۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه» ثبت شده است

سیزده

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۴ آذر ۹۷
  • ۲۵ نظر

-«دوباره سیزده؟»

و زهره می‌زند زیر خنده. مسخره‌ها. آب را یک‌نفس می‌روم بالا. سیزده، سیزده، سیزده همه‌چیز از همین صندلی شمارۀ سیزده شروع شد. هر بار که می‌خواهم بروم کرمان سیزده را می‌گیرم. سیزده را می‌گیرم تا شاید در عقب باز شود و تو پشت سر شاگرد شوفر بیایی تو. با لبخندی ملیح و حلقه‌حلقه‌هایی که خودشان را رها کرده‌اند روی صورتت.

همه‌شان فکر می‌کنند سیزده را رزرو می‌کنم چون تک‌صندلی است و روبروی در عقب. انگار خودم هم باورم شده. «از مردن توی اتوبوس می‌ترسم. برای همین سیزده را رزرو می‌کنم. روبروی در عقب است و تک‌صندلی. اگر اتوبوس چپ کند می‌شود سریع از آن پرید بیرون.» این جمله‌ها را یک‌بار که گیر داده بودند به سیزده سرهم کردم.

پاسگاه نائین بود که اتوبوس ایستاد. ساعت از دوازده گذشته بود. چراغ‌های آبی وسط سقف، اتاقک اتوبوس را از تاریکی بیابان حفظ می‌کرد. خواب بودند همه. سیزده را داده بودم عقب و چشم‌هایم را بسته بودم که سرمای هوا پیچیده بود توی اتوبوس و خورده بود توی صورتم. در عقب اتوبوس که باز شد، زیرچشمی خیره شده بودم به در. تو پشت سر سبیل آمدی تو. یک کوله‌پشتی روی شانۀ راستت بود و یک کلاه آبیِ پشمی که کشیده بودیش روی سرت. چند حلقه مو ریخته شده بود روی پیشانی و عینکی دایره‌ای که روی چشم‌هایت بود. تا آمدی تو، بخار نشسته بود روی شیشه‌ها. دستمالی از جیب کاپشن بیرون آوردی و پاکش کردی. شاگرد شوفر نگاهت کرد و گفت: «اون‌جا. مو قشنگ.» و با دست اشاره کرده بود به صندلی شماره شانزده. تو نشستی روی شانزده و زیر لب چیزی گفتی و با نوک کفش‌هایت کوبیدی پشت صندلی من.

 سرم را بالا آوردم. نگاهت کردم. کلاهت را برداشته بودی و حلقه‌های مو ریخته بود روی صورتت. یکی از حلقه‌ها کنار دُم ابروها را گرفته بود و آمده بود پایین تا روی گونه‌هایت که از سرما گل انداخته بود. نوک بینی‌ات شده بود سرخ سرخ، مثل یک ترب کوچک. توی کشور شما نمی‌دانم به ترب، چه می‌گویند. دستپاچه شده بودی. شالی آبی‌رنگ کشیدی روی موها و گفتی:

«Oh! Het spijt me zo.»

نفهمیدم باید چه جوابی بدهم. برگشته بودم روی صندلی‌. هزارتا فکر یک‌هو ریخت بود توی سرم. سرما تنم را پوشاند. حتماً دماغم شده بود رنگ ترب. صورتم غرق شد در حلقه‌ها. حلقه‌ها پیچیدند توی دست‌وپاهایم. صدایی مخملی توی گوشم زنگ می‌خورد و می‌گفت «Oh! Hit spigit mezo».

سیزده را داده بودم جلو که راحت‌تر باشی. از جایت بلند شدی. می‌خواستی کوله‌ات را جا بدهی آن بالا. این پا و آن پا ‌کرده بودم که بلند شوم یا نه که سبیل دیوث از راه رسیده بود. گُه تو این شانس.
فهم کرده بودم که خارجی هستی. ولی کجایی؟ نمی‌دانستم. از مدرسه چند کلمۀ انگلیسی به یادم مانده بود. شروع کرده بودم به سرهم کردن
am و is و are ها. اگر می‌دانستم روزی این خزعبلات جایی به کارم می‌آید همه‌شان را حفظ می‌کردم. حیف!

سرم را از کنار سیزده چرخانده بودم سمت تو که از پنجره ستاره‌ها را نگاه می‌کردی. گفته بودم:

«Hello woman. What name is?»

نگاهم کردی. حلقه‌های مو را جا داده بودی پشت گوش‌ها، از پشت دایره‌های عینک ریز شده بودی توی صورت من. خندیدی و گفتی:

«Hi. Mijn naamis Stella»

و لام استلا را طوری کشیده بودی که لرزه افتاده بود به بندبند تنم. سرم را کشیدم کنار، مچاله شدم توی صندلی. گویی یک نفر سوزنی دست گرفته بود و سوراخ‌سوراخم می‌کرد. کله‌ام شده بود کاسۀ خون. دست‌وپاهایم سرد سرد، کله داغ داغ. فکر می‌کردم حالا است که از دماغم خون بزند بیرون. نه نمی‌شد. این‌طور بی‌مقدمه نمی‌شد. نقشه‌ای لازم داشتم. این شد که دست آخر تصمیم گرفته بودم به بهانۀ خوردن آب از صندلی‌ام بلند شوم. می‌دانستم که باید تشنه‌ات باشد. پیش خودم خیال کرده بودم تا لیوان آب را دستم ببینی، لبخندی‌ می‌زنی، حلقه‌ها را می‌نشانی پشت گوش‌ها، سرت را می‌آوری جلو و می‌گویی:
«می‌شود کمی هم آب به من بدهی؟»
البته نه این شکلی، به زبان خودتان؛ ولی می‌گفتی دیگر. آن‌وقت لبخندی می‌زدم، لیوان آب را می‌گرفتم سمتت و می‌گفتم: «
یورولکام بیوتیفول وومن!». بعدش؟ دربارۀ بعدش هیچ فکری نکرده بودم. آن‌قدر سرم داغ بود که نمی‌فهمیدم دارم چه کار می‌کنم.

بلند شدم. سعی کرده بودم یک‌راست بروم سمت آب‌خوری و نگاهم به تو نیفتد. لیوانی برداشته بودم و با لیوان پر از آب پله‌ها را آمده بودم بالا. خواب بودی. نه! شاید از توی شیشه بیرون را نگاه می‌کردی، یا اینکه فقط چشم‌هایت را بسته بودی. نفهمیدم. نگاهی به دوروبر انداختم. همۀ صندلی‌ها خواب بودند. دست راستم را گذاشتم سر سیزده، دل‌وجرئت به خرج داده بودم و خم شده بودم سمتت. چند تار مو خودشان را رها کرده بودند روی انحنای سفیدرنگ گردن. جمع شده بودی روی صندلی و کاپشن را کشیده بودی رویت. کمی جرئت به خودم داده بودم و آمده بودم نزدیک‌تر. منتظر بودم چشم‌هایت را بازکنی، آن چند تار مو را بیندازی پشت گوش‌ها. لبخندی بزنم. لبخندی بزنی. دستت را بیاوری جلو و لیوان را از دستم بگیری. چشم‌هایم را بستم و نفسم را داده بودم تو، حلقه‌ها پیچیده بود توی دست‌وپایم. تازه داشت کار به جاهای خوبش می‌رسید که صدای جیغت هوشیارم کرده بود. پیرزن شماره هفده داد زد: «جونّم مرگ شدۀ...» تا خواستم خودم را جمع‌وجور کنم سبیل دیوث از پشت یقه‌ام را چسبیده بود و کوبیده شده بودم کف اتوبوس.: «نچایی عمو!» تو بلندبلند چیزهایی گفتی که فهم نکردم. سیاهی ریخته بود توی چشم‌هایم. احساس می‌کردم وسط اتوبان خورده‌ام به یک کامیون حمل زباله. گوش تیز کرده بودم ببینم صدایت کجاست؛ ولی گم بود بین آن‌همه سروصدا.

چشم که باز کرده بودم مهی غلیظ همه‌جا را گرفته بود. نوری آبی‌رنگ افتاده بود روی صورتت. حلقه‌ها خودشان را از دست آن شال آبی‌رنگ خلاص کرده بودند و ریخته بودند روی انحنای گردنت. سرم شده بود بشکۀ باروت و گوشۀ لبم آتش گرفته بود. خودم را جمع‌ کردم و آمدم جلو تا بهتر ببینمت. مه سفیدرنگ آرام آرام کنار رفت. سبیل خم شده بود روی شعلۀ آبیِ پیک‌نیک و دودی از دهانش خارج می‌شد.

پایان

آذر 97


س.ن: داستان‌ها رو توی وبلاگ منتشر می‌کنم برای اینکه وقتی خونده شد نقد هم بشه. پس اگر می‌خونید لطفاً نظرتون رو برام بنویسید.

ساندویچی اکبر

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۴ شهریور ۹۷
  • ۲۲ نظر
اتوبوس که ایستاد، نگاهی به ساعتش انداخت. نه و بیست دقیقه. چهل دقیقه‌ای وقت داشت. دلش لک زده بود برای خورشت‌سبزی‌های مادر. صبح جمعه که می‌شد بوی سبزی تازه تفت داده شده می‌پیچید توی خانه و از همان صبح غوغایی به پا می‌کرد. دوست داشت آنقدر گرسنگی بکشد تا برسد خانه، برسد خانه و بعد از دو ماه دوری، بوی دست‌پخت مادر را بدهد توی ریه‌ها و نفسش را نگه دارد تا ظهر. صحنۀ رد شدن از زیر قرآن و کاسۀ آبی که بدرقۀ راهش شده بود را هنوز به خاطر داشت. نفسش را داد بیرون و جایش را با هوای سرد بیرون پر کرد. 
+تاکسی آقا؟ تاکسی سرباز؟ کجا می‌خوای بری؟ بیا سوار شو.
-نه ممنون آقا. فقط اینجا ساندویچی کجا داره؟
+یکی دوتا توی ترمینال هست. ولی اگه ساندویچ خوب می‌خوای برو اون ور خیابون. پشت اون اتوبوس سفیده. بری تابلوش مشخصه. 
-ممنون حاجی.
هشت ساعتی را از کرمانشاه توی راه بود و اگر می‌خواست صبر کند برای دست پخت مادر، حداقل شش هفت ساعت دیگر هم باید گرسنگی می‌کشید؛ ولی سر و صدای شکم این اجازه را نمی‌داد. ساکش را انداخت روی کولش و بی‌توجه به صدای راننده‌ تاکسی‌های ترمینال راهش را کج کرد سمت پل هوایی. از روی پل می‌شد تابلوهای بزرگ و کوچک مغازه‌ها را دید که پشت سرهم چراغ‌هایشان روشن و خاموش می‌شد. رد تابلوهای نئون را گرفت تا رسید به مغازه‌ای که روی درش با لامپ‌های قرمز رنگی نوشته بود "ساندویچی اکبر" و لامپ‌های سبز رنگی دور ساندویچی اکبر چرخ می‌زد. چشمش را دوخت به سبز و قرمزها و قدم‌هایش را تندتر کرد و پله‌ها را دوتا یکی پایین آمد. ساندویچی اکبر پشت اتوبوس سفید رنگ سنگر گرفت و باز از دل سنگر بیرون آمد. 
+در رو ببند جوون. سوز بدی میاد.
-سلام. اگه داری یه بندری برا ما بزن با یه نوشابه سیاه. تندش کن. دستت درد نکنه.
+چشم. بشینین تا آماده بشه. فقط ساکت رو بذار  کنار یخچال. تو دست و پای مشتری‌ها نباشه.
ساک را سُراند کنار یخچالی که حکم ویترین مغاه را داشت و بطری‌های نوشابه و دلستر از پشت شیشه‌هایش خودنمایی می‌کرد. صندلی پلاستیکی را عقب کشید و نشست رو به چراغ‌های سبز نئونی که حالا برعکس دور شیشۀ مغازه می‌چرخید. دست‌مالی از روی میز برداشت و قطره‌های ریز عرق را از صورتش پاک کرد. 
- تا چارتا قدم می‌دوم عرق از سر و پکالم می‌ریزه پایین. انگار چله تابستونه. آخ چقدر دلم برا شط و هوای شرجیش تنگه.
لم داد به صندلی، نزدیک در میز دیگری هم بود که مردی میانسال با پسر پنج شش ساله‌ای پشتش نشسته بودند. مرد با هر گاز که از ساندویچ می‌زد شیشۀ نوشابه‌اش را سر و بال می‌کرد و پسر چشم از سرباز برنمی‌داشت. لبخندی تحویل پسر داد و نگاهش را چرخاند به سمت دیوار. دیواری که می‌شد گفت در گذشته سبز بوده و حالا بیشتر رنگش به سیاهی می‌زد. وسط دیوار، یک تابلوی "و‌ اِن یکاد" با شیشه‌ای ترک خورده زده شده بود. گله به گله رنگ‌ها پوسته شده و ریخته بود پایین. روی دیوار به جز آن تابلو دو قاب کوچکتر هم آویزان بود. داخل قاب بزرگتر چند بریدۀ روزنامه بود و یک عکس هم داخل قاب دیگر. عکس، دو کشتی‌گیر را نشان می‌داد که دست‌هایشان از زیر بغل هم رد شده و پشت کمر یک‌دیگر قلاب شده بود. به نظر می‌رسید این کشتی‌گیر آبی باشد که زورش در ادامه چربیده و شاید با فن کمر و یا حتی پیچ پیچک کشتی‌گیر قرمز را زمین زده. بریده‌های روزنامه هم بی ارتباط با عکس نبود و روی بریده‌ای که بزرگتر از دوتای دیگر بود تیتر بزرگ مسابقات قهرمانی استان به چشم می‌خورد. 
پیرمرد از پشت ویترین مغازه بیرون آمد. مرد میانسال و پسرک رفته بودند. میز را دستمال کشید و بی آنکه کلمه‌ای بگوید باز خزید پشت سنگرش. 
صندلی را داد عقب و بلند شد. چند عکس سیاه و سفید و چند تیتر ریز و درشت. بریدۀ روزنامه را خواند: «مسابقات قهرمانی استان در وزن‌های مختلف به مناسبت دهۀ مبارک فجر برگزار شد. برنده‌های این مسابقات راهی مسابقات کشوری خواهند شد.» و بعد به ترتیب برنده‌ وزن‌های مختلف نوشته شده بود و در ادامه جناب استاندار برای برنده‌ها آرزوی موفقیت در مسابقات کشوری کرده بود. روی عکس دو مرد با ران‌هایی ورزیده و ماهیچه‌هایی بزرگ کمر همدیگر را چسبیده بودند و پای کشتی‌گیر قرمزرنگ از تشک جدا شده و به نظر در حال سقوط بر روی تشک بود. پیرمرد اما شباهتی به دوبندۀ آبی نداشت. هیکل ورزیده کشتی‌گیرها با پیرمردی که فقط چند لحظه دیده بودش قابل مقایسه نبود.
در مغازه باز شد و مردی وارد مغازه شد. مجبور شد به سمت صندلی‌اش برود تا راه برای مرد باز شود. صدای پیرمرد را که سفارش می‌گرفت می‌شنید. نگاهش را از روی لامپ‌های نئون جلوی در گرفت و دوخت به سقف. نور زردرنگ لامپ پخش شد روی صورتش. ترسید رنگ‌های پوسته پوسته شدۀ سقف سقوط کند روی صورتش. چشم‌هایش را بست و سعی کرد صورت مادر را به یاد بیاورد. احتمالاً وقتی به خانه می‌رسید، اول مادر می‌پرید و صورتش را می‌بوسید. بعد پدر جلو می‌آمد؛ دست می‌داد. صورتش را می‌بوسید و دستی روی شانه‌هاش می‌زد. دست آخر هم برادر، خم می‌شد و محکم بغلش می‌کرد و فشارش می‌داد. «مردی شدی واسه خودت. کی اینقدر بزرگ شدی تو؟» نفسش را داد توی ریه‌ها و بعد کش‌دار رهایش کرد. 
+ بندری ما آماده نشد؟ ساعت ده بلیط دارم باید برم. 
-آماده است، الان. می‌بری یا همین‌جا می‌خوری جوون؟
+ بپیچ می‌برم. شانس که نداریم، یهو دیدی اتوبوس رفت. ماشین کجا پیدا کنم نصف شبی؟
دوباره نگاهش را دوخت به دوبندۀ آبی توی عکس. دست‌هایش را از زیر کتف قرمز رد کرده و پشت سر قلاب کرده بود به هم. پای چپ جلوتر ستون شده بود و پای راست گره خورده بود توی پاهای قرمز. یک کم دیگر که با دست‌ها فشار می‌آورد قرمز از زمین کنده می‌شد و خراب می‌شد روی تشک. درد را می‌شد توی صورت هر دو کشتی‌گیر دید. داور با کت و شلواری براق همه چیز را زیر نظر داشت و منتظر سقوط یکی از دو کشتی‌گیر روی تشک بود. کمی عقب‌تر چند نفر دیگر هم دیده می‌شدند. شاید مربی‌هایی که داد می‌زدند و آخرین فرمان‌های جنگ را صادر می‌کردند. شاید هم تماشاچیانی که به وجد آمده‌اند و اسم کشتی‌گیر محبوبشان را صدا می‌زنند. 
+دنبال هیچی نرو جوون. یه روزی کشتی عشقم بود. شب که می‌شد شالی را ول می‌کردم می‌رفتم زورخانه. ولی حالا چه؟ یک لقمه نان ندارم ببرم برا زن و بچه. هرشب دعواست توی خانه. شالی‌کاری را ول کردیم آمدیم غربت. شاید کمی وضعمان بهتر شود. نشد. یک عمر بقیه را خاک کردیم و حالا زمانه خاکمان کرده. برو سروقت کاری که لااقل نان داشته باشی برای خوردن. 
کلمه‌های آخر، توی گلویش بغض شد. خفه‌اش کرد و  آرام گرفت. پیرمرد بسته را گذاشت روی میز و خزید به سمت سنگر. لاله‌های گوشش به هم چسبیده بود. کمرش خمیده‌تر از عکس توی قاب بود و موهای سرش ریخته بود. رنگ چشم‌ها اما همان رنگ چشم‌های دوبندۀ آبی بود. همانی که احتمالاً شانه‌های قرمز را چسبانده بود به تشک و کمی آن‌طرف‌تر با سری بانداژ شده و لبخندی بر لب، مدال خوشرنگی به گردن داشت. 
نگاهی به ساعت انداخت. پنج دقیقه به ده. ساک را برداشت و انداخت روی دوشش. یک ده‌تومانی از جیبش درآورد و گذاشت روی دکۀ پیرمرد. از کنار لامپ‌های نئون سبز قرمز و مرد میان سال رد شد و زد به خیابان.

س.ن: برای سخن‌سرا. تمرین‌های تعلیق و مکان را سعی کردم باهم بنویسم.
یک خواهش:نسبت به سخن‌سرا کمی مهربان‌تر باشید. مثل روزهای اول. ممنونم.

روزی روزگاری روزآباد

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۲۴ مرداد ۹۷
  • ۱۸ نظر

‌خوابش نمی‌برد. باد شاخ و برگ درخت‌ها را به هم می‌کوبید. قطرات باران به شیشۀ پنجره می‌خورد. صدای نامفهوم دیگری هم از بین درخت‌ها شنیده می‌شد. صدایی شبیه برخورد قایق‌ها به صخره‌های سنگی ساحل. چند وقتی بود که شب‌ها این صدای نامفهوم از دل جنگل به گوش می‌رسید. مهدیار گفته بود این صدای جن‌های دریاست که با جن‌های جنگلی دعوا دارند. مهدیار پسر عمویش بود و تنها همبازی‌ای که داشت. جدول ضرب را از او یاد گرفته بود و اینکه چطور تمشک‌های جنگلی بدون له شدن بچینند. خانۀ مهدیار درست مقابل خانۀ خودشان بود. سقف‌های شیروانی دو خانه رو به هم بود. تنها چیزی که محدودۀ خانه‌ها را مشخص می‌کرد کرت‌های باریک باغچه و بند رختی بود که مادر مهدیار با کمک دو تیرک چوبی آن را سرپا نگه داشته بود. خانۀ مهدیار، خانۀ قدیمی گَدبَبا بود که چند سالی از مرگش می‌گذشت و حالا عموجعفر در آن زندگی می‌کرد. بیرون خانه، یک سمت درخت‌های انگور و کرت‌های باغچه بود و سمت دیگر راه باریکی که با کمی پیچ و تاب به خیابان اصلی روستا وصل می‌شد. ده‌آباد تنها یک خیابان داشت. خیابانی که از ابتدای جادۀ ماشین‌رو شروع می‌شد و یک راست می‌رسید به دیوار باغ کدخدا. بعد از آن جاده تمام می‌شد. انگار یک نفر آن‌را مخصوصاً قیچی کرده باشد. خانه‌ها بین درخت‌های چنار و پرتقال و بوته‌های وحشی ساخته شده بود و راه‌های باریکِ پر پیچ و خمی مثل مویرگ آن‌ها را به شاهراه اصلی وصل می‌کرد. دیوارهای خشتی با یکی دو پنجرۀ ساده و سقف‌های شیب‌داری که اغلب از چوب ساخته می‌شد، ویژگی اغلب خانه‌های ده‌آباد بود. آسمان برای لحظه‌ای روشن شد و بعد صدای برخورد شاخه‌‌های درخت‌ها با صدای نامفهومی که در پس‌زمینۀ خود داشت به گوش رسید. حسنعلی چشم‌هایش را روی هم فشرد. پتو را تا روی سرش بالا کشید، زانوهایش را تا زیر شکمش بالا آورد و دست‌هایش را دور زانوها حلقه کرد. دو سه روز پیش با مهدیار گودالی پیدا کرده بودند. پیش خودش گفت:«حتماً کسی که چند برابر بابا و عمو و تراکتور مشتی حسن زور داشته، با بیلی که چند برابر از بیل‌ تراکتور مشتی حسن بزرگتر بوده آن گودال را وسط جنگل کنده.» گودال آن‌طرف پل فلزی و پشت خانۀ کدخدا بود. درست جایی که مزارع شالی تمام می‌شد و بعد از آن فقط جنگل بود و جنگل. به این فکر کرد که شاید بین این صداهای نامفهوم و آن چالۀ عجیب رابطه‌ای باشد. شاید اجنّۀ دریایی سر راه جن‌های جنگلی تله گذاشته باشند. شاید هم برعکس. باد و باران آرام گرفته بود. حالا صدای اجنّه بلندتر به گوش می‌رسید. خودش را بیشتر زیر پتو فرو کرد. چشم‌هایش را روی هم فشرد و سعی کرد خودش را به مادرش بچسباند. چند وقتی می‌شد که رفت و آمد غریبه‌ها به ده زیاد شده بود. مادرش گفته بود حق صحبت با غریبه‌ها را ندارد و اگر غریبه‌ای هم از او سؤالی پرسید نباید جوابش را بدهد. دلیلش را نفهمیده بود. قبل از این اگر غریبه‌ای به روستایشان می‌آمد بَبا او را به خانه دعوت می‌کرد. کدخدا هم می‌‌آمد. مردهای دیگر هم می‌آمدند. چایی می‌خوردند و حرف می‌زدند. حالا اما مادر می‌گفت حق ندارد به غریبه‌ها نزدیک شود. پدرش هم یکبار به این خاطر که با مهدیار از پل فلزی رودخانه گذشته بودند و به سمت درخت‌های جنگل رفته بودند یک پس گردنی نوش جانش کرده بود و بعد تشرش زده بود که دیگر حق ندارد پایش را آن‌طرف پل فلزی بگذارد. آنجا منطقۀ ورود ممنوع است. معنای ورود ممنوع را نفهمیده بود، ولی می‌دانست وقتی ابروهای پدر به هم نزدیک می‌شوند و صدایش بالا می‌رود چه معنایی دارد. پیش خودش گفت:«غریبه‌ها از سمت پل فلزی وارد روستا می‌شوند. اما آن‌طرف پل که چیزی نیست. به جز دو سه تراکتور، ماشین دیگری هم از خیابان اصلی استفاده نمی‌کند.» نفسش زیر پتو تنگ شده بود. پتو را از روی سرش کنار کشید. کش و قوسی به خودش داد و غلتی دیگر زد. حالا صورتش رو به‌ مادر بود. به نظرش رسید خانه دارد از جا کنده می‌شود. صدای اجنّه بیشتر شدهبود. پتو را دور خودش پیچید. به مادر نزدیک‌تر شد. گرمی نفس‌های مادر که به صورتش می‌خورد آرامش می‌کرد. چشم‌هایش را روی هم گذاشت. هفتۀ پیش مشتی علیار را پایین شالی‌ها پیدا کرده بودند. صدای پارس سگ‌ها زن‌ها را به سمت پایین شالی‌ کشانده بود و بعد صدای جیغ و دادشان تا روستا رسیده بود. کدخدا همراه پدرش و چند مرد دیگر رفتند و جنازه‌ای که سگ‌ها تکه و پاره‌اش کرده بودند را آوردند. زنش تا از دور جنازه را دید جیغی زد و خودش را روی مشتی علیار انداخت. از همان روزی که جلوی خانۀ کدخدا با بَبا و چند مرد دیگر دربارۀ درخت‌های بریده شدۀ جنگل و صداهای شبانه حرف می‌زد دیگر ندیده بودنش. حدوداً یک ماهی می‌شد و حالا جنازه‌ای تکه و پاره پیدا شده بود که زن مشتی می‌گفت شک ندارد شوهرش است. صدای خرناسۀ چند سگ از نزدیکی‌های خیابان اصلی می‌آمد. صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. به نظر می‌رسید سه یا چهار سگ باشند. «نکند اجنّه؟» خودش را زیر پتو فرو کرد. بالشت را از زیر سرش برداشت و آن را روی سرش گذاشت. مهدیار گفته بود: «قرار است ده آباد به شهر تبدیل شود.آن‌وقت مدرسۀ جدیدی برای روستا خواهند ساخت و دیگر نیازی نیست برای درس خواندن به شهر بروند. خیابان روستا را هم آسفالت می‌کنند. شاید یک زمین بازی هم شبیه زمین بازی شهری‌ها برای روستا بسازند. حتی قرار است اسم روستا را هم عوض کنند. روزآباد، قرار است اسمش را بگذارند روزآباد. کدخدا هم قرار است شهردار روستا شود. برای همین است که هر روز می‌رود شهر و می‌آید.» بعد فکر کرد روزآباد یعنی چه؟ و یاد آقا معلم افتاد که وقتی دربارۀ روستا حرف می‌زدند روی تختۀ سیاه نوشته بود «ده‌آباد=دهی و روستایی که آباد است.» از روی سقف شیروانی خانه صدایی شبیه دویدن اسب‌های وحشی می‌آمد. گلویش خشک شده بود. همان‌طور پتو پیچ غلتی دیگر خورد تا صورتش رو به پنجره نباشد. از لای درز باریک پتو که آن را تا روی سرش بالا کشیده بود شکم خواهرش را می‌دید که در زیر نور ضعیف چراغ بالا و پایین می‌رفت. جن‌های دریایی از توی موج‌های دریا بیرون آمده بودند. سم‌هایشان شبیه صدف بود و سرشان آب شش داشت. جن‌های جنگلی جلوی راهشان گودال بزرگی کنده بودند و داخلش را با خون مشتی علیار پر کرده بودند تا جن‌های دریایی داخلش غرق شوند. صدای سگ‌ها می‌آمد. زن مشتی علیار صورتش را می‌خراشید. کدخدا که کلاهی شبیه شهری‌ها بر روی سرش داشت کنار چند غریبه روی پل فلزی ایستاده بود و حرف می‌زد. جن‌های جنگلی گاوهای روستا را با خودشان می‌بردند. مهدیار روی بام شیروانی مثل اسب‌های وحشی می‌دوید و جن‌های دریایی با سم‌های دنبالش می‌کردند. کدخدا فریاد می‌کشید. صدای شیون زن‌ها فضا را پر کرده بود. چشم‌هایش را باز کرد. هیچکس جز مهدیار که درست مقابلش ایستاده بود داخل خانه نبود. نور آفتاب چشم‌هایش را می‌زد. صدای شیون و همهمۀ مردم می‌آمد. مهدیار گفت: «پاشو خرس گنده. چه وقته خوابه. می‌گن خونه کدخدا آتیش گرفته. خودش خونه‌ش رو آتیش زده. صبح بهش خبردادن یه یارویی از شهر اومده میگه شهردار اینجاست. بحثشون شده. کدخداهم که دیده این طوری شده خواسته خودش و شهردار رو آتیش بزنه. زنش اما سر رسیده و نذاشته. ولی خونه‌ کدخدا و شالیای اطراف همه‌اش سوخت. میگن پشت خونۀ کدخدا اونور پل فلزی، توی منطقۀ ممنوعه یه جادۀ آسفالته پیدا کردن. جاده از پشت کوه میاد بیرون و از وسط جنگل رد می‌شه تا برسه به راه اصلی. سه تا خونه هم همون‌جاها ساختن. شبیه خونه‌هایی که تو شهر بود. همۀ دیواراش سنگیه. توش سفید سفیده، مثل ماست. سقفش قرمزه و آهنی. میگن یکیش ساختمون جدید شهرداریه. دوتای دیگه هم خونه شهردار و یه یاروی دیگه است. چندتا خونۀ دیگه هم دارن می‌سازن. اونجایی که گودال بود. چندتا گودال دیگه هم هست.» حسنعلی سرجایش نشست. چشم‌هایش را مالید. نگاهی به مهدیار انداخت. عرق از صورتش می‌ریخت. نمی‌فهمید از شرجی بودن هواست یا واقعاً گرمش شده. گلویش خشک بود. چیزی نگفت. فقط دست مهدیار را گرفت و از جایش بلند شد. دمپایی‌هایش را پوشید و پشت سر مهدیار از کنار کرت‌های سبزی و درخت پرتقال گذشت و زیر لب تکرار کرد:«روزآباد. ده‌آباد. ده آباد. دهی آباد. روز آباد. روز آباد. روز...»

"22-5-97

 ساعت 12:23"

س.ن: اگر حوصله‌تان شده و داستان بالا را خوانده‌اید، پس لطفاً نظرتان را درباره‌اش بگویید. نقدی هم اگر به داستان دارید بیان کنید. دم و بازدمتان گرم.

استادیوم کوچک ما

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۱۳ تیر ۹۷
  • ۱۷ نظر

نگاهم از توپ جدا نمی‌شد. می‌خواستم هرچه در توان دارم بگذارم و توپ را به سمت در حیاط شوت کنم. فکر می‌کردم هرچه از توپ فاصله داشته باشم قدرتم بیشتر خواهد شد. تا جایی که می‌شد عقب رفتم. نفسی عمیق کشیدم و شروع به دویدن کردم. پای چپم را ستون کردم و با نوک پای راست شوت زدم. احساس کردم نیرویم چند برابر شده. گل زده بودم. صدای فریاد خوشحالی وحید در گوشم بود. صدای برخورد توپ با در و جیغ‌های مادر که از پله‌های خانه پایین می‌دوید هم. 

خانۀ پدربزرگ یکی از آن خانه‌های قدیمی شهر بود. از همان خانه‌هایی که در هر اتاقش یک خانواده زندگی می‌کردند؛ و  ایوانش مکانی بود تا زن‌های خانه قالی ببافتند؛ و حیاطش به قدری بزرگ بود که بچه‌ها مجبور نباشند برای بازی از خانه خارج شوند. جملۀ معروفی است که می‌گوید اگر می‌خواهید چند پسربچه را خوشحال کنید یک توپ فوتبال به آنها بدهید. پدربزرگ البته با این جمله چندان موافق نبود. اعتقاد داشت فوتبال فقط هدر دادن وقت است. اینکه مرحوم پدربزرگ دلش به حال وقت ما می‌سوخت که هدر می‌رود و یا درخت گردوی توی باغچه هیچ‌وقت نفهمیدم. البته وقتی به شیشه‌ها و توپی که به عمد سمت درخت گردو شوت می‌زدیم فکر می‌کنم، صحنه قدری برایم واضح‌تر می‌شود. به هرحال، وقت‌هایی که پدربزرگ خانه نبود و به مغازه نجاری‌اش می‌رفت، فوتبال بخش جدانشدنی سرگرمی‌هایمان بود. وحید، تنها هم‌بازی دوران کودکی‌ام بود که به فوتبال علاقه داشت. گاهی حامد هم به جمع دونفرۀ ما اضافه می‌شد. این علاقه به قدری بود که در هر فرصتی و با هرچیزی که می‌شد فوتبال بازی می‌کردیم. از توپ‌های جورابی گرفته تا بطری‌های پلاستیک تا مدادتراش و پاک‌کن! از اولین روز هفته تا پنجشنبه به همین شکل می‌گذشت. روزهای جمعه‌ اما جمع‌مان جمع‌تر بود و تعداد هم‌بازی‌ها بیشتر. محمد، مجتبی و مصطفی، سه نفری بودند که سر و کله‌شان اغلب روزهای جمعه پیدا می‌شد. چند سالی از ما بزرگتر بودند و کمتر ما به جمعشان راه پیدا می‌کردیم. آن روزها کارتون فوتبالیست‌ها هم جمعه‌ها پخش می‌شد. به همین خاطر بازی روزهای جمعه شور و حال دیگری داشت. به محض خروج پدربزرگ از خانه، هر کدام از ما در نقش یکی از شخصیت‌های کارتون فرو می‌رفتیم و جو خاصی بر حیاط خانۀ پدربزرگ حاکم می‌شد. حیاط به قدری بزرگ بود که بتواند حکم یک زمین فوتبال را داشته باشد. کافی بود در حیاط را یکی از دروازه‌ها در نظر بگیریم و دروازۀ دوم هم می‌شد فاصلۀ دیوار تا ستونی آهنی بود که چند متر آن طرف‌تر قرار داشت. محدودۀ باغچه که سمت چپ حیاط بود و پله‌های خانه هم منطقۀ ممنوعه و به اصطلاح اوت بود. تنها تفاوتی که زمین فوتبال ما با زمین‌های دیگر داشت چمن نبودنش بود. که آن هم مشکل به خصوصی به شمار نمی‌آمد.   

 آن روز هم جمعه بود و به محض اینکه پدربزرگ از خانه بیرون رفت بساط فوتبال را پهن کردیم. هرکس نقشی برای خودش انتخاب کرد و چون من صاحب توپ بودم، نقش کاپیتان سوباسا که همیشه سرش دعوا بود به من رسید. من، وحید و محمد در یک تیم بودیم و مجتبی و مصطفی در تیم رو به رو. بازی شروع شد و بعد از یکی دو ساعت دویدن و بالا و پایین پریدن، داور فرضی سوت پایان را به صدا در آورد، و به این خاطر که نتیجه مساوی بود. یا شاید دلمان می‌خواست که مساوی باشد، کار به ضربات پنالتی کشید. نتیجۀ بازی در ضربات پنالتی هم مساوی دنبال می‌شد و هیچ کدام از دو تیم موفق به باز کردن قفل دروازۀ حریف نشده بودند. فقط مصطفی مانده بود و من. مصطفی پشت توپ ایستاد و آخرین پنالتی تیمشان را به بیرون از حیاط خانه شوت زد تا همۀ امیدها به من باشد. اگر توپ گل می‌شد تیم ما برندۀ مسابقه بود. توپ را از دست مجتبی گرفتم و آن را روی نقطه‌ای که برای زدن پنالتی مشخص شده بود کاشتم. فکر کردم هرچقدر از توپ فاصله داشته باشم قدرت شوتم بیشتر خواهد شد. به همین دلیل توپ روی نقطۀ پنالتی کاشده شده بود و من چسبیده به دیوار انتهایی حیاط ایستاده بودم. مجتبی روی پله‌ها نشسته بود. وحید به دیوار تکیه داده بود و محمد در سمت چپ من، با کمی فاصله از توپ ایستاده بود. نگاهی به مصطفی که داخل دروازه قرار داشت انداختم و چشمم را به توپ دوختم. نفسی عمیق کشیدم و شروع به دویدن کردم. پای چپم را کنار توپ بر روی زمین گذاشتم و با نوک پای راست توپ را شوت کردم. صدای فریادهای وحید و صدای در که انگار سنگ بزرگی به آن کوبیده باشند در گوشم پیچید. و بعد صدای مادرم که جیغ‌کشان از ایوان خانه به سمت حیاط می‌دوید. توپ گل شده بود. من گل زده بودم. تیم ما برنده شده بود. من اما درازکش روی روی زمین افتاده بودم. سر و صورتم غرق خون بود. محمد که گویا امیدی به گل زدن من نداشت، در آخرین لحظه به یاد صحنه‌ای که توپ را آقای تارو و کاپیتان سوباسا به صورت هم‌زمان به سمت دروازۀ واکاشی زوما شوت می‌کنند افتاده بود و تصمیم گرفته بود این ایدۀ مسخره را عملی کند.

#سخن‌سرا-تمرین چهارم

داستان سوپی-سخن‌سرا

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۱۹ خرداد ۹۷
  • ۹ نظر

«....دیگر عقلش به جایی نمی‌رسید به طرف میدان مَدیسون و خانه‌اش یعنی نیمکت به راه افتاد. اما سر یک پیچ ناگهان ایستاد. این‌جا در وسط شهر یک کلیسای قدیمی زیبا وجود داشت. از میان یک پنجره‌ی صورتی رنگ، نور ملایم و صدای موزیک دلنشینی بیرون می‌آمد. ماه در بالای آسمان بود. همه‌جا ساکت و آرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده به نظرش آمد و سوپی را به یاد روزهای خوش گذشته انداخت.»

یاد اولین باری که زمستانش را در زندان سپری کرده بود. درست برگ‌ریزان شش سال پیش بود. پس از مرگ اربابش جایی را نداشت که برود. باران سر تا پایش را خیس خیس کرده بود. تصمیم گرفت برای فرار از باران به کلیسای روستا پناه ببرد. روحانی کلیسا او را به خوبی می‌شناخت. اربابش رابطۀ خوبی با کلیسا نداشت. هرگز پایش به درون کلیسا باز نشده بود. او نیز نوکر همان ارباب بود. این شد که پدرروحانی به تلافی کینۀ قدیمی‌اش دادوبیداد راه انداخت، و چند دقیقه بعد، این کلانتر ویتسل بود که به همراه سوپی از در کلیسا خارج می‌شد. فردای آن روز برای اولین بار او را به زندان نیویورک فرستادند. مدت‌ها بود که  یک دست غذای درست و حسابی نخورده بود. پیش خود گفت:«پسر!زندان عجب نعمتی است.» زمستان که تمام شد آزادش کردند. دیگر اما میلی برای بازگشت به روستا نداشت. صدای موسیقی هنوز می‌آمد. چیزی از درون گرمش کرد. بدنش گُر گرفته بود. پیش خود گفت:«ارزش یکبار امتحان کردن را دارد.» در چوبی کلیسا نیمه‌باز بود. برای اینکه توجه کسی به لباس‌های کهنه‌اش جلب نشود، به آرامی داخل کلیسا خزید و در همان ردیف آخر، لابه‌لای جمعیت نشست. مراسم که تمام شد و کلیسا کمی خلوت‌تر شد؛ به سمت پدرروحانی رفت. روحانی کلیسا پیرمردی بود با ظاهری شکسته و صورتی که حالت مهربانانه‌ای داشت. در چند قدمی پدرروحانی بود که نگاهشان به‌هم گره خورد. ظاهر آن چشم‌ها، آن گوی‌های درشت و آبی رنگ. نه؛ آن چشم‌ها چیزی نبود که بشود به راحتی فراموش کرد. ترس تمام وجود پیرمرد را فرا گرفت. «انتقام! حتماً برای انتقام آمده است. خدایا، این من بودم که به ناحق او را به زندان فرستادم.» سوپی لبخندی بر لب داشت و به سمت پدر روحانی می‌آمد. فاصله هر لحظه کمتر و کمتر می‌شد. پیرمرد از ترس فریادی کشید، چرخید و خواست تا خودش را از دست انتقام‌گیرنده‌اش نجات دهد. اما پاهایش درهم پیچید و با سر برروی زمین افتاد. سوپی خم شد و برای کمک دستش را دراز کرد. پیرمرد اما بلند فریاد می‌کشید و از وحشت دست‌وپا می‌زد. چند نفری که هنوز در کلیسا حضور داشتند سوپی را از پدرروحانی دور کردند. 

تمام. چند دقیقه بعد دستبندی به دست، همراه پلیسی از کلیسای قدیمی شهر بیرون آمد. هفتۀ بعد دادگاه تشکیل شد و این‌بار به او اطمینان دادند که تا ده سال آینده خیالش از بابت زمستان راحت خواهد بود.

تمرین هفتۀ دوم سحن‌سرا

پایی که جا ماند. (داستانک)

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۹ خرداد ۹۷
  • ۲۱ نظر
داشتم به این فکر می‌کردم که آدم‌ها با خاطرات تلخ و شیرینی که دارند زنده‌اند؛ و شب را روز و روز را شب می‌کنند. فرقی هم نمی‌کند این خاطرات شیرین باشد یا تلخ، با گذشت زمان همان خاطرات تلخ هم رفته‌رفته صورت شیرین پیدا می‌کند. گفتم زمان، زمان هم این وسط نقش مهمی دارد. اصلاً هرچه زمان می‌گذرد آن خاطرات قدیمی صورت زنده‌تری پیدا می‌کنند. شاید برای همین است که پیرمردها و پیرزن‌ها اینقدر از گذشته‌هایشان خاطره دارند. به هرحال همان‌طور که گفتم ما با خاطراتمان زنده‌ایم و نوشتن خاطرات هم خالی از لطف نیست. این شد که تصمیم گرفتم یکی از خاطراتم را برایتان بنویسم.
تقریباً سیزده چهارده سال پیش دانش‌آموز دورۀ راهنمایی بودم. دوران خوشی بود. هر هفته منتظر دوشنبه‌ها بودیم که زنگ ورزش برسد و بتوانیم یک ساعت و نیم فوتبال بازی کنیم. اعتراف می‌کنم فوتبالیست خوبی نبودم(هنوزهم نیستم). اغلب موقع یارکشی، جزء نفرهای آخری بودم که انتخاب می‌شد. با این‌حال هیچ‌وقت نشد از این ورزش دوست داشتنی دست بکشم. نزدیک روزهای ماه رمضان بود و قرار بود جامی در مدرسه برگزار شود. شور و شوق فراوانی بین بچه‌های مدرسه بود و هرکسی دنبال این بود تا تیمی برای شرکت در مسابقات جفت‌وجور کند. من هم خیلی دوست داشتم عضوی از همین تیم‌ها باشم. ولی خب گفتم دیگر اغلب انتخاب‌های آخر کلاس بودم. چند هم‌کلاسی دیگر هم داشتم که عاشق فوتبال بودند اما موقع بازی که می‌شد این پایشان از آن پایشان دریبل می‌خورد. یک روز با همان چند نفر، داخل کلاس نشسته بودیم که محمد پیشنهاد داد خودمان یک تیم بدهیم. او به من نگاه کرد و من به حمید و حمید به آن یکی حمید و درنهایت تصمیم گرفتیم هرچه باداباد. ما هم یک تیم می‌دهیم. اسم تیم را هم از روی کارتون فوتبالیست‌ها که آن روزها سری جدیدش پخش می‌شد شاهین گذاشتیم. بعد از اینکه چند روزی در کلاس و مدرسه سوژۀ اول خنده بودیم روز قرعه‌کشی فرا رسید. آن سال معلم‌ها هم تصمیم گرفته بودند با یک تیم در مسابقات شرکت کنند و از شانس بدی که ما داشتیم همان مسابقۀ اول خوردیم به تیم معلم‌ها. متلک‌ بچه‌ها کم بود؟ معلم‌ها هم تا می‌توانستند چپ و راست و بالا و پایین تیکه بارمان می‌کردند. حق هم داشتند. حتی خودمان هم مطمئن بودیم که شکست خوردنمان قطعی است. به فکر انصراف از مسابقات هم افتاده بودیم. ولی وقتی حمید گفت اگر انصراف دهیم وضع بدتر می‌شود، دیدیم پر بیراه هم نمی‌گوید. پس تصمیم گرفتیم هرطوری که شده بازی کنیم. بازی‌ها بعد از اذان و در سالن ورزشی مدرسه برگزار می‌شد. قرار شد محمد که هیکلی‌تر از ما پنج نفر بود داخل دروازه بایستد و ما چهار نفر تنها از دروازۀ خودمان دفاع کنیم. علی هم یار تعویضی تیم بود. ولی خب این رسم روزگار است که هرگز طبق خواسته‌های ما گردش نمی‌کند. هنوز چند دقیقه‌ای از بازی نگذشته بود که از روی یک شوت گل اول را خوردیم. حمید سر حمید و من سر محمد و محمد سر حمید داد می‌زد و هرکس دیگری را مقصر می‌دانست. توپ را که وسط زمین کاشتیم هرکدام ساز خودش را می‌زد. حمید که کمی از ما بازیش بهتر بود توپ را گرفت و یک تنه به سمت دروازه یورش برد. من جلوتر از حمید منتظر پاسش بودم که توپ لو رفت. تکلیف آن دو نفر دیگر هم که روشن بود. فقط ماند محمد و دروازه و آقای لطفی. آقای لطفی، از آن معلم‌های دیلاق و هیکلی بود که با هر قدمش احساس می‌کردی کل سالن به لرزه در می‌آید. توپ درست زیر پای آقای لطفی بود و دروازۀ ما را از همان پشت محوطۀ جریمه نشانه رفت. توپ مستقیماً به صورت محمد برخورد کرد و محمد دراز به دراز روی زمین  افتاد. از شدت درد کل صورتش سرخ شده بود. تمام تلاشش را می‌کرد تا جلوی ما اشک نریزد. چند دقیقه آخر نیمۀ اول را محمد از بازی خارج شد و به ناچار من دروازه‌بان تیم شدم. علی هم که یار تعویضی بود به جای محمد وارد زمین شد. تا بیاید نیمۀ اول تمام شود دو گل دیگر هم خورده بودیم. بین دو نیمه محمد گفت که می‌تواند به بازی ادامه دهد. می‌دانستیم اگر بخواهیم فردا سوژه خندۀ مدرسه نباشیم هرطور شده باید یک گل بزنیم. نیمۀ دوم را خوب شروع کردیم. حتی یکی دو بارهم به سمت دروازه‌ شوت زدیم. ولی خب دروازه‌بانشان معلم ورزشمان بود و گل زدن به او کار حضرت فیل. تقریباً اواخر نیمه بود که توپ به کرنر رفت. من توپ را کاشته بودم تا کرنر را روی دروازه بفرستم. به جز محمد که تقریباً وسط زمین خودمان بود بقیۀ بچه‌ها جلو بودند و منتظر ارسال من. توپ را که فرستادم آقای لطفی با آن قد دیلاقش بالاتر از همه توپ را قاپید و با سرعت تمام به سمت دروازه ما شروع به دویدن کرد. رنگ از رخسارۀ محمد پریده بود. آقای لطفی با توپ می‌دوید و من پشت سرش به شتاب. محمد هم وقتی دید من هم دارم به سمت توپ می‌روم دل و جرئت بیشتری پیدا کرد. بیخیال دروازه شد و به سمت آقای لطفی و توپ یورش برد. تقریباً وسط زمین بود که من از پشت و محمد از جلو با جفت پا توپ آقای لطفی را تکل رفتیم. برای یک لحظه همۀ دنیا پیش چشمم تیره‌وتار شد. وسط همهمۀ سالن فقط صدای داد و فریاد آقای لطفی را می‌شنیدم. کمی که گذشت و گیجی از سرم پرید، دیدم آقای لطفی پایش را گرفته و از شدت درد فریاد می‌کشد. محمد هم کمی آن طرف‌تر نشسته و پایش را می‌مالد. بازی نیمه کاره ماند. فردای آن روز آقای لطفی به مدرسه نیامد. پس فردایش هم نیامد. روز سوم ولی سروکله‌اش پیدا شد. با پایی که تا زانو توی گچ بود. و دو عصایی که به کمک آنها راه می‌رفت. تیم ما را به خاطر خشونت از جدول کنار گذاشتند. با این‌حال نه تنها سوژۀ خنده نشدیم بلکه به خاطر شکستن پای معلم عربی تا مدت‌ها قهرمان کلاس بودیم.
+نوشته شده برای وبلاگ سخن‌سرا

می‌روم سر به بیابان خدا بگذارم.

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۱۷ مهر ۹۵
  • ۱۵ نظر

دخترک قمقمه آب و عروسکش را به زیر بغل زده و از دل جمعیت رد می‌شود. 

آن طرف مردی با پیرهنی قرمزرنگ با هیبتی ترسناک قداره در دست می‌چرخد و رجز می‌خواند. چشمانش به دخترک می‌افتد. 

دخترک با قدم های کوچکش پیش می‌آید. پله‌ها را یکی یکی طی می‌کند.

از مقابل شمر می‌گذرد و روبروی مرد سبزپوش خم شده و روی زانوهای خود می‌نشیند.

+بیا، آب بخور.

شمشیر از دستان مرد قرمزپوش بر زمین می‌افتد.

+بخور، برای تو آورده‌ام!

دخترک رو به مرد قرمز پوش که حالا روی زانوانش خم شده و اشک می‌ریزد می‌ایستد.

چشمان دخترک پر از اشک شده و از شدت بغض می‌لرزد، به چشم‌های خیس مرد خیره می‌شود. 

+دیگه دوستت ندارم بابا!

صدای گریه مردم فضا را پر می‌کند...

حکایت شازده کوچولو و روباهی که قالب پنیر می‌ربودی!

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۱۷ شهریور ۹۵
  • ۴۷ نظر

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.

روزی روزگاری در ولایت غربت جوانکی زندگی می‌کرد به نام شازده کوچولو که حال و روز خوشی نداشت و هوای عاشقی به سرش خورده بود و با اینکه مدرک مهندسی داشت بی‌کار بود و خورد و خوراک از یادش رفته بود. غروب آفتاب که می‌شد شاخه گلش را بر می‌داشت و می‌رفت کنار تپه رو به خورشید می‌نشست و آه‌های جان سوز می‌کشید و زمین و زمان را نفرین می‌کرد.

یک روز روباهی قرمز رنگ جوانک را دید که مثل هر روز شاخه گل به بغل گرفته و دارد آه های جان سوز می‌کشد. پس آرام آرام پیش رفت و گفت: "سلام، چه شالی، چه سری، عجب پایی! چه گلی، چه سنبلی، عجب خاری! چه غروب زیبایی! به به!"  

شازده هم که این تعریف‌های روباه به دلش نشسته بود. گفت: "تو چی هستی؟ عجب خوشگلی تو! بیا بشین پیش من چایی بزن! و غروب آفتاب رو نگاه کن. تازه امروز توت خشک هم دارم." 

روباه گفت: "همین‌طوری که نمی‌شه! اول باید من رو اهلی کنی. بعد!" 

شازده گفت: "اهلی یعنی چی؟ یک نگاه به حال من بکن؟ به من مهندس بیکار مملکت می‌خوره حوصله اهلی کردن تو رو داشته باشم؟ "

روباه هم که دید لقمه چرب و نرمی است و ممکن است از دهانش بپرد بیشتر از این ناز نیاورد! و گفت :"به به چه پسری، تاج سری، چرا اینجا نشستی؟ ببینمت، عاشقی تو؟ عاشق خندان لبی تو؟ آخه حیف تو نیست نشستی اینجا غروب آفتاب رو نگاه می‌کنی؟  عمرت رو به باد می‌دی؟ تو که مهندس این مملکتی جونم! الان باید سر کار باشی نه اینکه بشینی و غصه بخوری! چرا باید بی کار باشی تو؟ جوون به این رعنایی. به این خوبی. چه شالگردن زیبایی هم داری، به به! بیا که من برات یک کار خوب سراغ دارم! بهش میگن نتورک مارکتینگ!" 

باری، شازده کوچولو که گول حرف‌های پر زرق و برق روباه پر فریب حیله‌گر رو خورده بود. جذب حرف‌های اون شد و رفت و وارد زیر شاخه‌های روباه مکار شد. و پس از مدتی دست از پا درازتر و در حالی که شال گردنش را هم گم کرده بود برگشت! به همان تپه قدیمی تا دوباره بنشیند و غروب آفتاب را ببیند که دید، دل غافل! روباهک پاتوقش را خراب کرده و به جایش یک کافی شاپ زده است. شیر و شاه هم با پدرش نشسته‌اند و دارند غروب آفتاب را نگاه می‌کنند و آب هویج بستنی می‌زنند.

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم حذف داستان روباه و زاغ از کتاب درسی کار درستی نبوده و نخواندن این داستان باعث می‌شود جوان‌ها زود گول روباه را بخورند!


س.ن: حس می‌کنم کمی طولانی شد و فقط قسمت آخر پست رو می‌خونین!