دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

۷۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره نگاری» ثبت شده است

سازوکار مغز آدم‌ها بسیار پیچیده است. آنقدر که می‌تواند به سادگی شما را فریب دهد؛ و در پاسخ به دستور «خب حالا برویم دستشویی» شما را به وسط حیاط راهنمایی کند. و به دیواری آجری بکوبد. و نقش بر زمین کند. و تازه وقتی از شدت سرمای موزاییک‌های کف حیاط خواب از سرتان پرید به یادتان بیندازد که شما نزدیک هفت ماه است در سمیرم نیستید. و مکان دستشویی‌ در حیاط نیست.

یکی از تعریف‌هایی که برای هوش ارائه میشه سرعت تطبیق ذهن با محیط است. مطابق با این تعریف من جزء کم هوشان و حتی بی‌هوشان عالم به حساب میام!

(کامنتا؟ به زودی میام جواب می‌دم:d)

۳۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۶ ، ۰۵:۵۳
آقاگل ‌‌

و گفته‌اند صبح سردی بود و شیخ در خانه خفته بودی که درب خانه‌اش را کوفیدن گرفتند. پس بشتافت و درب گشود و پشت درب مأموری را دید با پیراهنی زرد بر تن. و کلاهکی مشکی بر سر و موتوری آبی با آرم هوندا در کنار. پس شیخ زبان گشود و گفت: یا مأمور چه برایمان آورده‌ای؟ مأمور گفت:«یا شیخ، از سرزمین سپاهان برای‌تان بسته‌ای آورده‌ام. خوشگل و شیک. داخلش هم یک بیمه‌نامه‌ی مامانی است. برای اوقاتی که زبانم لال ناخوش احوالید.» شیخ گفت: «یا حبیبی، اینها که گفتی را مطمئنی برای ما آورده‌ای؟ آخر اینکه آب نطلبیده مراد است صحیح. ولیکن روایتی در رابطه با بیمه نطلبیده سراغ ندارم.» پس مأمور گفت: «بنده اینها را دیگر ندانم. پس برو و پول را بیاور تا بروم پی بدبختی‌هایم. که امروز مرا هزار و یک کار بی‌خودی است.» شیخ که تا این جای داستان کاپشن به تن، شال به کمر، کلاه به سر، یه لنگه پا، بسته به دست... (ببخشید مثل اینکه با یک داستان دیگر اشتباه شد-توضیح از بنده نگارنده) پیش در ایستاده بودی خیره به مأمور به یکباره رگ سپاهانیش گل نمودی و گفت: «یا حبیبی! هرچه ما هیچ نمی‌گوییم شما هی آسمان را با ریسمان بباف. آخر کشک چی؟ پول چی؟ بیا و بسته‌ات مال خودت. نخواستیم! ما همان هر وقت مریض شدیم به دستور پزشک متخصص، الطبیب الثانی ننه بزرگوار عمل می‌کنیم، یک عدد چایی نبات می‌زنیم بر بدن، اگر سرطان هم باشد در دم خوب می‌شود. آخر بیمه می‌خواهیم چکار؟» پس شیخ بسته را وا نکرده پس فرستاد و درب منزل ببست و پی کار و بار خویش رفت. 

و گفته‌اند همان روز چون ساعتی گذشت و شب هنگام فرا رسید. در همان دم که شیخ نشسته بودی و فارغ از همه جهان تصنیفی گوش می دادی باز کسی در خانه‌اش بکوفت. شیخ نگاهی به اطراف انداخت تا ببیند بود آیا که مردی ازخویش برون آید و کاری بکند؟ و وقتی بدید که هیچ یک از لوازم خانه چنین قابلیتی ندارند پس خویش از جای بشد. و این بار چون درب را گشود با مأموری با لباس قرمز و کلاهی قرمز و ماشینی قرمز مواجه همی‌شد. مرد قرمزپوش چون دید که بالاخره درب خانه گشوده شد از داخل ماشین قرمز رنگ چپ چپ شیخ را نگریست و راست راست تا پیش شیخ بیامد و گفت: «یاالله. یا رفیق! پس زودتر گوی که کجای خانه آتش گرفته!؟ و ما را با شما چه کار است؟» شیخ که برای لحظه‌ای شهر دور سرش واژگون شده بودی و تا به حال مأمور قرمز رنگی را از نزدیک ندیده بود و چشمانش از تعجب گرد گشته بود گفت: «چی آتش گرفته است؟ کجا؟ کو؟ اگر ما را آتشی گرفته و خویش آگه نیستیم تو را به خداوند زودتر باز گوی. دلواپس شدیم خب.» مردِ مأمورِ قرمزپوش که معلوم بود حال و روز خوبی نداشتی و همچین با این پدیده ناآشنا هم نیست نگهی چپکی به شیخ کرد و گفت:«مگر نه اینکه شما آقای شیخ باشی؟ و نه اینکه اینجا خانه شیخ باشد؟» شیخ گفت: «آری، باشم. ولیکن خود می‌بینی که جائیم آتش نگرفته و تا امروز مرا تنها یک وعده آتش است. و آن هم امید دارم به فضل پروردگار از آن رهایی یابم. و البته شما را با آن آتش بعید دانم که کاری باشد.» پس مأمور قرمزپوش بار دیگر نگاه چپکی‌اش را به شیخ دوخت و وقتی دید نه انصافاً قیافه شیخ به این گروه خونی‌ها نمی‌خورد پس سوار بر ماشین قرمرنگش شد و برفت. و شیخ اندیشناک درب منزل به هم کوبید.

باری، حال که پاسی از نیمه شب نیز گذشته و ماه آنقدر در آسمان پیش آمده که از پنجره قابل مشاهده است، نشسته‌ایم و شرلوک هلمز طور قضایای امروز را مرور می‌کنیم. تا این لحظه این نتیجه تحقیقات ماست: گویی حضرت پدر چند روز پیش تماسی داشته‌اند از اصفهان. و شخصی از ایشان آدرس منزل را پرسیده. پرسیده و بعد شروع کرده است به معرفی شرکتش. شرکتش را معرفی کرده و پدر هم که عاشق حرف زدن با غریبه‌ها و بخصوص اداره‌جاتی‌هاست همه را گوش داده. گوش داده و ان شخص شخیص هم که پیش خود فکر کرده پدر ما این محصول را می‌خواهد آن را پست کرده. پست کرده و وقتی مأمور پست بسته را آورده با شیخ که همین من باشم روبرو شده. روبرو شده و من که در آن لحظه به قول جمالزاده خدایش بیامرزاد شپش در جیبم قاپ می‌انداخته او را رد کرده‌ام که برود پی کارش. مأمور رفته پی کارش و یحتمل بسته را هم به مبدآ برگشت داده. برگشت داده و آن شخص شخیص هم وقتی دیده بسته‌اش برگشت خورده برای اینکه انتقامی خونین از ما و هفت جدمان بگیرد همان دم ما را دستی دستی آتش زده. آتش زده و بعد با 125 تماس گرفته. تماس گرفته و آدرس منزل را به آتش‌نشانی داده و خود را آقای شیخ معرفی کرده است. مأمور آتش‌نشانی هم آمده و با منی مواجه شده که بر خلاف ادعای آن آقای شیخ قلابی هیچ جایم آتش نگرفته بوده. و تنها دغدغه‌ام تا آن لحظه تنها این بوده بوده که شام چه بخورم. پس یحتمل کمی ادبیات شفاهی نثار من و آن آقای شیخ قلابی کرده و سری هم به تأسف تکان داده و سوار بر ماشین زیبایش شده و رفته که رفته. و حال من مانده‌ام و این سناریویی که از ماجرای امروز ساخته‌ام و فقط هنوز نمی‌دانم آن‌ را برای سازنده‌گان سریال شاید برای شما اتفاق بیفتد بفرستم یا کلید اسرار. در کنار همه این‌ها با اینکه شخص مؤدبی هستم و در این برهه‌ی حساس کنونی هم استفاده از قانون کلت زیاد به صلاح نیست؛ باز دلیل نمی‌شود که در دلم مقادیری ادبیات شفاهی نثار آن شیخ قلابی نکنم. و البته امیدوارم قضیه‌ی این شیخ قلابی در همین جا ختم به خیر شود. و بیش از این کش نیاید. زیراکه از قدیم هم گفته‌اند کش بی‌جا مانع کسب است.

۳۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۶ ، ۰۳:۰۸
آقاگل ‌‌

هشدار! این متن حاوی مقادیری صحنه‌های مستهجن و بعلاوه هژده است. 

چند روز پیش جایی مهمان بودیم. جمع بچه‌های قد و نیم‌ قد هم جمع بود و دور هم بساط کرده بودن و بازی می‌کردن. دختر میزبان که سنش از بقیه بچه‌ها بیشتر بود نقش رهبریت اون جمع رو بر عهده داشت. از دور می‌دیدم که مشغول بازی «اتل متل توتوله گاب حسن چجوره» هستن. کمی که دقیق شدم شنیدم که دخترکِ رهبر داشت شعر مورد نظر رو این‌ شکلی می‌خوند:

اتل متل توتوله

گاب حسن چجوره

نه شیر داره نه سینه

اوضاع ما همینه

و الخ...

داشتم فکر می‌کردم دقیقاً ممکنه چه تغییر ژنتیکی‌یی در گاب‌های دهه‌ی قوق افتاده باشه که پستان گاب در طول این سالیان به سینه‌ی گاب تبدیل شده باشه؟ چون من تا جایی که یادم میاد و از دوران کودکی تو ذهنمه گاب چنتایی پستان داشت. که عمه‌ی گرامی مادرم از اون‌ها شیر گاب جان رو می‌دوشید و به من می‌داد که برای مادربزرگم ببرم. حتی در کارتون هایدی هم یادمه که از پستان گاب شیر می‌دوشیدن و نه از سینه‌اش. 

به هرحال، سوال سخت‌تر اینجاست، الآن مثلاً تکلیف شعر ایرج میرزا که در کتابای درسی بود(الآن مطمئن نیستم که هست یا نه. ولی زمان ما که بود.) چی می‌شه؟ اگه قدیما این شعر رو این شکلی می‌خوندیم:

گویند مرا چو زاد مادر

"پستان" به دهان گرفتن آموخت

از این پس تکلیف چیه؟ باید چطوری بخونیمش؟ این شکلی مثلاً؟ :

گویند مرا چو زاد مادر

"سینه" به دهان گرفتن آموخت؟

یا حتی می‌تونیم پا رو فراتر بگذاریم و برا اینکه مشکل رو پایه‌ای حل کنیم و نگران حال آیندگان هم نباشیم این شکلی بخونیمش که خب بهترم هست:

گویند مرا چو زاد مادر

"انگشت" به دهان گرفتن آموخت! 

حالا اینکه چرا باید وقتی مادر فرزند خودش رو به دنیا میاره به او انگشت به دهان گرفتن رو آموزش بده خب البته ربطی به من نداره. بنده در روابط مادر و فرزندی دیگران دخالتی نمی‌کنم.


+در همین رابطه: بی‌حیاها

۴۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۰:۴۲
آقاگل ‌‌

دم دمای صبح بود. قبل از اینکه برای نماز از خواب نازم بزنم و بیدار بشم. خواب دیدم توی خونه‌ی قدیمی پدربزرگ روی زمین نشستم و یک پسرک مو فرفری کتابم رو گرفته دستش و نشسته تو بغلم. پسرک تقریباً نه ساله‌ می‌زد و فرهاد صداش می‌کردم. فرهاد توی خواب یک دفتر چهل‌ برگ و یک مداد مشکی هم همراهش بود. نشسته بود و می‌گفت:«بابابزرگ باید برام انشاء بنویسی. بنویس دیگه. بابا میگه بچه که بوده وقتی تو انشاهاشو می‌نوشتی همیشه بیست می‌شده. میگه من بلد نیستم بنویسم. برو بگو بابابزرگ جونت بنویسه.» دست می‌کنم تو موهاش و میگم: «ببین بچه، هرکسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش. باید خودت تکلیفاتو انجام بدی. نه من و بابات» میگه: «پس اگه این‌جوریه چرا وقتی عصا و عینکت رو می‌خوای به من میگی برم بیارمش؟ مگه کار منه، بار منه، آتیش به انبار منه؟» به حاضر جوابیش خندم می‌گیره و میگم:«کاش به جای بابات یه کمم به مامانت رفته بودی.» بلند می‌شه عصامو بر می‌داره و مثل اسب سوارش می‌شه. دور خونه دور می‌زنه و میگه: «بنویس دیگه. بنویس دیگه بنو... »

+پاشو دیگه پاشو نمازت قضا شد. پاشو دیگه. 

-نزن، نزن، نزن. بیدارم جانِ تو. الآن پا می‌شم می‌خونم. ولم کن.

بعد از خوندن نماز که نزدیک بود قضا بشه و فقط و فقط به مدد لگدهای برادرانه نشد دوباره بر می‌گردم توی رختخواب و به این فکر می‌کنم که اگه فردا روزی نوه‌دار شدم. آخ که چه کیفی میده براشون انشاء بنویسم. آخ که چه کیفی میده هی منّتم رو بکشن و من بابابزرگانه‌طور ناز کنم براشون. و چقدر خنگ بودم که توی خواب درخواست فرهادجانم رو به همین سادگی رد کردم. هرچند می‌دونم که نسل بعد نسل آبادکننده خانه‌های سالمندان هستن و همین‌ که پدربزرگ مادربزرگاشون به روغن‌سوزی افتادن اولین کاری که می‌کنن اینه که از دستشون خلاص بشن.(البته ان‌شالله که این نباشه.)

به هرحال، از اونجایی که احتمال اینکه بخوابم و ادامه خواب سر صبحم رو ببینم چیزی در حدود یک در هزارم هم نبود فلذا ادامه داستان رو در بیداری و به کمک قوه تخیل خودم ساختم. ادامه خواب:

... می‌خندم و میگم:«باشه؛ کم بالا پایین بپر بچه. بیا بشین. اون مداد و دفترت رو هم بیار زبل‌خان. حالا چی هست این موضوع انشات؟» 

- مسافرت. 

+ خب ما که همین چند روز پیش رفتیم شهرستان. اسم اونم مسافرته دیگه. همونا رو بنویس. 

-نه اونکه مسافرت حساب نمی‌شه. مسافرت یعنی باید دریا داشته باشه. بستنی بخوری. کلاه نقابی بزنی. بستنی بخوری. 

می‌خندم و میگم: «پس اینطوریاست. مرسی که روشنم کردی. خب بیا میگم بنویس.» بنویس:

"به نام خدای خالق مسافرت. خدایی که اول بار وقتی آدم و حوا گندم بهشت را خورند به آنها گفت که باید به زمین سفر کنند. اکنون که قلم به دست گرفته‌ام و پیش بابابزرگ و سماورش نشسته‌ام به این کلمه فکر می‌کنم. مسافرت، کلمه عجیبی است. قدیم‌ترها مسافرت‌ها مثل الان راحت نبود. بابابزرگ تعریف می‌کند که اولین بار وقتی بچه بوده با ماشین‌هایی که آبی رنگ بوده و به آن‌ها نیسان می‌گفته‌اند و من خیلی دوست دارم که کاش بابا به جای این ماشینش یکی از آن‌ها را داشت به مسافرت رفته است. بابابزرگ می‌گوید قدیم‌ترها با خر و اسب هم به مسافرت می‌رفته‌اند. و مسافرت‌هایشان لااقل یکی دوماه طول می‌کشیده است. من ولی اولین مسافرتی که رفتم با قطار بود. خیلی هم خوش گذشت. کلاه نقابی به سر گذاشتیم و بستنی خوردیم و کنار دریا با ماسه‌ها بازی کردیم و من کلی سوغاتی خریدم. و کلی هم عکس گرفتیم. دیشب تلوزیون داشت در مورد مسافرت صحبت می‌کرد. اخبار می‌گفت ما باید بنزین را گران کنیم که آدم‌ها نخواهند با ماشین به مسافرت بروند و تصادف کنند. و به جای آن با اتوبوس و قطار به مسافرت بروند که تصادف نکنند و چیزیشان نشود. نفهمیدم چه شد که پدر اعصابش به هم ریخت و شبکه را عوض کرد. مادر گفت: «قدیمیا خوب می‌گفتن که وقتی نمی‌توانی مشکلی را حل کنی صورت مسئله‌اش را پاک کن.» من نمی‌دانم صورت مسئله چیست. یعنی در کتاب ریاضی یکبار دیدم نوشته بود صورت مسئله ولی نفهمیدم یعنی چه. و آقا معلم گفت یعنی این‌ها را حل کن. و من حل کردم. و معلم به من مهر صد آفرین داد. بابابزرگ هم می‌گوید: «گران کردن بنزین مثل این است که بگوییم مردم مرض قند دارند. پس قند را گران کنیم که مردم مرض قند نگیرند. یا مثل این است که بگوییم تصادف‌ها زیاد است پس بنزین را گران کنیم که مردم سوار ماشین نشوند. و اگر شدند بنزین‌شان تمام شود. و توی راه بمانند بخندیم.» می‌گویم: «بابابزرگ، اینکه همین بود که این مرده گفت.» با عصایش به طرفم می‌آید و من فرار می‌کنم و توی اتاقم می‌روم."

 می‌خندد و می‌گوید: «بابابزرگ و عصای جادوئیش.» جواب خنده‌اش را با لبخندی می‌دهم و می‌گویم: «بنویس باباجان. الانه که آقاتقی اینا بیان. با هم می‌خوایم بریم پارک. انشات ناقص می‌مونه.» 

"بابا می‌گوید: «به قول گل آقا مسیر گرانی در کشور همیشه همین شکلی است. اول یک مسئولی می‌گوید فلان چیز گران می‌شود. بعد یک مسئول دیگر می‌آید و تکذیبش می‌کند و بعد دوباره تأیید می‌شود. و علی می‌ماند و حوضش.» علی می‌ماند و حوضش یک ضرب‌المثل است. قدیمی‌ها خیلی ضرب‌المثل دارند و من ضرب‌المثل‌ها را خیلی دوست دارم. مثلاً در مورد سفر یک ضرب‌المثل هست که می‌گوید «دوستت را در سفر بشناس.» مثلاً من سال پیش در سفر با پدرام و لیلا دوست شدم. ولی بعدش که پدرام توپ من را توی دریا انداخت فهمیدم که او دوست خوبی برای من نیست و خدارا شکر که او را در سفر شناختم. البته من هنوزهم با پدرام دوستم چون پدرم گفت شیطان گولش زده. و او دوست خوبی است. فکر می‌کنم که خیلی حرف زدم. انشایم را همین‌جا تمام می‌کنم. ما از این انشاء نتیجه می‌گیریم که در کل سفر چیز خوبی است. و من سفر را خیلی دوست دارم. ولی چون پدر و مادرم همیشه کار دارند ما زیاد به سفر نمی‌رویم. و من آرزو می‌کنم زودتر کارشان تمام شود تا هر روز به سفر برویم. البته اگر بنزین گران نشود و بابا اعصاب داشته باشد."

- مهندسس، سر صبحی چی می‌خوای از جون این لپتاپ؟ پاشو بیا صبحونه.

+بعله. بعله اومدم پدرجان. اومدم. اجازه نمی‌دهند دو دقیقه با نوه‌مان خلوت کنیم که. حسودند. نیست خودشان نوه ندارند. و پسرشان ازدواج نکرده. حسودند.

۲۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۷:۵۰
آقاگل ‌‌
به نظرم رسید حال که دوستان زیادی قصد سفر به کربلا و شرکت در مراسم پیاده‌روی اربعین را دارند از این‌رو که سال پیش خود توفیق شرکت در این مراسم را یافتم چند توصیه دوستانه‌ی کوچک خدمت‌شان عرض کنم. باشد که در ازای این چند توصیه در طول سفر از ما نیز به نیکی یاد کنند و در دعاهایشان فراموش‌مان نکنند. 
پس در ابتدا این چند تصویر را ببینید و بعد اگر دوست داشتید توصیه‌های زیر را نیز بخوانید.

و اما توصیه‌ها:
یک، خواهش می‌کنم این چند روز را بیخیال هویت ایرانی‌تان شوید. به موکب‌های عراقی بروید. چایی عراقی بخورید. غذای عراقی بخورید(البته که افراط نکنید!) از پذیرایی‌هایشان استقبال کنید . و حتی برای استراحت‌های روزانه و خواب شب هم سعی کنید از این موکب‌ها عراقی استفاده کنید. با رفقای عراقی سلام و علیک کنید و گرم بگیرید. در حد چند جمله‌ی ساده هم اگر عربی بلد باشید که دیگر اهلاً و سهلاً. باور کنید با همین چند مورد ساده آنقدر گل از گل این عزیزان می‌شکفد و به قدری خوشحال می‌شوند که حد ندارد. در کل خواهش می‌کنم این چند روز ایرانی بودن خودتان را فراموش کنید و حل شوید در امت اربعینی.

دو، سبک سفر کنید. زیرا لااقل دو روز پیاده‌روی در پیش دارید.(پس حتماً کفش و یا صندل مناسب به همراه داشته باشید.) بار سفر را طوری تنظیم کنید که تا حد ممکن سبک باشد. و اینکه وسایل نوک تیز به همراه نداشته باشید. حتی در حد کارد میوه‌خوری! زیرا در ایست‌ و بازرسی‌های مسیر به مشکل برمی‌خورید.
مسیر سفرتان را از قبل چک کنید و مطمئن شوید بهترین مسیر را برگزیده‌اید. بنده پیشنهاد می‌کنم ابتدا از لب مرز مستقیماً به کربلا بروید. پس از چند روز زیارت در کربلا (و چند روز کاظمین و سامرا احتمالاً) با وسایل‌نقلیه به سمت نجف بروید. و بعد از زیارت در نجف همراه با کاروان پیاده‌روی مجدد به سمت کربلا حرکت کنید. بسیاری از دوستان را دیدم که وقتی به کربلا می‌رسیدند یا مریض‌احوال بودند و یا خسته‌ی راه. و به گواه خودشان آن‌طور که باید معنویات سفر را درک کنند درک نمی‌کردند. یادتان باشد این سفری است که شاید در طول عمرتان تنها یکبار نصیب‌تان شود. پس باید قدر لحظه لحظه‌هایش را بدانید.
سه، اگر با وسیله شخصی به لب مرز می‌روید سعی کنید ماشین‌تان را در جای مناسبی پارک کنید. و دقیقاً بدانید کجا. که پس از برگشت به مشکل نخورید. ماشین‌تان را در مسیر دیگر ماشین‌ها پارک نکنید.(بخصوص اگر قصد استفاده از پارکینگ‌های مرزی را ندارید.)[تصویر

توصیه دیگری نیست جز اینکه در هر حالی دعا فراموش‌تان نشود.
۲۰ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۰:۵۳
آقاگل ‌‌

کم کم دارم به این نتیجه می‌رسم واکسنی که به عنوان دوگانه و مننژیت بهم زدن در واقع یک داروی فراوری شده‌ی منظم‌ساز بوده که باعث شده شب هنوز مرغ تو کُلِدونِش نرفته خوابم ببره و صبح‌ هنوز موذن مسجد اذانش رو نگفته بیدار باشم. وگرنه این حجم از زودخوابی در من بعیده. از کار و فوتبال افتادیم دو هفته است!

*کُلِدون(koledon) در واقع همون لونه مرغ و خروساست که ما تو شهرمون بهش می‌گیم کلدون.

س.ن:

+رأی بدید دیگه آقا، رأی بدید.(روایت داریم هرکسی رأی بده خدا خیلی دوستش داره. بازم میل خودتون)

۴۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۴
آقاگل ‌‌

درست سه سال پیش در چنین روزی به پیشنهاد دوستی که دست تقدیر راه ما رو از یکدیگر جدا کرده بود (هر کجا هست خدایا به سلامت دارش) این وبلاگ رو ساختم. درست سه سال پیش.

نقدی، نصیحتی، صحبتی، فحشی(زهر از قبل تو نوشدارو فحش از دهن تو طیبات است.)، حرف دلی، حدیثی، دارید بفرمائید. کم پیش میاد از این فرصتا. و اینکه لطفاً دوستی باشید که عیب و ایرادهای دوستش رو می‌گیره تا یک وقت به دست دشمناش نیافته. پس بدون تعارف حرفاتون رو بگید.

س.ن:

نظرات تأیید نمی‌شوند. امکان نظر دادن ناشناس نیز فراهم است.

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۱:۴۳
آقاگل ‌‌

شب دیدم یک آشنا پستی نوشته با عنوان "وقتی که آشنا دانشگاه می‌رفت." به واسطه این پست و در طی روزهایی که کم حرف (و چه بسا بی حرف!) شدم تصمیم گرفتم من هم گذری بزنم به اون دوران:

من هیچ وقت آدم خاصی نبوده‌ام. همیشه یک فرد معمولی بودم. یک فرد معمولی در شهری کوچک. و خب آدم‌های معمولی با تلاش معمولی نتایج معمولی هم می‌گیرند. نتیجه این شد که کاشان قبول شدم رشته مهندسی شیمی. 

ترم یک: ترم یک و اولین روزهای دانشجویی خیلی سخت گذشت، روز ثبت نام برگه ریز نمرات پیش دانشگاهی گم شد. اجازه ثبت نام پیدا نکردم. برگشتم خونه و وقتی دوباره برگشتم بهم گفتن خوابگاه دیگه جا نداره! و باید بری توی نمازخونه خوابگاه بخوابی تا ببینیم چی میشه. بعد یک ماه در نهایت بهم گفتن برو خوابگاه خودگردان؛ خوابگاه نداریم بهت بدیم! روزهای سختی بود. تا یک ماه اول هم که نه کارت دانشجویی داشتم و نه حتی اسمم توی لیست انتخاب واحد بود. برای غذا خوردن هم هربار نیم ساعت توی صف گرفتن ژتون بودم. بعد از یک ماه بالاخره موفق شدم برگه ریز نمرات رو مجدد از مدرسه بگیرم. و بالاخره رسماً دانشجو بشم. ولی خب تا اومدم بفهمم چی به چیه دوتا میان ترم رو گذرونده بودم و کار از کار گذشته بود. خوابگاه خارج از دانشگاه، وضعیت تحصیل نامشخص و درونگرایی خودم نهایتاً کار دستم داد و ترم یک با افتادن 6 واحد که دست بر قضا یک موردش ریاضی یک بود تا دم مشروطی پیش رفتم. ریاضی یک ضروری ترین درس رشته‌های مهندسی بود و من همون ترم یک این درس رو افتاده بودم.

ترم دو: ترم دو بالاخره اومدم داخل خوابگاه دانشگاه، دوستان جدید و فضای جدید و انگیزه‌ای برای یک شروع جدید. سعی کردم بهتر باشم اما هنوزهم یک فرد معمولی بودم. بعلاوه که افتادن 6 واحد در ترم یک حسابی کار دستم داده بود. سخت بود. خیلی سخت. ولی تمام تلاشم رو کردم و در نهایت موفق شدم هم معدلم رو بهتر کنم هم از شر اون 3 واحد ریاضی یک خلاص بشم. ترم دو چیز دیگه‌ای برای من نداشت. جز اینکه در طول ترم هر روز منزوی‌تر شده بودم و این رو خودم به خوبی حس می‌کردم.

ترم سه: از اول ترم تصمیم داشتم شرایط رو تغییر بدم. رو آوردم به کارهای فرهنگی، نشریه دانشجویی، نوشتن، و کتاب خوندن. ساعت‌هایی که توی کتابخونه علوم انسانی بودم از ساعت‌هایی که سر کلاس می‌رفتم هم بیشتر بود.(بماند که سر کلاس هم بیشتر کتاب می‌خوندم!) به پیشنهاد هم اتاقیم شروع کردم به رفتن سر کلاس‌های بچه‌های ادبیات. هرچی از ترم می‌گذشت از مهندسی فاصله می‌گرفتم و به ادبیات نزدیک تر می‌شدم. آخر ترم من بودم و جزوه‌هایی که باید خونده می‌شد. شانسم این بود که همه این سال‌ها یک هم اتاقی و هم رشته‌ای خوش خط و درس خون داشتم! از خودم راضی بودم. معدلی که خوب بود. درس‌هایی که گذرونده شده بودن و کتاب‌های زیادی که خونده بودمشون.

ترم چهار: ترم چهار هم به منوال ترم سه پیش رفت. کتاب خوندن‌ها بیشتر شد. حضور سر کلاس‌های ادبیات و فاصله گرفتن از کلاس‌های مهندسی هم همینطور . طوری که بچه‌های ادبیات من رو بیشتر از بچه‌های رشته خودمون می‌شناختند. حتی گاهی پیش می‌اومد که بیخیال رفتن سر کلاس‌های مهندسی می‌شدم تا برم سر کلاس‌های رشته ادبیات. و خب نتیجه؟ آخر ترم یک درس دیگه هم افتادم! ولی برام مهم نبود. بخصوص که مطمئن بودم افتادنم کاملاً ناحق بود.

ترم پنج: ترم پنج کمی شرایط سخت تر شده بود. افتادن 9 واحد در طول دو سال، درس‌هایی که اغلب پیش نیاز و هم نیاز یکدیگر بودن، شرایط برای ادامه تحصیل سخت شده بود. با اینحال اینقدر روابطم با مدیر گروه خوب بود که اجازه داد برخی درس‌ها رو با گروه‌های برق و مکانیک بگذرونم. و برخی پیش نیازها رو هم رعایت نکنم. اینکه چی باعث شده بود روابطم با این مدیر گروه خوب بشه هم بر می‌گشت به یک واحد آزمایشگاه که از قضا ایشون استاد ما بودند و خب من در هر چیزی که معمولی باشم در کارهای آزمایشگاهی و کارگاهی فوق العاده خبره‌ام.(اینم ریا محسوب میشه؟) پس شد آنچه شد! کمتر کتاب می خوندم ولی هنوز اون روند ادامه داشت.

ترم شش: ترم شش با همراهی یکی از دوستان خوب کانون رسانه را راه اندازی کردیم. راستش هیچ وقت هیچ جایی نفر اول نبوده‌ام. اینبار هم همین اتفاق افتاد. و من نقش مشاور و همراه رو داشتم. و در کنار کانون رسانه نوشتن برای نشریه‌های دانشجویی. و گاهی اوقات برگزاری جشن‌های دانشگاهی رو بر عهده داشتیم. ترم شش یک اتفاق دیگر هم افتاد. برای اولین مرتبه رودرروی یک استاد ایستادم و کار داشت به جاهای باریک می‌کشید. که خب به خیر گذشت. بعد از سه سال تازه فهمیدم هرچقدر روابطم با بچه‌های ادبیات خوبه در عوض بچه‌های رشته خودمون از شش فرسخی بنده فرار می‌کنند.  

ترم هفت: قصد ارشد دادن نداشتم. ولی به پیشنهاد دوستان ثبت نام کردم. و حتی یکی دو ماه از ادبیات فاصله گرفتم و بیشتر و بیشتر به مهندسی نزدیک شدم. امیدی به تموم کردن دانشگاه در پایان هشت ترم نداشتم. ولی با اینحال می‌خواستم تلاش خودم رو بکنم. می‌خواستم معدلم بالای هفده باشه که بتونم ترم هشت 24 واحد بگیرم. که نشد. 16:83 بهترین معدل من در طول دوران تحصیل بود. ولی به هفده نرسیدم!

ترم هشت: ترم بعد نهایت 18 واحد می‌تونستم بگیرم و چند واحدی برام باقی می‌موند. باز مدیر گروه عزیز به کمکم اومد و تعداد واحدهام به 20 رسید. و سه واحد باقی موند که در آخر تابستون همون سال باید معرفی با استادش می‌کردم. رتبه ارشدم هم باز یک رتبه معمولی بود. بین ادامه دادن تحصیل و یا رفتن به سربازی مونده بودم. و بزرگترین اشتباهم این بود که ادامه تحصیل رو انتخاب کردم. انتخابی که بعدها متوجه اشتباه بودنش شدم. ولی خب کی گفته ما حق انتخاب اشتباه نداریم؟
الان که چندین سال از اون دوران می‌گذره. و شرایط زندگی اون قدرها هم بد نیست. راضی هستم از دورانی که پشت سر گذاشتم، از کتاب‌های بی شماری که در طول دوران تحصیل خوندم. از رشته‌ای که انتخابش کردم. از مسیری که در اون قدم زدم. با همه سختی‌هاش و مشکلاتش. یک روزایی به این فکر می‌کنم که اگه می‌شد برگردم عقب چکار می‌کردم؟ شاید مسیرهای دیگه‌ای رو می‌رفتم. ولی همه این شایدها در نهایت به یک جواب ختم می‌شه، از مسیری که درش قدم زدم و تجربیاتی که به دست آوردم پشیمون نیستم، هیچوقت هم پشیمون نبودم.


س.ن:

الف- انتخاب شدن به عنوان یکی از برترین وبلاگ نویس‌های سال 95 گرچه شیرینه، ولی مشخصه که اگر با معیارهای صحیح تری این سنجش انجام می‌شد مثل همیشه یک آدم معمولی بودم. یک آدم معمولی با یک وبلاگ معمولی. تنها دستاورد برتر بودن هم افزایش هرزنامه‌هایی با مضمون «چه سری چه دمی عجب پایی! بیا و به  وبلاگ منم سر بزن بوده.» به هر ترتیب به افراد برتر تبریک عرض می‌کنم.

ب- چند روزی هست برگشتم شهرستان، نت ندارم. و کمتر وقت می‌کنم وبلاگ بخونم. ببخشید.

پ- شماهم از دوران دانشجویی و دانشگاه تون بنویسید.

۳۴ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۲
آقاگل ‌‌