دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

و گفت: خلق بر سه قسم‌اند و گروهی با خود به جنگ برای خدای تعالی و گروهی‌اند با خلق به جنگ برای خدای و گروهی با حق به جنگ برای خود!
که چرا قضای تو به رضای ما نیست؟
چرا مشیت تو به مشاورت ما نیست؟

تذکرةالأولیاء
ذکر سهل بن التستری

سیزده

يكشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۵ ب.ظ

-«دوباره سیزده؟»

و زهره می‌زند زیر خنده. مسخره‌ها. آب را یک‌نفس می‌روم بالا. سیزده، سیزده، سیزده همه‌چیز از همین صندلی شمارۀ سیزده شروع شد. هر بار که می‌خواهم بروم کرمان سیزده را می‌گیرم. سیزده را می‌گیرم تا شاید در عقب باز شود و تو پشت سر شاگرد شوفر بیایی تو. با لبخندی ملیح و حلقه‌حلقه‌هایی که خودشان را رها کرده‌اند روی صورتت.

همه‌شان فکر می‌کنند سیزده را رزرو می‌کنم چون تک‌صندلی است و روبروی در عقب. انگار خودم هم باورم شده. «از مردن توی اتوبوس می‌ترسم. برای همین سیزده را رزرو می‌کنم. روبروی در عقب است و تک‌صندلی. اگر اتوبوس چپ کند می‌شود سریع از آن پرید بیرون.» این جمله‌ها را یک‌بار که گیر داده بودند به سیزده سرهم کردم.

پاسگاه نائین بود که اتوبوس ایستاد. ساعت از دوازده گذشته بود. چراغ‌های آبی وسط سقف، اتاقک اتوبوس را از تاریکی بیابان حفظ می‌کرد. خواب بودند همه. سیزده را داده بودم عقب و چشم‌هایم را بسته بودم که سرمای هوا پیچیده بود توی اتوبوس و خورده بود توی صورتم. در عقب اتوبوس که باز شد، زیرچشمی خیره شده بودم به در. تو پشت سر سبیل آمدی تو. یک کوله‌پشتی روی شانۀ راستت بود و یک کلاه آبیِ پشمی که کشیده بودیش روی سرت. چند حلقه مو ریخته شده بود روی پیشانی و عینکی دایره‌ای که روی چشم‌هایت بود. تا آمدی تو، بخار نشسته بود روی شیشه‌ها. دستمالی از جیب کاپشن بیرون آوردی و پاکش کردی. شاگرد شوفر نگاهت کرد و گفت: «اون‌جا. مو قشنگ.» و با دست اشاره کرده بود به صندلی شماره شانزده. تو نشستی روی شانزده و زیر لب چیزی گفتی و با نوک کفش‌هایت کوبیدی پشت صندلی من.

 سرم را بالا آوردم. نگاهت کردم. کلاهت را برداشته بودی و حلقه‌های مو ریخته بود روی صورتت. یکی از حلقه‌ها کنار دُم ابروها را گرفته بود و آمده بود پایین تا روی گونه‌هایت که از سرما گل انداخته بود. نوک بینی‌ات شده بود سرخ سرخ، مثل یک ترب کوچک. توی کشور شما نمی‌دانم به ترب، چه می‌گویند. دستپاچه شده بودی. شالی آبی‌رنگ کشیدی روی موها و گفتی:

«Oh! Het spijt me zo.»

نفهمیدم باید چه جوابی بدهم. برگشته بودم روی صندلی‌. هزارتا فکر یک‌هو ریخت بود توی سرم. سرما تنم را پوشاند. حتماً دماغم شده بود رنگ ترب. صورتم غرق شد در حلقه‌ها. حلقه‌ها پیچیدند توی دست‌وپاهایم. صدایی مخملی توی گوشم زنگ می‌خورد و می‌گفت «Oh! Hit spigit mezo».

سیزده را داده بودم جلو که راحت‌تر باشی. از جایت بلند شدی. می‌خواستی کوله‌ات را جا بدهی آن بالا. این پا و آن پا ‌کرده بودم که بلند شوم یا نه که سبیل دیوث از راه رسیده بود. گُه تو این شانس.
فهم کرده بودم که خارجی هستی. ولی کجایی؟ نمی‌دانستم. از مدرسه چند کلمۀ انگلیسی به یادم مانده بود. شروع کرده بودم به سرهم کردن
am و is و are ها. اگر می‌دانستم روزی این خزعبلات جایی به کارم می‌آید همه‌شان را حفظ می‌کردم. حیف!

سرم را از کنار سیزده چرخانده بودم سمت تو که از پنجره ستاره‌ها را نگاه می‌کردی. گفته بودم:

«Hello woman. What name is?»

نگاهم کردی. حلقه‌های مو را جا داده بودی پشت گوش‌ها، از پشت دایره‌های عینک ریز شده بودی توی صورت من. خندیدی و گفتی:

«Hi. Mijn naamis Stella»

و لام استلا را طوری کشیده بودی که لرزه افتاده بود به بندبند تنم. سرم را کشیدم کنار، مچاله شدم توی صندلی. گویی یک نفر سوزنی دست گرفته بود و سوراخ‌سوراخم می‌کرد. کله‌ام شده بود کاسۀ خون. دست‌وپاهایم سرد سرد، کله داغ داغ. فکر می‌کردم حالا است که از دماغم خون بزند بیرون. نه نمی‌شد. این‌طور بی‌مقدمه نمی‌شد. نقشه‌ای لازم داشتم. این شد که دست آخر تصمیم گرفته بودم به بهانۀ خوردن آب از صندلی‌ام بلند شوم. می‌دانستم که باید تشنه‌ات باشد. پیش خودم خیال کرده بودم تا لیوان آب را دستم ببینی، لبخندی‌ می‌زنی، حلقه‌ها را می‌نشانی پشت گوش‌ها، سرت را می‌آوری جلو و می‌گویی:
«می‌شود کمی هم آب به من بدهی؟»
البته نه این شکلی، به زبان خودتان؛ ولی می‌گفتی دیگر. آن‌وقت لبخندی می‌زدم، لیوان آب را می‌گرفتم سمتت و می‌گفتم: «
یورولکام بیوتیفول وومن!». بعدش؟ دربارۀ بعدش هیچ فکری نکرده بودم. آن‌قدر سرم داغ بود که نمی‌فهمیدم دارم چه کار می‌کنم.

بلند شدم. سعی کرده بودم یک‌راست بروم سمت آب‌خوری و نگاهم به تو نیفتد. لیوانی برداشته بودم و با لیوان پر از آب پله‌ها را آمده بودم بالا. خواب بودی. نه! شاید از توی شیشه بیرون را نگاه می‌کردی، یا اینکه فقط چشم‌هایت را بسته بودی. نفهمیدم. نگاهی به دوروبر انداختم. همۀ صندلی‌ها خواب بودند. دست راستم را گذاشتم سر سیزده، دل‌وجرئت به خرج داده بودم و خم شده بودم سمتت. چند تار مو خودشان را رها کرده بودند روی انحنای سفیدرنگ گردن. جمع شده بودی روی صندلی و کاپشن را کشیده بودی رویت. کمی جرئت به خودم داده بودم و آمده بودم نزدیک‌تر. منتظر بودم چشم‌هایت را بازکنی، آن چند تار مو را بیندازی پشت گوش‌ها. لبخندی بزنم. لبخندی بزنی. دستت را بیاوری جلو و لیوان را از دستم بگیری. چشم‌هایم را بستم و نفسم را داده بودم تو، حلقه‌ها پیچیده بود توی دست‌وپایم. تازه داشت کار به جاهای خوبش می‌رسید که صدای جیغت هوشیارم کرده بود. پیرزن شماره هفده داد زد: «جونّم مرگ شدۀ...» تا خواستم خودم را جمع‌وجور کنم سبیل دیوث از پشت یقه‌ام را چسبیده بود و کوبیده شده بودم کف اتوبوس.: «نچایی عمو!» تو بلندبلند چیزهایی گفتی که فهم نکردم. سیاهی ریخته بود توی چشم‌هایم. احساس می‌کردم وسط اتوبان خورده‌ام به یک کامیون حمل زباله. گوش تیز کرده بودم ببینم صدایت کجاست؛ ولی گم بود بین آن‌همه سروصدا.

چشم که باز کرده بودم مهی غلیظ همه‌جا را گرفته بود. نوری آبی‌رنگ افتاده بود روی صورتت. حلقه‌ها خودشان را از دست آن شال آبی‌رنگ خلاص کرده بودند و ریخته بودند روی انحنای گردنت. سرم شده بود بشکۀ باروت و گوشۀ لبم آتش گرفته بود. خودم را جمع‌ کردم و آمدم جلو تا بهتر ببینمت. مه سفیدرنگ آرام آرام کنار رفت. سبیل خم شده بود روی شعلۀ آبیِ پیک‌نیک و دودی از دهانش خارج می‌شد.

پایان

آذر 97


س.ن: داستان‌ها رو توی وبلاگ منتشر می‌کنم برای اینکه وقتی خونده شد نقد هم بشه. پس اگر می‌خونید لطفاً نظرتون رو برام بنویسید.

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۰۴
آقاگل ‌‌

داستان کوتاه

نظرات  (۲۵)

خیلی هم نامبر وان با پایانی غیر منتظره
پاسخ:
همچنان روی پایانش وسواس دارم اتفاقاً.
ممنون که خوندید.
۰۴ آذر ۹۷ ، ۲۰:۳۶ Unkown シ‌‌‌‌‌
آقا عالی بود. منم همیشه ۱۳ رو میگیرم :))

ولی اخرش رو نفهمیدم که چی‌شد راستش رو بخوای :(
پاسخ:
خودمم روی آخرش هنوز وسواس دارم. ولی پیشنهاد میدم یکبار دیگه بخونیش. 
ممنون که خوندی :)
۰۴ آذر ۹۷ ، ۲۰:۳۷ Unkown シ‌‌‌‌‌
و این که واقعا سوژه نابی بود
خیلییی ارتباط برقرار کردم من :)))))

پاسخ:
:)
مرسی.
هیچ وقت با «عشق در یک نگاه» ارتباط برقرار نکردم:/
پاسخ:
کاری به داستان ندارم. جدا از این داستان دلم خواست یه کم دربارۀ عشق در قصه‌های قدیمی بگم.
 بخش بزرگی از قصه‌های قدیمی‌ای که داریم طرف از راه شنیدن وصف معشوق و یا دیدن تصویر چهره‌اش عاشقش می‌شده. مثالش داستان زال و رودابه که قبلاً درباره‌ش نوشته بودم. این موضوع برای خودم خیلی جذاب بود. کتابی هم که درباره‌ش خوندم کتاب خوبیه. اسطوره عشق و عاشقی جلال ستاری.

1. میگم پسرا چجوری عاشق دختر محجبه میشن خدایی؟ 

تمام متن داشتم به این مسئله فکر می کردم 
پاسخ:
نمی‌دونم. میشه رفت و از پسرائی که زن محجبه دارن پرسید. :)
من گزینۀ مناسبی برا جواب دادن به این سؤال نیستم.
زیادی تخیلی‌ان به نظرم.
الان من به عنوان یه دختر، واقعا بهم برمی‌خوره یه نفر صرفا با یه نگاه که از قیافم خوشش اومده حرف یه ارتباط جدی رو بزنه. حس می‌کنم قوه عقلانیتش به قدر کافی رشد نکرده.
پاسخ:
خب اساس قصه‌ها پیرنگ ضعیفشون بوده. اینکه چون و چراییشون مشخص نیست. بیشتر هدفشون داستان سرایی و سرگرم کردن شاهزاده‌ها و درباریان بوده. کلاً قصه گویی و شعر در گذشته‌ها یه امر درباری بوده.
.
آهان دربارۀ بخش دوم. جهان داستانی با جهان واقعی متفاوته. میشه توی جهان داستانی با یک نگاه عاشق شد. یا لااقل تصور عاشق شدن داشت. 
۰۴ آذر ۹۷ ، ۲۱:۳۳ حامد سپهر
همیشه یه سبیل خان کارو خراب میکنه:))

عالی بود
پاسخ:
ممنون که خوندی :)
سلام آقا گل عزیز
کارشناس ادبی نیستم بعنوان ی خاننده یک بار خوندم (دوبار دیگه باید بخونم) و نمیدونم چرا اینقدر از ماضی های بعید ( بسته بودم ـ شده بودم ـ داده بودم ـ .....) استفاده کردی 
تصویر سازی هات با پس و پیش کردن جمله ها بنظرم ملموستر میشه
فعلن همینا :) 
باید باز بخونمش 

پاسخ:
سلام. 
درست می‌گید. سر فعل‌ها به شدت مشکل دارم. این موضوعیه که خودمم متوجهش هستم. باید بیشتر بخونم تا متوجه بشم چطوری میشه از این بن‌بست خارج شد. :)
ممنونم که خوندید و ممنونم که حاضرید بازهم بخونیدش. توی خوانش‌های بعدی مطمئنم اشکال‌ها بهتر به چشم میاد. پس بهم بگید.
۰۴ آذر ۹۷ ، ۲۱:۴۳ آرزوهای نجیب (:
سلام.
اون خط اول یکنفس می‌روم بالا یا می‌برم بالا؟
چرا زمان فعل‌ها باهم نمی‌خونه؟ یه بار داستان رو بخون و فقط به زمان فعل‌ها دقت کن. از عمد اینکار رو کردین یا نه از دستتون در رفته؟
پاسخ:
«یک نفس می‌روم بالا.» درست نیست؟ به معنای خوردن.
.
این داستان رو بعد از اینکه سر کلاس خوندم گذاشتم اینجا. سر کلاس هم بچه‌ها به زمان افعال ایراد گرفتن. بخشیش از عمد بوده. به این خاطر که خیال می‌کردم وقتی کسی در فکر فرو می‌ره زمان افعال براش بی معنا میشه. گذشته میشه حال و حال میشه گذشته. و باز نمی‌دونم این کار صحیح هست یا نه. و اگر قرار باشه از فعل گذشته استفاده کنم چطور از تکرار «بود» ها فرار کنم. و اگر قرار باشه از حال استفاده کنم چطور فلش‌بک بودنش قابل توجیه هست. 
۰۴ آذر ۹۷ ، ۲۱:۵۴ آرزوهای نجیب (:
فکر می‌کنم می‌برم بالا درست باشه؛ ولی بازم بپرسید.
به‌نظرم برای اینکه به مخاطب بفهمونید این زمان فعل‌ها عمدی هست، یه‌سری نشونه بذارید توی داستان. حالا چه نشونه‌ای رو درست نمی‌دونم اینو با استادتون درمیون بذارید.
زبان داستان رو دوست داشتم؛ ولی به‌نظرتون توی این دوره‌زمونه مثلاً کسی می‌گه «فهمم نشد»؟ 
آخرش چی شد، من نفهمیدم. دوبار هم خوندم؛ ولی بازم متوجهش نشدم.
پاسخ:
فکر کنم یه جاهایی از نثر بند محکومین تأثیر گرفتم. باید بیشتر بنویسم تا به زبان خودم برسم. 
سعی می‌کنم توی بازنویسی تکلیفم رو با فعل‌ها و پایان داستان مشخص کنم.
پایان داستان می‌خواستم اتاقک خواب راننده اتوبوس‌ها رو تصویر کنم که خب، کاملاً مشخصه موفق نبودم.

۰۴ آذر ۹۷ ، ۲۲:۴۵ گندم بانو
اگر نخوندیم چی؟!! :)
طولانیه خب! :/
پاسخ:
اگر نخوندی دعام کن :)

۰۴ آذر ۹۷ ، ۲۳:۱۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
قشنگ بود. ولی آخرش رو یهو گم کردم. مجبور شدم برگردم دوبار بخونمش:-) 
یه چیزی هم بگم در رابطه با کامنت‌ها، اینکه آدم عاشق ظاهر شده باشه و این حرف‌ها! میگن مرحله اول عشق هست بعد معرفت. یعنی نمیشه کاغذ قلم دستمون بگیریم، بریم با مردم مصاحبه کنیم و بشناسیمشون و بعد تصمیم بگیریم که عاشق شیم.

پاسخ:
ممنون که خوندید. :)
نمیشه اسمش رو گذاشت عشق. ولی خب توی دیدار اول بالاخره یه اتفاقی می‌افته که تو رو وادار می‌کنه به فکر کردن به اون فرد مقابل. بالاخره یک کششی هست خلاصه. نمیشه بگیم نیست که. 
۰۴ آذر ۹۷ ، ۲۳:۱۷ هالی هیمنه
اون قسمت آخرش رو دوبار خوندم ولی با این‌حال درست نفهمیدم اون یک لحظه چی شد. ولی در کل همین که شروع کردم به خوندم منو درگیر خودش کرد این داستان و جذاب بود.
پاسخ:
آره. بقیه بچه‌ها هم به آخر داستان ایراد گرفتن. خودمم الان متوجه شدم ایرادش کجاست. خیلی پرشتاب جلو رفتم توی پایان. باید اصلاحش کنم.
ممنون که خوندید :)
۰۵ آذر ۹۷ ، ۰۰:۴۰ 🦉 شباهنگ
من یه کم دوزاریم کجه. تصادف کردن؟
پاسخ:
نه تصادف نیست. من انتهای داستان رو بد آوردم. بازنویسیش می‌کنم و سعی می‌کنم اصلاح بشه.
۰۵ آذر ۹۷ ، ۰۲:۲۰ هیوا جعفری
به نظرم جالب بود. من به نگارش توجه نمی کنم و داستان و فضاش برام مهمه که به نظرم زیبا بود.
پاسخ:
ممنون که خوندید :)

کلا نگرفتم چی شد:/
پاسخ:
در این حد؟ :)
سلام
ایده‌ی داستان جذاب بود، فضای داستان هم قابل لمس و جالب ، ولی منم مثل اکثر بچه‌ها حقیقتا نفهمیدم آخر داستان چی شد یعنی از قسمت چشم که باز کرده بودم ... اتصال ماجراهای داستان قطع شد و نفهمیدیم بالاخره چی به سر راوی اومد، حتی من فکر کردم این اتفاقاتی که گفته تو خواب براش افتاده و اصلا بلند نشده بود بره آب بخوره :)
پاسخ:
سلام.
اول اینکه ممنون بابت خوندنش. و دوم هم اینکه آره، آخر داستان قبول دارم شتابان جلو رفتم. باید بهتر فضا رو تصویر کنم.
با دیدن عنوان هم از اول تا آخر متن این بیت شعر شهریار تو ذهنم بود :)
سیزده‌ را همه عالم به در امروز از شهر 
من خود آن سیزده‌ام کز همه عالم به درم
پاسخ:
ممنونم که یاد بیت شهریار افتادی. و ازش به عنوان بیت شهریار یاد کردی. نه متن یک ترانه. :)
۰۵ آذر ۹۷ ، ۱۰:۴۰ مصطفی فتاحی اردکانی
من خودم از این مدل فعل زیاد استفاده می کنم. و معمولا اگر دست به قلم ببرم و داستانی بنویسم از زبان راوی است که داستانی در گذشته روایت می کند. و حداقل در خاطرات مکالمه ها در زمان حال وآینده هم بیان می شود.

داستان کوتاه جالبی بود. برای آخرش هم تخیل میخواست. شاید با یک بار خواندن فهم نکنیم. ولی با دقت بیشتر می شود به پایان داستان پی برد.

در جواب اون کامنت هم باید بگم که معمولا نوشیدنی ها را یک نفس می روند بالا.
پاسخ:
استفاده از فلش‌بک و برگشتن به گذشته رو منم دوست دارم. شاید به همین خاطر بوده که اغلب داستانام به این سمت پیش میره.
ممنونم که خوندید :)

۰۵ آذر ۹۷ ، ۱۰:۴۲ مصطفی فتاحی اردکانی
در مورد صندلی 13 : من خودم همیشه صندلی 13 میشستم. البته اگر تنها بودم. و اگر دو نفری بودیم صندلی 4و5 و اگر صندلی 13 پر بود صندلی 6.

صندلی 13 یک قلمرو تنهایی خاص خودش را دارد. انگار 13 از کل اتوبوس جداست.
پاسخ:
اصلاً همینکه هروقت می‌خوای آب بخوری دسترسی راحتی داری خیلی خوبه. اینکه می‌تونی به راحتی سر بچرخونی و همه جا رو ببینی هم. :)

۰۵ آذر ۹۷ ، ۱۲:۳۴ اینتِرنال‌ْ آدِر
فهمیدم چی شد. یعنی شاید باید زیاد با اتوبوس سفر کرده باشی تا دقیقا فضا رو درک کنی و همون بار اول بفهمی قضیه چیه(!!). 
با این حال که من منتقد نیستم و اصلا هم دوست ندارم نقد کنم و حتی دوست ندارم در این مورد نظر بدم؛ اما، به نظرم یک چیز تو داستان فراموش شده بود. همون بو یا عطری که موقع نزدیک شدن (نفسم را داده بودم تو) اگر ازش مینوشتی فضا رو دست یافتنی تر و ملموس تر میکرد.
پاسخ:
خب این ضعف من بوده که نتونستم اون اتاقک خواب کمک راننده‌ها رو خوب تصویر کنم. طبیعتاً همه اون فضا رو از نزدیک ندیدن و باهاش غریبه هستن. برای همین نیاز به تصویرسازی و فضاسازی بهتری داشت پایان داستان. :)
.
استفاده از بو و صدا رو باید توی داستان می‌آوردم. اینا چیزاییه که به فضاسازی کمک می‌کنه. درسته.
۰۵ آذر ۹۷ ، ۲۲:۵۶ آرزوهای نجیب (:
برای «آب رو بالا بردن» پرسیدم، همون بالا بردن درسته؛ ولی برای اطمینان باید یه نگاه به کتاب‌های که فرهنگ عامه رو کار کردن یه نگاه بندازید. 
پاسخ:
ممنون از لطفتون خانم محمدی :)

خیلی پخته‌تر از قصه‌های قبلی اما با پایانی گنگ! چی شد واقعا؟

فکر میکنم خوب بود علاوه بر وجه بصریِ دختر، اون هم فقط موهاش، چیزهای دیگه‌ای هم به فضا اضافه میشد، مثل گرمایی که در آن سرما حس بشود، یا بارانی که بوی نمی را بلند کند، یا بخاری که روی شیشه باشد، یا چشم هایی که انرژی عمیق داشته باشد، یا صدایی که با روح و روان بازی کند یا آدمهای داخل اتوبوس و نگرانی‌ای که این پسر از واکنش و تصور اونها در رسوا شدنِ دلش داره، میتونست فضاسازی رو غنی‌تر کنه.
ولی عالی بود و پرکشش. :)
تبریک میگم.
شما رو میخونم و هی‌تر میخوام نویسنده‌ بشم!
پاسخ:
سلام.
اول اینکه خیلی خیلی ممنون که می‌خونین و نظر می‌دید. 
و اینکه خب وقتی یک موضوعی رو چندنفر بهش اشاره می‌کنن یعنی حتماً نقطۀ ضعف بوده. دیگر موضوع‌هایی که گفتید هم نکته‌های خوبی بود. سعی می‌کنم توی بازنویسی دوباره اصلاحشون کنم. :)
.
امیدوارم روزی تصمیم بگیرید واقعاً بنویسید.
سلام آقاگل عزیز
بازم تکرار کنم ک این یک نظر غیرکارشناسی ست 
نقد نیست بقول عزیزی نـِق هست :)

درمورد افعال بهت گفتم ـ بنطرم خیلی هاش رو میتونی گذشته ی ساده کنی 
... برگشته بودم روی صندلی‌ . هزارتا فکر یک‌هو ریخت بود توی سرم 
«... برگشتم روی صندلی و هزارتا فکر یکهو ریخت توی سرم»

شروع داستان رو با دیالوگی پرسشی [ ـ دوباره سیزده ؟] بدون پیش زمینه ای شروع کردی ک ظاهرن زهره میگه 
«زهره با شنیدن صندلی سیزده زد زیر خنده» 
یا «زهره با شنیدن (تقاضایم ـ خواهشم) از بلیط فروش (برای صندلی سیزده) زد زیر خنده» 
ـ دوباره سیزده ؟

(مسخره ها)  
این کلمه رو هم میتونه زهره گفته باشه و هم خودت 
ولی چرا جمع بستی ش ؟ بجز راوی (خودت) و زهره کاراکتر دیگه ای نیست 
ـ مسخره !

آب را یک نفس میروم بالا  ـ لیوان آب ؟ شیشه ی آب ؟

با لبخندی ملیح و حلقه‌حلقه‌هایی که خودشان را رها کرده‌اند روی صورتت.
«با آن لبخند ملیح و حلقه حلقه هایی که خودشان را رو صورتت رها کرده باشند»

همه شان (نباید جمع باشه) «همه»

:)) 
آقا گل عزیز با اجازه ات باقیش رو خصوصی برات خواهم فرستاد

پاسخ:
سلام.
ممنونم که دوباره خوندید و جزئی‌تر هم نظر دادید. نکته‌هایی که گفتید رو توی بازنویسی بعدی داستان لحاظ می‌کنم و اگر عمری بود دوباره همین‌جا منتشرش می‌کنم. :)

این چیزهایی که من اشاره کردم نقطه ضعف نبود نقاطی بود که به نظرم اومد اگر اضافه بشن قوت محسوب خواهند شد. ماشالله کامنتهای پست زیاد بود فرصت نشد بخونم تذکرات دوستان رو. ولی چندتایی رو خوندم و راستش مخالف بودم :دی
نکته‌ای که باید گفت و حتما میدونین اینه که در این نوع نقدی که ما بر متون شما می نویسیم باید ما رو مخاطب عام در نظر بگیرید و اگر به نظرات هر کدوم از کامنتها میخواین بیشتر توجه کنین حتما در نظر بگیرین که اون شخص چقدر به گروه مخاطبانِ حرفه‌ای نزدیک هست.
غالب این نقدها و نظرها حرفه‌ای نیست و لازم الاجرا هم نیست و لااقل در مورد کامنتهای من اینطوریه چون متخصص نیستم و بیش از نقد، سلیقه‌م رو مطرح می‌کنم.
شما مسیر حرفه‌ایِ خودتون رو با مشورت صاحب‌نظران طی کنین ^_^
اما من ممنونم که از سلایق ما هم می‌پرسین.
موفق باشین. :)
پاسخ:
مخاطب حرفه‌ای و خاص داستان مردم هستن دیگه. جز اینه مگه؟ :) 
منم ممنونم که می‌خونین و ممنونم که نظر می‌دید. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی