دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همه زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

۶۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خود نوشت نگاری» ثبت شده است

س.ن: از یک خرداد نود و شش تا سی و یک اردیبهشت نود و هفت. امروز روز اهدای عضو، اهدای زندگی است. یک سال از نوشتن این پست می‌گذرد. برخی پست‌ها را باید بازنشر کرد. نمی‌دانم این مطلب را قبلاً خوانده‌اید یا نه. ولی می‌خواهم خواهش کنم یکبار دیگر با محتوای این پست مهربان باشید. و مهربانی‌تان را با دیگران به اشتراک بگذارید. متشکرم.


من، یک درخواست از هر کسی که این وبلاگ را می‌خواند دارم، می‌خواهد بلاگر باشد یا نه. چه این بنده حقیر را از سر اشتیاق بخواند یا به طور اتفاقی گذرش به اینجا افتاده باشد:


البته ان‌شالله که هیچ اتفاق تلخی را در زندگی‌ تجربه نکنید و حتی خون از دماغتان جاری نشود. ولی لحظه‌ای به این فکر کنید: 

«چند درصد از کسانی که روزانه بارها و بارها از خیابان عبور می‌کردند اطلاع داشتند که این بار، بارِ آخرشان است؟ چند درصدشان می‌دانستند که دیگر قرار نیست هر روز صبح از این مسیر بگذرند؟ چند درصدشان قبل از وقوع حادثه به مرگ فکر کرده بودند؟»

 

درخواستم این است:

 همین الآن که این متن را می‌خوانید یک یا دو یا هر سه گزینه پایین را انتخاب کنید و انجام دهید:


1- اگر این مطلب را می‌خوانید وارد سایت اهدای عضو شوید. و در آن ثبت نام کنید.(کمتر از دو دقیقه وقت‌تان را می‌گیرد.) 

2- اگر می‌توانید حداقل 5نفر دیگر را از بین دوستان و آشنایان برای ثبت نام در این سایت راضی کنید.

3- اگر دوست داشتید در وبلاگ‌ یا کانال‌های تلگرامی‌تان به معرفی این چالش و سایت اهدای عضو بپردازید.  

 

آدرس سایت اهدای عضو


و اینکه، هرکس این پست را می‌خواند دعوت، هر چند نفری را هم که می‌شناسد دعوت.  

بخوانید:

+هلما(سکوت من صدای تو) + بیداری رویاها + حریری به رنگ آبان +هلما +miss bell +حامد سپهر + مصطفی فتاحی اردکانی + آسوکاا

 س.ن: 

+ یک مورد دیگر، در نزدیکی ماه مبارک رمضان هستیم. در کنار دیگر عبادات‌تان اگر امکانش را دارید امسال نذر کنید تا به نزدیک‌ترین واحد اهدای خون شهرتان بروید و یک واحد خون اهدا کنید. (البته که این متن متعلق به سال گذشته است. ولی اگر موقعیتش را دارید اهدای خون را در هر حالی فراموش نکنید.)

+مورد دوم نیز در ارتباط با همین ماه مبارک است. اگر مایل به شرکت در ختم گروهی قرآن هستید اینجا (وبلاگ بانوچه) را بخوانید. (این لینک هم به‌روز شد.)

۸۸ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۴۸
آقاگل ‌‌

امشب نشسته بودم و دو سالی را مرور می‌کردم که به بهانۀ ماه رمضان پست‌های مناسبتی می‌نوشتم. به دلایلی رمضان را بسیار دوست دارم. مادر می‌گوید همان سال که ماه رمضان در تعطیلات عید بود به دنیا آمدی. و اول قرار بود نامت رمضان باشد و نه سعید. لااقل فکر می‌کنم خیلی شانس آورده‌ام که پدربزرگ(که ان‌شالله روحش قرین آرامش باشد) قرآنش را باز کرده و به سورۀ هود و آیۀ 105 رسیده و نامم را سعید انتخاب کرده است. بگذریم؛ از بحث دور نیفتم. از دوست‌داشتنی بودن رمضان و مقدس بودنش می‌گفتم. به همین بهانه هم بوده که در این دو سال دسته پست‌های مناجات رمضانیه و سی‌ سحر سی دقیقه با کتاب را می‌نوشتم. و امشب که اولین سحر از این ماه مبارک است، دارم فکر می‌کنم امسال چه کار می‌توان کرد؟ پیشنهاد شما چیست؟ چه کنیم؟ 

1- تذکره‌‌الاولیاء بخوانیم؟ 

2- کتاب دیگری را بخوانیم؟ (گلستان، بوستان، مثنوی یا هر کتاب دیگری) 

3- در این برهۀ حساس کنونی کی حوصله کتاب‌خواندن را دارد؟ پس بیخیال کتاب خواندن شویم و بچسبیم به کار دیگری که خیر دنیا و آخرت در آن باشد؟ 

4- در این برهۀ حساس کنونی! اصلاً بهتر است من بیخیال این پست‌ها شوم و به جایش از سیاست و دلار بنویسم؟ 

5- کلاً هیچ نگویم و ببندم بروم پی کار و بارم؟ 

6- یا اینکه پیشنهاد بهتری دارید؟

۳۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۸
آقاگل ‌‌

اینکه چی شد بحث رفت سمت کتاب و کتابخوانی یادم نیست. خب این ذات حرفه؛ به قول قدیمیا حرف، حرف میاره؛ و ما اینقدر حرف زده بودیم که کلمات از دستمون در رفته بود. بحث به کتاب و کتابخوانی که رسید، گفت:«تو مثل یکی از شخصیت‌های کتاب سارتر می‌مونی.» گفتم: «چی؟ بگو.» گفت:«مثل شخصیت اون جوونی که هرروز سر ساعت مشخصی می‌اومد کتابخونه. فکر کنم داخل کتاب تهوع بود.» گفتم:«می‌دونی که من کم رمان می‌خونم. پس ادامه بده.» گفت: «نکته همین‌جاست. اون جوون اعتقاد داشت دوست داره همه چیز رو بدونه. برای همین، روز اولی که به کتابخونه رفت، شروع کرد به خوندن و خوندن و خوندن! و هفت سال به طور مستمر خوند و خوند و خوند. راوی اینجا می‌گه دقت کردم و دیدم این جوون داره در مورد همه چیز کتاب می‌خونه. از فلسفه تا نظریه کوانتوم تا معماری تا شعر و رمان. بعد از یک مدت بالاخره متوجه شدم که کتاب‌های کتابخونه رو داره بر اساس حروف الفبا می‌خونه. و بعد از هفت سال تازه رسیده به حرف اِل. و احتمالاً باید هفت سال دیگه هم می‌خوند تا می‌رسید به حرف ضد. اما، به‌نظرت آخرش که چی؟ آخرش، چی داره به خودش بگه؟ روزی که آخرین کتاب کتابخونه رو بخونه، قراره چه اتفاقی رخ بده؟» 

گفتم: «نمی‌دونم. پایان باز که نداره. بگو ببینم چی شد.» گفت:«هیچی! احتمالاً آخرش هیچ اتفاقی نمی‌افته. احتمالاً یه روز سر همون ساعت میاد کتابخونه، آخرین کتابِ آخرین قفسه رو باز می‌کنه. می‌خونه و می‌رسه به صفحه آخر. می‌رسه به صفحه آخر و کتاب رو می‌گذاره توی قفسۀ آخر. بعدم رو به خودش می‌کنه و می‌گه: خب که چی؟»

س.ن:بعد از دوروز رفت‌وآمد ذهنی و پس از کلی درگیری برای یافتن پاسخی مناسب، نهایت رسیدم به این پست. ممنون محمدحسین. :)

+هنر کتاب نخواندن

۵۰ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۰۶:۳۰
آقاگل ‌‌

انتخاب یک سرویس اینترنت باصرفه و مطمئن همواره از دغدغه‌های آدم‌های امروزیست. به شخصه چندسالی بود که از اینترنت مخابرات استفاده می‌کردم. اوایل که در شهر کوچک ما امکانات زیادی نبود و شرکت‌های زیادی فعال نبودند باصرفه و مناسب بود. اگرچه سرعت بالایی نداشت. بعد از گذشت چند سال البته سرعت هم افزایش پیدا کرد. باز بد نبود. به نسبت راضی بودم. ولی اخیراً به این نتیجه رسیدم که اینترنت مخابرات دم‌دستی‌ترین شرکت سرویس‌دهنده است. و می‌شود انتخاب‌های بهتری نیز داشت. به همین خاطر جدیداً به فکر تغییر سرویس‌دهنده افتاده‌ام.

 و خب برای تحقیقات بیشتر، جایی مناسبت‌تر از همین وبلاگستان نیافتم. زیراکه اینجا همه با فضای مجازی در ارتباطیم و تجربه‌ها و دانسته‌های زیادی در این رابطه داریم. پس لطف کنید اگر این پست را می‌خوانید بیایید هر اطلاعاتی در مورد سرویس‌دهنده‌ها، شرکت‌های ارائه دهنده اینترنت پرسرعت، نحوه آگاهی از جزئیات طرح‌های اینترنت، شرکتی که از آن خدمات می‌گیرید و هرگونه اطلاعات مرتبط و سودمندی که در این زمینه دارید را پایین همین پست به اشتراک بگذارید.

۲۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۲۱
آقاگل ‌‌

از صبح هروقت به سروقت لپتاپ و کارهای ریزودرشت باقی‌مانده این چند روز می‌روم کف جفت‌پا را می‌چسبانم به بخاری یازده هزار ایران‌شرق خانه مادربزرگ، سپس سیم‌های هندزفری را در گوشم می‌چپانم، تصنیف «بهار دلکش رسید و دل به‌جا نباشد...» را پلی می‌کنم. استاد لطفی عزیز(خدایش رحمت کناد) که در عنفوان جوانی بوده تاری می‌نوازد و استاد شجریان جان می‌خواند «در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن...» و ادامه می‌دهد: «که جنگ و کین با من حزین روا نباشد...» اینکه چه حسی نسبت به این تصنیف دارم و این‌ها بماند. چیزی که دارم از آن صحبت می‌کنم آن حس ناب و دوست‌داشتنی‌ای است که با گوش دادن این تصنیف انگار در تک تک مویرگ‌هایم تزریق می‌شود. به قول آن عزیز زندگی اگر سه چیز نداشت قطعاً بی‌ارزش بود. کتاب، موسیقی و فوتبال...

 


بهار دلکش، تار استاد لطفی، با صدای استاد شجریان، نوع زیرخاکی! 

دریافت( حجم دو مگابایت)

(دریافت نسخه کامل برنامه از آپارات با حجم شصت و هشت مگابایت)

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۰۵
آقاگل ‌‌
بارون زد...
چه بارونی :)
۳۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۴۸
آقاگل ‌‌

عرض کنم که، امروز عصر داشتم فکر می‌کردم من هجده سال از عمرم رو توی سمیرم بودم؛ با آب‌و‌هوایی سرد و کوهستانی. پس از اون، چهارسال از عمرم رو با برچسب دانشجو توی کاشان سپری کردم؛ با آّب‌وهوایی گرم و آفتابی تیز. دو سال هم در کرمان حضور داشتم که آب‌وهوایی بیابانی داشت. با روزهایی گرم و شب‌هایی سرد. اخیراً هم که چند ماهی هست مجدد ساکن کاشانم. با این حساب من «آدم سرد و گرم روزگار چشیده‌ای» هستم! نیستم؟ خلاصه اگه به تجارب یک آدم سرد و گرم روزگار چشیده نیاز داشتید من آدم سرد و گرم روزگار چشیده‌ای هستم.

حالا چی شد که به این نتیجه رسیدم؟ راستش نتیجه سفری بود که در این چند روز تجربه کردم. روزی که قصد رفتن داشتم، کاشان بارونی بود. هوای خنک و دل‌پذیری هم داشت. پیش خودم گفتم خب، هوای سمیرم هم همین‌طوری باید باشه. نهایت چند درجه بالاتر یا پایین‌تر. به همین خاطر به جز کاپشن چیز دیگه‌ای برنداشتم. ولی خب از قدیم گفتن آی بخشکی شانس. هوای سمیرم برخلاف تصور من (و سازمان محترم هواشناسی) کاملاً ابری، سرد و همراه برف و بارون بود. دقیقاً دو روز تمام برف و بارون می‌اومد. به قول یکی از دوستان این هم از برکات برخورد هواپیمای ATR بود. وگرنه از اول پاییز تا همین اواخر نه خبری از بارون بود و نه خبری از برف. 

همین‌جا پرانتزی باز کنم و کمی هم در مورد هواپیمای ATR بنویسم. از روز اول برخورد هواپیما با کوه‌ تا روز پنجم، بچه‌های نیروی انتظامی و هلال احمر در صحنه بودند. یکی از همین دوستان نیروی انتظامی تعریف می‌کرد که گویا هواپیما در دره‌ی "قله پازَن‌پیر" در نزدیکی "روستای نُقُل" سقوط کرده بوده. جایی که تا امروز پای هیچ انسانی به اون نرسیده. و عملاً تنها راه دسترسی به منطقه استفاده از بالگرد و طناب هست. وگرنه امکان اینکه آدمی به سمت دره بره وجود نداره. در مورد "پازن‌پیر" هم این توضیح رو بدم که پازن یکی از گونه‌های بزکوهیه. این بزهای کوهی وقتی پیر می‌شن و از پا میفتن توی چراگاهی که روی قله پازن‌پیر هست می‌مونن و دیگه از قله پایین نمیان. به همین خاطرهم به این قله پازن‌پیر گفته میشه. در هر حال، امیدوارم هرچه زودتر تکلیف این هواپیماهای ATR روشن بشه. و زودتر هواپیمای مورد نظر از مردم عذرخواهی کنه و دیگه شاهد این دست حوادث از جانب نامبرده‌ی سقوط‌گر نباشیم.

داشتم می‌گفتم. از روز یکشنبه که رسیدیم تا روز جمعه که برگشتیم فقط برف بود و بارون بود و ابر.  پدربزرگ همیشه به ما نوه‌ها می‌گفت ته‌دیگ نخورید. ته‌دیگ بخورید توی شب عروسی‌تون برف و بارون میاد.(البته من هنوزم فکر می‌کنم هدفش این بود خودش همه ته‌دیگا رو بخوره.) مثل اینکه در مورد نوه‌ی اول که صدق کرد. خدا آخر عاقبت نوه‌های بعدی رو به خیر کنه. خلاصه گفتم که در جریان باشید. برای دفع خطرهای احتمالی هم که شده تا قبل از شب ازدواجتون کمتر ته‌دیگ بخورید. از من گفتن!

جمعه که برگشتیم پس از اینکه نشستم پای لپتاپ همایونی با انبوهی از پیام‌های تسلیت و غیره روبرو شدم. فقط نزدیک 2000 پیام داخل تلگرام بود. مجدداً جا داره از موضوع بحث خارج بشم و گریزی بزنم به حواشی دیگه. اول اینکه پس از یک هفته دوری از زندگی مجازی و نزدیک شدن به زندگی واقعی(نقل قول از پرنده‌ی سفید) حس اصحاب کهف رو داشتم!(بلاتشبیه مثل سگشون قطمیر شاید. از این نظر که وی روزی چند پی نیکان بگرفت و مردم شد و من هم امید دارم در آینده مردم بشوم!) این حجم از بی‌خبری از همه‌جا، در این دوره و زمونه تجربه خیلی عجیب و غریبی بود. در مورد باخت در دربی هم بگم همیشه شعبون یکبارم رمضون. به قول پلاتینی: « تیم‌های بزرگ به خاطر فتح جام‌های مختلف مورد تحسین قرار می‌گیرند و تیم‌های کوچک به خاطر شکست دادن تیم‌های بزرگ!» خلاصه که اینطوری. ضمن اینکه امیدوارم به حق همین اسفند عزیز میلان قهرمان اروپا و جام حذفی بشه. در مورد کشتی هم آقام خادم هم هرچی می‌گه درست می‌گه.

عرض می‌کردم که، برگشتیم کاشان. برگشت به کاشان همانا و تغییر آب‌وهوا همان. یعنی حس لیوانی رو دارم که تا چند دقیقه پیش دوغ سرد داخلش بوده و الان نسکافه داغ. ظهر که بیرون بودم شرشر عرق می‌ریختم. پس حق بدید که با این همه تغییر دما خودم رو آدم سرد و گرم روزگار چشیده‌ای بدونم.

چقدر پست طویلی شد! یادی کنیم از طویله نویس بلاگستان، شیخنا شباهنگ که چند وقتی هست در پرده‌ی غیبت فرو رفته. حرف دیگری ندارم. جز اینکه تا هفدهم اسفند وقت دارید که توی چالش زبان مادری شرکت کنید. یعنی تا همین پنجشنبه.

۳۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۳۹
آقاگل ‌‌

دوستان همکلاستان از هر دو نفرتان اظهار رضایت کرده بودند. مخصوصا یکی نوشته بود که... و... می‌خواهند هر چه را که خودشان یاد گرفته‌اند، به ما هم باد بدهند. من که #صمد باشم، به این یاد گرفتن و یاد دادن سخت معتقدم. یاد گرفتن اگر فقط بخاطر یاد گرفتن باشد، یک شاهی ارزش ندارد. یاد گرفتن باید بخاطر تأثیر در دیگران و ایجاد تغییر در محیط زندگی و آدم‌های دور و نزدیک باشد. _نامه‌ای به شاگردان مدرسه ممقان_

«صمد بهرنگی»

«نامه‌های صمد بهرنگی»

س.ن:

نکته اول اینکه نامبرده پای در کفش دچار کرده درونمایه اصلی این پست را برپایه فیشی از کتاب «نامه‌های صمد بهرنگی» گذاشتم که امیدوارم وی راضی باشد. (به قول آن بنده خدا، نبودهم آنقدر کتکش می‌زنیم که حلال حلالش به آسمان برود.) 

نکته دوم هم اینکه به‌احتمال فراوان تا آخر هفته در پرده غیبت به‌سر می‌برم.(دارم می‌رم جایی که نت نیست.) مبادا در روزهایی که من نیستم چالش زبان مادری زمین بماند. بنویسید، از دوستانتان هم بخواهید که بنویسند. لینک پست‌هایتان را هم در زیر پست چالش به اشتراک بگذارید. تشکرات آقاگلانه‌طور. 

نکته سوم اینکه حرف دیگری نیست، فقط برای بازگشت ما بسیار دعا کنید.

ایامکم سعیدا

الطافکم مزیدا

۳۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۱
آقاگل ‌‌