دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

آید بهار و پیرهن بیشه نو شود
زیباتر آن
که در سرت
اندیشه نو شود...

لبیک یا حسین

سه شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۲۶ ب.ظ

دخترک از میان جمعیتی که شاهد اجرای مراسم تعزیه بودند رد شد
عروسک وقمقه اش را محکم زیر بغل گرفته بود!
آن طرف شمر با هیبتی خشن،می چرخید و نعره می زند که ای حسین قطره ای آب به تو و یارانت نخواهد رسید، 
چشمش ناگهان به دخترک افتاد
  طفل با قدم های کوچکش از پله های تعزیه بالا می رود.
از مقابل شمر می گذرد.
مقابل امام حسین(ع) می ایستد...
قمقمه اش را مقابل او می گیرد.
  - بیا آب بخور!!!
شمشیر از دست شمر می افتد... 
رجز خوانی اش قطع می شود.

دخترک میگوید: " بخور ،برای تو آوردم".

دخترک رو به روی شمر که حال دیگر بر زمین زانو زده می ایستد. 
چشمان دخترک پر از قطرات اشک شده و می لرزد.

با بغض و خشم توی چشم های شمر نگاه می کند:
- " بابا ، دیگه دوستت ندارم."



صدای ناله مردم فضا را پر می کند.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۴/۰۷/۲۸
آقاگل ‌‌