۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خواجه‌عبدالله‌انصاری» ثبت شده است

همراه با مناجات سحرگاهی-سحرگاه آخر

الهی! در سر گریستنی دارم دراز، ندانم که از حسرت گریم یا از ناز، گریستن یتیم از حسرت است و گریستن شمع بهره‌ی ناز، از ناز گریستن چون بود؟ این قصه ای است دراز.

الهی! آمدم با دو دست تهی، بسوختم بر امید روز بهی، چه بود اگر از فضل خود بر این خسته‌دل مرهم نهی؟

خدا! به حق دل عاشقان سرگردان

مرا به آنچه که بودم دوباره برگردان

به  کدخدایی ِ آبادی ِ به دور از عشق

نه این رعیّت ِخانه خراب و سرگردان...

س.ن: الهی، مهمانی‌ات چه زود تمام شد...

ببخش که مهمان خوبی نبودم.

همراه با مناجات سحرگاهی-سحرگاه بیست‌وششم

الهی، گفتی مکن و برآن داشتی، و فرمودی بکن و بگذاشتی؛ الهی، اگر ابلیس آدم را بدآموزی کرد، گندم او را که روزی کرد؛ الهی، چون پاکان را استغفار باید کرد ناپاکان را چه کار شاید کرد؛ الهی، چون آتش دوری داشتی، با آتش دوزخ چه کار داشتی. الهی، چون سگ را بار است و سنگ را دیدارست، عبدالله را با نومیدی چه کار است.

در بارگهت سگان ره را بار است

سگ را بارست و سنگ را دیدار است

من سنگدل و سگ صفت از رحمت تو

نومید نیَّم که سنگ و سگ را بار است


همراه با مناجات سحرگاهی-سحرگاه بیست‌وپنجم

الهی؛ باک نداریم به هر صفت که ما را بداری؛ امّا ما را به آوردن طاعت خود توفیق ده و هرگونه خواهی دار. و روزی من از راه حلال بده و هرچه خواهی ده. و مرا به هر صفتی که خواهی بمیران ولیکن مسلمان بمیران.

الهی! نه ظالمی که گویم زنهار و نه مرا بر تو حقّی که گویم بیار. کار تو داری و مارا امیدوار؛ این انداختۀ خود را بردار....

گر فضل کنی ندارم از عالم باک

ور عدل کنی شوم به یک بار هلاک

روزی صدبار گویم ای خالق پاک

مشتی خاکم چه آید از مشتی خاک

همراه با مناجات سحرگاهی-سحرگاه بیست و چهارم

الهی! بنده را از سه آفت نگاهدار، از وساوس شیطانی و از هوای نفسانی و از غرور نادانی.

الهی! تو به رحمت خویشی، و ما بر حاجت خویشیم. و تو توانگری و ما درویشیم.

بی حکم تو چرخ یک زمانی نبود

بی امر تو خلق را زبانی نبود

گر بگذری از کرده و ناکردۀ من

من سود کنم تو را زیانی نبود...

الهی! به بهشت و حور چه نازم و مرا دیده‌دانی ده که از هر نظری بهشتی سازم.

الهی! به حُرمت آن نام که تو خوانی و به حُرمت آن صفت که تو چنانی دریاب که می‌توانی.

الهی، نه در بندم نه آزادم، و از خود رنجور و از تو دلشادم، و از زندگانی خود در عذابم. گوئی که بر آتش کبابم، و نه خورد پیدا و نه خوابم. و در میان دریا تشنۀ آبم، از آنکه از خود در حجابم. منتظرم تا کی رسد جوابم...


همراه با مناجات سحرگاهی-سحرگاه بیست‌ودوم

الهی! از نزدیک نشانت می‌دهند و برتر از آنی، وز دورت می‌پندارند و نزدیکتر از جانی، موجود نفس‌های جوانمردانی، حاضرِ دل‌های ذاکرانی.


ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو...

همراه با مناجات سحرگاهی-سحرگاه بیست و یکم

الهی؛ ای کارنده‌ی غم پشیمانی، در دل‌های آشنایان؛ ای افکننده‌ی سوز در دل‌های تائبان؛ و ای پذیرنده‌ی گناهکاران و معترضان؛ کس باز نیآمد تا باز نیآوردی و کس راه نیافت تا دست نگرفتی؛ دست گیر  که جز تو دستگیر نیست و دریاب که جز تو پناهی نیست؛ ما را جز تو جوابی نیست؛ و درد ما را جز تو دوایی نیست؛ و از این غم ما را جز از تو راحتی نیست...

#اغث_یا_غیاث_المستغیثین

همراه با مناجات سحرگاهی-سحرگاه بیستم

الهی! من کیم که به درگاه تو زارم و یا قصّۀ درد خود به تو بردارم و در عشق تو من کیم که در منزل من از وصل رُخت گُلی دمد بر گِل من.

الهی! وقت را به درد می‌نازیم و زیادتی می‌سازیم و به امید آنکه چون در این درد بگذارم، درد و راحت هردو براندازم.

الهی! هرچند که ما گنهکاریم، تو غفاری و هرچند ما زشتکاریم ، تو ستّاری.

الهی!کدام زبان به ستایش تو رسد، و کدام خرد صفت تو برتابد و کدام شکر با نیکوکری تو برابر آید و کدام بنده به گزار عبادت تو رسد

همراه با مناجات سحرگاهی-سحرگاه هجدهم

برآر خورشید شهود، یک بار از افق عیان و از ابر جوُد قطره‌ای چند بر ما بباران...

اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.