دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند
رونده باش
امید هیچ معجزه‌ای ز مرده نیست،
زنده باش...

۶۴ مطلب با موضوع «خاطره نگاری» ثبت شده است



دریافت


۲۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۱
آقاگل ‌‌

برای اینکه کمی از پست قبل فاصله بگیریم، اندکی از شهر جدید بگوم. در حال حاضر به خاطر شرایطی که هست فقط این بنده نگارنده، برادران و پدرجان در منزل ساکنیم. و مادر همچنان شهرستانند. به همین خاطر چالش‌های جالبی داشتیم و داریم و خواهیم داشت. یکی از این چالش‌ها کارهای خانه است. هر چقدر که برخی فمنیست نماها بگویند کار خانه برای خانم‌ها نیست و فلان و بهمان و بیسار، باز بنده با قطعیت می‌گویم اگر یک خانم در خانه‌تان نباشد هرچقدر هم که منظم باشید و هرچقدر هم که آشپزی بلد باشید و عاشق پخت و پز باشید باز کُمِیت خانه داری تان لنگ می‌زند! این چند وقت برای اداره کارهای خانه از سیستم شهردار روزانه استفاده می‌کنیم آنهایی که خوابگاهی بوده‌اند ممکن است این سیستم را تجربه کرده باشند. از صبح که بیدار می‌شوید اگر روز شهرداری شما باشد باید صبحانه را آماده کنید، نهار بپزید. ظرف های نهار را بشویید. شام بپزید، ظرف‌ها را بشویید، شستن لباس‌ها و جاروی منزل هم دردسر خودش را دارد، اضافه کنید آب دادن به گل‌های مادر و کارهای خرده ریز دیگری را که باید انجام دهید. خوبی داستان اینجاست که چون هیچ کدام از ما سه برادر خواهری نداریم (و خب این طبیعیست دیگر!) و به اجبار آشپزی مان کم و بیش خوب شده و بلدیم گلیم چهار نفره مان را از آب بکشیم. بماند که یکی از برادرها برنجی که کمی (فقط کمی) ته دیگش سوخته بود را به طور کامل داخل سطل زیاله تخلیه کرده بود و مجدد برنج پخته بود! و بماند که گهگاهی پیش می‌آید که برنج هایمان شفته می‌شود. ولی خب همین است که هست! و به قول یک بزرگی وقتی نمی‌توانی در  برابر مشکلات مقاومت کنی مجبوری سعی کنی از آن لذت ببری. البته کمی به نظرم حرف اضافه زده. مثالش همین چند روز پیش، با کلی کار که سر بنده ریخته بود باید طبق برنامه خورشت بادمجان هم می‌پختم. و قطعاً این با هر ضریب و زاویه‌ای که حساب کنید لذت بخش نبود. در هر حال که خورشت بادمجانی پختیم بیا و ببین. بسیار خوشمزه شده بود. گرچه پدرجان به صورت خودجوش سُس فلفل را به میزان نا لازم در آن تخلیه کرده بود. (اصلاً همین است که روایت داریم آشپز که دو تا شد غذا قطعاً تند می‌شود.) 

نقطه مبهم داستان که همچنان متوجه‌اش نشده‌ام این است که آیا ایراد از نوع شهردار شدن ماست؟ یا از نوع ژن مان؟ مگر تا چهار روز پیش به شهرداران املاک نجومی نمی‌دادند؟ پس کو؟ چرا ما نمی‌بینیم؟ تا به ما رسید وا رسید؟ 

نکته دیگر اما خرید آب است! بلی، خرید آب. تا همین دیروز در شهر خودمان با خیالی راحت مثل بز! آب مصرف می‌کردیم و عین خیال‌مان هم نبود. ولی اینجا هر چند روز یکبار باید با دبه‌های بیست لیتری برویم و سر چهار راه آب بخریم. هر بیست لیتری آب پونصد تومان. این را گفتم چون هیچ‌ وقت فکرش را هم نمی‌کردم روزی برای خرید آب بروم. پس مصرف آب را جدی بگیرید. جدی بگیرید که چهار صباح دیگر در ترافیک خرید آب گیر نکنیم لااقل.


خب دیگر بروم که فردا باز قرعه کار به نام من دیوانه زده‌اند. از حالا تا بیست و چهار ساعت آینده با جناب آقای شهردار صحبت می‌کنید. پس دست به سینه بایستید. فاصله‌تان را هم تا میز ریاست حفظ کنید. نهار هم یحتمل استامبولی پلو ست!

با تشکر 

۳۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۸
آقاگل ‌‌

در عصر جدید مهاجرت بسیار کار طاقت فرسایی است. دیگر مثل گذشته نیست که یک بقچه پارچه‌ای گره بزنید به انتهای یک تکه چوب و بیفتید به راه مثل این ننه جون. خیر این خبرها نیست. گفتم که همین اول کار گفته باشم. اولین باری که فکر مهاجرت به کله‌مان زد ( البته به کله مبارک ابوی گرام و این بنده کله پوک) چند سال پیش بود. که خب، آن زمان پدربزرگ مرحوم با تظاهر کردن به بیماری و همراه با همکاری‌ حساب شده و گریه‌زاری‌های مادربزرگ جان نقشه مان نقش بر آب شد و ما را از میانه راه بازگردانیدند و به کل منصرف نمودند. و خب گذشت تا همین عید امسال. راستش دقیقا نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد. همه چیز بسیار سریع پیش آمد. اما مطمئنم جرقه این آتش از همان تعطیلات عید و سفر زده شد. همان وقتی که مستأجر شوهرخاله گرامی خانه را تخلیه کرد.(خانه که نه! درواقع ویرانه‌ای که برجای گذاشته بود.) در نتیجه به فکرمان رسید که خب چه اشکالی دارد؟ درست که هم ریش قوم و خویش نمی‌شود. ولی همسایه که می‌تواند باشد!و این بود که خیلی چراغ خاموش کارها را راست و ریس کردیم. گذشت تا اوایل اردیبهشت ماه. داستان را همین‌جا داشته باشید تا یک چیز دیگر برای‌تان تعریف کنم: "پدرجان ما علاقه بسیاری به بنایی دارند. تقریباً تا جایی که سنم قد می‌دهد و یادم هست سالی نبوده که در خانه خودمان لااقل یک دیوار را جا به جا نکرده باشیم! اینقدر که اگر همین دیوارها را به صورت عمودی و رو به آسمان چیده بودیم یحتمل حالا جزء 4 درصدی‌ها بودیم و ژن مان از نوع ژن مرغوب بود و ..." که بماند! اصلا چه ربطی داشت؟ بیخیال برگردیم سر اصل مطلب. اوایل اردیبهشت پدرجان ما طبق سنوات هر ساله دلشان یاد هندوستان نمود و این شد که دستم بگرفتند و به دستش دادند و مراسم آجر چینی را از سر گرفتیم. منتها! منتهای مراتب اینبار در راستای بازسازی مخروبه‌های منزل شوهرخاله گرامی. نکته قابل ذکر اینکه چه کرده تورم. واقعاً 10 سال پیش چقدر گچ و مصالح ساختمانی ارزان قیمت بوده! تصور کنید بنّای گرامی هرجایی را رسیده بود با گچ خالص پر کرده بود. یک جاهایی ضخامت گچ دیوار به 8-10 سانتی متر هم می‌رسید.(من بعنوان یک شخصی که چارتا پیرهن بیشتر از شما گچی کرده، ندیدم جایی ضخامت گچ بیشتر از یک سانتی متر باشد!) و امان از وقتی که می‌بایست این گچ‌ها را به کل می‌تراشیدید و مجدد گچ می‌کردید. یعنی آتئیست نبیند مسلمان نشنود. جای تان بسی خالی بود. ده روز تمام طول کشید تا از آن خرابه‌ها خانه‌ای در آوردیم در حد کاخ سفید. اگر در خاطرتان باشد در همان ایام هم سری به نمایشگاه کتاب تهران زدم و برگشتم. جا دارد اعتراف کنم از آن همه کتاب تنها دو مورد را خوانده‌ام. بازهم بگذریم. پس از تعمیرات خانه هم ریش که قدما گفته‌اند قوم و خویش نمی‌شود پروزه جدید پدر تعمیرات منزل مسکونی خودمان بود. بحث را طولانی نکنم یک هفته‌ای نیز در خانه خودمان مشغول بودیم. در این میان تقریباً کسی از اینکه طرح هجرت2 را کلید زده بودیم خبر نداشت. و باز خبر با چند واسطه به گوش مادربزرگ رسید. سخت بود راضی کردن مادربزرگ ولی هرچه بود دست بر قضا این بار رضایت داد. و این شد که رسماً طرح هجرت 2 را کلید زدیم. از سختی‌های دیگرش نمی‌گویم. گفتنش جز طویله شدن این پست(طولانی-طویل-طویله نویس) و خسته شدن شما و یادآوری روزهای سخت برای اینجانب هیچ ندارد. پس باز نیز بگذریم. و خلاصه کلام چنین شد سرانجام کار که این بنده نگارنده از این پس دیگر ساکن سمیرم نیستم. و شده ایم همسایه هم ریش پدرجان. هم اکنون نیز صدای بنده را از مساحت زیست جدید می‌شنوید. همین طور که مشاهده می‌کنید در منزل جدید لااقل یک اتاقک سه در چهار مخصوص خودمان داریم. البته مبارزات زیادی را انجام دادیم تا به پیروزی رسیدیم. هرچند هر روزی که می‌گذرد یک سری وسایل را به این اتاقک تحمیل می‌کنند! و هرچند دیگر خبری از کتابخانه محبوبم نیست. و هرچند کولر هم ندارد. ولیکن بدک نیست و ارزشش را داشت. 


س.ن1: 

از این پس اگه خواستید هدیه‌ای برام بفرستید بگیید آدرس شهر جدید رو بدم:d

نکته دیگه اینکه ما اصفهانیا به "باجناق" می‌گیم "هم ریش" گفتم شاید لازم بشه :)


س.ن2: 

از دلایل بی قراری‌های این چند وقت هم، گاهی اوقات می‌شود یک اتفاق که نقش چندانی هم در آن نداشته‌اید کل زندگی تان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. خب تیر ماه 96 برای بنده پر بود از این دست اتفاقات. تیر 96 یک نقطه اکسترمم نسبی در زندگی بنده بود. اکسترممی که هم می‌تواند یک ماکزیمم نسبی باشد و هم یک مینیمم نسبی. اینجاست که از شما درخواست دارم دعایم کنید. دعایم کنید که اوضاع همانی بشود که به خیر و صلاحم هست. نه آنچه که در فکر و خیالم. متشکر.

  


۳۵ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۸
آقاگل ‌‌

با اتفاقی که برای احمد افتاد می‌دونستیم که فوتبال موقتاً باید تعطیل بشه.  از ترس پیرزن همسایه که از دست ما چند نفر به خاطر شکسته شدن شیشه‌اش حسابی شاکی بود. و مادر احمد که لااقل مطمئن بودم به خون من یک نفر تشنه است تا چند روز جرئت اینکه توی کوچه آفتابی بشیم رو هم نداشتیم. یک هفته‌ای به همین شکل گذشت و آبا کمی از آسیاب افتاد. صبح یک روز جمعه بود که صدای بچه‌ها رو توی کوچه شنیدم. وقتی از پنجره توی کوچه رو نگاه کردم به اولین چیزی که دقت کردم این بود که از توپ خبری نیست. و وقتی از توپ خبری نباشه پس احمدی هم در کار نبود. دل رو زدم به دریا و پریدم توی کوچه. زیاد مورد استقبال قرار نگرفتم. می‌تونستم حدس بزنم که همه بچه‌ها کتک اون روز رو از چشم من می‌بینن. و هرچی بود من باعث پاره شدن توپ احمد بودم. با این همه تصمیم گرفتم به روی خودم نیارم که چی شده، پس بی توجه به همه رفتم کنار بابک، بابک بهترین دوست من تو محل بود. یک سالی از من بزرگنر بود و پدرش مثل اغلب پدرها کشاورز بود. بیشتر مواقع با پدرش سر زمین بودن. ولی گاهی وقتا هم که کاری نبود می‌اومد توی کوچه و با ما بازی می‌کرد. بابک مثل همیشه بود. گرم و خوش برخورد. شاید نمی‌دونست من با توپ احمد چکار کردم. شاید هم می‌دونست و براش مهم نبود. اون روز حسن از باغ شون چند تا ترکه و چوب خوب آورده بود. و دقیقا همین موضوع بود که صبح جمعه بچه‌ها رو دور هم جمع کرده بود. موقع تقسیم یار شد.

 +حمید با ما، -پس محمود هم برای ما. +من حسن رو بر میدارم. -منم سپهر. +بابک هم برای شما. خوبه؟ -آره خوبه. 

اونجا بود که برای اولین بار برای چیزی به غیر از کتک خوردن بغض کردم. با اینکه توی این بازی بد نبودم و اتفاقاً از خیلی‌ها بهتر هم بودم ولی هیچ کس حاضر نبود من رو بعنوان بازیکنش انتخاب کنه. دردناکتر اینکه بابک هم براش مهم نبود. اون هم فقط می‌خواست خودش توی بازی باشه. نوعی اتحاد پنهان برای کنار گذاشتن من. اگر تا اون روز فکر می‌کردم که احمد حقش بود. اگر فکر می‌کردم کار خوبی کردم و به اون همه کتکی که خوردم می‌ارزید. ولی حالا...مات مونده بودم. حالا چی...؟ چرا این شکلی شد؟ مگه نه اینکه من انتقام همه کتکایی که خورده بودند رو از احمد گرفته بودم؟ پس چرا باید من رو بازی نمی‌دادن؟ بغض توی گلوم پیچیده بود و فقط به زور خودم رو کنترل می‌کردم که جلوی بچه‌ها گریه نکنم. ولی مگه می‌شد؟ بی اختیار شروع کردم به دویدن. و بی اختیار اشک می‌ریختم. تا دم مغازه نجاری پدربزرگ یک نفس رفتم. پدر هم بود. ازترس اینکه گریه‌هام رو نبینه پیچیدم توی مغازه و رفتم جایی که محل کار پدربزرگ بود. بغض گلوم رو گرفته بود. برای اولین بار برای چیزی به جز کتک گریه کردم. و به این فکر می‌کردم که نه، حقم این نبود. حقم نبود!


س.ن:

بازی ای که در بالا بهش اشاره کردم، توی شهر ما بهش میگن "چوغ تیله(چوب تیله)"، یک بازی تیمی که با دو گروه انجام میشه. برای بازی به دو پاره آجر( یا سنگ) یک چوب تقریبا یک متری و چند چوب تقریبا ده سانتی متری نیاز دارید. چوب‌های کوچیک رو اصطلاحاً تیله می‌گیم. تیله رو باید بگذارید روی لبه دو آجر، جوری که زیر تیله فضای خالی باشه. حالا چوب بزرگ رو ببرید زیر تیله و به کمک چوب، تیله رو به هوا پرت کنید. همین‌طور که تیله توی هوا می‌چرخه باید سعی کنید با چوب ضربه‌ای به تیله بزنید. هرچی شدت ضربه بیشتر باشه بهتره، و هرچی تیله دورتر بره به نفع تیم شماست. بازی به این صورته که تیم اول مسئول زدن تیله با چوبه و به ترتیب هر بازیکن باید شانسش رو برای زدن تیله امتحان کنه.(تا نفر آخر) تیم دوم هم باید در فاصله‌های متفاوتی بایسته تا اگر تیله به سمت شون اومد اون رو توی هوا بگیرند. اگر موفق به این کار شدند جای دو تیم عوض میشه. و این بار اونا مسئول زدن تیله هستند ولی اگه نتونن این کار رو بکنن و تیله به روی زمین برخورد کنه. از جایی که تیله روی زمین افتاده یکی از بازیکن‌های تیم دوم حق داره تیله رو از روی زمین برداره چوب اصلی(که حالا بین همون دو پاره آجر قرار داده شده) رو نشونه بگیره و با سه پرتاب تیله رو به چوب اصلی بزنه. مشخصه که اگر نتونه این کار رو انجام بده تیمش بازنده اعلام میشه. و اگر تونست جای دو تیم عوض میشه. در حین این پرتابا بازیکنای تیم حریف این شعر رو با هم می‌خونن: "قُرِه قُرِه "(پرتاب اول) " اُشتُری مُرِه"(پرتاب دوم) "ناری بَر چارِه رِ" (پرتاب سوم) 

در آخر بازی هم تیم بازنده باید به تیم برنده کولی بده و یک دور کامل دور محوطه بازی بچرخونه.


۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۷:۳۸
آقاگل ‌‌