دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

چیست در پستم؟ هیچ!

شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۵ ق.ظ

هرچی فکر می کنم چیزی برای گفتن و نوشتن ندارم. 

این پست تقدیم به شما.

مثل اون درس آزاد های کتاب فارسی. 

از هرچیزی که خواستید داخلش بنویسید.

(یاد زنگ انشا افتادم! باید حداقل دوازده خط مینوشتیم.)




موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۲۴

نظرات  (۵۴)

۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۰:۰۶ خانوم لبخند :)
-_-
پاسخ:
الان اگه کلاس انشاء بود ضمن دادن صفر میگفتم برید دم دفتر پیش مدیر:دی
:)
ای آقاگل.. من از قبل کنکوره میخوام وبلاگ جدیدمو شروع کنم نمیشه..
چهارماهه نمی تونم هیچی بنویسم..
توقعا داریا شما :)
پاسخ:
ای بابا :)
آقا شعری غزلی داستانکی دلنوشته ای :)
اینقدر که هم یادگار بمونه اینجا هم اینکه دل ما باز بشه.

۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۰:۱۶ خانوم لبخند :)
:دی
کلی حرف داره همین -_-  که :))
پاسخ:
:)
دو تا جمله اش رو بگو:دی

۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۰:۱۷ شادوَرد __
پاییز      سومین      فصل      سال        است.     در      پاییز      برگ       درختان      میریزد.   من    پاییز      را       دوست      دارم .(×۱۲)
پاسخ:
یادمه بعضی وقتا همینجوری میشد. موضوع انشا میدادن بهمون بعد ما هیچی بلد نبودیم!
بعد 11 خط مینوشتیم اکنون که قلم به دست گرفته ام و معلم داره نگاه میکنه و تو کوچه زن رهگذر نون به دست داره میره بره و همین الان یک تاکسی از تو خیابون گذشت و .... تا میرسیدیم خط 11.
بعد همین جمله بالای شمارو مینوشتیم مثلا:دی
میشد12تا خط.
خخخخ
سلام
عکس قبل از شروع کلاس؛ حالا بعد اتمام کلاس هم عکسش رو میگذاشتید :))
پاسخ:
سلام.
از کجا میدونی قبل شروع کلاسه؟ شاید بعدش باشه:دی
بیا بشین سر کلاس. 
موضوع انشا درس آزاد.
:دی

دلم تنگ شد واسه روزای درس و مدرسه!!!!
یکی بیاد منو برگردونه دبیرستان!!!! :'(
پاسخ:
دبیرستانتون این شکلی بود؟ 
ما میز و نیمکت داشتیم همچنان!
این تصویر دانشگاهمونه
:)

۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۰:۴۱ مترسک ‌‌
خوبم، تو خوبی؟ :)
پاسخ:
مگه بدی دیدی از من؟ :دی

صندلی من همون چپ دسته که ردیف اول تو حلق استاده
پاسخ:
استاد سمت راسته ها.
البته از دید ناظر جلویی.!
وگرنه از دید دانشجو میشه سمت چپ.
صندلی دست چپ هم نداره کلاس. باید بری بیرون صندلی بیاری:دی
بابک جوگیریات قبلنا هرسال دم مهر یه بازی وبلاگی راه مینداخت از خاطره های مدرسه..
یاد اون افتادم

http://javgiriattt.blogsky.com/1392/06/31/post-1272/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1
پاسخ:
خب شما هم از خاطرات مهرتون بگید :)

۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۱:۵۸ شِمِلـــ ـــیـــا
عجب کلمه ی مظلومیست

"قسمت" بار همه نامردی ها را

به دوش میکشد ...
پاسخ:
پدر بزرگم دست به هر کاری میزد میگفت یا نصیب و یا قسمت.
:)
ممنونم.
انداخت خیالت
زِ کجایم به کجاها...
 
 بیدل دهلوی
پاسخ:
ممنونم.
خیلی عالی.
:)
۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۲:۱۶ خانوم لبخند :)
گندم واقعا دوست داری برگردی به روزای مدرسه؟؟!! :/
پاسخ:
گندم معلومه از اون بچه درس خونا بوده. (دیگه گفتم اون کلمه معروف رو نگم زشته:دی)
:)
چرا میگن ایشالا 120 ساله شی؟ نمیگن 130 ساله شی؟

در دوران هخامنشیان سال کبیسه وجود نداشت همیشه اسفند ماه 29 روز بوده، در تقویم آن زمان هر چهار سال یک روز ذخیره میشد و طی 120سال یک ماه ذخیره داشتند که آن سال را بجای 12ماه، 13 ماه اعلام میکردند. در ماه سیزدهم هیچکس کار نمیکرد همه با خرج حکومت جشن میگرفتند بنابراین مردم در حق هم دعا میکردند که 120سال عمر کنند تا حداقل یک جشن یک ماهه را ببینند.
+میدونم این خیلی بی ربط بود.ولی جالبه نه؟ :))
پاسخ:
موضوع آزاد بود. بی ربط نبود که :))
جالب بود آره.
البته یک روایت شنبه به نوروز افتاد رو هم شنیده بودم در مورد این 120سال.
چون هر صد و بیست سال شنبه میشده روز اول نوروز میگفتن ان شالله 120ساله شی و شنبه به نوروز رو ببینی. اعتقاد داشتن خیلی خوش یمن هست.

۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۲:۵۳ عاشق بارون ...
اگه زنگ انشاعه پس من غایب میشم! D;

این عکسو دیدم دلم برای دانشگاه و ساعت های درس نظریه زبان ها و ماشین ها تنگ شد!
پاسخ:
نه بیا زنگ انشا نیست.
فرار از مدرسه؟ 
:)
.
حالا چرا نظریه زبان و ماشین؟

از اعجاب خلقت ما آدم ها این است..که گاهی شب هایی را صبح میکنیم..که هرآن از شدت هجوم درد در سینه یمان گمان میکنی هر آن است که قلب بی نوا از کار به ایستد و از زیر بار این همه درد رهایی یابد انگار فقط خود و خدای خودت میدانی درجهنم بعضی شب ها چندبار کم نمی اوری..وعجیب تر انکه فردا صبح انگار ادمی دیگر از خواب برمیخیزد...میدانی انگار شب ها من دیگر به سراغم می آید یک من پر درد..

ازبچگیم عاشق انشا بودم و از املا بیزار...
پاسخ:
انشاتون بیست میگیره. خیلی خوب بود.
.
منم که دیگه همه میدونن با املا مشکل دارم :)
البته با انشا هم مشکل داشتم.

من انشامو درحال خوردن غذا نوشتم اونم غذای سلف:دی
پاسخ:
غذا چی بود؟  :دی

۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۳:۴۲ امیر بهزادپور
در پستت همه چی هست، سکوتش گویاست...
و زبان گویایش کامنتهاست
پاسخ:
:)
بچه ها لطف داشتن.
پست با کامنتاش آبرو پیدا میکنه.

۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۳:۵۴ بانوچـ ـه
میخواستم بنویسم تا صندلی مخصوص چپ دست ها به من ندید نمینویسم که کامنت شباهنگ رو دیدم...
من برم سر جا باهاش دعوا کنم بعدا میام مینویسم
پاسخ:
میگم بچه ها یک صندلی چپ دست از بیرون براتون بیارن.
شما که نمیخواید روبروی استاد بشینید؟ 
:)
فحش مثبت بیست و هفت
پاسخ:
آینه آینه!
کلاس بدون دانش اموز یا دانشجو رو دوست ندارم 
بغضم میگیره ...
پاسخ:
فکر کن این عکس آخرین عکسی بود که از دانشکده گرفتم! 
ببین دیگه چقدر بغض پشت این عکس نهفته است :دی

((((-:دی:کوتاه مفید مختصر!خوبی شما؟
پاسخ:
مگه بدی دیدی از ما؟ :دی

۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۴:۴۵ محمد حسین
امیدوارم یه روز مدرسه برای همیشه منقرض و نابود بشه 
چقدر آدمو مجبور میکردن بشینی پشت اینا اجتماعی و دفاعی و... گوش بدی و به زندگی تف و لعنت بفرستی ... 

والا... 
پاسخ:
مدرسه مینشستین پشت اینا؟ 
چقدر شما پیشرفته بودین.
مال ما میز و نیمکت بود!
یادمه رو نیمکتی که مینشستم یکی امضا کرده بود نوشته بود غلام. سال 1369!
اومممم چی بگم
 من برگشتم :/
پاسخ:
خوش برگشتی :)))
همین بسه.

۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۵:۲۳ خانوم لبخند :)
این صندلی ها نشونه ی پیشرفت نیستا! ما کلی کمرمون شیکست تا چند سال رو با اینا گذروندیم :( نیمکت واسه ابتدایی و کمی هم راهنمایی بود. دبیرستان نابود شدیم ما با اینا. 
با اینکه مدرسه خیلی استرس داشت به خصوص سال های آخر، اما بازم دلم تنگ میشه گاهی واسش. ولی فقط در حد دلتنگی، بمیرمم دلم نمیخواد برگردم به اون زمان :|
پاسخ:
ما پیش دانشگاهی هم نیمکت داشتیم حتی!
دانشگاه صندلی بود.
صندلی های بدی نبود. خوب میشد روشون بخوابیم:دی
.
حالا مگه مسیری برا بازگشت هست که اینقدر حرص میخورین :)
بخندید. نیازی به مردن نیست آقا.
کلاس درس یا مدرسه ای که خالی باشه خیلی خوف برانگیزه ولی درعین حال جالب هم هست میتونی بری پشت هر میز و با دانش بر اینکه قبلا کی اونجا میشسته شروع کنی توی خیالت از دید اون کلاس و استاد رو تصور کنی 
پاسخ:
والا تا حالا به این فکر نکرده بودم! :)
البته شده جای استاد بشینم و دانشجوهارو تصور کنم خخخ

۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۵:۵۹ مترسک ‌‌
حتی می‌شه همین طوری بی‌خودی گفت از دست گندم بانو! :))
پاسخ:
حتی میشه گفت گندوم بانو که بیشتر حرص بخوره بخندیم:دی
:)
فرراااررر
کوبیده با دوغ(مزه کاه میداد دوغش)
پاسخ:
ماستای سلف معروف بود که مزه باروت نم خورده میده!
کوبیده ها هم که سکوت کنم بهتره :))
چه قد این کلاسه آشنااس..
پاسخ:
کاشان. کلاس شماره ده دانشکده مهندسی.
:)
میشناسین؟
(((-:کی ازشما؟مگه داریم مگه میشه؟
پاسخ:
خخخخ
عادت بنده است این. عادت به احوال پرسی و تعارف و اینا ندارم اصولا میندازم طرف رو تو شوخی و از اینجور حرفا :)
مثلا جواب خوبی؟ میشه مگه بدی دیدی از ما. یا میشه "خوب خوش سلامت دیگر اثر ندارد"
البته منظورم این بودحالت بهتره یا احوالت
پاسخ:
:)
متوجه شدم.
خودم رو زدم به تجاهل:دی

همیشه از این صندلیا بدم میومد ادم کمرش داغون میشد :(
نمی‌دونم دانشگاهم قراره مثه مدرسه باشه یا نه
ولی من عجیییب خسته از درس -_-
ترجیح میدم پشت صندلی استاد بشینم :دی
پاسخ:
دانشگاه به مراتب از مدرسه سخت تره. بخصوص کلاسا و درسای عمومی. بخصوص که نمیشه پیچوندشون. بخصوص که همه عمومی بر میدارن 20بشن معدلشون بیاد بالا. من عمومی میگرفتم فقط خدا خدا میکردم پاس بشم! معدلمم همیشه آورد پایین.
:)

ان شالله رفتی دانشگاه برو حل تمرین بگیر. بشین رو صندلی استاد:دی

تو میگویی بلای جان عاشق
شب هجران و غم های فراق است؟
ولی چشمان بی تاب تو گوید
بلای جان عاشق اشتیاق است

فریدون مشیری
*****************
عکس خاطرات دبیرستان رو یادم اورد که اگه امتحان گرفتن رو ازشون کم کنیم بقیه اش خوب بود.:)
راستی صندلی های ما همین شکلی بود, از وقتی وارد دبیرستان شدیم دیگه نیمکت منقرض شد:)
یاعلی
پاسخ:
بلای جان عاشق عشقه. مثل مهمترین عامل طلاق که ازدواجه.
.
ممنونم شعر خوبی بود.
.
ما دانشگاه که رفتیم تازه صندلی دار شدیم!
صندلی های خوبی بود. راحت میشد خوابید:دی
.
یاعلی
آره ... ولی صندلیامون خوشکلتر بود :)

@مترسک:
اینجا هم تو به من گیر میدی؟؟؟!!!!!! :/ بیام پوشالای سرتو بکنم کچل بشی؟!!! :/
پاسخ:
:)
.
مترسک مارو چکار داری؟
بچه به این خوبی.
تازه قراره سرباز هم بشه.
:دی 
۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۹:۱۵ اسپریچو ツ
من میخوام اهنگ بندری بزارم از بند تاکتیو بلاگر هم دعوت کنم که مراسمو گرم کنن:دی
پاسخ:
بیا بذار.
:)

۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۰ نفس نقره ای
من همینجوری زل زده به دوربین راحتم :|
پاسخ:
راحت باش.
راحت باش.
هدف ما جلب رضایت مشتری است.:دی
خیلی دلم گرفته...دوس داشتم ینی دوس دارم بیام تو جمع بلاگیا ولی بتظرم خیلی دور افتادم...هعی....
التماس دعا.
پاسخ:
دور افتادی؟ چرا؟ چی شده؟ چی شد یعنی؟

به نام آن خدایی که جان داد تا قلم در دست بگیرم و این انشاء را بنویسم!(تیریپ انشاهای دبستادن :دی) 

:: باید یکبار بخاطر همه چیز گریه کرد...
آنقدر که اشکها خشک شوند...
باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد...
دفتر زندگی را ورق زد....
باید آموخت....
زندگی را...
امیدواری را...
امید را....
باید پاهارا حرکت داد و....
هم چیز را از نو شروع کرد....
هنوز دیر نشده....
امید داشته باش و از همین حالا شروع کن...
یادت باشد...
همه تو را دوست نخواهند داشت...
وتو نیز همه را...

[ نمی دونم از کیه :) ]
پاسخ:
ممنونم.
:)
خیلی عالی. 
انشای شما که مطمئنم همیشه 20 بوده.

۲۴ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۶ ساکن طبقه 40
گاهی آدم کلی حرف برای زدن داره اما هرچی زور میزنه میبینه نمیتونه بنویسه. یعنی هیچی نمیاد تو ذهنش.
این عکسی که گذاشتین منو یاد دانشگاه انداخت (خب پس میخواستم یاد مثلا ورزشگاه بندازه :) )
حالا جدای از این یادآوری ... عجب عمرمون تلف شدا ... تلف!!! توسط همین صندلیهای مظلومی که تو این عکس مثل صد دانه یاقوت دسته به دسته هستند.
پاسخ:
یا شیخ. همینه که میگی. به همین مرض دچار گشته عنان از کف داده و سر در گریبان خویش فرو برده ایم!
حالا ممکنه مثلا جایگاه تماشاگران باشه تو ورزشگاه:دی
آره والا. نفهمیدیم چی شد. سر چرخوندیم دیدیم نون دونه پنج تومن شده پونصد تومن و من پنج ساله شدم بیست پنج سال! 
۲۴ مهر ۹۵ ، ۲۱:۱۹ پـامـ ـوک
من واسه تلطیف فضا یه خاطره بامزه میگم. یه روز که سر کلاس بودیم روی یکی از این صندلی های دانشگاه نوشته بودن هر وقت زلزله اومد دسته صندلی رو برگردون و به نوشته عمل کن. منم دسته رو برگردوندم دیدم نوشته مگه زلزله اومده که دسته رو برگردوندی؟! :)))
پاسخ:
دمت گرم جوان. بسی شاد شدیم. :)
جا داره اعتراف کنم از زلزله خیلی خوشم میاد. خیلی جذاب و باحاله. همچین که همه جا میلرزه آدم کیف میکنه:دی 
همیشه هرکی ازم پرسید یه چیزی بگو ! در جواب گفتم از چی بگم؟
انشاهای آزاد مدرسه برام سخت ترین ها بود ! 

همین دیگه :دی
پاسخ:
از چی بگم؟
یاد  آهنگ معروف یاس افتادم. از مجموعه آهنگ های خوابگاه شنیده ها! از چی بگم؟ از جومونگی که شده سنبل رشادت ایرااان براش شده صندوق تجارت. یاد سوسانو افتادم که زن کاپیتان کره بود. دم بچه ها گرم کره رو بردن دل من یکی خنک شد. :دی (دقت کردین از کجا به کجا رسیدم؟)
.
زنده باشید :)
۲۴ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۰ عاشق بارون ...
مدرسه رو فقط گندم دوست داره! :دی
دانشگاه خوب بود ولی!
اووووم چون هم درس جالبی بود و دوست داشتم، هم استادش خوب بود. هم جزوه اش رو دوست داشتم(که البته یکی از دوستام گرفت و دیگه ندیدمش که پس بگیرم! :دی ) هم از شلوغ ترین و متفاوت ترین کلاس هامون بود! هم هر چی فکر کردم درس دیگه ای که دوستش داشته باشم یادم نیومد که "و" بذارم و ادامه بدم! :دی بودن چند تایی ها ولی یادم نیومد!
بله!
۲۴ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۸ عاشق بارون ...
آخرین عکس دانشگاه. :( من چرا عکس نگرفتم پس. :( چقدر زود گذشت... :(
هیچوقت بلد نبودم انشا بنویسم ولی همیشه املام نوزده بیست بود!

القصه آقا گل جان، گفتید از هرچه دوست دارید داخلش بنویسید.منم میخوام خط خطی کنم.پیشاپیش از فرصتی که در اختیارم قرار دادید تشکر تشکر !
عارضم که یه وبلاگ داشتم تو بلاگفا ،مال سال 90 بود، آدرسشو عوض کرده بودم و یادم نمی اومد.واسه همین این چهار پنج سال بهش دسترسی نداشتم و مثل مادری که بچه اش اسیر دشمن باشه براش بیتابی میکردم و هر وقت یادش میوفتادم غصه اش مینشست تو دلم.بلاگفا رو زیر و رو کردم براش ولی انگار آب شده بود رفته بود تو هوا.براش حتی با مدیریت بلاگفا مکاتبه کردم ولی جوابی نگرفتم.تقریبا ازش نا امید شده بودم که چند شب پیش خیلی شانسی و در عمق ناباوری پیداش کردم.این قدر خوشحال بودم که انگار سند منگوله دار کره ماه رو زدن به نامم...اونشب  تا صبح نشستیم باهم یاد گذشته ها کردیم...من و وبلاگم.

این یکی از پست های اونجاست :

چهارشنبه شانزده فروردین 91:
رفته بودم پارک لاله برای امتحان زیردریاییم،پروژه یکی از درسهای دانشگاه.

دختر پسری روی یه نیمکت نشسته بودن.همین طور که میرفتم گوشام رو تیز کردم که ببینم چی میگن،فکر کردم شاید واسه روز  مبادا که ایشالله نزدیک بادا ،به دردم میخوره. دختره گفت: "آخه چرا اینجوری میکنی، ده دقیقه تحلیل و تفسیر نکن فقط گوش کن،این توقع زیادیه؟  ... "
دعوا خونوادگی بود،چیزی گیر ما نیومد.

پنج شنبه هفده فروردین 91:
خدا کورم کنه(!) اگه تو این حرفم دروغ بگم.امروز باز تو پارک می رفتم که زیر دریایی رو امتحان کنم، باز دیدم روی همون نیمکت دیروزیه یه زن و مرد نشسته ان و دارن اختلاط می کنن.مرد به زن میگفت: "..بحث دوست داشتن نیست، نمیشه که حرف فقط حرف تو باشه.." 

اصلا این نیمکته انگار قبلا تو حیاط دادگاه خانواده بوده ، آوردنش اینجا!

پساپس هم تشکر تشکر!
پاسخ:
نقطه مقابل منی با این حساب. همیشه انشا نوشتم ولی املام ضعیف بود. تازه انشام رو هیچ وقت خوب نمیگرفتم چون معلم انشامون غلط املایی هم نمره کم میکرد!  :)
.
الحمدالله که اون فرزند گم شده تون رو پیدا کردین. خدا براتون نگهش داره. :)
.
حالا یادت باشه هر وقت با خانم بچه ها دعواتون شد بهش بگو بیا بریم رو نیمکت اون پارکه دعوا کنیم که تجدید خاطره بشه. چه بسا یک جوون هم از اونجاها بگذره و بیاد در مورد شما و خانم بچه ها تو وبلاگش بنویسه و تاریخ باز هم تکرار بشه :دی
.
زیردریایی میسازین؟ رشتتون چیه مگه دائی جان؟
دستم درد نکنه با این بچه بزرگ کردنم!!!! :/
پاسخ:
والا به خدا با این نوناشون!
بچه هم بچه ها زمون شاه اصلا.
دیگه وقتی موقع نقاشی من رو میفرستید نون بخرم. خب عقده ای بار میام. ممکنه حتی معتاد بشم بیفتم تو جوب.
:دی

تو خودت گفتی رفتم نون بخرم!!!! من که گفتم من تو این عکسه بچه بودم خودم، اون موقع نمیذاشتن تو رو هم به فرزندی قبول کنم!!! :))
پاسخ:
یعنی از بچگی اضافه وزن داشتی؟ :دی
راست میگی باید حداقل بالای 25سال سن داشته باشی.
۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۷:۱۳ ✿شمیم زندگی✿
زنگ انشا...یادش بخیر:)
پاسخ:
:)
صرفا جهت ریا  آره والا! همش 20 می گرفتم :دی
البته من از سال دوم راهنمایی یهویی موتور ادبیم کار افتاد والا قبلش همچین انشاهام جون دار نبود :))
پاسخ:
:))
شک نداشتم.
خدا قوت.

۲۵ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۴ مهندس مکانیک خودرو
به نام خدا
بچه های کلااااااااااس یکم ببریدصداروبالاااااااا
هاااااااااااان جونمممممممممممم
معلم اوممممممممد
بچه هاساکت (نماینده)
معلم چدونه بچه ها
معلم خبری نیست،انگارگوش هایتون بدمیشنوند
پاسخ:
:)
مرسی تخیلات قوی:دی
معلومه شیطون بودید.
رشته مان بود پیشه حضرت نوح! 
کشتی سازی میخوندیم...مال گذشته است البته..
پاسخ:
:)
پیشه خوبی بوده.
باز یاد خاطره اون نیمکته افتادم:دی

سلام

اعتراف :

من انشاء هامو میدادم بابام و خانداداشم و داداش سومم مینوشت

سر امتحان هم که میشد حفظ میکردم دیگه :دی

(خجالت و نیشخند)

برای همین الان پست های وبلاگ آبکیه :|:))

جالب بود بابام اول انشاء ی که برام مینوشت متفاوت تر از بقیه بچه ها

بود و هیچوقت معلم هام نفهمیدند که من ننوشتم و بجاش هم تشویقی میگرفتم :دی

اول انشاء هام :

سلام و درود بر  روان پاک شهداء بود بعد سلام و سلامتی رهبر عزیزم خمینی کبیر (رحمه الله )

آقا من  تنها کسی بودم تو کلاسمون و حتی مدرسه  این قسمت متن رو اول انشاء م مینوشتم بجاش هم دو نمره میگرفتم :)

هر چند خودم،  انشاء هام  ننوشتم ولی یادش بخیر ...

پاسخ:
سلام.
دم پدر گرم پس :)))
الان جا داره به پدر بگی بیاد این پست رو تکمیل کنه :دی

الان دیگه فقط شعر میگه :)
اشعار کردی گاهی وقتا:)
نمی نویسه :)
اونجوری نمی نویسه :)
اونموقع هم میگفت من مینوشتم :))
تازه میگه این وبلاگ و نت ول کنم :))
شایدم حرفش رو گوش کردم و واقعا وبلاگم ول کردم :)

ممنون 

پاسخ:
خدا حفظشون کنه ان شالله :)
شعراشون رو بذارید داخل وبلاگتون اگه اجازه میدن.

شعراشون بیشتر جنبه خانواده گی  و فامیلی و دوستاش داره :)
اجازه نمیدن :)
بعد با زبان کردی است در وصف مادرم و داییم و ... هستش :)

ممنون سلامت باشین 
پاسخ:
:))
زنده باشید.

آره دیگه ... تازه به دختر مجرد هم که بچه نمیدادن... تازه قانون عوض شده! :)
پاسخ:
:))

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">