دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند
رونده باش
امید هیچ معجزه‌ای ز مرده نیست،
زنده باش...

می‌روم سر به بیابان خدا بگذارم.

شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۵، ۰۵:۵۲ ب.ظ

دخترک قمقمه آب و عروسکش را به زیر بغل زده و از دل جمعیت رد می‌شود. 

آن طرف مردی با پیرهنی قرمزرنگ با هیبتی ترسناک قداره در دست می‌چرخد و رجز می‌خواند. چشمانش به دخترک می‌افتد. 

دخترک با قدم های کوچکش پیش می‌آید. پله‌ها را یکی یکی طی می‌کند.

از مقابل شمر می‌گذرد و روبروی مرد سبزپوش خم شده و روی زانوهای خود می‌نشیند.

+بیا، آب بخور.

شمشیر از دستان مرد قرمزپوش بر زمین می‌افتد.

+بخور، برای تو آورده‌ام!

دخترک رو به مرد قرمز پوش که حالا روی زانوانش خم شده و اشک می‌ریزد می‌ایستد.

چشمان دخترک پر از اشک شده و از شدت بغض می‌لرزد، به چشم‌های خیس مرد خیره می‌شود. 

+دیگه دوستت ندارم بابا!

صدای گریه مردم فضا را پر می‌کند...

نظرات  (۱۵)

هعی . . .
پاسخ:
:(
قشنگه داستانش خیلی:)
پاسخ:
:(
۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۳ شادوَرد __
اخی باباهه گناه داشت:(
پاسخ:
:(
۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۸:۵۵ مترسک ‌‌
چقدر دلم برای باباهه سوخت :(
پاسخ:
:(
:((
پاسخ:
:((
۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۹:۳۲ امیر بهزادپور
دلم سوخت..:(
پاسخ:
:(
چقد دردناک :((((
جملهدی آخرش..سنگ آب میشه
پاسخ:
آره.
:(
۱۷ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۱ محمد حسین
:(((
پاسخ:
:(

۱۷ مهر ۹۵ ، ۲۳:۳۱ هانیه شالباف
آخی...
:| عه
پاسخ:
سلام.
:(
آخی باباهه
پاسخ:
:(
۱۸ مهر ۹۵ ، ۰۰:۳۲ گمـــــــشده :)
دارم به این فکر می کنم باباهه بعدا چطوری دخترشو قانع کرده
:/
پاسخ:
:(
طفلی باباهه :(( 
پاسخ:
هعی...
۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۸ منتظر اتفاقات خوب
این روزها بین حال خوبتون التماس دعا.
پاسخ:
ان شالله.
همچنین.

ای جانم :-(
پاسخ:
:(

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">