دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

آید بهار و پیرهن بیشه نو شود
زیباتر آن
که در سرت
اندیشه نو شود...

لاطائلات یک ذهن بیمار!

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۸ ق.ظ

خیره شده‌ام به آینه. و به این فکر می‌کنم، "چقدر این روزها شبیه خودم نیستم!" و در لابه لای پیچ و خم‌های پیشانی و مردمک چشمم جوانکی را می‌بینم که از سال‌های دوردست آمده. جوانکی را می‌بینم که باید هر روز صبح، آفتاب از سر کوه بالا نیامده از خواب برخیزد. گاوها را بدوشد. اسب ها را تیمار کند، گوسفندان را به چرا ببرد و عاشق صدای نی باشد. جوانکی را می‌بینم که رعیت پسری است و عاشق دختر خان شده! و می‌داند اگر دم از این عشق بزند دودمانش را به باد داده. جوانکی را می‌بینم که پدرش پیر و زمین گیر شده و تمامی هشت برادرش در سال‌های قحطی از بین رفته‌اند و تنها اوست و پیرمردی که بعد از آن سال‌ها دیگر سر پا نایستاد!

خیره شده‌ام به آینه و به این فکر می‌کنم که چه کسی مرا از زمان گذشته به آینده آورد؟ مگر من همان پسر گوسفند چران نبودم؟ مگر من نبودم که سوار بر قاطری به شهر می‌رفتم تا دست رنج یک ساله‌ را بفروشم و مایحتاج آن زمستان های سرد را بخرم؟ مگر من نبودم که صبح ها با تیمور تک دست به کوه می‌زدم تا علف کوهی جمع کنم و گاه دستبردی به کندوی عسل زنبور های وحشی کوه بزنم؟ 

خدایا! مگر من آذر پسر رضا نعلبند نبودم؟ پس چه شد؟ چه کسی بود که مرا از گذشته به این آینده آورد؟ 

خواهش می‌کنم مرا به دهستانمان بر گردانید. می‌خواهم همان آذر باشم، پسر رضا نعلبند، همانکه هشت پسرش را در سال‌های قحطی از دست داد!

می‌خواهم برگردم... 


نظرات  (۹)

:|
پاسخ:
:)
۱۳ مهر ۹۵ ، ۰۷:۵۳ مترسک ‌‌
چه روزگار غریبی...
پاسخ:
و عجیب!
مگه غارنشینی چش بود؟
۱۳ مهر ۹۵ ، ۰۹:۱۶ بانوچـ ـه
گم شدگی...
پاسخ:
آره. یک همچین چیزی.
آذر مگه اسم دختر نیست؟!!!! :/

بعد چرا منو تو آینه ندیدی؟!!!! :/
پاسخ:
آذر؟ والا یک همسایه داشتیم اسمش آذر بود. تازه اسم پسرمم نوش آذر هست! اسم دخترم مهرنوش. اسامی شاهنامه است. دیگه ادامه اش رو نمیدونم :)))

.
طبیعتا طبق قوانین فیزیکی در آینه تخت، زاویه تابش و بازتاب یکسان هست. پس با این تفاسیر میتوان نتیجه گرفت در لحظه فوق زاویه دید ناظر با زاویه ایستادن شما نسبت به آینه یکسان نبوده فلذا بازتابی از شما در آینه قابل مشاهده نبوده است!:دی 
کیف کردی چقدر خوب فیزیک درس میدم؟

۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۰:۱۵ شادوَرد __
چه ساده!

پاسخ:
کاش ساده بودیم هنوز.

همیشه بهش فکر می کنم..
اونطوری خوشحال تر نبودیم؟


پاسخ:
من مطمئنم که در گذشته تو یک روستای کوچک زندگی میکردم. بعد نمیدونم کی اومد من رو با دستگاه سفر در زمان آورد به اینجا. دلم میخواد برگردم به همون زمونا:دی
بیشتر خوش میگذشت. دغدغه ها کمتر بود. انسانیت ها بیشتر. مطمئنم بیشتر خوش میگذشت.
4:08 !!!
اگه اون موقع این متن رو نوشتید نگران میشیم واستون :))

پاسخ:
بروید و نگران شوید. دقیقا زمان نوشته شدن متن همین ساعت هست. بعد از 48ساعت بیداری!
بیداری که میگم واقعا بیدار بودم. حتی پنج دقیقه خواب نداشتم :/

۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۴ منتظر اتفاقات خوب
مگه دست خودمونه!! 
پاسخ:
کاش بود.
دلم میخواد برگردم به دوران غار نشینی.
یا نهایت دوران کریم خان زند.

جوانکی عاشق دختر خان.... ای دل غافل :-)))))
پاسخ:
ای دل غافل...
خوب حواستون هستا:دی
:))

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">