دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

ای پسر! سخنگوی باش ولیکن دروغگوی مباش و خود را به دروغ‌گویی معروف مکن؛ و به راستگویی معروف باش تا اگر وقتی به ضرورت دروغی گویی از تو بپذیرند!

«قابوس‌نامه»
«در نیک‌ و بد سخن گفتن»

۵۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وبلاگ نگاری» ثبت شده است

می‌گفت شما نسل خیانتکاری هستید. نسلی که حتی به خاطرات نسل قبلش هم رحم نمی‌کند. 

این چند جمله را مرد رهگذری می‌گفت که چند روز پیش سوار ماشینم شد. مرد ساکی همراهش بود و با پای پیاده پیش می‌رفت. هربار که ماشینی از کنارش می‌گذشت برمی‌گشت و به پشت سرش نگاهی می‌انداخت. نزدیکش که رسیدم سرعتم را کم کردم و کنارش ایستادم. پرسیدم کجا می‌خواهد برود و اگر مسیرش می‌خورد تا یک جایی برسانمش. عرق از پیشانی پهنش سرازیر شده بود و صدای هن و هن نفس‌هایش را می‌شد از داخل ماشین هم شنید. نگاهی به داخل ماشین و ظاهر من انداخت و بعد در را باز کرد و نشست. ساک آبی‌رنگش را گذاشت جلوی پایش و دستی داد و با یک سلام و علیک شروع کرد به گله از اینکه چقدر هنوز هوا گرم است و مسیر اینجا چرا هیچ تاکسی‌ای ندارد و مجبور شده است سر ظهری مزاحم من شود.

گفت چند روزی مهمان دخترش بوده و حالا می‌خواهد برود ترمینال و برگردد شهر خودشان. ضبط ماشین روشن بود و می‌خواند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا بود» 

گفت:«اینو یه خانوم دیگه‌ایم نخوانده؟» 

-«چرا. فکر کنم مرضیه. ایرح بسطامی هم البته خوانده و یکی دو نفر دیگر هم خواندن تا جایی که یادمه.» 

-«ای برگ ستمدیدۀ پاییزی، آخر تو زگلشن ز چه بگریزی» 

آهی کشید و گفت:«می‌دونی من چقدر با آهنگ خاطره دارم؟ یه ضبط صوت داشتیم و چندتا کاست. یکی از کاستا همین خانمی بود که گفتی. گفتی کی؟» جواب دادم:«مرضیه.»

 -«آره همین مرضیه. موقع غروب که می‌شد خانمم چایی می‌ریخت و می‌آورد. بعد همین کاست رو می‌ذاشت و مرضیه شروع می‌کرد به خوندن. نمی‌دونستم چرا اینقدر دوست داره این کاست رو. ولی چون اون دوست داشت منم دوستش داشتم.» لبخندی ساده تحویلش دادم و میدان را پیچیدم سمت راست.

-«روزی تو هم‌آغوش گلی بودی، دیوانه و مدهوش گلی بودی.» 

-«همین، مرضیه‌اش رو نداری بذاری؟»

-«نه. حالا مگه این بد می‌خونه؟» 

-«بد نمی‌خونه. ولی یاد خاطره‌هام افتادم. دلم برا اون روزا تنگ شد.» 

گفتم:«خدابیامرزدشون. ببخشید دیگه.» و بلندگوی ماشین گفت:«آه خار غمش در دل بنشاندم، در ره او جان بفشاندم»

-«نسل شما خیلی خیانت کاره. حتی به خاطرات نسل قبلشم رحم نمی‌کنه. چرا وقتی اون خانم. گفتی اسمش چی بود؟» 

-«مرضیه.» 

-«چرا وقتی مرضیه به اون خوبی...»

-«ای عاشق شیدا، دلدادۀ رسوا، گویمت چرا فسرده‌ام.»

احساس کردم بغضی پیچید توی گلویش. باید همین‌جا پیاده‌اش می‌کردم. او باید می‌رفت سمت راست و من مسیرم سمت چپ میدان بود. ولی این‌طور وقت‌ها راهنمای ماشین از مغز آدم قرمان نمی‌گیرد. این بود که راهنمای ماشین پیچید سمت راست و ضبط ماشین ادامه داد:«رفت آن گل پاک از دست، با خار و خسی پیوست؛ من ماندم و صد بار ستم، این پیکر بی‌جان» و مرد دیگر تا آخر راه هیچ نگفت. هیچ نگفت و من هم از ترس دیدن اشک‌های مردی که لااقل دوبرابرم سن داشت هیچ نگفتم و تنها راندم تا ترمینال. راندم تا ترمینال و بلندگوها تا آخر داد زدند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زما...»


+نوشته شده برای رادیوبلاگی‌ها و اولین آهنگ نوانگار

صمیمانه دعوت می‌کنم از خورشید و سجل برای نوشتن این پست.


۱۸ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۲ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۰۹:۲۳
آقاگل ‌‌

بگذار همه بگویند که شمر آمده به ضریح آقام حسین دخیل بسته، گردنش را بسته به میله‌های ضریح. اما تو را به خون گلوی خودت قسمت می‌دهم، به آن وقت و ساعتی که شمر گردنت را از قفا برید، پیش خدا، روز پنجاه هزار سال، شفیع من بشو... شفیع منِ روسیاه، منِ... 

+وبلاگ سخن‌سرا به روز شد.


پی‌نوشت: اگر دوستی مایل بود، داستان بالا را با صدای خودش بخواند تا به ادامۀ پست ضمیمه کنم. 

از دوستانی که مایل به خواندن داستان هستند استقبال می‌کنیم. انتخاب داستان هم می‌تواند به عهدۀ خودتان باشد. اگر مایل بودید داخل نظرات عنوان کنید.

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۵
آقاگل ‌‌

ممنونم از دوستانی که توی نظرسنجی پست «مخاطب‌شناسی‌ پیشرفته» شرکت کردند. سؤال‌ها و آمار به‌دست اومده رو قول داده‌بودم که منتشر کنم که می‌تونید ببینید. (برای بزرگ شدن تصاویر روی اون‌ها کلیک کنید.) در پایان هم به سؤال‌ها و انتقادهایی که کرده بودید جواب دادم. شناخت جنس و سلیقۀ دوستانی که داری خیلی کمک می‌کنه به نوشتن و بهتر نوشتن. بازهم ممنونم از اون شصت و دو نفری که در نظرسنجی شرکت داشتند. بازهم اگر انتقادی بود یا سؤالی بود بنویسید و مطرح کنید. کمتر از این فرصت‌ها پیش میاد. خلاصه از من گفتن. 

و اما سؤال‌های تشریحی:

یک- جای چه پست‌هایی توی وبلاگ خالیه؟ (همراه با تعداد تکرار هر پاسخ با توجه به شباهت‌های موضوعی)

روزانه نویسی و خاطرات(5)، کوتاه نویسی!(3)، موسیقی(2)، عاشقانه‌نویسی!(4)، پست‌هایی که ننوشتی!(1)، خلاصه کتاب‌های دوره‌ای مثل ماه رمضون(3)، پست‌های اجتماعی و طنز(4)، سیاسی-مذهبی-اجتماعی(5)، احساسی(2)، شعرخوانی‌هایی که آخر هفته‌ها بود(2)، آموزشی(1). 

دو- چه پست یا بخش‌هایی رو دوست داشتی؟

پست‌های معرفی کتاب و نوشتن بریده‌هایی از کتاب‌ها(6)، خودنوشت‌نگاری‌ها(5)، پست‌های ماه رمضون(6)، سفرنامه(7)، زبان مادری(6)، خاطره‌ها(4)، پست‌های ادبی(4)، تک‌بیت‌ها،پست‌های انتقادی و اجتماعی(4)، معرفی فیلم(2)، ورزش‌نگاری‌ها(2)، پست‌های طولانی و روزانه!(1)، هرجا بدون نقاب نوشتی(1)، 

و سه-حرفی سخنی، قصه‌ای اگر بود: 

(قسمت‌های قرمزرنگ جواب‌های خودم هست. قسمت‌های سیاه‌رنگ بخشی از انتقادها و حرف‌های دوستان)

-جان هرکسی که دوست داری فونت وبلاگو عوض کن. به فونت‌های صابر راستی‌کردار یه نگاهی بنداز. هم رایگانه هم قشنگ :)

+ فونت اینجا بی‌نازنینه. فکر می‌کردم فونت استانداردی باشه. باشه تغییر می‌دم در اسرع وقت. :)

-به نظرم تو سوالا، جای سوال بلاگر هستیم و وبلاگ داریم یا نه خالی بود و اینکه آیا کامنت می‌ذاریم برات یا خاموشیم

+ خب اگر وبلاگ ندارید که بسازید. خیر دنیا و آخرت در وبلاگ‌نویسه اصلاً. اگر خاموشم هستید هم روشن بشید. خاموش چرا آخه؟ :))
-هیچ وقت از بلاگستان نرید.
+قول نمی‌دم که بدفول نباشم. ولی سعی می‌کنم. :)
-چطوری میتونید اینقدر خوب بنویسید ؟
+اوایلش سخت بود. بعداً به صفحه کلید لپتاپم عادت کردم:d خوب می‌خونید.  
-وبلاگ شما واقعا همه چیز تمومه، و از جاهاییه که همیشه به دوستانم معرفی میکنم(چه بلاگر ها و چه غیر بلاگرها)، چون تو هر زمینه ای حرفی برای گفتن داره. خیلی موفق باشید و امیدوارم خیلی زود بخش عاشقانه نوشته ها به وبلاگتون اضافه بشه. چون هم هیجان انگیزه و هم اندازه بقیه مطالبتون خوندنی:-)
+ بابا ما را سر باغ و بوستان نیست. کار سخت دست ما ندید. :)
-سلام.من ترجیح میدم که برای شناخت واقعی مخاطب هام ،وبلاگ هاشونو بخونم و ازون طریق بشناسمشون (از طرف یه خواننده که شما رو دنبال میکنه اما میدونه که شما وبلاگش رو نمیخونی :)
+منم خیلی از وبلاگ‌ها رو می‌خونم و می‌دونم که اونا من رو نمی‌خونن. خلاصه وبلاگ‌هایی که می‌خونیم رو بر مبنای سلیقه دنبال می‌کنیم دیگه؟ غیر از اینه؟ :)
-یه کوچولو فقط گرم نیست این وبلاگ بهتره هیجانی تر باشه تا مخاطبا هم بیشتر بشه...و همچنین اگه دلستانا و قضیه ها کوتاه ترم باشه طرف حوصله بیشتری پیدا میکنه براخودن و لذت بردن...
+ نمی‌دونم چطوری گرم‌تر بشه و هیجانش بیشتر بشه. ولی کوتاه‌تر شدن مطالب رو سعی می‌کنم. :))
-آدم باید دل بده به نوشتن. نوشته‌هایی که از دل آدم جداست مفت نمی‌ارزه.
+کاملاً موافقتم رو اعلام می‌کنم. :)
۲۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۳۹
آقاگل ‌‌

در ربیع الاولِ سنۀ دو هزار و هجده میلادیِ مترسکانی، بر تخت خویش جلوس نموئیده، استراحت پیشه ساخته بودیم. کلاغکانی ما را پیوسته باد زدندی و شربت خاکشی طبیعی در جام ریخته و دم به دم دست ما همی‌دادند تا گرمای هوا را با خنکای خاکشی خاموش گردانیم. باری، در همین احوالات بودیم که کلاغکی پیغام‌رسان به درون تخت‌گاه آمدی و اجازه خواست تا کلاغکی پیر که از مزرعۀ جابلقا آمده بود را به حضور بپذیریم. در دم اجازۀ ورود را صادر کردیم و زاغک ساقی را گفتیم:«جامی خاکشی به دست پیر ده تا نفسی تازه کند و حرفش را بزند.» پیر به تخت‌گاه آمدی و گفت: «اولیاحضرتاً مترسک‌الممالکا، نقل و نباتا، کجایی که مملکت جابلقا روی هواست و چندیست زاغکان نه صابونی برای خوردن دارند و نه چیز براقی برای دزدین. همه افسرده شده، گوشه لانه‌ نشسته، غم و غصه‌ همی‌شمارند تا بلکه خوابشان برد.» 

کلاغ پیر این بگفت و ما به فکر فرو همی‌شدیم. جارچی را گفتیم وزیر و وکیل را جار زن تا بیایند. پس بیامدند و به مشورت همی‌نشستیم. سپس چنین حکم بدادیم که: «از مترسک الممالکِ سوزنیِ سمرقندیِ نرسیده به بخارایی به تمام حکام و فرمانداران ایالت‌های جابلقا و جابلسا، چنانچه به ما خبر رسیده، مردم دیارتان سخت ناخوش‌اند و افسرده‌اند و نه صابونی برای خوردن دارند و نه چیزهای براقی برای دزدیدن. فلذا، دستور همی‌دهیم که از امروز که دویمین روز از ربیع‌الاول سنۀ دو هزار و هجده میلادی مترسکانی باشد، هیچ زاغکی حق نداشتی که ناراحت باشد. و حق ندشتی که افسرده باشد. و حق نداشتی که نیمه‌های خالی لیوان را بیند. (حتی اگر کل لیوان خالی هم باشد باز حق ندارد.) و لازم به ذکر است، متخلفین طبق قانون تصویب شده در جلسۀ هیئت دولت مزرعه، به سه سال و پنج ماه و هفت روز و شش ساعت کار اجباری محکوم شدی و باید هر روز کلیۀ کفش‌ها و پادری‌های مزرعه را واکس زده، ریگ‌های مزرعه را شسته، آب‌های اضافی کرت‌ها را هورت کشیده و گندم‌های مزرعه را بشمارد. همچنین اگر دوباره گزارشاتی از این دست به دربار ملوکانۀ ما رسد گوش همۀ‌تان را خواهیم کشانید. والسّلام»

چون حکم همایونی انشاء شد، جارچی باشی را که زاغکی خوش‌الحان باشد گفتیم: «سریعاً تیمی خوش‌حنجره حاضر نمای، و حکم ما را در سرتاسر مزارع و ممالک جار زن تا صدای حکم همایونی ما به تمام ممالک برسد.»

سپس کلاغ پیر را نوازش کرده، چند کیسه صابون از ذخایر ارزی به وی هدیه دادیم و گفتیم: «رو که مشکلات به زودی حل همی‌شود.» و بعد جام خاکشی را یکباره هورت کشیدیم تا جگر همایونی‌مان حال بیاید.



س.ن: من به جای تو یا به عبارتی بهتر، من به جای مترسک مهربانی که دلمان برایش تنگ است و جای خالیش حسابی حس می‌شود. امیدوارم هرجایی هست سرش سبز، دماغش چاق و حالش خوب خوب باشد.

به رسم چالش‌های پیشین دعوت می‌کنم از وبلاگ آرزوهای نجیب و گندوم‌

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۴۰
آقاگل ‌‌
مادربزرگ می‌گفت آدم خوب است اگر یک نان هم در خانه‌اش دارد با همسایه‌اش قسمت کند. می‌گفت ما آدم‌ها باید نسبت به همدیگر احساس مسئولیت داشته باشیم. وقت‌هایی که نان می‌پخت، بوی نانش کل محله را می‌گرفت. نزدیک ظهر که می‌شد سینی‌های استیلش را می‌آورد. پنج شش تایی سینی استیلی داشت. دوتا، دوتا نان‌ها را از روی تاوۀ نان‌پزی برمی‌داشت و دسته می‌کرد و می‌گذاشت توی سینی‌ها. بعد رو به ما می‌کرد و می‌گفت این‌ها را ببرید برای همسایه‌. می‌گفت بوی نان می‌آید. شاید یکی زن زائو داشته باشد یا اینکه هوس کرده باشد. اینکه ما نان بپزیم و همسایه‌مان حتی نان برای خوردن نداشته باشد گناه است. می‌گفت خوب است اگر آدم نان و ماست هم دارد آن را با همسایه‌اش شریک شود. 

س.ن: کمپین کوله پشتی مهر را دَریابید. دَریابید تا دُریابید به امید خدا.

۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۱
آقاگل ‌‌

براهنی در کتاب «خطاب به پروانه‌ها» شعری داره که پایین همین پست می‌تونید بشنویدش. نکتۀ شعر اینجاست. شاعر یعنی رضا براهنی در این شعر به دنبال آفتاب و باریکه‌ای نور(امید) بوده و گویا هرچه کرده به اون باریکۀ نور نرسیده. از دویدن در پی دیوانه‌ای بگیر تا نوشتن به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک، تا دریدن شکم روزگار خویش و زدن کشیده‌ها به رُخان خویش. در کتاب نویسنده برای اینکه این انتظار و حس انتظار رو به خواننده بهتر منتقل کنه این شعر رو این شکلی نوشته: 

«شتاب کردم که آفتاب بیاید.................. نیامد.» (متن شعر)

«شتاب کردم که آفتاب بیاید....» (شیفت به آخر سطر) و بعد «نیامد» یعنی چی؟ یعنی حتی نویسنده از موقعی که جمله اول رو نوشته باز منتظر بوده که آفتاب بیاد. باز شتاب کرده که آفتاب بیاد. ولی خب آخرش چی شده؟ نه، نیامده. باز نیامده و نرسیده. شعر با مفهوم و قشنگیه. می‌تونید اون رو با صدای مسعود زاروی خوش‌صدا بشنوید. 

 


دریافت

خوانش شعر: مسعود زاروی(یک زندگی بهتر)

  

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۴
آقاگل ‌‌

تقریباً پنجاه روز از عمر وبلاگ سخن‌سرا می‌گذرد؛ و فکر می‌کنم در این مدت لااقل یکبار اسمش را اینجا یا وبلاگ سایر دوستان دیده باشید. سخن‌سرا جایی است برای تمرین خوب نوشتن. و هدف آن هم از روز اول دقیقاً همین بوده. راستش نمی‌دانم تا اینجای کار چقدر در هدفش موفق بوده و یا نبوده، ولی فکر می‌کنم پنجاه روز آنقدر زمان زیادی هست که بتوان نقاط ضعف و قوتش را مشخص کرد. 

اولین نقدی که خودم به کار دارم این متکلم‌الوحده بودن در وبلاگ است. اینکه فقط من در حکم نویسنده باشم و سایر دوستانِ همراه نقشی نداشته باشند ضعف بزرگی است. به جز اینکه ناخوداگاه باعث اعمال نظر فردی‌ من می‌شود، یک مشکل دیگر هم دارد. اینکه گاهی اوقات ممکن است فرصت به‌روزرسانی وبلاگ را نداشته باشم؛ و در نتیجه پاسخ دادن نظرات دیر انجام شود و برای پست و تمرین‌ جدید هم آن طور که باید وقت صرف نشود. به همین خاطر اگر علاقه‌مند به همکاری در این زمینه هستید لطف کنید و اینجا یا از طریق ایمیل و تلگرام به بنده پیام بدهید. البته به جز این راه، جهت همکاری می‌توانید هروقت پستی یا سوژه‌ای داشتید که دیدید به درد سایرین هم می‌خورد و هم‌سو با وبلاگ سخن‌سراست، آن را بنویسید و بفرستید تا در وبلاگ منتشر شود. 

نقد دیگرم که همسو با خیلی از دوستان بود، مربوط به قالب وبلاگ سخن‌سراست. خب خوشبختانه قالبی به کمک احمدرضا جان طراحی شده و حالا به مرحله‌ای رسیده که نیاز به یک عدد کدنویس توانا دارد. اگر کدنویس هستید یا شخصی را سراغ دارید که بتواند این کار را انجام دهد معرفی کنید. 

خواهش دیگری که دارم این است که اگر پیشنهاد و یا نقدی نسبت به وبلاگ سخن‌سرا دارید زیر همین پست نقدها و پیشنهادهای‌تان را بنویسید. 

۲۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۶:۴۵
آقاگل ‌‌

اولین مرتبه ترم سه دانشگاه بود که همراه با امیدمان به فکر نوشتن افتادیم. گرفتن امتیاز نشریۀ خوابگاه و شروع به نوشتن برای یک نشریۀ دانشجویی اولین تجربۀ فراسررسیدی‌ام در نوشتن بود. بعدها برای چند نشریۀ دیگر هم در دانشگاه نوشتم. ارشد و دانشگاه باهنر اگرچه من را از دنیای نشریات دانشجویی دور کرد ولی باعث شد پس از یک مدت کوتاه دور بودن از فضای نوشتن، این بار وبلاگ را برای نوشتن امتحان کنم. یکی از دلایلی که این وبلاگ و فضای این وبلاگ را دوست دارم همین است. در همۀ این روزهای تاریک و روشن دور از وطن بودن، نوشتن جایی بوده برای زیستن. این جملۀ آخر را البته چند روز پیش به شکلی دیگر در جایی خواندم و به این فکر کردم که چقدر متناسب با زندگی ما وبلاگ‌نویس‌هاست. بگذریم. موضوعی که می‌خواهم از آن بنویسم نوشتن دربارۀ ایده‌هایی است که برای نوشتن کتاب دارم و یا داشته‌ام. صادقانه اعتراف کنم. من هم مثل بسیاری از شماها در پس ذهنم رؤیای نویسنده بودن را هرروز و هرروز پرورانده‌ام و تلاش‌هایی هم در این مسیر داشته‌ام. از داستان فرستادن برای جشنواره‌های مختلف، تا همین اواخر که به پیشنهاد محمدمهدی مدتی به دنبال مجله‌ یا سایتی بودم که بتوانم کمی جدی‌تر و هدفمندتر برای آن بنویسم. رؤیای نوشتن یک کتاب اما حرف دیگری است. اولین باری که به فکر نوشتن کتاب افتادم همان ترم‌های اول دانشگاه بود. مدتی بود شعرهای حافظ را حفظ می‌کردم. هفته‌ای یک یا دو غزل. ایدۀ دسته‌بندی حرف‌به‌حرف بیت‌های حافظ برای مشاعره از همان‌جا شکل گرفت. برای بیست، سی غزل هم این کار را انجام داده بودم که رسیدیم به فصل ناخوش امتحانات. افتادن سه واحد درسی و معدلی که نه چندان دلخواه بود؛ باعث شد آن ایدۀ اولیه به کلی فراموش شود. بار دومی که به فکر نوشتن کتاب افتادم به پیشنهاد یکی از دوستان فضای مجازی بود. ماه رمضان چند سال پیش، هر سحر یک دعای سحرگاهی را به همراه یک بیت شعر در فضای مجازی و همین وبلاگ نشر می‌دادم. یکبار دوستی پیشنهاد داد این مجموعه‌ دعاها را حفظ کنم و با کمی چاشنی ذوق و حذف و اضافه آن را به یک کتابچه تبدیل کنم. ایده‌ای که البته اگرچه از جانب آن دوست خیلی جدی مطرح شد ولی از جانب من چندان جدی گرفته نشد. شاید چون آن روزها درگیر پایان‌نامه و درس‌های ارشد بودم. 

این روزها هم اگرچه سخت می‌گذرد، و اگرچه فرصت آنچنانی‌ای برای رؤیاپردازی نیست، ولی در پس صندوقچۀ ذهنم همچنان رؤیای نوشتن را حفظ کرده‌ام. داشتن ایده‌ای برای نوشتن؟ نمی‌دانم. شاید یک روز عصر چشم باز کنم و ببینم داستان‌هایی که می‌نویسم می‌تواند برای دیگران هم جذاب باشد. خب آن روز قطعاً بیشتر به این رؤیاها فکر خواهم کرد. درحال حاضر اما همچنان به دنبال نشریه یا سایتی هستم که بشود جدی‌تر و متفاوت‌تر از وبلاگ در آن نوشت. (داخل پرانتز بگویم، اگر جایی را می‌شناسید معرفی کنید. ممنونم.)

ضمن تشکر از بانوچه و آقای صفایی‌نژاد، پای ماتی تی، دکتر سین و خانم هلیا استاد را به این چالش باز می‌کنم.

۲۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۳:۲۴
آقاگل ‌‌