دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها

هزار افسانۀ شهرزاد

دوشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۷ ق.ظ

دوشنبه‌های تابستونی امسال برای من روزهای خاصی بود. پر از حس خوب. یاد گرفته بودم دوشنبه‌ها رو دوست داشته باشم. دوشنبه‌های تابستونی‌ام طعم عرق بهارنارنج داشت. پر بود از خاطرات شیرین و دوست‌داشتنی. دوشنبه‌های تابستونی‌م گره خورده بود با «هزارافسانۀ‌شهرزاد» گره خورده بود با داستان، با حس دلنشین دوباره شاگرد بودن. دوشنبه‌های تابستونی با استادی که دوست داشت عمومحمود صداش کنیم، با هزارافسانۀ‌شهرزاد و با هم‌کلاسی‌هایی بهتر از برگ درخت و خوش‌تر از آب روان.

ناراحتم از اینکه دوشنبه‌های تابستونیم تموم شد و خوشحالم از اینکه دوشنبه‌های پاییزی داره از راه می‌رسه؛ شاید با طعم انارهای پاییزی.

نظرات  (۱۷)

پادشاه فصل هاست این فصل تمام روز های داغ و عرق اور و کسل اور به عشق این فصل من تحمل میکنم 
پاسخ:
باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟ :)
یعنی این پستتون یه جوری بود انگار تو یک باغ نشستی هی دست دراز می کنی میوه می چینی :) 
چقدر رویایی و پر از عاطفه و قشنگی و نمدونم چی بگم حق مطلب حسم ادا بشه!
پاسخ:
همین‌طوری حق مطلب حست رو می‌پذیرم :)
واقعیت اینه که برای خودمم خیلی پست دلنشینی بود. درواقع از همون دلخوشی‌های صدکلمه‌ای بود.
لذتی بالاتر از دوباره شاگرد بودن هست؟
پاسخ:
خیلی حس خوبی داره این شاگرد بودن. :)
۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۶:۰۲ פـریـر بانو
چه قشنگ! امیدوارم دوشنبه‌های پاییزیتون هم مثل دوشنبه‌های تابستون خوش‌عطر و دلنشین باشه! :)
پاسخ:
امیدوارم :))

۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۸:۳۴ سِـــــــد جَــــــواد
این قلم اگر میوه بود
خوردن داشتا
پاسخ:
:))
عجب توصیفی.
۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۰ حامد سپهر

هم‌کلاسی‌هایی بهتر از برگ درخت و خوش‌تر از آب روان.

با اینا جهنم هم بری خوش میگذره:)
پاسخ:
موافقم. :)
جمع‌های این شکلی همیشه دوست‌داشتنی هستن.
۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۱:۰۵ بهارنارنج :)
:)هزار افسانع شهزاد کتابه؟خیلی سوادم پایبنه توی این چیزا:(خیلی بده!
پاسخ:
نه. یه انجمن داستان نویسی توی کاشونه. شهرزاد هم که همون شخصیت شهرزداد قصه‌گوست.

۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۱:۱۵ ام اسی خوشبخت
دوشنبه ها چقدر مهم هستن!
دوشنبه های پاییزتون خوش :)
پاسخ:
تازه قدیما دوشنبه‌ها چراغ وبلاگ شما هم روشن می‌شد و چقدر برای روشن شدنش دلمون تنگ شده. :)

۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۷ آسـوکـآ آآ
شک نکنید که دوشنبه های پاییزی رو دوست تر خواهید داشت.
پاسخ:
امیدوارم همین شکلی باشه. :)
۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۸ ام اسی خوشبخت
خیلی ممنون از محبتتون، منم دلم برای نوشتن تنگ میشه، برای کامنت های با محبت شما دوستان عزیزم که بی نظیرید :)
پاسخ:
نمی‌خواین به این حس دلتنگی جواب مثبت بدین؟ :)

۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۲:۰۵ سِـــــــد جَــــــواد
دیدیم بحث میوه و تره بار و بهشت و بهار نارنج بود
گفتیم ما هم یه چی بپرونیم
پاسخ:
به قول قدیما: صحیح :)
۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۲:۲۳ ام اسی خوشبخت
هنوز مطلبی برای نوشتن ندارم، حتی دیگه عکس نمیگیرم تو مسیر بیمارستان، فقط تماشا میکنم. تقریبا تو هر زمینه ای میخوام بنویسم، میبینم دوستانی هستن که بسیار قوی و عالی دارن مینویسن و خب منصرف میشم.
پاسخ:
توی فیلم مارمولک می‌گفت راه‌های رسیدن به خدا به تعداد همۀ آدم‌هاست. تجربیاتی که زندگی مقابل راه انسان‌ها می‌گذاره هم همین شکلیه. تجربۀ هر فرد منحصر به خود اون فرده. اینجاست که حتی اگر من و شما و ده نفر دیگه عیناً توی یک شرایط قرار داشته باشیم و یک تصمیم رو عملی کنیم باز دست آخر دوازده روایت متفاوت از اون حادثه داریم. :)
پس نگید می‌بینم دوستانی هستن که بهتر از من می‌نویسن یا قوی‌تر از من هستن. هرکس روایت خودش رو از حوادث اطرافش داره و مطلبی که شما می‌نویسید و تجربه‌ای که شما به اشتراک می‌گذارید رو منِ آقاگل یا هرکس دیگری از دوستان نمی‌توننیم به اشتراک بگذاریم. 

عجب دوشنبه های خوشمزه ای :)
پاسخ:
قابلی نداره:d
۰۳ مهر ۹۷ ، ۱۳:۰۸ شادوَرد __
دل خوشی های صد کلمه ای:)
پاسخ:
زندگی پره از همین دلخوشی‌های کوچیک. :)
برای من داره میشه یک سال و نیم
اسمش هم هست چهارشنبه های دوست داشتنی من :)
پاسخ:
ادامه داشته باشه ان‌شاءالله. :)

۰۶ مهر ۹۷ ، ۱۷:۴۵ بانوچـ ـه
برنامه ی دوشنبه های پاییزی چیه؟!
پاسخ:
فارسی-ریاضی- ورزش-انشاء :دی
.
عصر روزهای دوشنبه‌ میریم کلاس داستان نویسی. و من خیلی دوستش دارم.
۰۶ مهر ۹۷ ، ۱۸:۵۷ قاسم صفایی نژاد
از بعضی از پست‌هات انقدر سر در نمیارم که حس می‌کنم رمزی نوشتی :D
پاسخ:
اینقدر پیچوندم یعنی؟ :)
چند وقت پیش آقای شهسواری کاشون مهمان همین انجمن هزار افسانۀ شهرزاد بود. بعد ایدۀ نوشتن از دل‌خوشی‌های صدکلمه‌ای زندگی رو مطرح کرد. می‌گفت من سر کلاس‌های داستان‌نویسیم می‌دیدم که بچه‌ها همۀ داستان‌هاشون تیره و تاره. یکبار مجبورشون کردم به اندازۀ صدکلمه از یک دلخوشی زندگی‌شون بنویسن. ماجرای این پستایی که تگ‌شون "دلخوشی‌های صد کلمه‌ای" هست دقیقاً همینه. 
داستان این پست هم حضور توی کلاس‌های داستان‌نویسی ترم تابستون بود. و حالا قراره ترم پاییز هم ادامه پیدا کنه. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">