استاد راهنمای ارشدم، یک پیرمرد شصت ساله بود که آخرین سال‌های تدریسش را پشت سر می‌گذاشت. یک‌بار وقتی رفته بودم دفترش و بحث لپ‌تاپ و کامپیوتر بود، پرسید :«داودی! از خرید لپ‌تاپ هم سر در می‌آوری؟» این شد که بحثمان رفت سمت خرید لپ‌تاپ و اینکه سال‌هاست از یک لپ‌تاپ دوال کور( دو هسته‌ای‌های قدیمی) استفاده می‌کند و سال‌هاست ویندوزش همان ویندو ایکس‌پی بوده و تازه امسال با چیزی به اسم ویندوز 7 آشنا شده است. بعد برایم تعریف کرد که چه زجرهایی با این لپ‌تاپ قدیمی کشیده و اینکه قدیم‌ها چقدر همین لپ‌تاپ یار و یاورش بوده. اینکه وقت مهمانی آن را زیر رخت‌خواب‌های خانه قایم می‌کرده‌اند یا اینکه حواسش بوده هرگز آن را توی ماشین جا نگذارد.
از تمام خاطراتش گفت و بعد اضافه کرد پس از تمام این سال‌ها به فکر خرید یک لپ‌تاپ جدید افتاده است. می‌گفت این اواخر وقتی برنامه‌ای را اجرا می‌کند، باید لپ‌تاپ را روشن بگذارد و بیاید دانشگاه تا بلکه آخر شب بالاخره برنامه‌اش جواب دهد؛ اما وقتی همین برنامه را روی کامپیوترهای اتاق محاسبات اجرا می‌کند، نهایت ده دقیقه، بیست دقیقه زمان می‌برد.
چند روز پیش که دکتر میم توی وبلاگش از بیان شاکی شده بود، مرا یاد تصمیمی انداخت که مدت‌هاست از عملی‌ کردنش فرار می‌کنم. راستش دارم فکر می‌کنم بیان یا هر سرویس دهندۀ وبلاگی دیگری (لااقل در داخل ایران) چیزی است شبیه همان لپتاپ قدیمی استادم. درست است که کارمان را با هزار بدبختی راه می‌اندازد؛ اما در این مسیر دق‌مرگمان هم می‌کند. درست است که به فضای آن دل‌ بسته‌ایم و درست است که زمان زیادی یار و یاورمان بوده، اما خب قسم حضرت عباس هم نخورده‌ایم که همیشه همراهش باشیم. یک وقت‌هایی باید سیستم‌های قدیمی و فرسوده را کنار بگذاریم و به سراغ چیزهای نو و دست‌اول‌تری برویم. چیزی که لااقل مایۀ آزارمان نباشد. مثل همان استاد راهنما که با خرید یک لنووی هفت هسته‌ای چند سالی جوان‌تر شد.
مطمئنم می‌دانید دربارۀ چه حرف می‌زنم. از یک تغییر و شاید رفتن به یک خانۀ جدید. به جایی که راحت‌تر بتوانیم حرف بزنیم و راحت‌تر بتوانیم بنویسیم. با امکاناتی بیشتر، رفاه بیشتر و البته امنیت بالاتر. نمی‌گویم بیان امن نیست! (که البته شواهد امر چیز دیگری می‌گوید) و نمی‌گویم مشکلات فلان و بهمان دارد. (که خود پیداست از زانوی تو!) اما می‌گویم: مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد. راستش من هم از تمام سرویس‌دهنده‌های رایگان ایرانی می‌ترسم؛ و از اینکه بلایی مثل بلاگفا یا میهن‌بلاگ سرمان بیاید هم بیشتر. 
خلاصۀ کلام، فکر می‌کنم کم کم وقت خداحافظی است. 
البته تصمیم برای رفتن تصمیم آسانی نیست. به خصوص وقتی به شبکه‌های دوستی‌‌ای فکر کنید که اینجا و در زیر سایۀ وبلاگ ساخته‌ایم. خوشحال می‌شوم اگر نظرتان را در این‌ مورد بگویید.