دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

و گفت: خلق بر سه قسم‌اند و گروهی با خود به جنگ برای خدای تعالی و گروهی‌اند با خلق به جنگ برای خدای و گروهی با حق به جنگ برای خود!
که چرا قضای تو به رضای ما نیست؟
چرا مشیت تو به مشاورت ما نیست؟

تذکرةالأولیاء
ذکر سهل بن التستری

بند محکومین کیهان خانجانی

شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۵۳ ب.ظ

هزار و یک حکایت دارد زندانِ لاکانِ رشت. هزار تا را باور کنند، این یکی را نمی کنند: یک شب در بندِ محکومینِ مرد باز شد، یک دختر را انداختند درونش!


الف- رمان که می‌خوانی

رمان که می‌خوانی این فرصت را داری که خودت را در پوست و گوشت شخصیت‌ها فرو کنی و با لحظه لحظه‌های زندگی‌ تلخ و شیرین‌شان همراه شوی. این فرصت را داری تا با جهان زیستی جدیدی آشنا شوی و زندگی جدیدی را تجربه کنی. در رمان زمان کافی برای شناختن شخصیت‌ها فراهم است. در رمان می‌توانی و این حق را داری که از فلان شخصیت خوشت بیاید و از بهمان شخصیت متنفر شوی. در رمان می‌توانی و این حق را داری که خودت را بگذاری جای شخصیت‌های داستانی و به جایشان فکر کنی، دست به قضاوت بزنی و تصمیم بگیری. وقتی رمانی به دست می‌گیری می‌توانی چند روزی با شخصیت‌هایش زندگی کنی، بخندی، ناراحت شوی، گریه کنی، به زمین و زمان فحش بدهی و گاه حتی تا پای جان دست به مبارزه بزنی. می‌توانی از جهان زیستی خودت فاصله بگیری، سختی‌های زندگی‌ات را به دست فراموشی بسپاری و غرق شوی در فضازمانی که نویسنده برایت خلق کرده. آدم‌های جدید، ذهنیت‌های جدید و قوانین نانوشتۀ جدید. هر رمان تجربۀ زندگی جدیدی است برای خواننده‌ای که در کلاف سردرگم زندگی خودش فرو رفته و راهی به خارج نمی‌یابد. برای خواننده‌ای که نمی‌تواند مسیرهای دیگری را امتحان کند و در مسیری که خواسته و یا ناخواسته در آن قرار گرفته گرفتار شده است.

ب- بند محکومین کیهان خانجانی

«بند محکومین» کیهان خانجانی، خواننده را می‌برد و می‌اندازد پشت میله‌های زندان ماکان رشت. پشت میله‌های بند محکومین. جایی که زندانیانش یا منتظر رسیدن روز اعدام‌اند، یا روی دیوارهای سلول خط می‌اندازند به امید رسیدن روزی که حکم ابدویک روزشان بشکند و بشود حبس ابد. خانجانی در بند محکومین همۀ این تیرگی‌ها را به شوخی گرفته. از میله‌های سرد و فولادی بند زندان، تا خواننده‌ای که نمی‌فهمد چطور از دیدن این همه بدبختی و زندگی نکبت‌بار دلش خون نمی‌شود، دلش خون نمی‌شود که هیچ! گه‌گاه نیشخندی هم می‌زند به زندگی شخصیت‌های داستان. 

بند محکومین یک رمان اجتماعی است. داستان با یک کشمکش ساده و البته عجیب شروع می‌شود. یک روز درِ زیرِ هشتی باز شده و یک دختر را می‌اندازند درون بندِ محکومینِ مرد: «هزار و یک حکایت دارد زندانِ لاکانِ رشت. هزارتا را باور کنند، این یکی را نمی‌کنند: یک شب درِ بند محکومینِ مرد باز شد، یک دختر را انداختند درونش.» هستۀ اصلی داستان پیرامون همین کشمکش ساده شکل می‌گیرد. آنچه خانجانی در این رمان هدف قرار داده، ظاهراً به تصویر کشیدن جایگاه زن در یک جامعۀ مردسالار است. و برای این کار سر شوخی را از همان اولین کلمات باز کرده و دختری جوان را به بندی می‌فرستد که کمترین خلافشان فروش مواد مخدر و قتل و تجاوز است. نقطه‌ای سفید، درست وسط دایره‌ای سیاه‌. تقابلی که نویسنده آگاهانه آن را ایجاد کرده و برای شکل دادن داستانش به خوبی از آن بهره می‌برد. استفاده از زبان طنزآمیز به داستان کمک کرده و آن را قابل پذیرش‌تر می‌کند. شاید اگر نویسنده به شکل دیگری زندان و زندانیان را به تصویر می‌کشید، داستان بیش از اندازه در سیاهی فرومی‌رفت و خواننده آن را پس می‌زد.

خرده‌روایت‌ها نیز سهم ویژه‌ای در فضاسازی «بند محکومین» و شکل دهی شخصیت‌هایش دارد. خرده‌روایت‌ها در حقیقت حکایت‌هایی است از زندگی شخصیت‌های داستان، که مثل حکایت‌ها هزارویک شب بینابین داستان اصلی روایت شده و بخش زیادی از کتاب را به خود اختصاص می‌دهد. راوی داستان «زاپاتا»ست. رمان با ورود دخترک جوان به بند آغاز می‌شود و با سرگذشت زندگی اوست که ادامه می‌یابد: «عشق من دخترِ فامیل بود ولی قصۀ من قصۀ آدمی است که یک خروار دندان دارد، همه روی لبش. هر چه‌ققدر درد بکشد، ناله بزند، گریه کند، هیچ‌کس باور نمی‌کند. چرا؟ چون دارد می‌خندد. هرچه بگویم، می‌گویند متوهم است. هرچه قسم بخورم، هرچه گِرو بگذارم، باورشان نمی‌شود. نمی‌دانم بین این همه جور معتاد، چرا هیچ‌کس حرفِ بنگی جماعت را نمی‌خواند! البته آدم بنگ که می‌کِشد، کارهایی می‌کند که فرداش که یادش می‌افتد، از بس شرمش می‌شود باز می‌کِشد تا فراموش کند.» زاپاتا مردی است بزله‌گو و خوش‌تعریف که از همین راه در زندان خرج زندگی‌اش را در می‌آورد:«شب‌هایی که بعد از ظهرش ملاقات بود و چپِ بچه‌ها پُر، از دولتی‌شان چیزی می‌رسید دخل‌وخرج ر کله‌به‌کله بیاورم. در عوض می‌خواستند حالی بدهم به جمع. همه نشئه سرِ تخت‌ها، چای کنارشان، سیگار دستشان، رو به من فتوا می‌دادند برو در پوست خلق‌اللهِ بندِ محکومین.» و اوست که داستان را روایت می‌کند، توی زندگی شخصیت‌های داستان سرک می‌کشد و اتفاقات درون زندان را برای خواننده تعریف می‌کند. گویی دارد تذکرة‌الاولیا، یا بهتر است بگویم تذکرةالاشقیا را ورق می‌زند. یا اینکه قصدش سرگرم کردن خواننده است، به این امید که چپش پر باشد و از دولتی‌اش چیزی برسد برای دخل‌وخرج زندان!

نقطه قوّت داستان زبان شیرین و یک‌دست نویسنده‌اش است. خانجانی به‌قدری روی زبان تسلط دارد که خواننده تصور می‌کند چند سالی را در زندان بوده و به همین خاطر است که با شیوۀ حرف زدن، مثل‌ها و تکیه‌کلام‌های زندانیان آشناست. کتاب پر است از این مثل‌ها و تکیه کلام‌ها. همین استفادۀ صحیح از تکیه کلام‌هاست که به طنز کار کمک کرده و مثل یک لایۀ حریر داستان را در خود حل کرده تا خواننده در لحظۀ اول جز لطافت و دلنشینی چیزی احساس نکند: «نه سلامی، نه علیکی، نه خبری؛ هیچ‌کی در نخِ هیچ‌کی. هرکی پسرِ پدرِ خودش. بند بشکۀ باروت. نگاه به یکی می‌کردی، دعوا. سرقفلی می‌دادند برای قاتی کردن. پیرهنِ تن آدم دشمنِ آدم. دوربین‌ها هم به کار و بگیروببند و ببروبزن و بکوب‌وبیار، به‌راه. آقاموشه‌ای، آسه برو آسه بیا، رفتم کنجِ هواخوری نشستم سرِ جدول.» 

«بند محکومین» را که دست می‌گیری با همان چند جملۀ ابتدایی غرق می‌شوی در داستان. می‌شوی یکی از زندانیانِ بند، یکی از خودشان. غرق می‌شوی در لطافت متن. ولی وقتی که کتاب را تمام می‌کنی و زمینش می‌گذاری و لیوان چایی‌ای می‌نوشی، آن‌وقت است که رفته‌رفته می‌فهمی نویسنده چه کردده است. تازه متوجه می‌شوی حرف نویسنده چه بوده و چه می‌خواسته از داستان. آن‌وقت است که دلت به درد می‌آید برای لوطی‌های بند و متوجه رنج و اندوهشان می‌شوی. آن‌وقت است که می‌گویی ای کاش کاری از دستم برمی‌آمد برای آخان و آزمان و پهلوان و مهندس و گاز و شاه‌دماغ و سیاه‌ سیاه ‌سیاه بند محکومین.

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۱۰
آقاگل ‌‌

کتاب نگاری

نظرات  (۱۴)

نمیخونم تا وقتی تمومش کنم بیام بخونم
پاسخ:
فقط یکی دوتا تیکه از کتاب رو آوردم و اشاره‌ای به داستان نداشتم زیاد. ولی حالا که داری کتاب رو می‌خونی کامل بخونش بعد بیا این رو بخون. :)

چه خوب تونستی لذتی که بردی رو منتقل کنی. واجب شد بخونمش! :)
پاسخ:
یه تیکه از خوانش خود خانجانی رو هم دوست داشتی ببین:

کتاب، واقعاً کتاب خوبیه.
قول میدم این یکی رو دیگه بخونم :))
پاسخ:
مرسی :)

خیلی خوب معرفی کردید . مشتاق شدم بخونمش حتما .
توی لیست کتابهای اینده نزدیک قرار گرفت .

سپاس از پست خوب :)
پاسخ:
حُسن کتاب خوب اینه که دلت می‌خواد به همه پیشنهادش کنی. :) 
بخونید. حتماً لذت می‌برید.
از همون قسمت اول که در بند باز شد و یه دختر اومد توی بند، داستان برام جالب شد؛ خیلی مشتاق شدم بخونمش:)
معرفی خیلی خوب و پر و پیمونی بود، ممنون :)
پاسخ:
شروع کتاب واقعاً درخشانه. از همون اول پرتت می‌کنه توی سلول‌های زندان :)
سلام آقاگل عزیز
 نمیشناسمشون و تا بحال هم چیزی ازش نخوندم 
با توصیف خوب شما گذاشتمش در لیست خریدنی ها 
ممنون 
پاسخ:
سلام. :)
منم تا قبل از این کتابی ازشون نخونده بودم. یک مجموعه داستان هم بعد از این ازش خوندم. اونم کتاب خوبی بود. سپیدرود زیر سی‌وسه پل. 
آقای خانجانی معلم خیلی خوبی هم هست. همین چند هفتۀ پیش کاشان بود و یک کارگاه آموزشی چند ساعته برامون برگزار کرد. که الحق به اندازۀ چند روز مطالعه مطلب یاد گرفتم.
۱۰ آذر ۹۷ ، ۲۳:۳۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
همون یه پاراگراف انگیزه کافی برای خوندن کتاب رو میده
پاسخ:
بخونید و وقتی ازش لذت بردید ازمون یاد کنید :)
۱۱ آذر ۹۷ ، ۰۰:۴۱ آرزوهای نجیب (:
چه معرفی کتاب معرکه‌ای. مشخصه به دلتون نشسته حسابی (:


فقط تا اونجایی که چشم من یاری کرده دوتا غلط املایی‌تایپی دارید؛ بذله رو با «ز» نوشتید و هرچقدر رو نوشتید «هر چه‌ققدر».
پاسخ:
آره. خیلی چسبید. :)
.
روزی که من متنی بنویسم و غلط املایی نداشته باشم، عید منه. :دی
ممنونم. درستشون می‌کنم.
۱۱ آذر ۹۷ ، ۰۴:۳۵ آسـوکـآ آآ
اسم رشت که بیاد و پای یک رشتی که وسط باشه روح من تازه میشه :دی
حتما میخونمش. حتما حتما حتما.

(بند ب خط ۲ زندان لاکان )
پاسخ:
اصلاً یه بخش‌هایی از کتاب رو فقط باید با لهجۀ رشتی بخونی تا کیف کامل رو ببری. :)

۱۱ آذر ۹۷ ، ۰۸:۴۲ مصطفی فتاحی اردکانی
خواهم خرید.
پاسخ:
:)
چه خوب.
۱۱ آذر ۹۷ ، ۰۹:۰۵ حامد سپهر
ممنون از معرفیتون
بنظر داستان جالبی میاد حتما میخونمش
پاسخ:
خواهش می‌کنم. :)

۱۱ آذر ۹۷ ، ۱۱:۱۴ قاسم صفایی نژاد
ممنون از معرفی کتاب
پاسخ:
سلامت باشید. :)

۱۲ آذر ۹۷ ، ۱۷:۱۲ گندم بانو
حالا دختره رو واسه چی انداختن زندان مردونه؟!! :/ واقعیه؟
پاسخ:
نه داستانه. یه بار تنبل نباش و خودت بخون :دی

عه این کتابه خیلی وقت بود تو لیست خریدنی هام بود
باید زودتر بخرمش پس
خیلیا نظر شمارو نسبت به کتاب داشتن:)
پاسخ:
:)
خوبه که سبب خیر شدم پس.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی