دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

۴۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وبلاگ نگاری» ثبت شده است

تقریباً پنجاه روز از عمر وبلاگ سخن‌سرا می‌گذرد؛ و فکر می‌کنم در این مدت لااقل یکبار اسمش را اینجا یا وبلاگ سایر دوستان دیده باشید. سخن‌سرا جایی است برای تمرین خوب نوشتن. و هدف آن هم از روز اول دقیقاً همین بوده. راستش نمی‌دانم تا اینجای کار چقدر در هدفش موفق بوده و یا نبوده، ولی فکر می‌کنم پنجاه روز آنقدر زمان زیادی هست که بتوان نقاط ضعف و قوتش را مشخص کرد. 

اولین نقدی که خودم به کار دارم این متکلم‌الوحده بودن در وبلاگ است. اینکه فقط من در حکم نویسنده باشم و سایر دوستانِ همراه نقشی نداشته باشند ضعف بزرگی است. به جز اینکه ناخوداگاه باعث اعمال نظر فردی‌ من می‌شود، یک مشکل دیگر هم دارد. اینکه گاهی اوقات ممکن است فرصت به‌روزرسانی وبلاگ را نداشته باشم؛ و در نتیجه پاسخ دادن نظرات دیر انجام شود و برای پست و تمرین‌ جدید هم آن طور که باید وقت صرف نشود. به همین خاطر اگر علاقه‌مند به همکاری در این زمینه هستید لطف کنید و اینجا یا از طریق ایمیل و تلگرام به بنده پیام بدهید. البته به جز این راه، جهت همکاری می‌توانید هروقت پستی یا سوژه‌ای داشتید که دیدید به درد سایرین هم می‌خورد و هم‌سو با وبلاگ سخن‌سراست، آن را بنویسید و بفرستید تا در وبلاگ منتشر شود. 

نقد دیگرم که همسو با خیلی از دوستان بود، مربوط به قالب وبلاگ سخن‌سراست. خب خوشبختانه قالبی به کمک احمدرضا جان طراحی شده و حالا به مرحله‌ای رسیده که نیاز به یک عدد کدنویس توانا دارد. اگر کدنویس هستید یا شخصی را سراغ دارید که بتواند این کار را انجام دهد معرفی کنید. 

خواهش دیگری که دارم این است که اگر پیشنهاد و یا نقدی نسبت به وبلاگ سخن‌سرا دارید زیر همین پست نقدها و پیشنهادهای‌تان را بنویسید. 

۲۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۶:۴۵
آقاگل ‌‌

اولین مرتبه ترم سه دانشگاه بود که همراه با امیدمان به فکر نوشتن افتادیم. گرفتن امتیاز نشریۀ خوابگاه و شروع به نوشتن برای یک نشریۀ دانشجویی اولین تجربۀ فراسررسیدی‌ام در نوشتن بود. بعدها برای چند نشریۀ دیگر هم در دانشگاه نوشتم. ارشد و دانشگاه باهنر اگرچه من را از دنیای نشریات دانشجویی دور کرد ولی باعث شد پس از یک مدت کوتاه دور بودن از فضای نوشتن، این بار وبلاگ را برای نوشتن امتحان کنم. یکی از دلایلی که این وبلاگ و فضای این وبلاگ را دوست دارم همین است. در همۀ این روزهای تاریک و روشن دور از وطن بودن، نوشتن جایی بوده برای زیستن. این جملۀ آخر را البته چند روز پیش به شکلی دیگر در جایی خواندم و به این فکر کردم که چقدر متناسب با زندگی ما وبلاگ‌نویس‌هاست. بگذریم. موضوعی که می‌خواهم از آن بنویسم نوشتن دربارۀ ایده‌هایی است که برای نوشتن کتاب دارم و یا داشته‌ام. صادقانه اعتراف کنم. من هم مثل بسیاری از شماها در پس ذهنم رؤیای نویسنده بودن را هرروز و هرروز پرورانده‌ام و تلاش‌هایی هم در این مسیر داشته‌ام. از داستان فرستادن برای جشنواره‌های مختلف، تا همین اواخر که به پیشنهاد محمدمهدی مدتی به دنبال مجله‌ یا سایتی بودم که بتوانم کمی جدی‌تر و هدفمندتر برای آن بنویسم. رؤیای نوشتن یک کتاب اما حرف دیگری است. اولین باری که به فکر نوشتن کتاب افتادم همان ترم‌های اول دانشگاه بود. مدتی بود شعرهای حافظ را حفظ می‌کردم. هفته‌ای یک یا دو غزل. ایدۀ دسته‌بندی حرف‌به‌حرف بیت‌های حافظ برای مشاعره از همان‌جا شکل گرفت. برای بیست، سی غزل هم این کار را انجام داده بودم که رسیدیم به فصل ناخوش امتحانات. افتادن سه واحد درسی و معدلی که نه چندان دلخواه بود؛ باعث شد آن ایدۀ اولیه به کلی فراموش شود. بار دومی که به فکر نوشتن کتاب افتادم به پیشنهاد یکی از دوستان فضای مجازی بود. ماه رمضان چند سال پیش، هر سحر یک دعای سحرگاهی را به همراه یک بیت شعر در فضای مجازی و همین وبلاگ نشر می‌دادم. یکبار دوستی پیشنهاد داد این مجموعه‌ دعاها را حفظ کنم و با کمی چاشنی ذوق و حذف و اضافه آن را به یک کتابچه تبدیل کنم. ایده‌ای که البته اگرچه از جانب آن دوست خیلی جدی مطرح شد ولی از جانب من چندان جدی گرفته نشد. شاید چون آن روزها درگیر پایان‌نامه و درس‌های ارشد بودم. 

این روزها هم اگرچه سخت می‌گذرد، و اگرچه فرصت آنچنانی‌ای برای رؤیاپردازی نیست، ولی در پس صندوقچۀ ذهنم همچنان رؤیای نوشتن را حفظ کرده‌ام. داشتن ایده‌ای برای نوشتن؟ نمی‌دانم. شاید یک روز عصر چشم باز کنم و ببینم داستان‌هایی که می‌نویسم می‌تواند برای دیگران هم جذاب باشد. خب آن روز قطعاً بیشتر به این رؤیاها فکر خواهم کرد. درحال حاضر اما همچنان به دنبال نشریه یا سایتی هستم که بشود جدی‌تر و متفاوت‌تر از وبلاگ در آن نوشت. (داخل پرانتز بگویم، اگر جایی را می‌شناسید معرفی کنید. ممنونم.)

ضمن تشکر از بانوچه و آقای صفایی‌نژاد، پای ماتی تی، دکتر سین و خانم هلیا استاد را به این چالش باز می‌کنم.

۲۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۳:۲۴
آقاگل ‌‌
موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۲۰:۴۰
آقاگل ‌‌

استادی داشتیم که می‌گفت زندگی درست شبیه یک رینگ بوکس است. می‌گفت وقتی با مشکلات زندگی روبرو شدی، اگر اولین مشت را تو بزنی احتمال برنده شدنت خیلی بالاست. اما اگر این تو بودی که اولین مشت را خوردی، نباید تسلیم شوی. می‌گفت باید قوی‌تر از قبل بلند شوی، روی پاهای‌ات بایستی، زندگی‌ات را دست بگیری و تا پیروز نشدی به مبارزه ادامه دهی.

 با همۀ این توصیف‌ها من زندگی را بیشتر شبیه یک زمین فوتبال می‌بینم. یک مستطیل سبز، یک بازی بزرگ، با تماشاچیان و ده بازیکن دیگر؛ خوب بودن یا نبودن هرکدام از این ده بازیکن می‌تواند نتیجه بازی را تغییر دهد. و این دست شماست که تصمیم بگیرید کجای زمین بازی کنید. می‌توانید یک مهاجم نوک قدرتمند باشید. یا یک وینگر سرعتی. یا یک هافبک طراح، که نقش مهمی در حملۀ تیم داشته باشد. یا حتی یک دفاع وسط مستحکم. ما آدم‌های معمولی اما، همیشه دروازه‌بان بوده‌ایم. 

اگر در تمام عمرتان تنها ده دقیقه فوتبال دیده باشید می‌دانید که وسط آن مستطیل سبزرنگ، هیچکس تنهاتر و مظلوم‌تر از دروازه‌بان‌ها نیست. دروازه‌بان که باشی تقریباً باید دور قهرمان بودن را خط بکشی. دروازه‌بان که باشی تفاوتی نمی‌کند چقدر در طول نود دقیقه خوب بودی. مهم نیست، چون تو قهرمان زمین نخواهی بود. بهترین بازیکن زمین کسی است که دریبل می‌زند، پاس گل می‌دهد و گل می‌زند. اما، اما تو کافی است تنها یک اشتباه داشته باشی تا از یک بازیکن عادی تبدیل شوی به منفورترین بازیکن زمین. تا همۀ کاسه‌کوزه‌های باخت سر تو شکسته شود. درست مثل زندگی. بله؛ درست مثل زندگی..

گفته بودم که نزدیک‌ترین واژه به زندگی فوتبال است. و به‌مانند فوتبال که گاهی اوقات بهترین‌ ستاره‌هایش را به بازی می‌گیرد و به قدری درمانده می‌کند که حتی در صدوبیست دقیقه هم نمی‌توانند کاری را پیش ببرند، زندگی هم یک وقت‌هایی همه را به بازی می‌گیرد. درمانده می‌کند. له می‌کند. صدوبیست دقیقه تلاش نافرجام، صدوبیست دقیقه جنگ، جنگ، جنگ. و بعد می‌دانید چه می‌شود؟ انتها این صدوبیست دقیقه این‌بار نوبت ما معمولی‌هاست، ما دروازه‌بان‌ها. نوبت ضربات پنالتی، دوئل‌های دونفره، ده دقیقه برای رسیدن از فرش به عرش، برای تبدیل شدن به یک قهرمان. برای طی کردن ره صدساله. درست مثل وقتی که شانس در خانه‌ات را می‌زند.

پس بلند می‌شوی. زندگی‌ات را به دست می‌گیری. هفت‌تیرت را می‌بندی. جای پایت را محکم می‌کنی و به سمت چهارچوب زندگی قدم برمی‌داری. دوئل‌های نهایی. چشم می‌دوزی به چشم سختی‌ها، بی‌هیچ واسطه‌ای خیره می‌شوی به نگاه‌ بازیکنان حریف. و بعد، یک انتخاب یک حرکت یک شلیک و این‌بار شاید تو قهرمان قصّه باشی. قهرمانی که حق دارد سرش را بالا بگیرد. با مشت به سینه بکوبد، دورتادور ورزشگاه را بدود، قهرمانانه نفس بکشد و از خوشحالی اشک بریزد.

جام‌جهانی که باشد، دروازه‌بان که باشی، سخت است بهترین بودن. سخت است چشم‌ در چشم سختی‌ها دوختن. سخت است مهاجمان حریف را به نبرد فراخواندن. سخت است قهرمان شدن، قهرمان بودن و قهرمان ماندن. سخت است ولی غیر ممکن نه!


+به دعوت سجل و با دعوت از دکتر سین و هر دوست دیگری که میل به شرکت داشت.

++تصویر: اسون اولریش، دروازه‌بان بایرن، پس از باخت به رئال با اشتباه مرگ‌بار. تنهاتر از همیشه...

۲۶ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۲
آقاگل ‌‌

خانم‌ها و آقایان، دوستان و دشمنان محیط‌‌زیست، به غیر از زغال برای کباب و غیره، در این مرز پُرگهر هر روز دست‌کم دو میلیون جلد کتاب بر آتش قلیان‌ها کباب می‌شود! 

«خبرگزاری کتاب ایران-مسعود مهرابی»

۲۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۸
آقاگل ‌‌
یک:
اگر پست دیروز رو خوندید که هیچ، ولی اگر نخوندید اول اون پست رو بخونید. و بعد از خوندنش این پست از وبلاگ سخن‌سرا رو.
دو:
تقریباً همۀ ما وبلاگ‌نویس‌ها روزانه یکی دو ساعتی رو با نوشتن سروکار داریم. نوشتن کار سخت و پیچیده‌ای نیست. نوشتن یک داستان کوتاه همون‌قدر ساده است که نوشتن یک پست. یا نوشتن یک خاطره از دوران مدرسه. پس بنویسید!
سه:
متوسط ردۀ سنی وبلاگ‌نویس‌‌هایی که من می‌شناسم تقریباً بین بیست تا بیست و چهار ساله.(گفتم متوسط-توضیح از بندۀ نگارنده.) این یعنی بیشترمون در زمینۀ نوشتن تجربۀ چندانی نداریم. حالا ممکنه یکی کم‌تجربه‌تر و یکی باتجربه‌تر باشه. ولی کلیت مسئله اینه که اغلبمون تجربۀ چندانی نداریم. هدف از وبلاگ سخن‌سرا همین کسب تجربه است. پس فکر نکنید که ما رو چه به این کارا. بنویسید!
چهار:
فقط به این دلیل که شاعر گفته تا سه نشه بازی نشه اومدم دوباره تأکید کنم که: بنویسید!
۱۴ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۴
آقاگل ‌‌

چند وقتی بود به جایی برای تمرین نوشتن فکر می‌کردم. یه روز به قدری فکر کردم که نتیجه‌اش شد اینجا.

اول ذکر کنم قرار نیست از اینجا جایی برم! هدفم از ساخت این وبلاگ جدید، جایی برای تمرین نوشتن بود. در این کمتر از ده پونزده سال همراهی با رادیوبلاگی‌ها، شب‌وروزهای جالبی رو با بچه‌ها پشت سر گذاشتیم. یکی از این شب‌ها بین مسعود و دکترسین بر سر اینکه کی بهتر می‌نویسه مسابقه‌ای شکل گرفت که از قضا داور این مسابقه من بودم. ایدۀ ساخت این وبلاگ رو دقیقاً از همون شب و اون مسابقه گرفتم. مسابقه به این شکل بود که دکتر و مسعود باید با استفاده از پنج کلمه‌ای که من تعیین کرده بودم متنی با محدودیت پونصد کلمه‌ای می‌نوشتند. و بعد بهترین متن با استفاده از رأی‌گیری تعیین شد. (متن دکترسین، مسعود و یاسمین_که بعداً خودش رو جدا از مسابقه به چالش کشید._) 

داشتم توضیح می‌دادم که چندوقت پیش فکر کردم بد نیست اگر چنین مسابقه‌ها و چالش‌هایی رو در فضایی صمیمی‌تر و با تعداد نفرات بیشتری هم داشته باشیم. مطمئن هستم تجربه خوبی خواهد بود. چطوری؟ به این شکل که هر هفته(یا هر دو هفته) یکبار موضوعی رو برای چالش مشخص می‌کنیم. بعد هر وبلاگ‌نویسی که دوست داشت یک هفته فرصت داره تا در چالش شرکت کنه؛ و متنی که نوشته رو توی وبلاگ خودش منتشر کنه. موضوعات هم می‌تونه متفاوت باشه. از یک موضوع انشاء ساده گرفته، تا مثلاً چالش داستان پونزده کلمه‌ای و .... در نهایت هدفمون داشتن یک تمرین نویسندگی دورهمی و تجربه کردن یک فضای صمیمی در بین وبلاگ‌نویس‌هاست. و اینکه یاد بگیریم از نوشتن و دست به یبورد شدن! نترسیم. و رفته‌رفته سعی کنیم بهتر و بهتر بنویسیم.

تا اینجا مسیر اون چیزی که بهش فکر می‌کردم مشخصه و پس از این نه! درواقع میشه ایده‌های متفاوتی برای این وبلاگ داشت. از برگزاری همین چالش به صورت مسابقه و همراه با جایزه گرفته تا قرار دادن آموزش‌های لازم برای نویسندگی. به این خاطر یک وبلاگ جدید ساختم تا اگر دوستی وقت و علمش رو داشت بتونیم از تجربیاتش به عنوان نویسندۀ این وبلاگ بهره ببریم. و اگر کسی ایده‌های بهتری داشت بتونیم از حضورش استفاده کنیم.

نمی‌دونم استقبال‌تون از این کار چقدر باشه. ولی مطمئنم تجربۀ خیلی خوب و مفیدی خواهد بود. پس اول اینکه سخن‌سرا رو دوست داشته باشید و دنبال کنید. و مهم‌تر اینکه اگر ایده‌ای برای بهتر شدنش به ذهنتون می‌رسه، و یا اگر می‌تونید در امر مدیریتش کمک کنید بگید.

۲۵ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۴
آقاگل ‌‌

توضیح ابتدایی: اول این پست رو بخونید. چون متن زیر در قالب پراکنده‌گویی، بدون فکر و در جواب به متن پست فوق نوشته شده. (و داخل پرانتز اشاره کنم نامبردۀنگارندۀ پست فوق خالۀ بنده است!)  

«من ولی دنیای قدیم رو ترجیح می‌دم. دنیایی که نیازی نیست نگران فردات باشی. چون می‌دونی فرداهم یه روزی شبیه امروزه. صبح بیدار میشی. میری کرکره مغازه‌ت رو میدی بالا. می‌شینی. اوستات میاد. ظهر میشه. نون و ماست می‌خوری. شب میشه. میری خونه و می‌خوابی تا فردا.

دنیایی که ته تکنولوژیش یه رادیو شکسته است که یه ساعت باید با پیچش ور بری تا بالاخره یه سیگنالی بگیره. دنیایی که یهویی دخترهمسایه در خونه‌تون رو بزنه و با کاسه آش رشته بیاد دم در :) دنیایی که تو اتاق هر خونه یه خونواده زندگی می‌کرد. مثل فیلم مهمان مامان. من دوست دارم هرروز سوار دورچرخه‌ام بشم و برم بشینم تو حجره یه عطاری. بشینم اونجا و نگران این نباشم که امروز ترجمه‌ای که قول دادم تموم میشه یا نه. نگران این نباشم که اگه فرداروزی کار گیرم نیومد چرخش دایره‌وار دنیا اینبار منو به کجا پرتاب می‌کنه. من می‌خوام تو دنیایی باشم که بشه وقتی خواستی بتونی هرچی داری و نداری رو ول کنی و مثل گنگسترا بشینی روی اسبت و بری تو افق. بری بری بری. اینقدر که دیگه پیدا نباشی. شاید مثل لوک خوش‌شانس. یا حتی نمونه واقعی‌ترش کلینت ایستوود.»

می‌خوام کوله‌بارمو، یادگارمو، روی مادیون بذارُم

توی یه شب سیاه، پشت به خیمه‌ها، سر به بیابون بذارُم

۲۸ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۵۳
آقاگل ‌‌