دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

هشتک سوگلی_آرشیو_من

چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۰۳ ق.ظ

محمد حسین جان ملقب به دکتر سین ( از اساتید علوم مهندسی و از طنازان بلاگستان ) دعوت کردند تا سوگلی‌های آرشیو وبلاگمان را و قسمت‌های شیرینش را معرفی کنیم.

 به حق یک سال آشنایی با دکتر و هم گروهی بودن در بخش رادیوبلاگی‌ها و به حق نان و نمکی که باهم در فضای مجازی خورده بودیم هرطور ریخته و پیمودیم به این نتیجه رسیدیم که نمی‌شود حرف دکتر را زمین انداخت!

و اما ادامه مطلب:

خب اینکه همه پست های آرشیو هر وبلاگ نویسی مانند بچه‌هایش به شمار می‌آیند به کنار! ولی بالاخره برخی از این بچه‌ها هستند که حکم عصای دست را دارند!(برای پدران و مادرانتان عصای دست باشید تا عزیز شوید- نتیجه گیری از بنده نگارنده) برای این بنده نگارنده، داستان های کوتاهی که نوشته‌ام  حکم همین سوگلی های آرشیو و عصای دست را دارند. البته یک اشتباهی که در این زمینه مرتکب شده‌ام! این داستان‌ها برچسب خاصی ندارند! و در بین بخش داستان کوتاه پخش شده‌اند! (مثلا این چند مورد را خیلی دوست دارم خرچ-دانشجویان خوابگاهی -جیرجیرک درون-افسانه ترم صفری که عاشق شد-من رستم و سهراب... و ...) و البته در بین این چند پست اولین داستانی که نوشتم (گلستان سعید- باب طبیعت) سوگلی‌ترین پست آرشیو و عصای دست‌ترین فرزند من به حساب میآید! پستی که یادآور اولین باریست که این بنده نگارنده دست به قلم شد! و برای نشریه‌ای که داخل دانشگاه داشتیم مطلب نوشت.(اگر فرزند ارشد هستید هوای پدران و مادرانتان را داشته باشید تا سوگلی ترین فرزند زندگیشان باشید.- توضیح و نتیجه گیری از بنده نگارنده!) 

همچنین در این بین هستند بچه هایی که عصای دست نیستند! ولیکن عزیزاند! و شیرینی خاصی دارند.(اگر عصای دست والدینتان نیستید لااقل شیرین باشید و ترش رویی نکنید!- توضیح مجدد از بنده نگارنده!)

برای من پست‌هایی که در بخش خاطره نگاری نوشته‌ام( و در آینده می‌نویسم! ) جزء شیرین‌ترین پست‌های وبلاگم به حساب می‌آیند. بخصوص که می‌دانم در آینده نزدیک آلزایمر خواهم گرفت! پس در آینده این خاطرات نقش مهمی در زندگی یک آقاگل آلزایمری خواهد داشت! البته با این شرط که به خاطر آلزایمر آدرس اینجا را فراموش نکنم! 


و اینکه من نیز همانند دکترجان از شما دعوت می‌کنم تا یک پست بنویسید و شیرین‌ترین و سوگلی‌ترین پست‌های وبلاگتان را معرفی کنید.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۱۰
آقاگل ‌‌

خاطره نگاری

نظرات  (۲۱)

سوگلی آرشیوتون خیر ببینه الهی ، دست به هرچی بزنه طلا بشه حالا که اینقدر فرزند خلفیه:)
+خاطره نگاری های شما رو ماهم دوست داریم
پاسخ:
سوگلی سلام می رسونه. میگه ارادتمندیم:دی
.
:)
نظر لطفتونه.
رحم کنید به من، رحم :| :))
پاسخ:
رحم لازم نیست اعدامش کنید! 
:دی
خیلی هم خوب و عالی...
خوب من تازه کارم و پست زیادی ندارم...
ولی به زودی معرفی می کنم...:)

پاسخ:
:))
خب اینجوری که به نفعتونه تازه که راحت تر میشه انتخابتون. 
معرفی کنید و لینک رو بفرستید برای آقای دکتر بی زحمت پس :)
منتظریم.

قبل از هر چیز بنده تکذیب می‌کنم! اساتید علوم مهندسی؟! من؟ بام؟ شیب؟ شیب‌دار؟! :دی
دوم از اون، لپتو بیار تا ماچمو بچسبونم! تفی دوست داری یا خشک؟! :)))
سومندشم که گلستان سعید را خواندیم و بسی مُبَشبَش (اسم مفعول بشّاش - شین اول مشدد است!!) گشتیم و مسرور؛ کلا به این جناب شیخنا سلام مبسوط برسانید! :)
پاسخ:
مبشبش چی شده دکتر؟ خخخخ 
شیخنا هم سلام میرسانند. ^_^

از اون خاطره نگاری ها قول دادید ولی ننوشتید حواسم هست!
اونی که مماختون شکسته بود خیلی خوب بود یادمه...اون پیرهن آبیه هم خوب بود.
پاسخ:
دعا کنین حالم خوب بشه. خاطره زیاد دارم برا گفتن. فک کنم تا اول ابتدایی رو نوشتم. بقیه اش موند! :دی
دماغ من شکسته بود بعد خوب بود؟ ولی خیلی حرفه ادم با دماغ شکسته بخنده ها! خوشبحال والدینم. چه بچه گلی بودم :دی ^_^
خدا از این بچه ها نصیب مادرا کنه!
پیشنهادجالبیه ها:)
پاسخ:
خب استقبال کنید دیگه :))
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۳۱ منتظر اتفاقات خوب
سوگلی هاتون خیلی هم خوب.
پاسخ:
نظر لطفتونه. دیگه خوب نبودن که سوگلی نمیشدن که. :))
چه جالب که هر چند وقت یبار یه چالش طور راه میندازید
پاسخ:
گفتن نگین چالش ما هم گفتیم نمیگیم چالش میگیم بازی :))
شما هم استقبال کنین خب. 
الان تو که فرزند خونده منی دقیقا کجای وبلاگم قرار میگیری؟!!!!!
برم حداقل تو پیوندا بنویسمت تا یه جا باشی ^_____^

من که فک کنم سوگلی وبلاگم همون پستای آبجی کوچیکه باشه!!! دیگه وقتی نظر جمع اینه من چی بگم؟!!!! :((
:))))
پاسخ:
الان جا داره من برم معتاد شم بیافتم تو جوب حتی! خب این شکلی مسئولیت قبول میکنین؟ -_-
هعییی.
.
سلام برسونید به ابجی کوچیکه.

چقده سوگلی از راه اومده با ناز و طناز .....
پاسخ:
:)))
با احترام
یک بلاگر بی سوگلی :)))
پاسخ:
سناتور بی سوگلی هم مگه میشه؟ :)

خوبه که شتر با بارش پیدا شد بالاخره :)
پاسخ:
به گفته دکتر کنترل اف زدیم داخلش نوشتیم شتر با بارش دیگه خودش پیداشون کرد! ولی جدن چه پیشرفتی داشته تکنولوژی! :دی
دیگه مسئولیت پذیرتر از من؟؟؟؟
این همه برات صبحونه ناهار شام میپزم! !!!
این همه صبحا قاقالی لی میذارم کیفت می‌فرستمت مدرسه !!!!
این همه هر روز تلویزونو خاموش میکنم میگم "بچه بشین درستو بخون، خون به جیگرم کردی"!!!!!
آخه دیگه چیکار کنم؟!!!!
:)))))
پاسخ:
من دیگه حرفی ندارم خخخخ
یکبار شد دست منو بگیری ببری حافظیه؟ اینقدر میگم من حافظ میخوام هیچکسی گوش نمیده بهم.
اون شب کلی غرغر کردم بیاید بریم دروازه قرآن باقالی بزنیم. 
هعی قدیما به حرف پیرمردا بیشتر گوش میکردن. الان دیگه گذشت اون زمون.

۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۱۶ مرتضی علیزاده
حوصله ای داریدا خخخخخ
پاسخ:
آره والا حوصله مون عجیبه!
منظورم عکس بچه که گذاشتید خوب بود :)) 

پاسخ:
:))
منظور که واضح بود داشتم اذیت میکردم:دی
اگر فرزند ارشد نیستیم چی؟
اینکه شیرین باشیم و ترش رویی نکنیم کفایت می کنه؟
پاسخ:
آره بس بسه! :))

۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۲۱ آقای سوژه خوار
با این که فرزند اشد نیستیم ولی بازم سعیمونو می کنیم که خوبه باشیم :)
من هنوز پستی ننوشتم که بخوام به عنوان گل سرسبد انتخابش کنم :))
پاسخ:
احسنتکم مستر سوژه خوار! احسنتکم.
:)
اوم جا داره که بگم خیلی ایده جالبیه ^_^
پاسخ:
خب استقبال کنید :)))

دیگه میخوام واست زن بگیرم برای همین!!!
من ببرمت گشت بگیرتمون بگم مامانشم؟؟؟!!!!! :)))))
پاسخ:
من پیرمرد با دوتا بچه؟ این چه بحثیه آخه خخخ
نه بگو اومده بودیم حافظیه! ایشون هم استادمن! ^_^
منم که پیرمرد کسی چیزی نمیگه!
واقعنی بچه داری؟! ^____^
پاسخ:
دوتا!
:دی

آخی!!! چه باحال ^____^
پاسخ:
:)))

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">