دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

ای پسر! سخنگوی باش ولیکن دروغگوی مباش و خود را به دروغ‌گویی معروف مکن؛ و به راستگویی معروف باش تا اگر وقتی به ضرورت دروغی گویی از تو بپذیرند!

«قابوس‌نامه»
«در نیک‌ و بد سخن گفتن»

از گوشه کنار زندگی

جمعه, ۱۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۲۲ ب.ظ

یک: وحید رفت ولی من فکرم جای دیگری بود.

وحید رفت. نهار خورده و نخورده رفت و من خیلی بی‌ربط به رفتنش، دارم فکر می‌کنم از اولین باری که همراه گروه رستا شدم. شش ماهی می‌گذرد از آن اولین بار. دقیق‌ترش می‌شود از هفتمین روز دومین ماه بهار تا امروز که بشود هجدهمین روز دومین ماه پاییزی. پس از شش ماه می‌توانم بگویم تقریباً اعضای ثابت گروه را می‌شناسم و یخ ارتباط برقرار کردنم رفته‌رفته آب شده، اینقدر که وسط مسیر بهزاد، جوانترین مرد میان‌سال گروه، با یکی از آن کاپشن سبزهایی که همچنان هم نمی‌دانم چرا بهش می‌گویند اورکت آمریکایی بزند زیر آواز و بخواند: «ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می‌روی» و بعد آن لالوهای جمعیتی که یکی یکی و دوتا دوتا راه می‌روند، بگردد دنبال من که در جوابش بخوانم:«با بردن لیلای من، جان و دل مرا می‌بری» و آن‌وقت باهم:«ای ساربان کجا می‌روی، لیلای من کجا می‌بری». اینقدر که رسیده و نرسیده این من باشم که می‌روم سراغ علم کردن آتش و این آقا جابر باشد که می‌رود دنبال آوردن آب و بساط چایی. اینقدر که وقتی یکی می‌خواهد خطابم کند دیگر نپرسد شما آقای؟ و بگوید آقای داودی یا ساده‌تر سعید صدایم بزند. وحید نهار خورده و نخورده رفت و من خیلی بی‌ربط دارم به این چیزها فکر می‌کنم.

دو:لحظۀ دیدار

بابا رفت. آبان نشده بود هنوز. سه هفته بیشتر است که رفته و در این مدت حتی خودم را از لذت شنیدن صدایش محروم کرده بودم. نه اینکه دلتنگ نشده باشم که از همان هفتۀ اول دلم تنگش بود. ولی شنیدن صدایش دلتنگ‌ترم می‌کرد. می‌دانستم که دلتنگ‌ترم می‌کند. اصلاً برای همین است که حالم از هرچی راه ارتباطی است به هم می‌خورد. برای همین بود که اینقدر جواب زنگ‌های تلفنم را یکی درمیان دادم که دیگر زنگ نمی‌خورد. داشتم از آمدن بابا می‌گفتم که توی راه است و می‌رسد تا یکی دو ساعت دیگر. از بابایی که یکی دو هفته کربلا بوده، آشپزی می‌کرده برای موکبشان و حالا هم حکماً حسابی سرما خورده و قرار است یک هفته‌ای کنار یکدیگر لیوان به لیوان آویشن و خاطره بزنیم به بدن.


+وبلاگ وحید

++ شما چه خبر از کجا؟

نظرات  (۱۷)

این موسیقی دلنشین یه زمانی پای ثابت رادیو هفت بود، تا مدت ها هم خواننده اش را اشتباه زیر نیوس می کردندف یک روز که خواننده را دعوت کردند و خودش با صدای گرمش برایمان خواند، همه ی ماجرا را توضیح دادند.
جمله ی اول بخش دوم حسابی ناراحتم کرد، به چیز بدی تعبیرش کردم قبل خواندن، در انتخاب جمله ها دقت کن برادر، دل آدم هری می ریزد.
به سلامتی، ان شالله برگردن و سرما هم نخورده باشن

پاسخ:
من با صدای علی‌اکبر گلپا شنیدمش و با صدای نامجو. مطمئناً تلوزیون به اولی که دسترسی نداره و دومی رو هم که راهش نمی‌دن. :) نمی‌دونم کس دیگری هم خونده یا نه. شعرش هم که از معینی کرمانشاهی عزیزه.
.
آره. الان که خوندمش متوجهش شدم. ممنونم. :)
تو گوشیم دارمش الان میفرستم برات
پاسخ:
ممنون :)
وبلاگ وحید جالب بود :)
زیارت و خدمت بابا هم قبول ان شالله.
پاسخ:
کلاً بیان رو گرفتیم با فامیلامون. یه مدت دیگه اعلام استقلال می‌کنیم :))
.
خیلی ممنونم. ان‌شاءالله قسمت خودتون و خونواده.
این دلخوشی های صدکلمه ای عجب ترکیب قشنگیه!
عجب!
بی حد واندازه ترکیبشو دوست دارم.
:)
پاسخ:
اولین بار این ترکیب رو از آقای شهسواری شنیدم. و منم عجیب به دلم نشست. :)
زندگی پره از همین دلخوشی‌ها. اگر نبود که الان باید همه افسرده می‌بودیم و رو به خودکشی.
۱۸ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۶ Unkown シ‌‌‌‌‌
همین الان داشتم فکر می‌کردم این آقاگل کجاست، چرا خبر از روزگارش ندارم که اومدم دیدم ستاره‌ت روشن شده :)
پاسخ:
پست قبلش رو هم ندیدی پس. :) 
برو ببینش. 
ضمن اینکه من هستم خودت نیستی:دی

از صبح استرس بازی پرسپولیس منو گرفته
پاسخ:
به قول صدر خوش‌بین نیستم. ولی امید دارم. :)
می‌بریم. ولی قول قهرمانی بهت نمیدم.

۱۹ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۲ آسـوکـآ آآ
خوش به حالشون...
زیارتشون قبدل باشه و الهی سایه شون همیشگی.
پاسخ:
خیلی خیلی مچکرم :)

۱۹ آبان ۹۷ ، ۰۹:۳۲ خورشید ‌‌‌
چرا این‌قدرها رو بولد کردید؟
پاسخ:
می‌خواستم بهش توجه بشه که خب بلد نبودم و نتیجه این شد که با بولد کردنش دست به تقلب زدم. شایدم لازم نبود.
۱۹ آبان ۹۷ ، ۰۹:۵۶ مصطفی فتاحی اردکانی
آقاگل یه سایت خوب برای آرشیو آهنگ های قدیمی و اصیل معرفی کن.

پاسخ:
سراغ ندارم متأسفانه. خودم یه آرشیو برای خودم دارم. یه وقتایی هم اگر لازم باشه می‌رم و پیشینۀ آهنگ رو سرچ می‌کنم.
لطفا در به کار بردن "رفت" بیشتر دقت کنید. ما قلبمون ضعیفه و ذهنمون منفی باف. تا بفهمیم کی کجا رفته رفتیم اون دنیا و برگشتیم. والا!! 
پاسخ:
آره پایین‌تر هم بچه‌ها تذکر دادن. :) 
باید بیشتر حواسم رو جمع کنم.
وحید موزی؟؟!
پاسخ:
نه. وحید پسردائی من.
@خورشید بانو:
لابد واسه اینه که املامون قوی شه. 😉😉
پاسخ:
الان که فکر می‌کنم لزومی نداشت بولد باشه. :)
بعد دیگه اینکه یکی باید املای من رو قوی کنه. :دی
رفتم پست مرجع رو خوندم.
با آقای شهسواری هم نظرم. باشماهم.
آدم باید بلد باشه ازدلخوشی های صدکلمه ای لذت ببره.
زندگی پره از این دلخوشی ها که بهشون عادت کردیم ونمی بینمشون.
:)
پاسخ:
آره پره از این دلخوشی‌ها. فقط لازمه که بهتر ببینیم.
۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۲:۵۱ خورشید ‌‌‌
خوب بود اتفاقا. من دوست داشتم.
پاسخ:
خب پس حله. :)

همون کامنت معصومه :|
پاسخ:
:))
عجب داستانی شد.
اوه مای گاد چه فامیل وبلاگ نویس و بیان نویسی! :)
پاسخ:
:دی
۲۰ آبان ۹۷ ، ۲۲:۰۷ آقای هیچ...
من تازه این پستت رو دیدم... خودمم تا حالا از این دید به رفتن خودم نگاه نکرده بودم..
پاسخ:
فکر کن از خواب بیدار بشی و بعد ببینی سروصدا میاد. بعد یکی یهو پاشه بره. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی