دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

ای پسر! سخنگوی باش ولیکن دروغگوی مباش و خود را به دروغ‌گویی معروف مکن؛ و به راستگویی معروف باش تا اگر وقتی به ضرورت دروغی گویی از تو بپذیرند!

«قابوس‌نامه»
«در نیک‌ و بد سخن گفتن»

سفرنامه قمصر-چشمۀ ملاحسن

شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۰۲ ق.ظ

چهار صبح

روزهای جمعه‌ای که قرار است بروم کوه اغلب نمی‌خوابم. نمی‌خوابم چون یکی دوبار به‌قدری خوابم سنگین شده که حتی زنگ گوشی هم دردی را دوا نکرده و تا هشت و نه صبح خواب مانده‌ام. ساعت چهار صبح بود و کمی حالت خواب‌آلودگی داشتم. تصمیم گرفتم پیاده راه بیفتم و از در خانه تا چهار راه را پیاده طی کنم. (تصویر)

چهار و بیست و سه دقیقه

هوا چند روزی است پاییزی‌تر شده، آسمان صاف و پر از ستاره است و هلال نازکی از ماه توی آسمان می‌درخشد. صورت‌فلکی جبار و دب‌اکبر را می‌شود  توی آسمان دید. فکر نمی‌کردم به جز من کسی این وقت صبح بیرون از خانه‌اش باشد. ولی همان موقع بود که نارنجی‌پوشان شهرداری را دیدم. یکی سمت چپ خیابان و دیگری سمت راست. سلامی عرض کردم و دست‌مریزادی گفتم. جلوتر چند سگ ایستاده‌اند و پارس می‌کنند. یکی از سگ‌ها سفید رنگ است و دو، نه سه سگ دیگر سیاه‌رنگ. به نظرم رسید سگ‌های سیاه‌ ممکن است توله‌های آن سفیده باشند. 

چهار و پنجاه و هشت دقیقه

صبح که از خانه بیرون می‌زدم دنبال کارت‌های‌بانکی‌ام بودم و به‌طور تصادقی یکی را برداشتم. کارتی که برداشتم، قرار بود یکی از کارفرمایان (نا)گرامی هفتۀ قبل دویست تومان به شماره حساب همین کارت واریز کند. اول هفته پیام داد و گفت:«فلانی دویست نه، صد و هشتاد واریز کردم! راضی باش.» و من به این فکر کردم که دفعۀ بعد که گذر پوست به دباغ‌خانه افتاد، به تلافی هشتاد درصد پروژه‌اش را پیش ببرم، تحویلش دهم و بگویم: «فلانی راضی باش!» به هرحال، کارت‌بانکی را که به دستگاه خودپرداز سپردم متوجه شدم به جای صد و هشتاد هزارتومانی هم که گفته هجده هزارتومان ریخته به حساب! بگذریم. حالا باید منتظر باشم استاد صد و شصت و دو هزار تومان دیگر واریز کند به حساب. با این فرض که واریز کند.

پنج و پنج دقیقه

صدای اذان از بلندگوی مسجدها بلند شده، بوی کله‌پاچه خیابان را گرفته. «کله‌پاچۀ سید»، همان کله‌پزی‌ دوران دانشجویی. هنوز در دریای خاطرات غرق نشده بودم که پیرمردی را می‌بینم سوار بر دوچرخه. از کنارم می‌گذرد، شالی را دور گردن و صورتش پیچیده و کلاهی سیاه‌رنگ به سر دارد. دوچرخه‌اش یک دوچرخۀ قدیمی است. از همان‌هایی که توی شهر ما به چرخ چینی معروف است و برای اینکه یک متر جلوتر برود، دقیقاً باید به اندازۀ یک مترش پا بزنی. دوچرخه‌اش در برابر دوچرخه‌های امروزی شبیه ژیان است در برابر مگان. با این وجود پیرمردهای زیادی را دیده‌ام که همچنان به این‌ها وفادار مانده‌اند. نوعی وابستگی به گذشته، یا شاید سنت. پیرمرد خورجینی هم روی دورچرخه انداخته. دو سر خورجین سنگین شده و شکمش باد کرده. دارم به این فکر می‌کنم که مردی با سن‌وسال، آن وقت صبح پی انجام چه کاری می‌رفته؟

پنج و هفده دقیقه

مسجد جامع کاشان همیشه یک حس خوب در من ایجاد کرده. یک مسجد قدیمی، درست وسط شهر، پیش نیامده بود این وقت روز مسجد جامع را تجربه کنم. بوی کاه‌گل نم خورده می‌دهد، بوی تازکی. یاد دیوار کاه‌گلی خانۀ ننه می‌افتم و وقت‌هایی که خیاط خانه را آب پاشی می‌کردیم. آن‌وفت دیوار که خیس می‌شد ریه‌ها پر می‌شد از کاه‌گل (تصویر)

شش

قرار بود ساعت پنج و سی دقیقه حرکت کنیم سمت قمصر. ساعت پنج و چهل دقیقه بالاخره اولین نفر سروکله‌اش پیدا می‌شود. سلام و صبح بخیری و انتظار برای رسیدن یکی یکی بچه‌ها و بالاخره ساعت شش حرکت به سمت قمصر. راننده گویا معین خیلی دوست دارد و از همان لحظۀ نشستن معین دارد بدون وقفه می‌خواند و ول کن ماجرا هم نیست. آفتاب رفته رفته بالا می‌آید؛ طلوع خورشید.

هفت و ده دقیقه

قمصر از خیلی نظرها شبیه سمیرم ماست. کوه‌ها، چشمه‌ها، پوشش‌های گیاهی و سرمای هوا حتی. صبح وقتی که یک ربعی راه آمدم پیش خودم گفتم: «چرا این شکلی لباس پوشیدم؟ با این گرمای هوا، خواهیم پخت.» ولی با پیاده شدن از مینی‌بوس دلیل این شکلی لباس پوشیدنم را فهمیدم. دارم از سرما می‌لرزم که لیوانی شیشه‌ای به سمتم تعارف می‌شود.

-بگیر سوختم!

-چیه این؟

-حلیم.

-حلیم! حلیم کجا بوده؟

-بخور، ویتامین ح داره.

-برا حلقم خوبه!

لیوان حلیم را می‌گیرم و تلاش می‌کنم بدون کثیف‌کاری سربکشم. داغ داغ است و در این سرمای استخوان‌سوز سر صبح می‌چسبد. از یک جایی به بعد وظیفۀ سر کشیدن لیوان را می‌سپارم به علی.

میانۀ راه

اینکه ساعت چند است دیگر اهمیتی ندارد. مهم اتفاق‌هایی است که تجربه می‌کنی و منظره‌هایی است که می‌بینی. صدای زنگولۀ بزها و گوسفندها احاطۀ‌مان کرده. گله‌ای که تا خود چشمه، بدون اندکی استراحت پابه‌پای ما می‌آید. چند صدای جیغ و صدای پارس‌های سگ گله. بی‌اختیار می‌خوانم: «ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می‌بری...»

رنگ‌بندی پاییز، برگ‌های زرد شده، صدای زنگولۀ بزها و گوسفندهایی که علاقۀ خاصی به مزۀ برگ‌های خشک شده دارند و صدای خرچ و خوروچ دندان‌هایشان که برگ‌ها را می‌جوند. دلم می‌خواست همین‌جا بنشینم. می‌رسیم به چشمه. طعم خوش آب چشمه، روشن کردن آتش و تلاش برای یخ نزدن در این سرمایی که دوباره هجوم آورده به دست‌ها. با چند نفر از بچه‌ها نشسته‌ایم و صبحانه می‌خوریم و حرف می‌زنیم و می‌خندیم. می‌خندیم تاشاید کمی از دست سرما رهایی پیدا کنیم. آتش، چایی آتشی، چند عکس یادگاری، خراب کردن عکس‌های تکی دیگران و کمی هم چرت و پرت گفتن برای تمام کردن یک روز سرد پاییزی.

مسیر برگشت به سختی مسیر اول نیست. سکوت کوه را دوست دارم. کمی از جمع جدا می‌شوم و جلوتر از بقیه حرکت می‌کنم. صدای زنگوله‌ها از بالای کوه شنیده می‌شود. برمی‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم، ظاهراً یا بیش از اندازه تند آمده‌ام، یا اینکه بچه‌ها ایستاده‌اند برای استراحت. جز من دو سه نفر دیگر هم هستند. می‌نشینم روی سنگی و کمرم را می‌دهم به سمت آفتاب. اجازه می‌دهم گرمای آفتاب بخزد توی تک تک سلول‌های بدنم. آفتاب سر ظهر حسابی دلچسب است.

بچه‌ها دسته دسته پیدایشان می‌شود. می‌خندد و می‌گوید: «اینجا که جوی نیست نشستی گذر عمر ببینی. همه‌ش یه مشت سنگ و خاکه.» (تصویر)

ساعت دوازده و بیست دقیقه

کل زمانی که داخل مینی‌بوس بودیم را خوابیدم. چشم که باز کردم وسط شهر بودیم. روبروی جهاد. پیاده می‌شوم و راه می‌افتم سمت خانه. اینبار از کوچه پس کوچه‌ها و مسیری دیگر. 

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۱۲
آقاگل ‌‌

خاطره نگاری

نظرات  (۹)

اول متن تفاوت شاخص دخترا و پسراست،کدوم دختری جرئت داره این ساعت بیرون باشه یا دیگران با دیدنش فکر بد نکنن
از ادم بدحساب بد قول خوشم نمیاد!همیشه به آن تایم بودن میشناسنم دوستام..
من اگه قرار بود برم بعد صبح زود اینجوری معطلم کنن دو نصفشون میکنم:|

وای چه جای خوشکلیم هست
پاسخ:
عکس آخر متن رو هم ببینی متوجه می‌شی که زیاد هم این‌طور نیست. تقریباً نیمی از اعضای این گروه رو خانم‌ها تشکیل میدن. با اینکه کاشون تقریباً یه شهر مذهبی هم هست. یک سری محدودیت‌ها هست بله. منم منکرش نمی‌شم. ولی یه جاهایی هم خودمون دامن می‌زنیم بهش. نه فقط توی این بحث، که توی همۀ جوانب جامعه.
.
یه وقتایی احساس می‌کنم من زیادی قضیه زمان و سروقت بودن رو جدی می‌گیرم. یادم نمیاد برنامه و یا قرار این شکلی داشته باشم و همه چیز دقیقاً طبق برنامه پیش رفته باشه. همیشه تأخیر داشته. 
با کامنت بالا بشدت موافقم ما دختر ها هیچ وقت نمیتونیم حس پیاده روی ساعت چهار صبح تجربه کنیم . اینکه از بی خوابی تو کوه سردرد نشدید خیلی خوبه من تا حالا کوه نرفتم باید حتما یه بار امتحانش کنم 
پاسخ:
هیچ هیچ‌وقتی هیچ‌موقع وجود نداشته و نداره. (چه جمله‌ای گفتم!) در جواب همون کامنت هم گفتم، یه سری محدودیت‌هارو خودمون با دامن زدن بهشون پررنگ کردیم. یک سری از هنجارها و قوانین زیاد از حد پررنگ شده توی ذهنمون. در صورتی که این شکلی هم نیست. 
.
سردرد نه، ولی یکبار وسطای مسیر واقعاً خوابم گرفته بود. دلم می‌خواست ولم می‌کردن تا همونجا بخوابم و موقع برگشت بیدارم کنن. :))
ازه دیدم همونو،نه خب برا کوه نوردی اکیپ میشیم یا ماشین داریم موردی نیست.
اینکه میگید 4صبحه گفتید پیاده بزنید بیرون و قدم بزنیدتا برید برسید رو گفتم،اینکه انقدر راحت به این قضیه فکر کنم عجیبه
پاسخ:
این بحثی نیست که زیر این پست بشه بازش کرد. به نظرم می‌شه بیشتر بهش پرداخت. به شخصه هنوزم سر حرفم هستم. بخش زیادی از این محدودیت‌ها، محدودیت‌هایی است که خودمون برای خودمون ساختیم. چه شما که خانومید و چه من.

عکس آخر اونقدر کارت پستالیه که گذاشتمش روی لاک اسکرین گوشیم.
:)
واینکه خیلی دلنشین بود. امیدوارم دلنشین بود رو طوری گفته باشم که کلیشه ای نشده باشه. 
درحدی بود که تا آخرش یک ذره هم حواسم پرت فکردیگه ای نشد.
پاسخ:
تشکر ویژه از عکاسش که البته من نیستم :)
ممنونم که خوندید.
۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۳:۱۹ Unkown シ‌‌‌‌‌
خطاب به دوستانِ دختر باید بگم:
واقعا ما دخترا عادت کردیم به همه محدودیتا دامن بزنیم و فقط از همه بنالیم. من یه دخترِ ۱۹ ساله‌م که خانواده متعصب مذهبی‌ای هم دارم. ولی خب ۴-۵ سال از عمرم رو خستگی‌ناپذیر و متوقف‌نشدنی گذاشتم سر قانع کردن خانواده‌م و تفهیم این موضوع که آدم مستقلیم. و تازگیا (کمتر از یه ساله) که به نتیجه رسیدم و الان بیشتر سفرهایی که میرم تنهایی و بدون توره! ماها عادت کردیم یه گوشه بشینیم و استقلال و حق‌مون رو بیارن بذارن کف دستمون. کلا قدم اول برا مستقل شدن اینه که خودت بپذیری مستقلی نه این که از بقیه بخوای این استقلال رو بهت بدن.

راستی آقاگل! اخر هفته بار و بندیل جمع کردم دارم میرم یزد، مقصد بعدیش کاشانه :))
پاسخ:
@دوستان
.
.
مقصد بعدی کاشانه یعنی وسط راه میای کاشان و میری؟ یا اینکه قراره بیای کاشان یکی دو روز آیا؟ و اینکه نامرده هرکی مثل تابستون دوباره بپیچونه! :دی
اگر اومدنی شدی حتماً خبر بده.
چند روزه صبح نرفتم بیرون دلم برای هوای دم صبح تنگ شد الان :)
اصلا تصویر سازی بخش میانه‌ی راه فوق‌العاده بود، یه جوری که دلم خواست خیلی هم خواست :)
حلیم تو لیوان؟! عجیب!
کنار چشمه خوبه اهنگ "بوی جوی مولیان آید همی..." بشنوی:)

میگم آقاگل چرا ما کوه و چشمه و اینا نداریم؟:/


پاسخ:
به همون دلیلی که ما ساحل و دریا و سمبوسه نداریم :)

۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۵:۲۰ بهارنارنج :)
ادامه کامنت با این اکانتم میگم چون ازونور سخته!
اقاگل من نگفتم محدودیت یعنی ممنوعیت،و خطاب به همون خانم 19ساله ماهم سفرتنها رفتیم با تور..همین پارسال خودم رفتم بی هیچ دوست و آشنایی.تازه انقدرم پیش خانوادم شناخته شده بودم که نیاز نبود چهار که نه حتی یک هفته خواهش کنم و کارکنم روشون،پیشنهادشم حتی از خودشون بود.پس بحث این چیزا نیست!،اما خود شمام میگی با تور یعنی بلاخره واسه خودت نیستی،یه رئیس توری یه برنامه ریزی بوده!
منم سحرا رفتم کوهنوردی اما نه هروقت دلم خواسته،هروقتم کسی باهام بوده!
ما دامن میزنیم نداریم اقاگل،حقم دارید چون دختر نیستید..اما وقتی پدر شدید خود شما همین خود شما وقتی بدونید این ساعت خلوته و کسی نیست که با دخترتون بره بهش اجازه نمیدید بخواد تنها قدم بزنه4صبح..خیلی واضحه چراش خیلی واضحه،جه بسا که دحتر عااقلیم باشه خودشم نخواد..و فکرم نکنید که اینا از طرف دختریه که محدود بوده!خود شما منو میشناسید ..پس اینا اسمش دامن زدن به چه و چه نیست!
پاسخ:
من احتمالاً حرفم رو بد رسوندم. منظورم فقط محدودیت‌هایی مثل قدم زدن توی ساعت چهار صبح نیست. اصلاً هیچ آدم عاقلی ساعت چهار صبح نمیره بیرون قدم بزنه. چه پسر باشه چه دختر. منم کار چندان عاقلانه‌ای انجام ندادم از اون نظر. این مورد خاص رو بذاریم کنار کلاً. همون کامنت اولم گفتم یک سری محدودیت‌ها هست. بله. و من هم منکر این محدودیت‌های اجتماعی نیستم.
چیزی که من میگم اینه که بعضی هنجارهای جامعه رو خودمون شکل دادیم. بعضی قوانین اجتماعی رو خودمون شکل دادیم. و حالا همین قوانین اجتماعی یک وقتایی پیچیده توی هم و گرفتارمون کرده. این ربطی به دختر بودن، پسر بودن، پیر بودن و جوون بودنم نداره. هرکسی به نوعی و به شکلی.
بگذریم به هرحال. این بحث رو بذاریم برای یه پست مربوط‌تر و مرتبط‌تر که نتیجۀ درستی هم بده.
۱۳ آبان ۹۷ ، ۰۰:۱۱ Unkown シ‌‌‌‌‌
البته من با تور نمیرم مسافرت :دی

ولی به هرحال!

راستش نمی‌دونم. اصن شمام بیاید باهم بریم یزد!  اصلا چون می‌خواستم سه‌چهار روزه باشه، یزد رو انتخاب کردم که دور باشه. کاشان رو دو روز و یه شب بیام فک کنم بهتر باشه. اصلا هی نمیشه. ولی من هی تو دلمه و می‌خوام بچسبونمش به یه سفری [به سرش می‌کوفد]
پاسخ:
فعلاً حس سفر نیست. ولی حس میزبان بودن چرا. :)
.
وبلاگ رو هم بستی که. اومدم پیام بگذارم دیدم نیستش. وی هیچ راه دسترسی دیگری ندارد. : |
.
همین دیگه. هربار یه شکلی نمیای. بیا هربار دوست داشتی. الان هوا خیلی خوبه. خنکه تقریباً و یه کمی هم سرد حتی. تابستون خیلی گرم بود.

۱۳ آبان ۹۷ ، ۰۰:۳۵ Unkown シ‌‌‌‌‌
اره فرار کردم از دست یکی! 
دعا کن مرا رفیق. دعای تو خوب است. 
دعا کن راست و ریس بشه این روزا، من قول میدم یه هفته هوار شم سرت اصلا..
پاسخ:
صحیح :)
باشه. دعاگوییم اکر خدا قبول کنه یا نه رو نمی‌دونم. ان‌شاءلله خوب سپری بشه این روزا.
همون دو روز و یک شب رو هم عملی کنی من راضیم ازت. به همین چایی دارچین قسم. :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی