دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها

۳۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طنزنگاری» ثبت شده است

داشتم فکر می‌کردم حالا که روز درخت‌کاری و جنگل‌کاری داریم درستش این بود که روز جنگل‌خواری هم داشته باشیم. سودی که جنگل‌خواران جامعه برای بقای نسل انسان‌ها دارند بیشتر از درخت‌کاران و جنگل‌کاران نباشه، قطعاً کمتر نیست. برای این حرفم دلیل محکمه پسندی هم دارم. بشنوید، اگه قانع نشدید همین فردا پاشید نفری یک درخت بکارید. اگه قانع شدید هم همین فردا برید نفری یک درخت بخورید. نه یعنی قطع کنید.

و اما دلیل، امروز ماشین حسابم که مدت‌ها بود روی زمین ولو بود رو برداشتم و شروع به حساب کتاب کردم: دیدم طبق آمار رسمی سازمان آمار، کشور ما تقریباً هشتاد و پنج میلیون جمعیت داره. خب حالا با فرض اینکه هر سال تنها بیست درصد از این جمعیت نفری یک درخت بکاره، یعنی سالانه نزدیک هفده میلیون درخت کاشته بشه. با توجه به اینکه وسعت ایران در حدود ۱٬۶۴۸٬۱۹۵ کیلومتر مربعه؛ و با توجه به اینکه هر درخت برای رشد صحیح به فضایی نزدیک به دو متر مربع نیاز داره،(میشه دو بر یک، ضرب‌در دو دهم، سه رو میاریم پایین تقسیم بر دو) با این حساب تقریباً تا 50 سال آینده هیچ فضایی در ایران برای زندگی هشتاد و پنج میلیون نفر انسان موجود وجود نخواهد داشت. تازه این محاسبات با فرض این بود که جمعیت ایران در 50 سال آینده ثابت بمونه. و همچنین به زودی زود شاخاب پارس به دریای کاسپین متصل بشه تا شرایط کاشت درخت(لااقل درخت خیارشور) در کویرهای خشک و بی آب و علف هم وجود داشته باشه. دقت کردید؟ 

حالا من نمی‌دونم با این حساب چه اصراری هست که در تقویم روز درخت‌کاری و جنگل‌کاری داشته باشیم؟ و تازه اصرار هم داشته باشیم که هرساله کلی درخت بکاریم. در حالی که اگه با همین سرعت درخت بکاریم دیگه جایی برای زندگی خودمون باقی نخواهد بود. غم‌انگیزتر اینکه غیبت پشت غیبت! روزنامه و خبری نبود که توی هفته گذشته پشت سر این جنگل‌خواران عزیز صفحه نگذاشته باشه. خب اگر نبودند این جنگل‌خواران! اگر سالانه هکتار هکتار این دلبران زحمت نمی‌کشیدند و جنگل‌هامون رو قطعه قطعه نمی‌خوردند که تا همین الان دیگه جایی برای زندگی ما نمونده بود که. ولله اگه تا همین امروز هم خانه و کاشانه‌ای داریم به لطف این بزرگواران بوده. بنده که به شخصه ارادتمند و چاکر جنگل‌خواران جامعه هم هستم. به‌لله اگه کاره‌ای بودم دستور می‌دادم همین ساعت و همین دقیقه روز هفده اسفند رو روز ملی جنگل‌خواری نام‌گذاری کنند. 

خلاصه که امیدوارم شماهم قانع شده باشید. و آماده باشید تا هرسال دست به دست هم بدیم به مهر، و تا زمین‌مون رو این سبزهای بی‌خاصیت اِشغال نکردند نفری یک درخت رو برای سلامتی خودمون، خانواده‌‌هامون و آیندگان بخوریم. نه یعنی قطع کنیم. 

۲۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۱
آقاگل ‌‌

یکشنبه ساعت نه صبح:

من مطلبی هستم که هنوز به ذهن نویسنده نیامده‌ام. چهار ستون بدنم سالم سالم است و ملالی نیست جز غم دوری شما.

یکشنبه ساعت هفت عصر:

اکنون به ذهن نویسنده رسیده‌ام. نویسنده مرا در ذهن خودش طرح ریزی می‌کند. در مورد من فکر می‌کند. ستون‌هایم را قالب ریزی می‌کند و گاه به این فکر می‌کند که اصلاً نوشتن من لزومی دارد؟ خلاصه که دست به گیرنده‌های خود نزنید. ایراد از فرستنده است.

یکشنبه ده شب:

نگارنده پشت لپتاپش می‌نشیند. به جان من می‌افتد. دیواره‌های اصلیم را شکل می‌دهد. در لپتاپش را می‌بندد و از پشت پنجره به بیرون خیره می‌شود. می‌خواهد ببیند آیا باران می‌آید؟ خبری از باران نیست. برای خودش چایی می‌ریزد و دوباره می‌نشیند پشت لپتاپ. ولی خیلی زود خوابش می‌برد.

دوشنبه ساعت هفت صبح:

نگارنده تقریباً مرا به طور کامل نوشته است. البته غلط غلوط زیاد دارم. برخی کلمه‌هایم را سبک سنگین می‌کند و می‌گذارد سر جایش. بعضی کلمات را بو می‌کند. برخی قسمت‌هایم را دچار خود سانسوری می‌کند. ولی در کل از من راضی به نظر می‌رسد. در لپتاپش را می‌بندد و می‌رود.

دوشنبه ساعت دو عصر: 

فکر کنم کم کم باید منتظر انتشار من باشید. امروز بعد از نهار نگارنده یکبار مرا از بالا به پایین خواند. یکبار هم از پایین به بالا خواند. یکبار هم از راست به چپ. یکبار هم از چپ به راست. در هر بار خواندن باز کمی دچار خودسانسوری شدم. ولی اکنون دیگر آماده‌ی آماده‌ام. 

دوشنبه ساعت دو و بیست دقیقه عصر:

رضایت را در چهره نگارنده می‌بینم. به نظر می‌آید از من راضی راضی است. ولی باز یک دور مرا به طور مرموزانه‌ای از ابتدا تا انتها می‌خواند. یکی دو کلمه را پس و پیش می‌کند و در نهایت نیم فاصله‌هایم را اصلاح می‌کند. به نظرم دیگر وقتش رسیده است. هیجان دارم.

دوشنبه ساعت دو و بیست و پنج دقیقه عصر:

درست وقتی که منتظر بودم مرا منتشر کند سر و کله‌ی موجودی با دو گوش و دو دست و دوپا و دو چشم و یک دماغ پیدا شد. موجود مرموزی است. نگارنده از جایش بر می‌خیزد تا فلاسکش را چایی کند. و در همین لحظه که حواسش به من نبود، آن موجود شرور کار خودش را می‌کند. صفحه لپتاپ به کلی تیره می‌شود. من دچار ترس از تاریکی می‌شوم. صفحه به کلی سیاه می‌شود. لحظاتی بعد دوباره خودم را در ذهن نگارنده حس می‌کنم. نگارنده خون خونش را نمی‌خورد. زیر چشمی به آن موجود دوپا خیره می‌شود. ولی چیزی بر زبان نمی‌آورد. به خودش لعنت می‌فرستد که چرا دکمه ذخیره پیش‌نویس را نزده بوده یا چرا مثل همیشه در ورد ننوشته و باز به خودش لعنت می‌فرستد. و باز به خودش لعنت می‌فرستد. و باز... 

دوشنبه ساعت دو و سی دقیقه عصر:

نگارنده از دوباره نویسی من منصرف می‌شود. حوصله نوشتن دوباره‌ام را ندارد. من را بر می‌دارد و دچار خودسانسوری می‌کند و پرتابم می‌کند داخل گنجه‌ی ذهنش. شاید روزی دیگر حوس نوشتنِ من به سرش بزند و من به وصال شما برسم. ولی تا آن روز به اجبار باید درد فراق را تحمل کنم.

۱۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۵:۵۲
آقاگل ‌‌

هشدار! این متن حاوی مقادیری صحنه‌های مستهجن و بعلاوه هژده است. 

چند روز پیش جایی مهمان بودیم. جمع بچه‌های قد و نیم‌ قد هم جمع بود و دور هم بساط کرده بودن و بازی می‌کردن. دختر میزبان که سنش از بقیه بچه‌ها بیشتر بود نقش رهبریت اون جمع رو بر عهده داشت. از دور می‌دیدم که مشغول بازی «اتل متل توتوله گاب حسن چجوره» هستن. کمی که دقیق شدم شنیدم که دخترکِ رهبر داشت شعر مورد نظر رو این‌ شکلی می‌خوند:

اتل متل توتوله

گاب حسن چجوره

نه شیر داره نه سینه

اوضاع ما همینه

و الخ...

داشتم فکر می‌کردم دقیقاً ممکنه چه تغییر ژنتیکی‌یی در گاب‌های دهه‌ی قوق افتاده باشه که پستان گاب در طول این سالیان به سینه‌ی گاب تبدیل شده باشه؟ چون من تا جایی که یادم میاد و از دوران کودکی تو ذهنمه گاب چنتایی پستان داشت. که عمه‌ی گرامی مادرم از اون‌ها شیر گاب جان رو می‌دوشید و به من می‌داد که برای مادربزرگم ببرم. حتی در کارتون هایدی هم یادمه که از پستان گاب شیر می‌دوشیدن و نه از سینه‌اش. 

به هرحال، سوال سخت‌تر اینجاست، الآن مثلاً تکلیف شعر ایرج میرزا که در کتابای درسی بود(الآن مطمئن نیستم که هست یا نه. ولی زمان ما که بود.) چی می‌شه؟ اگه قدیما این شعر رو این شکلی می‌خوندیم:

گویند مرا چو زاد مادر

"پستان" به دهان گرفتن آموخت

از این پس تکلیف چیه؟ باید چطوری بخونیمش؟ این شکلی مثلاً؟ :

گویند مرا چو زاد مادر

"سینه" به دهان گرفتن آموخت؟

یا حتی می‌تونیم پا رو فراتر بگذاریم و برا اینکه مشکل رو پایه‌ای حل کنیم و نگران حال آیندگان هم نباشیم این شکلی بخونیمش که خب بهترم هست:

گویند مرا چو زاد مادر

"انگشت" به دهان گرفتن آموخت! 

حالا اینکه چرا باید وقتی مادر فرزند خودش رو به دنیا میاره به او انگشت به دهان گرفتن رو آموزش بده خب البته ربطی به من نداره. بنده در روابط مادر و فرزندی دیگران دخالتی نمی‌کنم.


+در همین رابطه: بی‌حیاها

۴۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۰:۴۲
آقاگل ‌‌

روایت است از "خواجه پدرام‌الدّینِ‌ بنِ پندارالدّینِ بن حسّام‌الدّینِ سمرقندی" که روزی در راه همی‌رفت. پس در گذرگه بازار پیری را همراه جوانکی دهه‌هشتادی بدید. پیر پاره‌ای آجر در دست گرفته بودی و به آن خیره همی‌شده و گاه بر آن نقشی می‌کشید. و جوانک دهه‌هشتادی در گوشه‌ای دیگر ایستاده به آینه‌‌ای نگریسته و جوش‌های خویش می‌ترکانیدی. خواجه از احوال این دو در عجب آمد و با خود گفت باید بنشینم و ببینم عاقبت کار این دو چیست. که از گزند روزگار نتوان در امان بودن. و در گذشته نشستن و دید زدن زندگی دیگران رسمی جاافتاده و عادی بود. باری، خواجه بنشست و ساعتی در نگریست. تا آنکه آفتاب به میانه‌ی آسمان رسید. پس پیر رو به جوان کرد و گفت: «ای پسرک! برخیز و به دکّان شاطرساسان رو و قدری نان و گوشت بخر تا خوُریم.» جوان هیچ نگفت و به امرِ زشتِ جوش‌ترکانیِ خویش مشغول همی‌بود. پس دگر بار پیر با صدایی بلندتر بانگ برآورد که: « نادان! با تواَم! چرا خود را به کَری زنی؟ اصلاً بهر چه خیره شده‌ای در این آینه‌ی ...؟ با این صورت زشت‌روی و کَریه‌المَنظَر خیره شدن در آینه‌ات دیگر چیست؟ چگونه توانی چهره زشت خویش بینی و هیچ نگویی؟ و ابرو درهم نکنی؟ چون بحث به اینجا رسید جوانک که از دهه‌هشتادیان عهد قدیم بودی روی به پیر نموده و این بیت بخواند: 

«آنچه در آینه جوان بیند! 

پیر در خشت خام بیند.»

پس پیر خشت را به دیوار دیوار را به سر و و سر را به خشت کوبید و در افق اندر همی‌شد و جوانک به امر جوش‌ترکانی خویش مشغول همی. 

و چنین بودی که اولین ضربه‌ی مهلک را جوانان دهه‌هشتادیِ عهدِقدیم بر پیرانِ عهدِ قدیم وارد همی‌نمودند و "خواجه پدرام‌الدین بن پندارالدین بن حسام‌الدین سمرقندی" در همان حال آنان را به گودزیلایان ملقب بنمود. و می‌بینید که با گذشت از آن همه سال دهه‌هشتادیان را همچنان گوزیلایان خوانند.

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم پیر بودن زیاد هم مزیت خاصی ندارد. و اصلاً مالی نیست. به خصوص در این دوران. 

۲۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۰:۴۵
آقاگل ‌‌

و آورده‌اند که روزی هرزنامه‌بنویسی از تبارِ هرزنامه‌بنویسان (که نسل‌شان به حق مرام مردان روزگار منقرض باد.) صبح شنبه آفتاب هنوز از مشرق زمین سر برنیاورده در تلفراگ، شیخنا را پیام بدادی که: «یا شیخ! چه سری چه دمی عجب پایی! سر و رویت سبزه و قشنگ! نیست بالاتر از سبزه بودن رنگ! ای دلربا چند ثانیه‌ای مرا تحمل کن خوب در حال من تأمل کن.» پس شیخ گفت:«یا مرد! گوی تا بشنوم چیست درد تو؟» پاسخ بداد: «فدا! وب سایت دختری از نسل حوا مال شماس دگه؟ میشه اصل بدین؟!» شیخنا دهانش از تعجب به مثال دهان نهنگانِ قاتلِ دریایِ کارائیب باز بماند. پس گفت: «یا رفیق! اول آنکه گوی تا ببینم، با این حجم از ریش به بنده می‌خورد پسر باشم یا دختر؟ درثانی شما به دختر مردم در همان برخورد اول می‌گویی فدا؟ من که پیرمردی باشم فرتوت و عنقریب است که سر به بالین بگذارم و جان به جان آفرین تسلیم همی کنم به خاطر این جمله می‌خواستم پدرت را در بیاورم! پس سریع گوی که آیدی مرا از کجا یافته‌ای!» پاسخ داد: «کانال!» شیخ گفت: «و کانال را از کجا یافتی؟» پاسخ داد: «سایتتون!» پس این‌بار شیخ سیامک انصاری طور به دوربین خیره همی‌گشت و لحظاتی سکوت اختیار کرد تا به درستی نفسش جا بیاید. پس گفت: «باری، بگذریم. حال گوی که سوالت چیست؟ و از چه به این در آمده‌ای؟ آنهم شش صبح؟» پس پاسخ داد: «یا آقاگلا! بیا و نیکی کن و در دجله انداز و وبلاگ مرا که فلان در آن همی‌فروشم لینک کن!» شیخ گفت: «از چه این کنم که گویی؟» پاسخ داد: «از بهر رضای خلق! شما چنین کن تا من هم در پاسخ کانالت را در وبلاگ لینک همی‌کنم.» 

باری، شیخ هم درست است که همواره خنده روست و مهربان، ولیکن صبر و تحملی دارد، پس وی را گفت: «ممنان که موجبات شادی مارا در صبح شنبه فراهم همی‌نمودی اجرت با خداوند یزدان باشد!»(یزدان همسایه شیخ بود. اجرش را سپرد به خدای همسایه!) و سپس گزینه Delete & Block & Ghanone Kolte را در تلفراگ کلیک همی‌نمود و چای خویش که دیگر یخ کرده بود با حبه قندی بخورد.

نتیجه گیری:

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم قبل از آنکه حرف بزنیم از قوه چشایی(قوه چشم‌ها) و مغزایی خویش کمک بگیریم. و ثانیاً نتیجه می‌گیریم وبلاگ برتر بیان شدن همچین آش دهان سوزی که نیست هیچ! گاهی موجبات دردسر نیز هست. و ثالثا نتیجه می‌گیریم اسپم هم می‌خواهیم بشویم یک اسپم خوب باشیم. و رابعاً نتیجه می‌گیریم صبح شنبه آن هم ساعت شش صبح اصلاً زمان خوبی برای پیام دادن به یک فرد غریبه نیست. و خامساً نتیجه می‌گیریم به یک فرد غریبه به یکباره نگویید فدا! شاید اعصاب نداشته باشد و بعد دیگر لا اله الا الله...بگذریم. (ولله مادر ما نیز ما را در خانه آقاگل صدا می‌کند. پدر که فقط حرفش را می‌زند و شما باید خود بفهمید منظورش شمائید. برادران هم که نگویم!)

+ ممنون از وبلاگ دختری از نسل حوا که اجازه نشر این مطلب را داد. 

۲۱ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۶ ، ۰۹:۰۲
آقاگل ‌‌

 به مناسبت امروز که روز حافظ است این پست قدیمی را بازنشر می‌کنم. پستی که دقیقاً دو سال از انتشارش می‌گذرد:


هر روز که دیوان این رفیق سال‌های دور را ورق می‌زنم بیشتر در شگفت می‌مانم از این همه نبوغ و طنز پردازی جناب شیخ و رفیق شفیق و گرمابه و گلستان:

فی المثل می‌فرمایند:

پری نهفته رخ و دیو در کرشمه‌ی حسن 

بسوخت دیده زحیرت که این چه بوالعجبیست

رخ پوشاندن پری و کرشمه آمدن دیو در حالی که انتظار داشتیم عکسش برقرار باشد( که در باطن معانی خاص خود را دارند و ما کاری بدان نداریم! - توضیح از بنده نگارنده) الحق ترکیبی است متناقض و طنزی است زیرکانه که تنها از جانب این رند نابکار بر می‌آید و بس.

یا می‌فرمایند:

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ 

تو در طریق ادب باش گو گناه من است

که جنابش با رندی خاصی مفهوم جبر و اختیار را به هم می‌دوزد که (البته خطر خط قرمز برای بنده نگارنده داشته و از ادامه دادنش عاجزم) ...  

یا این بیت :

یا وفا، یا خبر وصل تو، یا مرگ رقیب

بوَد آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟

به نظر سه آرزوی متفاوت است اما دقیقاً یک نتیجه یکسان را در بر دارد! و این چیزی است که فقط از حافظ بر می‌آید و بس.

یا این بیت که واقعاً شاهکار است:

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد

یعنی از وصل تو اَش هست کنون باد به دست

که در ظاهر اشاره دارد به داستان حضرت سلیمان، که باد تحت فرمان او بود. اما در باطن؟ دقت کنید به این مصرع "یعنی از وصل تو اَش هست کنون باد به دست!" یعنی هیچی!؟ فقط باد هوا! طی کردن این فرایند پیچیده برای رسیدن به دولت عشق تو و آخرش نتیجه؟ به هیچ چیزی دست پیدا نکردن!


باری، خلاصه اینکه مانده تا ما این رند عرصه شعر را بشناسیم،( جز واژه رند درخور نامش نیست.) و الحق که شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است و تمام.

و دست آخر همان تک بیت ناب فال‌های این بنده نگارنده:

مگو دیگر که حافظ نکته دانست

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود!

س.ن: در نظر داشته باشید نوشته‌های بالا صرفا اندیشه‌های یک مهندس شیمی است! که اندکی دو هوایی شده....

همین!


به مناسبت امروز رادیوبلاگی‌ها به همه وبلاگنویس‌ها فال حافظ هدیه میده:

ب‌ش‌ت‌اب‌ی‌د

۳۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۰
آقاگل ‌‌



برای دیدن در اندازه واقعی کلیک کنید.

داستان‌های مصور بومی سازی شده از کتاب Big Mushy Happy Lump، سارا اندرسون.

۱۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۲:۵۹
آقاگل ‌‌


برای دیدن در اندازه واقعی بر روی تصویر کلیک کنید.

داستان‌های مصور بومی سازی شده از کتاب Big Mushy Happy Lump، سارا اندرسون.


۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۳:۱۶
آقاگل ‌‌