دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

ای پسر! سخنگوی باش ولیکن دروغگوی مباش و خود را به دروغ‌گویی معروف مکن؛ و به راستگویی معروف باش تا اگر وقتی به ضرورت دروغی گویی از تو بپذیرند!

«قابوس‌نامه»
«در نیک‌ و بد سخن گفتن»

مربای شیرین

يكشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۲۷ ب.ظ

سؤال این است: آیا می‌شود با «یک شیشۀ مربا» داستان نوشت؟

اگرچه سؤال، سؤال عجیبی به نظر می‌آید. ولی در جوابش باید بگویم: بلی می‌شود نوشت. به‌خصوص اگر نویسندۀ داستان آقای هوشنگ مرادی کرمانی باشد، آن‌وقت خیلی هم خوب می‌داند چگونه نان را به تنور بچسباند که نتیجه‌اش یک طعم ماندگار باشد. «مربای شیرین» یک داستان نود صفحه‌ای است که دقیقاً با یک شیشۀ مربا نوشته شده. داستانی که ظاهراً برای ردۀ سنی جیم و دال است؛ ولی برای من بیست و شش ساله هم به دلایلی خواندنش لذت‌بخش بود.

دلیل اولش نوع نگاه نویسنده و جهان‌بینی همراه با طنز نویسنده است؛ مرادی کرمانی این توانایی را دارد که تلخ‌ترین انتقادهای اجتماعی را شیرین کند. حرفش را به شکلی می‌زند بزند که در قدم اول خواننده را به لبخد زدن وادار کند و بعد نیشتری هم به او بزند. دومین دلیلی که داستان «مربای شیرین» را خواندنی می‌کند سوژۀ داستان است. داستان به این شکل شروع می‌شود که پسرکی دوازده ساله به نام جواد نشسته و دارد زور می‌زند تا در یک شیشۀ مربا را باز کند. ولی زورش نمی‌رسد. مادرش هم با استفاده از ترفندهای مادرانه و گرفتن شیشه زیر شیر آب نمی‌تواند در شیشه را باز کند. مرد همسایه هم از پس باز کردن در شیشه مربا برنمی‌آید. این کشمکش به مدرسه می‌رسد و بچه‌های مدرسه و معلم‌ها هم نمی‌توانند بر در شیشۀ مربا پیروز شوند. جواد شیشۀ مربا را به بقال محله برمی‌گرداند و از او می‌خواهد که در شیشه را باز کند. ولی او هم نمی‌تواند. مرد بقال یکی یکی دیگر شیشه‌های مربا را امتحان می‌کند و متوجه می‌شود که در هیچ یک از شیشه‌ها باز نمی‌شود. پسرک شیشۀ مربا را می‌برد و پیگیر شکایت از کارخانۀ تولیدکننده می‌شود. خبر در سطح شهر می‌پیچد، کامیون‌های توزیع کننده کارخانۀ شبدر مرباها را از سطح شهر جمع می‌کنند. بازار شایعه داغ می‌شود. شایعه می‌شود که قرار است قیمت مربا بالا برود. مردم می‌ریزند توی مغازه‌ها و شیشه شیشه مربا می‌خرند. مغازه‌دارها کارتن‌های مربایی را مخفی می‌کنند که کارخانه‌ها نتوانند آن‌ها را جمع‌آوری کنند. شرکت‌های تعاونی مربا را سهمیه‌بندی می‌کنند. قیمت مربا و به خصوص مرباهای شرکت شبدر در بازار بالا می‌رود. این شایعه‌ که داخل فلز برخی درها طلا به کار رفته دهان به دهان می‌چرخد؛ به همین خاطر قیمت شیشه‌هایی که شکل خاصی دارند بالاتر هم می‌رود و مرباهای کارخانۀ شبدر از همۀ مرباها گرانتر می‌شود. 

سوژۀ اصلی داستان همین‌قدر ساده است. داستان از باز نشدن در یک شیشۀ مربا شروع می‌شود و همین کشمکش ساده رفته رفته به یک مشکل اساسی در سطح شهر و کشور تبدیل می‌شود. اینکه بتوانی برای گفتن دغدغه‌ها و حرف‌هایت از یک شیشۀ ساده شروع کنی و داستانی بنویسی که نزدیک به نود صفحه ادامه پیدا کند، پیوستگی‌اش را از دست ندهد، زبانی ساده و روان داشته باشد، وسط‌های مسیر آبکی نشود و هرز نرود، و پایان خوبی هم داشته باشد، همان هنری است که یک نویسنده را نویسنده و یک داستان را داستان می‌کند.

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۰۶
آقاگل ‌‌

کتاب نگاری

نظرات  (۲۰)

۰۶ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۸ قاسم صفایی نژاد
آقا این مسابقه داستان نویسی خودنویس رو شرکت می‌کنی شما؟
پاسخ:
آره به امید خدا. یه ایدۀ خوب برای نوشتن پیدا کردم و دارم بهش فکر می‌کنم که بنویسم ان‌شاءالله.
حالا چرا داستانشو لو میدید؟ 

پاسخ:
یک اینکه مگه فیلمه؟ دو اینکه لو ندادم فقط اشاره کردم به سوژه و موضوع داستان. خودتون بخونید می‌فهمید اینو.
:)
پاسخ:
:)
۰۶ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۷ آسـوکـآ آآ
چقدر من نوشته های این مرد رو دوست دارم.
پاسخ:
قلم نازنینی داره.
هیچ کسم اون وسط حواسش نیست در مربا‌ها باز نمیشه.:|
جالب بود
پاسخ:
می‌بینن که باز نمی‌شه.
دیده بودم فیلمش رو و دوستش داشتم :))
پاسخ:
اسمش رو که سرچ کردم فهیدم فیلمش هم ساخته شده. :)
حکایتی شیرین و تلخ از دل جامعه
پاسخ:
دقیقاً یه انتقاد تلخ از جامعه است که به شیرین‌ترین شکل ممکن بیان شده.
۰۶ آبان ۹۷ ، ۲۰:۰۳ سید رمضان حسینی
یادش به خیر:)
یه تابستون دوران راهنمایی رو با کتابای این «آقا» (منجمله همین کتاب شیرین) سر کرده‌بودم. نصف کیفش هم به این بود که همه‌شون رو جایزه برده بودم.
پاسخ:
خوش به سعادتت. هم برای خوندن کتابای مرادی کرمانی و هم برای بردن این جایزۀ شیرین. :)

یعنی قصه‌ی پوشک و شیرخشک و روغن و ... هم همینطوری بوده؟! چقدر داستانش به این روزهای ما شبیه واقعا!
کم‌کم دارم ترغیب میشم برم یکی از داستان‌هاش رو بخونم :)
پاسخ:
وقتی داشتم می‌خوندمش دقیقاً به همین فکر کردم. اینکه چقدر هیچی تغییر نکرده. چقدر ما تغییر نکردیم. 
یادمه کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم شایعه شده بود خودکارای بیک سرطان‌زاست. یا باز یادمه یک مدت شایعه شده بود چراغ روشنایی‌های قدیمی‌ای که ظاهرشون یک شکل خاص باشه توشون یه فلز خاصه و خیلی گرونه. الانم که قصۀ شیرخشک و پوشک مثلاً.
یه بار تو نمایشگاه کتاب عمو هوشنگ رو دعوت کرده بودن و من هم در فاصله‌ی صد متریش بودم و داشتم فکر می‌کردم برم بغلش کنم؟ :| بعد شونه‌هاشو بگیرم بگم آخه مگه می‌شه آدم انقدر دوست داشتنی و ساده و شیرین داستان بگه؟ چجوری آخه؟ بگوووووووو
بعد حراست نمایشگاه بیاد ببرتم :دی
پاسخ:
امسالم که نمایشگاه کتاب بودیم من بنرش رو دیدم. ولی اون روز نبود فکر کنم. البته کرمان که بودم دو سه باری اومد دانشگاهمون. برامون داستان خوند. حتی لمسشم کردم! راهنماش هم شدم. :)

۰۶ آبان ۹۷ ، ۲۰:۱۷ قاسم صفایی نژاد
اقا بدو. 20 روز هم نمونده ها
پاسخ:
تمدید نمیشه زمانش نه؟ روی همین بیست روز پس برنامه ریزی کنم دقیقاً.
من یه چند تا قصه رو با صدای خودشون شنیدم. خیلی خوب بودن.
داستان‌نویسی واقعا یه هنره و من هیچ وقت این هنرو نداشتم
پاسخ:
خیلی صدای گرمی داره. بار اولی که اومد دانشگاه، من کلاس داشتم. بعد رفتم برسم به سرویس که خب دیر رسیدم و رفته بود. اومدم با تاکسی برم دانشکده که دیدمش دم دانشگاه. خود پیرمرد رو. :) و خب اون موقع نمی‌شناختمش که. فقط طبق معمول که ملت از من آدرس می‌پرسن ایشونم اومد از من آدرس پرسید. منم خیلی عادی جوابش رو دادم. بعد چند متر جلوتر فهمیدم هوشنگ مرادی کرمانی قراره بیاد دانشگاه. دیگه بیخیال کلاس شدم. جزء خاطره‌های خاصم بود اون روز اصلاً. از اونا که وقتی پیر بشی برا نوه و نتیجه تعریف می‌کنی. :دی
۰۶ آبان ۹۷ ، ۲۰:۱۸ פـریـر بانو
حالا من می‌خوام یه داستان ده صفحه‌ای بنویسم توش می‌مونم! :/
نه اینکه مقایسه کنم‌ها. مثلا دارم می‌گم طرف با شیشه‌مربا یه داستان نود صفحه‌ای نوشت اون‌وقت من هیچی! :|
اگه یادم موند و قاطی اسم کتاب‌های دیگه گم نشد می‌خونمش حتما...
پاسخ:
چند وقت پیش یه داستان نوشتم. بعد فکر می‌کردم خیلی باید نوشته باشم و دمم گرم. وقتی نگاه کردم دیدم تازه شده دو هزار کلمه. یعنی حدود چهار پنج صفحه. خیلی سخته نوشتن. و به قول عمومحمود ما کوششیه واقعاً و نه جوششی.
.
برای خواهرا سوغاتی بخر و خودتم استفاده کن:دی
منم بار اول که تو جلسات تصویب واژه‌ها دیدم نمی‌شناختمش. بچه‌ها گفتن. نکتهٔ اسف‌بار اینه که بعد از اینکه گفتن کیه هم نمی‌شناختم. بار اول فقط دکتر حدادو می‌شناختم :))) کم‌کم با بقیهٔ ادبا و شعرا و صاحب‌نظران هم آشنا شدم
بعد جلسه تو پارکینگ منتظر ماشین بودن و چون در اصلی بسته بود من و دوستم هم از پارکینگ رفتیم و اونجا یه کم صحبت کردیم و گفتیم کی هستیم و برای چی میایم جلسه و از این صوبتا
پاسخ:
انصافاً خیلی جای خوبی بودیا. آشنایی و نشستن با بعضی آدما خیلی پربازده و حال خوب کنه.
۰۷ آبان ۹۷ ، ۰۷:۴۱ قاسم صفایی نژاد
فعلا که تصمیمی برای تمدید گرفته نشد. شاید اگه درخواست‌ها خیلی زیاد بشه برای تمدید، تمدید بکنیم اما نه زیاد. مثلا چند روز فقط.
پاسخ:
پس سعی کنیم تا همون وقت خودش برسونیم که دلواپس هم نباشیم. 
ممنون.
آخ آخ آخ! هوشنگ خان ازتون آدرس پرسیده؟
نشناختینش؟
ای بابا! ای بابا! :/
پاسخ:
دیگه مال دوران جاهلیت بود. و خب فکر کن یهو وسط راه یکی بگه ببخشید. و بعد ازت سؤالی بپرسه. اصلاً ممکنه نگاهشم نکنی و فقط جوابش رو بدی. :)
یادمه این داستان تو یکی از کتاب های ادبیات مدرسه هم بود
نادانی مردم رو نشون میده. چقدر شبیه همین وضعیه که الان توشیم :(
پاسخ:
من یادم نمیاد تو کتاب درسی بوده باشه. بود؟ 

من قبلا خونده بودمش
اشنا بود به گوشم و فکر می کنم همون دوران خوندم تو کتاب های درسی
پاسخ:
شاید. ولی خب شک دارم باشه. :)
چقدر قبل از دیدن هوشنگ مرادی بیشتر دوستش داشتم. آدمها از نزدیک دلتو میزنن 
پاسخ:
سلام علی. سلام رفیقی که حالت از دیدن صفحۀ وبلاگ بد میشد:d دیدی هرکسی کو دورماند از وصل خویش خلاصه؟
😂😂😂
اصن یادم رفته بود اینو بهت گفتم
ای بابا چه زود عوض کردم نظرمو😂
پاسخ:
چقدر زمین گرده:d

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی