دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

بعد از این هرچه بگویید،جوابم شعر ست!
شاکیم از همه وحرف حسابم شعر ست!

من همان خسته‌ی بی حوصله‌ی غم زده‌ام
آدم بد قلقی که رگ خوابم شعر ست...


۴۲ مطلب با موضوع «خاطره نگاری» ثبت شده است

این روزا بیشتر از هر چیزی دوست دارم کتونی‌هام رو پا کنم، دوربین قدیمیم رو بردارم و بی هدف بزنم بیرون. فرقی هم نداره کجا باشه. مهم اینه که خودم باشم و خودم. نه اینکه فکر کنید از روی بی‌کاریه. نه. زمستون امسال خیلی سخت‌تر از 25 زمستون قبلی عمرم در حال گذشتنه. ولی، ولی دوست ندارم بیش از حد تو این سختی‌ها غرق بشم. 

بگذریم، اولش جمعه می‌خواستم برم بیرون. که از قضا بارش برف و هوای نامساعد این اجازه رو نداد. تا اینکه دیروز "دکتر میمِ درونم" از صبح که دید هوا خیلی خوب و کاملا آفتابیه پاش رو کرد توی یک کفش که امروز باید بریم کوه!(همه ماها یک "دکتر میمِ درون" داریم که عاشق کوه نوردیه! باور کنید.) تقریبا ساعت 2 عصر بود که بخش "دکتر میمِ درونم" علیه دیگر بخش‌های درونم کودتا کرد و باعث شد تا خیلی یهویی کتونی‌ها رو پا کنم و دوربیینم رو بردارم و بزنم به دل کوه.
وقتی به خودم اومدم دیدم دستام تقریبا یخ زده 
(دست‌های یخ زده‌ام در عکس مستتره!) و رسیدم آبشار شهرمون. هیچکسی اون دور و اطراف نبود. فقط صدای آبشار بود و چشمه‌های آب اطرافش. عجیب اینکه آب این چشمه‌ها توی تابستون خنکه و توی زمستون گرم. و از اونجایی که سعدی جان میگه "گر نبود مشربه از زر ناب باز توان خورد با دو کف دست آب" یک دل سیر آب خوردم! بعد هم نشستم روی یک تخته سنگ و نیم ساعتی خیره شدم به آبشار و مناظر اطرافش. (این هم از شانس بد ماست که صدای خوبی هم نداریم تا این مواقع بزنیم زیر آواز!) یک موقع حس کردم هوا بیش ازاندازه داره سرد می‌شه و آفتاب کم کم داره میره پشت کوه. پس دیدم نشستن بیش از این جایز نیست و عنقریبه که یخ بزنم! راه افتادم و اینبار همراه مسیر رودخونه برگشتم!


س.ن:


اول اینکه ان شالله دکتر چون پا تو کفشش کردیم از دستمون شاکی نشه. :)


و دوم  هم اینکه من عکاس نیستم. دوربینمم دوربین خوبی نیست.(البته از عکس‌ها پیداست و اساسا آنچه عیان است چه حاجت به بیانم؟!) اگر هم عکس می‌گیرم برا اینه که وقتی می‌زنم بیرون حوصله‌ام سر نره و خستگی راه رو حس نکنم. پس اگه قاب بندی درست و حسابی نداره و اگه زیادی کج و جوله است خرده نگیرید. :)


۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۰۷:۲۶
آقاگل ‌‌

مادربزرگ از یک ماه به عید مونده شروع می‌کرد به خونه تکونی، هر سال همین بساطش بود. اول از همه قالی‌ها جمع می‌شد، و خونه می‌شد یک میدون فوتبال کامل برای من و پسردائی، بعد کم کم می‌رفت سراغ انباری‌ها (خونه‌های قدیمی سه چهارتا انباری یا به قول ما کاهدون داشت) انباری بخش شیرین ماجرا برای ما بود. چون پر بود از خوراکی‌هایی مثل گردو و بادام و سیب و مادربزرگ عقیده داشت هیچ چیزی نباید بیشتر از یک سال توی خونه‌اش بمونه. اگه گندمی هم ته کیسه‌ها باقی مونده بود می‌گفت ببرید مغازه سر کوچه برا خودتون هرچی دوست دارید بخرید. صاحب مغازه یک پیرزن بود. بهش می‌گفتیم "دَدِه‌ رُبابِه!" گندم رو می‌گرفت و در ازای گندم بهمون پفک و آدامس و بیسکوییت می‌داد. و بعد چند روزی که از خونه تکونی مادربزرگ می‌گذشت منتظر بودیم که صدای آهن قراضه‌ای بیاد. "آهن آلات، سماور شکسته، خورده شیشه، پلاستیک کهنه میخریما." قشنگ‌ترین آهنگی بود که از دوران کودکی یادم هست، وقتی صدای ماشین "آهن قراضه‌ای" می‌اومد می‌دونستیم که باید بریم سراغ مادربزرگ، هر سال کلی وسیله پلاستیکی و قابلمه و بشقاب و کاسه داشت که می‌ریختشون دور. هیچوقت نفهمیدم چطور با گذشت این همه سال مادربزرگ هنوز کلی قاشق و چنگال و ظرف و ظروف داره! از خاطره‌ها بگذریم.
 چند روز پیش خونه مادربزرگ بودم و دیدم طبق روال همون سال‌ها در حال خونه تکونی ست. با این تفاوت که یک سالی هست که پدربزرگ نیست تا غرغر کنه که "چرا همه گردوها رو دادی به بچه‌ها" و "چرا قابلمه و فلان ظرف رو دادی به آهن قراضه‌ای" و "چرا باز دست تنها قالی‌ها رو شستی! چرا به بچه ها نگفتی تا بیان کمکت؟" مادربزرگ هم دیگه آن زن پخته و جوان نیست که بتونه به تنهایی از پس خونه تکونی‌هاش بربیاد. ولی هنوز عادت دور ریختن وسایل و قاشق و چنگال و قابلمه‌ها رو ترک نکرده بود. اون روز می‌گفت: "ما آدم‌ها هم مثل این انباری هستیم. اگه قرار باشه هر چیزی رو بریزم تو این انباری و سالی یکبار مرتبش نکنم یک روزی می‌بینم کاهدون رو موش برداشته، دور تا دورش پر شده از فضله‌های موش و دیگه جا برای خودمم نیست که فضله موش‌هاش رو بشورم. می‌گفت ما آدم‌ها هم شبیه این کاهدون هستیم. اگه سالی یکبار سری به دلامون نزنیم و دور ریختنی‌هاش رو دور نریزیم و کینه‌هاش رو پاک نکنیم یک روزی به خودمون میایم و می‌بینیم سرتاسر قلبمون رو فضله موش برداشته. و دیگه جایی برای دوست داشتن عزیزامون نداریم. می‌گفت حواستون به خونه تکونی دلاتون باشه."


۲۰ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۵
آقاگل ‌‌

من بودم 

و کنجی

و کتابی

و سرودی...


غم را که نشان داد؟ 

بلا را که خبر کرد؟



س.ن: 

شرح عکس:"مدرسه‌ی کوچک ما، اول ابتدایی، یحتمل سال هفتاد و شش یا هفت! فردی که در انتهای کلاس ایستاده معلم‌مان بود. مردی که دست بر قضا چند روز پیش مجدد دیدمش. البته اینبار نه در کلاس درس، در مطب دکتر...!"

+تست هوش، من کوشم؟ (جوابش رو اینجا می‌تونید پیدا کنید. ردیف دوم اون نفر وسط منم. کنار بابک و رضا)


+تک بیت های بی مخاطب


۳۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۴۵
آقاگل ‌‌

یک بار هم ترم دوی ارشد توی خوابگاه بودیم یک بنده خدایی هراسان اومد اتاق ما، صورتش مثل سفید برفی شده بود و عنقریب بود که پس بیفته. 

گفت:"سعید داودی کیه؟"

 گفتم: بفرمایید.

 گفت: "آقا دستم به دامنتون من از هم کلاسیای اتاق کناری تونم. گفتن شما از لپ تاپ و اینا زیاد سرت می‌شه. من این لپ تاپ رو تازه دیروز خریدم. الان تاچ پدش کار نمی‌کنه! بیا بگو من چکار کنم تورو خدا. اینقدر استرس دارم از سر شب که نگو! با موس کار می‌کنه‌ها ولی تاچ پدش کار نمی‌کنه! جرئت ندارم به بابامم بگم! گفته بود پولت رو بده دائیت برات لپ تاپ بخره ولی من خودم اینو از دیجی خریدم. الان این شکلی شده. خرابه. اینش کار نمی‌کنه. نمی‌دونم چشه!؟

بهش گفتم بیا بشین اینجا ببینمش. 

روشنش کردم و دیدم دکمه مربوط به قفل تاچ پد لپ تاپش روشنه! :|


بعله اینطوریاست خلاصه! اگه یک آشنا می‌تونه در عرض یک ساعت رمز کارت مترو رو بشکنه(اینجا) منم می‌تونم در عرض یک ثانیه و با یک کلید لپ تاپ دو میلیونی ملت رو درست کنم! :دی

 

+توضیح اینکه اغلب لپتاپ‌ها یک دکمه‌ای دارن برای قفل کردن تاچ پد، جهت آسون‌تر شدن تایپ و موقع کار با صفحه کلید.

۳۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۴۴
آقاگل ‌‌

بچه که بودیم یکی از موضوعات انشاء هرسال این بود که "در آینده دوست دارید چکاره شوید!؟"

اغلب هم می‌گفتند دوست دارند تا خلبان شوند. یا پلیس شوند. و یا معلم!(مگر این مملکت چقدر خلبان و پلیس و معلم نیاز داشت؟)

الآن دقیقا حس همان دانش آموزی را دارم که به او گفته‌اند دوست داری در آینده چکاره شوی؟ و به این فکر می کنم که بازنشستگی را بیشتر از هر شغل دیگری دوست دارم!

پیرمردی تنها، نشسته بر روی یک صندلی چوبی در کتابخانه‌ای در گوشه‌ی یک میدان کوچک، در منطقه کم رفت و آمد شهر.(اگر شیراز باشد که چه بهتر! و اگر نباشد همین شهر خودمان.) 

با کاغذی که بر روی شیشه مغازه خودنمایی می‌کند. "با هر سطح درآمدی کتاب دلخواه شما در این مکان موجود است. اگر نه کتاب را به امانت ببرید."


+تک بیت‌های بی مخاطب در دو دفتر 100بیتی جمع و مرتب شد.(مورد استفاده هم ممکنه داشته باشه؟) تک بیت‌های بی مخاطب صفحه‌ای است که اغلب به صورت هفتگی به روز  شده و شامل تک بیت‌ها و اشعاری است که به دل این بنده نگارنده می‌نشیند.

شما نیز هر زمان که دوست داشتید می‌توانید بیایید بیت یا ابیاتی به این صفحه بیافزایید. قدمتان روی چشم.

+آرشیویجات؛ خوانده‌ها، دیده‌ها و شنیده‌های این بنده نگارنده است در فضای مجازی.

۲۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۲۹
آقاگل ‌‌
مامانش توی اتاق داره نماز می‌خونه و خودش در حال بازی! دارم کتاب می‌خونم و می‌خوام به نوعی ساکتش کنم!
+ امیر حسین، هیسس! خاله داره نماز می‌خونه!!
با حالتی پوکرفیسانه و بعد از دو دقیقه مکث و تفکرات عمیق! 
-نه! ببین انگشتر داره، ببین چادرش گل گلی آبیه، ببین مانتوش قهوه‌ایه، ببین جوراباش صورتیه. ببین....(سه صفحه استدلال!) دیدی؟ مامانیه، خاله نیست که!
+نه خاله است، لباس‌های مامانیت رو پوشیده. 
-بعد از تمام شدن نماز رفته صورت مامنش رو فاتح طور بر گندونده طرف من! میگه نه ببین مامانیه! خاله نیست! دیدی؟ دیدی مامان بود؟! 



روایت معتبر داریم از غیر معصوم می‌گه: یکی از تفریحاتی که باعث شادابی پوست شده و چربی‌های بدن را آب کرده و موجب باز شدن عروق قلبی و رفع تنگی نفس می‌گردد سر کار گذاشتن کودکان( بخصوص از نوع دهه نودی) است!

"اصول کافی-ص 237" (البته تو کتاب نیست! نوشتم رو کاغذ گذاشتم بینش)
 

+از این دست خاطرات اگه دارید تعریف کنید بخندیم روحمون شاد بشه :)

۲۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۰۲:۲۳
آقاگل ‌‌