دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

این دریغاها خیال دیدن است
وز وجود نقد خود ببریدن است‌‌

غیرت حق بود و باحق چاره نیست
کو دلی کزحکم حق صدپاره نیست

مولوی

۷۴ مطلب با موضوع «خاطره نگاری» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۱ آبان ۹۶ ، ۰۶:۳۱
آقاگل ‌‌
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ مهر ۹۶ ، ۰۶:۳۱
آقاگل ‌‌

درست سه سال پیش در چنین روزی به پیشنهاد دوستی که دست تقدیر راه ما رو از یکدیگر جدا کرده بود (هر کجا هست خدایا به سلامت دارش) این وبلاگ رو ساختم. درست سه سال پیش.

نقدی، نصیحتی، صحبتی، فحشی(زهر از قبل تو نوشدارو فحش از دهن تو طیبات است.)، حرف دلی، حدیثی، دارید بفرمائید. کم پیش میاد از این فرصتا. و اینکه لطفاً دوستی باشید که عیب و ایرادهای دوستش رو می‌گیره تا یک وقت به دست دشمناش نیافته. پس بدون تعارف حرفاتون رو بگید.

س.ن:

نظرات تأیید نمی‌شوند. امکان نظر دادن ناشناس نیز فراهم است.

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۱:۴۳
آقاگل ‌‌

شب دیدم یک آشنا پستی نوشته با عنوان "وقتی که آشنا دانشگاه می‌رفت." به واسطه این پست و در طی روزهایی که کم حرف (و چه بسا بی حرف!) شدم تصمیم گرفتم من هم گذری بزنم به اون دوران:

من هیچ وقت آدم خاصی نبوده‌ام. همیشه یک فرد معمولی بودم. یک فرد معمولی در شهری کوچک. و خب آدم‌های معمولی با تلاش معمولی نتایج معمولی هم می‌گیرند. نتیجه این شد که کاشان قبول شدم رشته مهندسی شیمی. 

ترم یک: ترم یک و اولین روزهای دانشجویی خیلی سخت گذشت، روز ثبت نام برگه ریز نمرات پیش دانشگاهی گم شد. اجازه ثبت نام پیدا نکردم. برگشتم خونه و وقتی دوباره برگشتم بهم گفتن خوابگاه دیگه جا نداره! و باید بری توی نمازخونه خوابگاه بخوابی تا ببینیم چی میشه. بعد یک ماه در نهایت بهم گفتن برو خوابگاه خودگردان؛ خوابگاه نداریم بهت بدیم! روزهای سختی بود. تا یک ماه اول هم که نه کارت دانشجویی داشتم و نه حتی اسمم توی لیست انتخاب واحد بود. برای غذا خوردن هم هربار نیم ساعت توی صف گرفتن ژتون بودم. بعد از یک ماه بالاخره موفق شدم برگه ریز نمرات رو مجدد از مدرسه بگیرم. و بالاخره رسماً دانشجو بشم. ولی خب تا اومدم بفهمم چی به چیه دوتا میان ترم رو گذرونده بودم و کار از کار گذشته بود. خوابگاه خارج از دانشگاه، وضعیت تحصیل نامشخص و درونگرایی خودم نهایتاً کار دستم داد و ترم یک با افتادن 6 واحد که دست بر قضا یک موردش ریاضی یک بود تا دم مشروطی پیش رفتم. ریاضی یک ضروری ترین درس رشته‌های مهندسی بود و من همون ترم یک این درس رو افتاده بودم.

ترم دو: ترم دو بالاخره اومدم داخل خوابگاه دانشگاه، دوستان جدید و فضای جدید و انگیزه‌ای برای یک شروع جدید. سعی کردم بهتر باشم اما هنوزهم یک فرد معمولی بودم. بعلاوه که افتادن 6 واحد در ترم یک حسابی کار دستم داده بود. سخت بود. خیلی سخت. ولی تمام تلاشم رو کردم و در نهایت موفق شدم هم معدلم رو بهتر کنم هم از شر اون 3 واحد ریاضی یک خلاص بشم. ترم دو چیز دیگه‌ای برای من نداشت. جز اینکه در طول ترم هر روز منزوی‌تر شده بودم و این رو خودم به خوبی حس می‌کردم.

ترم سه: از اول ترم تصمیم داشتم شرایط رو تغییر بدم. رو آوردم به کارهای فرهنگی، نشریه دانشجویی، نوشتن، و کتاب خوندن. ساعت‌هایی که توی کتابخونه علوم انسانی بودم از ساعت‌هایی که سر کلاس می‌رفتم هم بیشتر بود.(بماند که سر کلاس هم بیشتر کتاب می‌خوندم!) به پیشنهاد هم اتاقیم شروع کردم به رفتن سر کلاس‌های بچه‌های ادبیات. هرچی از ترم می‌گذشت از مهندسی فاصله می‌گرفتم و به ادبیات نزدیک تر می‌شدم. آخر ترم من بودم و جزوه‌هایی که باید خونده می‌شد. شانسم این بود که همه این سال‌ها یک هم اتاقی و هم رشته‌ای خوش خط و درس خون داشتم! از خودم راضی بودم. معدلی که خوب بود. درس‌هایی که گذرونده شده بودن و کتاب‌های زیادی که خونده بودمشون.

ترم چهار: ترم چهار هم به منوال ترم سه پیش رفت. کتاب خوندن‌ها بیشتر شد. حضور سر کلاس‌های ادبیات و فاصله گرفتن از کلاس‌های مهندسی هم همینطور . طوری که بچه‌های ادبیات من رو بیشتر از بچه‌های رشته خودمون می‌شناختند. حتی گاهی پیش می‌اومد که بیخیال رفتن سر کلاس‌های مهندسی می‌شدم تا برم سر کلاس‌های رشته ادبیات. و خب نتیجه؟ آخر ترم یک درس دیگه هم افتادم! ولی برام مهم نبود. بخصوص که مطمئن بودم افتادنم کاملاً ناحق بود.

ترم پنج: ترم پنج کمی شرایط سخت تر شده بود. افتادن 9 واحد در طول دو سال، درس‌هایی که اغلب پیش نیاز و هم نیاز یکدیگر بودن، شرایط برای ادامه تحصیل سخت شده بود. با اینحال اینقدر روابطم با مدیر گروه خوب بود که اجازه داد برخی درس‌ها رو با گروه‌های برق و مکانیک بگذرونم. و برخی پیش نیازها رو هم رعایت نکنم. اینکه چی باعث شده بود روابطم با این مدیر گروه خوب بشه هم بر می‌گشت به یک واحد آزمایشگاه که از قضا ایشون استاد ما بودند و خب من در هر چیزی که معمولی باشم در کارهای آزمایشگاهی و کارگاهی فوق العاده خبره‌ام.(اینم ریا محسوب میشه؟) پس شد آنچه شد! کمتر کتاب می خوندم ولی هنوز اون روند ادامه داشت.

ترم شش: ترم شش با همراهی یکی از دوستان خوب کانون رسانه را راه اندازی کردیم. راستش هیچ وقت هیچ جایی نفر اول نبوده‌ام. اینبار هم همین اتفاق افتاد. و من نقش مشاور و همراه رو داشتم. و در کنار کانون رسانه نوشتن برای نشریه‌های دانشجویی. و گاهی اوقات برگزاری جشن‌های دانشگاهی رو بر عهده داشتیم. ترم شش یک اتفاق دیگر هم افتاد. برای اولین مرتبه رودرروی یک استاد ایستادم و کار داشت به جاهای باریک می‌کشید. که خب به خیر گذشت. بعد از سه سال تازه فهمیدم هرچقدر روابطم با بچه‌های ادبیات خوبه در عوض بچه‌های رشته خودمون از شش فرسخی بنده فرار می‌کنند.  

ترم هفت: قصد ارشد دادن نداشتم. ولی به پیشنهاد دوستان ثبت نام کردم. و حتی یکی دو ماه از ادبیات فاصله گرفتم و بیشتر و بیشتر به مهندسی نزدیک شدم. امیدی به تموم کردن دانشگاه در پایان هشت ترم نداشتم. ولی با اینحال می‌خواستم تلاش خودم رو بکنم. می‌خواستم معدلم بالای هفده باشه که بتونم ترم هشت 24 واحد بگیرم. که نشد. 16:83 بهترین معدل من در طول دوران تحصیل بود. ولی به هفده نرسیدم!

ترم هشت: ترم بعد نهایت 18 واحد می‌تونستم بگیرم و چند واحدی برام باقی می‌موند. باز مدیر گروه عزیز به کمکم اومد و تعداد واحدهام به 20 رسید. و سه واحد باقی موند که در آخر تابستون همون سال باید معرفی با استادش می‌کردم. رتبه ارشدم هم باز یک رتبه معمولی بود. بین ادامه دادن تحصیل و یا رفتن به سربازی مونده بودم. و بزرگترین اشتباهم این بود که ادامه تحصیل رو انتخاب کردم. انتخابی که بعدها متوجه اشتباه بودنش شدم. ولی خب کی گفته ما حق انتخاب اشتباه نداریم؟
الان که چندین سال از اون دوران می‌گذره. و شرایط زندگی اون قدرها هم بد نیست. راضی هستم از دورانی که پشت سر گذاشتم، از کتاب‌های بی شماری که در طول دوران تحصیل خوندم. از رشته‌ای که انتخابش کردم. از مسیری که در اون قدم زدم. با همه سختی‌هاش و مشکلاتش. یک روزایی به این فکر می‌کنم که اگه می‌شد برگردم عقب چکار می‌کردم؟ شاید مسیرهای دیگه‌ای رو می‌رفتم. ولی همه این شایدها در نهایت به یک جواب ختم می‌شه، از مسیری که درش قدم زدم و تجربیاتی که به دست آوردم پشیمون نیستم، هیچوقت هم پشیمون نبودم.


س.ن:

الف- انتخاب شدن به عنوان یکی از برترین وبلاگ نویس‌های سال 95 گرچه شیرینه، ولی مشخصه که اگر با معیارهای صحیح تری این سنجش انجام می‌شد مثل همیشه یک آدم معمولی بودم. یک آدم معمولی با یک وبلاگ معمولی. تنها دستاورد برتر بودن هم افزایش هرزنامه‌هایی با مضمون «چه سری چه دمی عجب پایی! بیا و به  وبلاگ منم سر بزن بوده.» به هر ترتیب به افراد برتر تبریک عرض می‌کنم.

ب- چند روزی هست برگشتم شهرستان، نت ندارم. و کمتر وقت می‌کنم وبلاگ بخونم. ببخشید.

پ- شماهم از دوران دانشجویی و دانشگاه تون بنویسید.

۳۴ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۲
آقاگل ‌‌