دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

ای پسر! سخنگوی باش ولیکن دروغگوی مباش و خود را به دروغ‌گویی معروف مکن؛ و به راستگویی معروف باش تا اگر وقتی به ضرورت دروغی گویی از تو بپذیرند!

«قابوس‌نامه»
«در نیک‌ و بد سخن گفتن»

۱۰۲ مطلب با موضوع «خاطره نگاری» ثبت شده است

عکس را صبح در کانال احسان رضایی دیدم و با دیدنش پرت شدم به پانزده-شانزده سال پیش. پرت شدم به کتابخانۀ پرورشی فکری کودک و بنای دایره‌ای شکلش.

۱۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۲:۵۱
آقاگل ‌‌

یک: وحید رفت ولی من فکرم جای دیگری بود.

وحید رفت. نهار خورده و نخورده رفت و من خیلی بی‌ربط به رفتنش، دارم فکر می‌کنم از اولین باری که همراه گروه رستا شدم. شش ماهی می‌گذرد از آن اولین بار. دقیق‌ترش می‌شود از هفتمین روز دومین ماه بهار تا امروز که بشود هجدهمین روز دومین ماه پاییزی. پس از شش ماه می‌توانم بگویم تقریباً اعضای ثابت گروه را می‌شناسم و یخ ارتباط برقرار کردنم رفته‌رفته آب شده، اینقدر که وسط مسیر بهزاد، جوانترین مرد میان‌سال گروه، با یکی از آن کاپشن سبزهایی که همچنان هم نمی‌دانم چرا بهش می‌گویند اورکت آمریکایی بزند زیر آواز و بخواند: «ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می‌روی» و بعد آن لالوهای جمعیتی که یکی یکی و دوتا دوتا راه می‌روند، بگردد دنبال من که در جوابش بخوانم:«با بردن لیلای من، جان و دل مرا می‌بری» و آن‌وقت باهم:«ای ساربان کجا می‌روی، لیلای من کجا می‌بری». اینقدر که رسیده و نرسیده این من باشم که می‌روم سراغ علم کردن آتش و این آقا جابر باشد که می‌رود دنبال آوردن آب و بساط چایی. اینقدر که وقتی یکی می‌خواهد خطابم کند دیگر نپرسد شما آقای؟ و بگوید آقای داودی یا ساده‌تر سعید صدایم بزند. وحید نهار خورده و نخورده رفت و من خیلی بی‌ربط دارم به این چیزها فکر می‌کنم.

دو:لحظۀ دیدار

بابا رفت. آبان نشده بود هنوز. سه هفته بیشتر است که رفته و در این مدت حتی خودم را از لذت شنیدن صدایش محروم کرده بودم. نه اینکه دلتنگ نشده باشم که از همان هفتۀ اول دلم تنگش بود. ولی شنیدن صدایش دلتنگ‌ترم می‌کرد. می‌دانستم که دلتنگ‌ترم می‌کند. اصلاً برای همین است که حالم از هرچی راه ارتباطی است به هم می‌خورد. برای همین بود که اینقدر جواب زنگ‌های تلفنم را یکی درمیان دادم که دیگر زنگ نمی‌خورد. داشتم از آمدن بابا می‌گفتم که توی راه است و می‌رسد تا یکی دو ساعت دیگر. از بابایی که یکی دو هفته کربلا بوده، آشپزی می‌کرده برای موکبشان و حالا هم حکماً حسابی سرما خورده و قرار است یک هفته‌ای کنار یکدیگر لیوان به لیوان آویشن و خاطره بزنیم به بدن.


+وبلاگ وحید

++ شما چه خبر از کجا؟

۱۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۲۱:۲۲
آقاگل ‌‌

خاله چند وقتی است که از درس و دانشگاه رهایی پیدا کرده و همراه با مدرک دکترای فیزیک و پسرک پنج شش ماهه‌اش وقت آزاد بیشتری دارد. چند وقتی هم می‌شود که احتمالاً از سر همین بیکاری وبلاگ مرا می‌خواند. به همین خاطر از من درخواست کرده که برایش اینجا کمی تبلیغات کنم و خب، چه کسی جرأت دارد و می‌تواند روی خاله‌اش را زمین بزند؟ و اما اصل مطلب:


اگر دانشجوی فیزیک هستید.

اگر در زمینه‌های درسی خود مشکل دارید.

اگر با یکی از نرم‌افزارهای فورترن و یا متلب کار می‌کنید و نیازمند مشاوره و کمک هستید.

اگر در زمینۀ پایان‌نامه و نوشتنِ مقاله نیاز به مشاوره دارید.

یا اگر کسی را می‌شناسید که در این موارد نیاز به کمک دارد.

همین حالا گوشی خود را بردارید و به صورت خصوصی برای این بندۀ نگارنده پیام بگذارید.


۱۰ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۲ ۱۶ آبان ۹۷ ، ۱۳:۲۴
آقاگل ‌‌

چهار صبح

روزهای جمعه‌ای که قرار است بروم کوه اغلب نمی‌خوابم. نمی‌خوابم چون یکی دوبار به‌قدری خوابم سنگین شده که حتی زنگ گوشی هم دردی را دوا نکرده و تا هشت و نه صبح خواب مانده‌ام. ساعت چهار صبح بود و کمی حالت خواب‌آلودگی داشتم. تصمیم گرفتم پیاده راه بیفتم و از در خانه تا چهار راه را پیاده طی کنم. (تصویر)

چهار و بیست و سه دقیقه

هوا چند روزی است پاییزی‌تر شده، آسمان صاف و پر از ستاره است و هلال نازکی از ماه توی آسمان می‌درخشد. صورت‌فلکی جبار و دب‌اکبر را می‌شود  توی آسمان دید. فکر نمی‌کردم به جز من کسی این وقت صبح بیرون از خانه‌اش باشد. ولی همان موقع بود که نارنجی‌پوشان شهرداری را دیدم. یکی سمت چپ خیابان و دیگری سمت راست. سلامی عرض کردم و دست‌مریزادی گفتم. جلوتر چند سگ ایستاده‌اند و پارس می‌کنند. یکی از سگ‌ها سفید رنگ است و دو، نه سه سگ دیگر سیاه‌رنگ. به نظرم رسید سگ‌های سیاه‌ ممکن است توله‌های آن سفیده باشند. 

چهار و پنجاه و هشت دقیقه

صبح که از خانه بیرون می‌زدم دنبال کارت‌های‌بانکی‌ام بودم و به‌طور تصادقی یکی را برداشتم. کارتی که برداشتم، قرار بود یکی از کارفرمایان (نا)گرامی هفتۀ قبل دویست تومان به شماره حساب همین کارت واریز کند. اول هفته پیام داد و گفت:«فلانی دویست نه، صد و هشتاد واریز کردم! راضی باش.» و من به این فکر کردم که دفعۀ بعد که گذر پوست به دباغ‌خانه افتاد، به تلافی هشتاد درصد پروژه‌اش را پیش ببرم، تحویلش دهم و بگویم: «فلانی راضی باش!» به هرحال، کارت‌بانکی را که به دستگاه خودپرداز سپردم متوجه شدم به جای صد و هشتاد هزارتومانی هم که گفته هجده هزارتومان ریخته به حساب! بگذریم. حالا باید منتظر باشم استاد صد و شصت و دو هزار تومان دیگر واریز کند به حساب. با این فرض که واریز کند.

پنج و پنج دقیقه

صدای اذان از بلندگوی مسجدها بلند شده، بوی کله‌پاچه خیابان را گرفته. «کله‌پاچۀ سید»، همان کله‌پزی‌ دوران دانشجویی. هنوز در دریای خاطرات غرق نشده بودم که پیرمردی را می‌بینم سوار بر دوچرخه. از کنارم می‌گذرد، شالی را دور گردن و صورتش پیچیده و کلاهی سیاه‌رنگ به سر دارد. دوچرخه‌اش یک دوچرخۀ قدیمی است. از همان‌هایی که توی شهر ما به چرخ چینی معروف است و برای اینکه یک متر جلوتر برود، دقیقاً باید به اندازۀ یک مترش پا بزنی. دوچرخه‌اش در برابر دوچرخه‌های امروزی شبیه ژیان است در برابر مگان. با این وجود پیرمردهای زیادی را دیده‌ام که همچنان به این‌ها وفادار مانده‌اند. نوعی وابستگی به گذشته، یا شاید سنت. پیرمرد خورجینی هم روی دورچرخه انداخته. دو سر خورجین سنگین شده و شکمش باد کرده. دارم به این فکر می‌کنم که مردی با سن‌وسال، آن وقت صبح پی انجام چه کاری می‌رفته؟

پنج و هفده دقیقه

مسجد جامع کاشان همیشه یک حس خوب در من ایجاد کرده. یک مسجد قدیمی، درست وسط شهر، پیش نیامده بود این وقت روز مسجد جامع را تجربه کنم. بوی کاه‌گل نم خورده می‌دهد، بوی تازکی. یاد دیوار کاه‌گلی خانۀ ننه می‌افتم و وقت‌هایی که خیاط خانه را آب پاشی می‌کردیم. آن‌وفت دیوار که خیس می‌شد ریه‌ها پر می‌شد از کاه‌گل (تصویر)

شش

قرار بود ساعت پنج و سی دقیقه حرکت کنیم سمت قمصر. ساعت پنج و چهل دقیقه بالاخره اولین نفر سروکله‌اش پیدا می‌شود. سلام و صبح بخیری و انتظار برای رسیدن یکی یکی بچه‌ها و بالاخره ساعت شش حرکت به سمت قمصر. راننده گویا معین خیلی دوست دارد و از همان لحظۀ نشستن معین دارد بدون وقفه می‌خواند و ول کن ماجرا هم نیست. آفتاب رفته رفته بالا می‌آید؛ طلوع خورشید.

هفت و ده دقیقه

قمصر از خیلی نظرها شبیه سمیرم ماست. کوه‌ها، چشمه‌ها، پوشش‌های گیاهی و سرمای هوا حتی. صبح وقتی که یک ربعی راه آمدم پیش خودم گفتم: «چرا این شکلی لباس پوشیدم؟ با این گرمای هوا، خواهیم پخت.» ولی با پیاده شدن از مینی‌بوس دلیل این شکلی لباس پوشیدنم را فهمیدم. دارم از سرما می‌لرزم که لیوانی شیشه‌ای به سمتم تعارف می‌شود.

-بگیر سوختم!

-چیه این؟

-حلیم.

-حلیم! حلیم کجا بوده؟

-بخور، ویتامین ح داره.

-برا حلقم خوبه!

لیوان حلیم را می‌گیرم و تلاش می‌کنم بدون کثیف‌کاری سربکشم. داغ داغ است و در این سرمای استخوان‌سوز سر صبح می‌چسبد. از یک جایی به بعد وظیفۀ سر کشیدن لیوان را می‌سپارم به علی.

میانۀ راه

اینکه ساعت چند است دیگر اهمیتی ندارد. مهم اتفاق‌هایی است که تجربه می‌کنی و منظره‌هایی است که می‌بینی. صدای زنگولۀ بزها و گوسفندها احاطۀ‌مان کرده. گله‌ای که تا خود چشمه، بدون اندکی استراحت پابه‌پای ما می‌آید. چند صدای جیغ و صدای پارس‌های سگ گله. بی‌اختیار می‌خوانم: «ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می‌بری...»

رنگ‌بندی پاییز، برگ‌های زرد شده، صدای زنگولۀ بزها و گوسفندهایی که علاقۀ خاصی به مزۀ برگ‌های خشک شده دارند و صدای خرچ و خوروچ دندان‌هایشان که برگ‌ها را می‌جوند. دلم می‌خواست همین‌جا بنشینم. می‌رسیم به چشمه. طعم خوش آب چشمه، روشن کردن آتش و تلاش برای یخ نزدن در این سرمایی که دوباره هجوم آورده به دست‌ها. با چند نفر از بچه‌ها نشسته‌ایم و صبحانه می‌خوریم و حرف می‌زنیم و می‌خندیم. می‌خندیم تاشاید کمی از دست سرما رهایی پیدا کنیم. آتش، چایی آتشی، چند عکس یادگاری، خراب کردن عکس‌های تکی دیگران و کمی هم چرت و پرت گفتن برای تمام کردن یک روز سرد پاییزی.

مسیر برگشت به سختی مسیر اول نیست. سکوت کوه را دوست دارم. کمی از جمع جدا می‌شوم و جلوتر از بقیه حرکت می‌کنم. صدای زنگوله‌ها از بالای کوه شنیده می‌شود. برمی‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم، ظاهراً یا بیش از اندازه تند آمده‌ام، یا اینکه بچه‌ها ایستاده‌اند برای استراحت. جز من دو سه نفر دیگر هم هستند. می‌نشینم روی سنگی و کمرم را می‌دهم به سمت آفتاب. اجازه می‌دهم گرمای آفتاب بخزد توی تک تک سلول‌های بدنم. آفتاب سر ظهر حسابی دلچسب است.

بچه‌ها دسته دسته پیدایشان می‌شود. می‌خندد و می‌گوید: «اینجا که جوی نیست نشستی گذر عمر ببینی. همه‌ش یه مشت سنگ و خاکه.» (تصویر)

ساعت دوازده و بیست دقیقه

کل زمانی که داخل مینی‌بوس بودیم را خوابیدم. چشم که باز کردم وسط شهر بودیم. روبروی جهاد. پیاده می‌شوم و راه می‌افتم سمت خانه. اینبار از کوچه پس کوچه‌ها و مسیری دیگر. 

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۰۲:۰۲
آقاگل ‌‌

آهنگ پایین را که شنیدم یاد پدربزرگ افتادم. یاد خاطراتی که از ضبط و نوارهایش داشتم. یاد تمام روزها و ساعت‌هایی که در مغازۀ نجاری‌ یا در خانه دشتی و آهنگ‌های بختیاری گوش می‌داد. آدم‌ها را بیش از هرچیزی با آهنگ‌ها به خاطر می‌آورم. توی صندوقچۀ خاطراتم هرکسی برای خودش آهنگی دارد و هر آهنگ مرا می‌برد سر وقت مجموعه‌ای از خاطراتم که در کنار آدم‌های زندگی‌ام تجربه کرده‌ام. 

امشب با شنیدن این آهنگ خواستم خاطره بازی کنم. خواستم از خاطرات پدربزرگ و نوارهایش بنویسم. خواستم از ضبط‌‌هایش بگویم که اغلب خراب شدنشان تقصیر ما نوه‌ها بود و شیطنت‌هامان. خواستم از ماست و خیار بگویم و از درخت گردوی وسط باغچه که عصرها با دمپایی می‌افتادیم به جانش تا بلکه یکی دوتا از گردوهایش بیفتند پایین. خواستم از بوی خاک ارّه بگویم و آواز دشتی که مغازه را پر می‌کرد. خواستم از پدربزرگ بگویم و خاطراتش. ولی نشد. نه اینکه نشود، نه. ولی هربار که سه چهار خط نوشتم، پاکش کردم. هربار پاکش کردم و نفهمیدم چرا راضی نشدم از چیزی که نوشته‌ام. این شد که حالا پتو را تا روی سینه‌ام کشیده‌ام بالا، آهنگ را می‌شنوم و با کتاب حافظش سرگرم خاطره‌بازی شده‌ام.



دریافت

(آواز غافله-آلبوم کُنار-رحیم عدنانی)

۲۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۷ ، ۰۱:۳۷
آقاگل ‌‌

شبییههههه شب.

شبییهههههه دو نصف شب.

شبیه وقتی که آتیش روشن کردی و نشستی توی ایوون یک خونه‌باغ. 

شبیه وقتی که چایی دستته و دستت دور اون چاییه. دور اون لیوان چایی‌ای که داغه و کنار آتیش هوای سرد رو دلچسب می‌کنه. 

شبییههههه صدای سکوت، 

شبیه شب. 

شبیه همین الان حتی. 

 


دریافت

۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۷ ، ۰۲:۰۲
آقاگل ‌‌

همین شنبه‌ای که گذشت می‌تونستم بیام و بنویسم «دوکلمه حرف حساب» چهار ساله شد.(مهم بود؟)

لابد انتظار دارید حالا که نوشتم اضافه کنم: هر حرفی، حدیثی، سخنی، انتقادی، مزخرف‌ترین پستی، بهترین پستی، مهری، محبتی، فحشی، فضیلتی، نصیحتی، چیزی اگر دارید بنویسید. نمی‌دونم، میل خودتون. من که حرفی اگر بود می‌شنوم.


موافقین ۲۴ مخالفین ۴ ۱۸ مهر ۹۷ ، ۰۷:۲۰
آقاگل ‌‌

قصد دارم امروز از لحظۀ بیداری تا آخر شبی که به خواب می‌روم را همین‌جا روایت کنم. 

ساعت هشت:

تازه بیدار شده‌ام. با صدایی که مدت‌هاست نشنیده بودمش. صدای چرخ‌های خیاطی کارگاهی که حالا بیش از دو هفته از تعطیلی‌اش می‌گذشت. 

ساعت ده و چهارده دقیقه:

شروع به نوشتن این پست کرده‌ام. قیل از اینکه شروع به نوشتن کنم سری به تلگرام زدم. از تلگرام‌های وارده:«و گفت: خداوند را فرشته‌ایست که هر روز بانگ می‌زند: بزایید برای مردن، جمع کنید برای نابودی، و بسازید برای ویرانی. نهج البلاغه-حکمت ۱۲۷، کانال هاروت و ماروت»

 به این فکر می‌کنم که ادامۀ روز را در کتابخانه سپری کنم. سکوت کتابخانه و فضای آن را دوست دارم. چه برای کار و چه برای مطالعه. در حقیقت امروزم از حالا شروع می‌شود!

یک روز تراکتوری خواهم خرید و همۀ ماشین‌هایی که در خیابان دوبل پارک کرده‌اند را زیر چرخ‌های تراکتورم له خواهم کرد. 

یک‌بار سمیرم سوار تاکسی بودم. رانندۀ تاکسی از آشنایان و پیرمرد سرزنده و شوخ‌طبع بود. ترافیک خیابان اصلی شهر سنگین بود و خیلی سخت جلو می‌رفتیم. یکی از ماشین‌هایی که کنار خیابان پارک کرده بود سعی داشت از پارک بیرون بیاد و به همین خاطر راننده‌ای که من سوار ماشینش بودم توقف کرد. رانندۀ پشتی دستش را گذاشت روی بوق و یکی دوتا بوق زد که یعنی:«زرد قناری چرا حرکت نمی‌کنی پس؟» پیرمرد شوخ‌طبع سرش را از پنجره برد بیرون و از آنجا که شهر ما زیادی کوچک است و همه همدیگر را می‌شناسند داد زد: «به آقای فلانی. مبارک ماشین صفرت. با بوقش خریدی؟» و طوری داد زد که همۀ ماشین‌های دوروبر و حتی مغازه‌دارها هم صدایش را شنیدند و زدند زیر خنده. امروز می‌خواستم برگردم به خانمی که پشت سرهم بوق می‌زد همین جمله را بگویم. دیدم ممکن است ناراحت شود اگر بهش بگویم «بَه آقای فلانی!»

12:55 کتابخانۀ فیض کاشانی

 ملامحمدمحسن فیض کاشانی داماد و شاگرد ملاصدرای شیرازی بود و از حکیمان و عرفای زمان صفویه. این را برای زیاد شدن اطلاعات عمومی‌تان گفتم و برای اینکه این پست هم زیادی بی‌محتوا نباشد! به هرحال، داخل سریال بیگ‌بنگ آف تئوری شلدون کوپر تنها یک جای خاص از خانه می‌نشست و به آن محل می‌گفت «مای اسپات». جای این بندۀ نگارنده هم در سالن مطالعه اولین صندلی گوشۀ سمت چپ است. به چند دلیل، یک اینکه گوشه است! و بندۀ گوشه‌گیر از گوشه‌ها خوشم می‌آید و دو اینکه پریز برق دارد و می‌شود از لپتاپ استفاده کرد. به جز این بندۀ نگارنده سه تن دیگر نیز داخل سالن مطالعه حضور دارند، نه چهار نفر. نفر چهارم پشت صندلی‌اش به خواب رفته بود و نمی‌دیدمش. یکی سر در گریبان گوشی موبایلش فرو برده و دو نفر دیگر هم ظاهراً کنکوری هستند. خب یکی از نفراتی که نشسته بود بلند شد و رفت تا رسماً سه نفر باشیم.

14:10 کتابخانۀ فیض کاشانی

درحال نوشتن خلاصۀ کتاب بودم که ناغافل خوابم برد. همه‌اش تقصیر همان نفر چهارمی است که روی صندلی خواب بود و به خاطرم آورد که می‌شود در این حالت هم خوابید. سر که بلند کردم هیچکس را ندیدم. همه رفته بودند. تنها صدای دو خانمی می‌آید که مسئول کتابخانه هستند. گویا بحث سر جلسۀ قرآن یا زیارت عاشورای همسایه و دختر خدیجه خانم است که، که اصلاً به من چه مربوط. مگر من فضولم؟  

3:40 کتابخانۀ فیض کاشانی

کتاب کوچک برای داستان‌نویسی، نوشتۀ فریدون عموزاده خلیلی را اگر روزی‌روزگاری دیدید بخوانید. و اگر جایی بود که می‌شد آن‌را خرید لطفاً خریداری کنید و برای من پست کنید! متأسفانه از سال 93 کتاب تجدید چاپ نشده و تنها نسخه‌های قدیمی آن موجود(نیست!) است.  کتاب را کانون پرورشی فکری برای نوجوانان و ردۀ سنتی«ه» چاپ کرده است. کتاب در صدوچهل صفحه به اختصار دربارۀ آنچه باید برای داستان‌نویسی دانست صحبت کرده و برخی نکات ضروری را بدون آب و تاب و با زبانی شیرین و گاهی طنز بیان کرده است. از سوژه‌یابی تا طرح و شخصیت و گره‌افکنی در داستان گرفته تا فضاسازی در داستان با استفاده از جزئیاتی مثل رنگ،بو، صدا و .... 

تعداد بالای تمرین‌های کتاب هم باعث درگیری ذهن خواننده شده و او را همراه می‌کند. همچنین نویسنده برای کسانی که(به‌خصوص نوجوان‌ها) به تازگی شروع به آموختن دربارۀ داستان‌نویسی کرده‌اند سرخط‌های خوبی ارائه کرده و در دل متن، نویسنده‌ها و کتاب‌های خوبی را معرفی کرده است. در کل با حجم کمی که داشت اطلاعات خیلی خوبی در اختیار من خواننده قرار داد.  فقط حیف که باید کتاب‌های امانتی را پس داد.

16:15 کتابخانۀ فیض کاشانی

پسرکی عطرزده وارد سالن مطالعه می‌شود. لازم به ذکر است بنده از بوی عطر متنفرم! و آدم‌هایی که شیشه‌های عطر را روی خودشان خالی می‌کنند بیشتر. خلاصۀ کلام به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته‌اش ایرادی ندارد. ولی به همین طعم چایی دارچینی قسم عطر به خودتان نزنید. نفسم تنگ شده، قفسۀ سینه‌ام درد می‌کند. با این حساب باید برگردم خانه. البته نخوردن نهار و گرسنگی هم دلیل دومم برای این تصمیم است.

ساعت 18:05 در اتاق

صدای گریۀ امیرحسین را می‌شنوم. لحظۀ اول به این فکر کردم که ممکن است چون مادرش نبوده که برود دنبالش خودش برگشته باشد و حالا پشت در خانه گیر افتاده و دارد گریه می‌کند. رفتم بالا و در خانه را باز کردم دیدم نه، صدا از توی کوچه نیست. از توی خانۀ خودشان است. نام‌برده به این خاطر که باباش به جای مامانش رفته و او را از مدرسه برگردانده دارد گریه می‌کند. دیدن بچه مدرسه‌ای‌ها در کوچه و خیابان و دیدن مشق نوشتن‌‌های امیرحسین یکی از لذت‌بخش‌ترین صحنه‌های این روزهاست.

ساعت 20:15 اتاق

نامبردۀ نگارندۀ این سطور خیلی بی‌نظم می‌خوابد و این از نقطه ضعف‌هایی است که داشتم و دارم. خوابم برد. بی‌خود و بی‌جهت خوابم برد. این روزها سردردها و سرگیجه‌های عجیبی دارم. چشم‌ها را که می‌بندم احساس می‌کنم همه چیز به چرخ می‌افتد. به لپتاپ نمی‌توانم خیره شوم و کتاب هم خیلی سخت می‌شود خواند. خواب؟ مگر اینکه از روی خستگی و به همین شکل باشد.

ساعت 21:10 اتاق

اینکه وقت‌هایی که در خانه هستم بیشتر وقتم در اتاق می‌گذرد یک حقیقتی است که نه زیاد آن را دوست دارم و نه از آن بدم می‌آید. واقعیت این است نوع کاری که این روزها انجام می‌دهم باعث شده بیشتر وقتم را پشت لپتاپ و پشت میز بگذرانم. رفتن به کتابخانه هم تنها بهانه‌ای است برای خارج شدن گاه‌به‌گاه از این فضا. بوی سوختگی تمام خانه را پر کرده. بیرون می‌روم و متوجه می‌شوم پدرجان دارد شام می‌پزد. در حقیقت گوشت‌کوبیده‌هایی که از ظهر مانده و کسی نخورده را پیچیده لای نون و آن‌ها را توی روغن سرخ کرده و شده چیزی شبیه سمبوسه که خب من سمبوسه را عاشقم! به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته چه فرقی دارد؟ ولی اگر قرار به خوردن غذای فست‌فودی باشد ساندویچ کثیف و یا سمبوسه را ترجیح می‌دهم!

22:20 اتاق

کمی با دوستان چت می‌کنم. کمی آهنگ گوش می‌دهم. اول عارف می‌خواند: «به پیری بگو پیری دست نگه دار گله دارم، حالا حالاها آرزو دارم؛ حالا حالاها آرزو دارم.» کمی وبلاگ می‌خوانم و این‌بار شماعی‌زاده دارد می‌خواند:«توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن» و بعد نوبت به اصغروفایی می‌رسد که بگوید:«عشق آمد و آتشی به دل برزد؛ تا دل به گزاف لاف دلبر زد. عشق آمد، عشق آمد» و بعد هم لابد خوانده:«آسوده بدم نشسته در کنجی، عشق آمد عشق آمد؛ آمد غم عشق و حلقه بر در زد...» و در نهایت هم «عقلش چو مگس دو دست بر سر» خواهد زد.

00:00 همچنان اتاق

می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها... فردا شده و دارند توی سرم دمام می‌زنند. هزارتا سوار توی سرم می‌دوند. توی سرم رخت می‌شورند. سرم مثل سیر و سرکه می‌جوشد و دست آخر من از دست این سینوزیت‌های بعد از سرماخوردگی سر به بیابان خواهم گذاشت. این خط این هم نشان. 

ساعت 01:00

بابا فلاسک چایی‌ای که داشت را آورد توی اتاق. چایی می‌ریزم و می‌خورم. یکی، دوتا نه سومی را هم باید خورد. یکی از کارهایی که سعی کرده‌ام خودم را به آن عادت بدهم گوش دادن یکی از داستان‌های کانال صداخونه است. بهاءالدین مرشدی عزیز و صدای گرمش را دوست دارم. در این کار با یکی از دوستان هم شریکم. که خب ممکن است دوست نداشته باشد اسمش را بیاورم. این را نگفتم که بگویم من چقدر آدم اهل داستان‌شنویی هستم! نه، خواستم کمی کانال صداخونه را تبلیغ کنم. بالاخره گردن این بندۀ داستان‌شنو حق دارد. 

آن جملۀ«میشمرم هو میشمرم هه میشمرم هار» هم از داستان صداخونه نوشتۀ غلامحسین ساعدی است که بهاءالدین مرشدی آن را خوانده. دلیل دلبستگی‌ام به این جمله و داستان این است که فکر می‌کنم همۀ ما سربازیم و فرماندۀ بزرگ همین روزگار قدار کج‌مدار لاکردار است. داد می‌زند «قدم آهسته بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار ها. بشمار هت» و این ماییم که باید اطاعت کنیم و تکرار کنیم «می‌شمارم هه، می‌شمارم ها، می‌شمارم هت، می‌شمارم هو، می‌شمارم ها» و بعد فرماندۀ بزرگ، یعنی همین روزگار قدار کج‌مدار لاکردار فریاد بزند:«اوهوی نفر سوم صف پنجم، باز که نشد، باز که نشد!» و بعد لابد بگوید:«گمشو برو ته صف!» 

ساعت 02:18 اتاق

خسته‌تر از آن بودم که بخواهم کاری انجام دهم. حتی دست‌ودلم به فیلم دیدن هم نمی‌رفت. این شد که تصمیم گرفتم کمی ورزش کنم. پس داخل درایو دی، پوشۀ pes را باز کردم و یک دور بلژیک را قهرمان جام ملت‌های اروپا کردم تا کمی مغزم استراحت کند. تا کمی دق‌ودلی‌ام را سر توپ و زمین سبز و دروازۀ تیم‌های مقابل خالی کنم! حالا با بالا بردن جام قهرمانی می‌روم که بخوابم. خواب که نه. می‌روم کمی کتاب بخوانم تا ببینم کی از خستگی چشم‌هایم بسته می‌شود.

احتمالاً تمام! 

+چالشی در کار نیست. فقط احساس کردم کار جالبی است. پس اگر دوست داشتید شماهم از یک بیست‌وچهار ساعت‌تان بنویسید. :)

۴۴ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۲ ۱۲ مهر ۹۷ ، ۰۰:۳۹
آقاگل ‌‌