو آقای شهسواری و دوستش رو اینقدر قرار و قاطی مینوشتم خودم گیج میشدم. :))
نوشتن خوشی های صد کلمه ای خیلی ایده باحالیه، یهو میبینی چند هزار کلمه خوشی داری ^__^
پاسخ:
منظور و محتوا رو رسوندم. وگرنه همین جمله‌ها نبود مطمئناً :))
.
آره. :)
راست میگی
پیدا کردن واژه دقیقی نیست


پاسخ:
مثلاً کشف کردن بهتره؟ باغ جدید کشف کردم :)
جدید هم نبود آخه

آره شاید بشه گفت چه لذتی داشت کشف کردن میوه های رسیده از لابلای برگ درخت خوش اخلاق :)
پاسخ:
چرا بپیچونیم خب؟ بگیم رفتی تو باغ رفقا و کلی میوه زدی تو رگ :d
 رفقا هم یه کلمۀ عام به حساب میاد و چه واقعاً رفیق باشه چه نه آشنا یا فامیل باشه باز میشه بهشون گفت رفقا.
باغ بابای باجناق :)
پاسخ:
 باجناق خودش فامیل نمیشه. تو رفتی باغ بابای باجناق :))
مهم رسوندن راحت محتوا و منظوره :)
پاسخ:
بالاخره تواناییمون بالاست :))

اصلا آیکون عینک دودی :))
پاسخ:
:))
خوشی نمونده دیگه برامدن تو این وضع اقتصادی. 
مگر اینکه بشینیم از خاطرات کودکی بنویسیم و تامام
پاسخ:
تو بیا بریم کوه. همین میشه خوشی. :دی
۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۰۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
ناخوشی‌ها رو که همه می‌دونیم. یه خورده از دل‌خوشی‌های شیرینمون بگیم:-)
پاسخ:
بگید تا بگیم :)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">