دو کلمه حرف حساب

مایین م سینه‌ای که در آن ماجرای توست
دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

۹۴ مطلب با موضوع «خاطره نگاری» ثبت شده است

دوشنبه‌های تابستونی امسال برای من روزهای خاصی بود. پر از حس خوب. یاد گرفته بودم دوشنبه‌ها رو دوست داشته باشم. دوشنبه‌های تابستونی‌ام طعم عرق بهارنارنج داشت. پر بود از خاطرات شیرین و دوست‌داشتنی. دوشنبه‌های تابستونی‌م گره خورده بود با «هزارافسانۀ‌شهرزاد» گره خورده بود با داستان، با حس دلنشین دوباره شاگرد بودن. دوشنبه‌های تابستونی با استادی که دوست داشت عمومحمود صداش کنیم، با هزارافسانۀ‌شهرزاد و با هم‌کلاسی‌هایی بهتر از برگ درخت و خوش‌تر از آب روان.

ناراحتم از اینکه دوشنبه‌های تابستونیم تموم شد و خوشحالم از اینکه دوشنبه‌های پاییزی داره از راه می‌رسه؛ شاید با طعم انارهای پاییزی.

۱۲ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۱:۰۷
آقاگل ‌‌

 نمی‌دانم اولین نفری که تصمیم گرفت شیر را با برنج ترکیب کند به چه چیز فکر می‌کرده. مثلاً ممکن است خواسته باشد برای شوهر برنج بپزد؛ ولی آب در خانه نبوده، چشمه هم دور بوده، بچه هم گریه می‌کرده. بعد پیش خودش فکر کرده:«خب، شیر بز را می‌دوشم، با آن برنج می‌پزم. شیر که سفید است. برنج هم که سفید. طبیعتاً نباید اتفاقی بیفتد.» ولی اتفاق‌هایی افتاده. اتفاق‌های بزرگی هم افتاده. آنقدر بزرگ که روزی پسرکی نشسته کنج اتاقش و بعد از ترکیب این دو کلمه به‌عنوان یکی از دل‌خوشی‌های صدکلمه‌ای این روزهای زندگی‌اش اسم برده.

۲۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۴:۲۸
آقاگل ‌‌

پنج‌شنبۀ هفته پیش، همین حوالی خانۀمان عصر داستان بود و جمعی از قدیمی‌های نویسندگی دور هم جمع بودند و بساط خاطره‌گویی و مزه‌پرانی اساتید هم گرم بود. یادم نیست کدام یک از این جمع محبوب (گمانم آقای شهسواری) بود که وقتی نوبت به خاطره‌گویی‌اش رسید، گریزی زد به کلاس‌های داستان‌نویسی‌اش که بلی: «سالی بود و جمع خوبانی بود و کلی داستان خوب. از قضا هر هفته که این‌ها داستان می‌نوشتند و می‌خواندند به این توجه می‌کردم که چقدر درون‌مایه داستان‌هایشان سیاه است و چرک است و دل‌گرفته است. بعد یاد خاطره‌ای افتادم از رفیقی که تعریف می‌کرد: «من (یعنی آن رفیق آقای شهسواری-توضیح از بندۀ نگارندۀ پست) خوش‌مزه‌ترین کبابی که خوردم در  مراسم ختم مادربزرگم بود. وقتی مادربزرگم فوت کرد آنقدر افسرده بودم که فکر می‌کردم همه چیز برایم تمام شده و هیچ دل‌خوشی دیگری در زندگی ندارم و همین بهتر که زودتر بمیرم و تمام. از روز فوت مادربزرگ تا دو روز بعد هیچ چیزی نخورده بودم. روز سوم وقتی که از مراسم آن مرحوم آمدیم، وقتی سفرۀ غذا پهن شد و بوی کباب پیچید توی خانۀ مادربزرگ، آنقدر گرسنه بودم که دست خودم نبود. رفتم و سه چهار سیخ کباب با برنج فراوان زدم به بدن. و واقعاً ان کباب شیرین‌ترین کباب زندگی من بود.» آقای شهسواری(با فرض درست بودن گمان بنده) این‌ها را که گفت ناخوداگاه خنده‌ام گرفت. ادامه داد:« بعد که چند جلسه‌ای داستان‌ بچه‌ها را شنیدم و تکرار آن فضای سیاه داستان‌ها توی ذوقم زد گفتم این‌ها که می‌نویسید درست. حقیقت هم هست. ولی اگر تمام حقیقت همین‌ها بود قطعاً تا به امروز همه خودکشی کرده بودیم.(چیزی شبیه خودکشی دسته جمعی نهنگ‌ها مثلاً-توضیح از بندۀ نگارنده) طبیعی است دل‌خوشی‌هایی هم در زندگی هست و وجود دارد که همۀ ما را به زندگی امیدوار نگه داشته. زیبایی‌هایی هست که باعث دل‌گرمی ماست. نورهای کوچکی هم هست در این تاریکی تصویر شده. پس تمرین هفتۀ بعدشان را این شکلی تعریف کردم. نوشتن یک خاطره، یادداشت یا هرچیزی از همین شیرینی‌های زندگی، در قالب صد کلمه.» بعد هم یکی دوتا از همین صدکلمه‌ای‌ها که خودش نوشته بود را خواند. از رقصیدن دخترش گفت و از معلم یا رفیقی دیگر که یادم نیست. 

باری، این‌ خاطره را از پنجشنبۀ هفته پیش تعریف کردم تا برسم به اینکه از این پس سعی می‌کنم در همین قالب یک وقت‌هایی از دل‌خوشی‌های صدکلمه‌ای زندگی‌ام بنویسم. بنویسم تا یادم نرود که گاهی هم می‌شود شبیه سبک‌بالان ساحل‌ها بود. و همۀ زندگی هم شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل نیست. شما هم بنویسید. از دل‌خوشی‌های صدکلمه‌ای زندگی‌تان بنویسید. بنویسید تا شاید یادمان بیاید دل‌خوشی‌ها کم نیست.

۱۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۰۵:۱۸
آقاگل ‌‌
چند نفر از دوستان گفته بودند چرا کمتر از خاطرات روزانه‌ات می‌نویسی؟ و بعد فکر کردم چرا کمتر از خاطراتم می‌نویسم؟ و اینگونه شد که به نظرم رسید مهم‌ترین اتفاق امروز را بنویسم تا جواب دندان‌شکنی به خودم باشد، تا ثابت کنم می‌توان از خاطرات روزانه هم نوشت. و همینکه نشان بدهم من فردی انتقادپذیرم. و اینکه برخی می‌گویند انتقادناپذیری، حرف مفت است. این هم سندش:
 
امروز عصر، رأس ساعت چهار و سی دقیقه بلند شدم همان همیشگی‌ها را پوشیدم. بعد با خاله هِلِک هِلِک کوبیدم، دویدم، رفتم کتابخانۀ شهر. بعد هنوز از در ماشین بیرون نیامده بودیم که یک آقای موجهی با پیراهن چهارخانۀ قرمز و شلوار جین و سری که موهای جلویش ریخته بود از آن سمت خیابان دستی تکان داد و گفت: «کتابخونه بسته است. نیا» گفتیم چرا؟ گفت:« دعای عرفه‌ست دیگه. همه رفتن دعای عرفه!» ما هم کمی سرمان را خارانیدیم، بعد کمی لالۀ گوشمان را خواراندیم. کلی هم فکر کردیم تا بفهمیم ربط دعای عرفه به کتابخانۀ شهر چیست؟ و چرا باید به خاطر حضور در یک مراسم مذهبی یک ادارۀ فرهنگی را تعطیل کرد؟ و خب از شما چه پنهان به هیچ نتیجۀ خاصی نرسیدیم. پس هنوز بیرون نیامده دوباره سوار ماشین شدیم و این‌بار هِلِک هِلِک از کتابخانه کوبیدیم، دویدیم، رفتیم کتاب‌فروشی شهر. یک ساعتی را خاله کتاب خرید و کتاب خرید و کتاب خرید و من کتاب‌ها را گشتم و گشتم و گشتم و در نهایت من هم اسیر وسوسه‌های شیاطین شده، سه جلد کتاب خریدم. ساعت شش و سی‌دقیقه بود که از هم جدا شدیم و من هِلک هِلک کوبیدم، دویدم، برگشتم خانه و خاله هم کوبید، دوید و رفت که برسد به کار و باری که طبعاً به من ربطی نداشته.
و این بود خاطرۀ من از عصر یک روز تابستانه. 
سه‌شنبه-سی مرداد نودوهفت
۱۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۷
آقاگل ‌‌
مادربزرگ می‌گفت آدم خوب است اگر یک نان هم در خانه‌اش دارد با همسایه‌اش قسمت کند. می‌گفت ما آدم‌ها باید نسبت به همدیگر احساس مسئولیت داشته باشیم. وقت‌هایی که نان می‌پخت، بوی نانش کل محله را می‌گرفت. نزدیک ظهر که می‌شد سینی‌های استیلش را می‌آورد. پنج شش تایی سینی استیلی داشت. دوتا، دوتا نان‌ها را از روی تاوۀ نان‌پزی برمی‌داشت و دسته می‌کرد و می‌گذاشت توی سینی‌ها. بعد رو به ما می‌کرد و می‌گفت این‌ها را ببرید برای همسایه‌. می‌گفت بوی نان می‌آید. شاید یکی زن زائو داشته باشد یا اینکه هوس کرده باشد. اینکه ما نان بپزیم و همسایه‌مان حتی نان برای خوردن نداشته باشد گناه است. می‌گفت خوب است اگر آدم نان و ماست هم دارد آن را با همسایه‌اش شریک شود. 

س.ن: کمپین کوله پشتی مهر را دَریابید. دَریابید تا دُریابید به امید خدا.

۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۱
آقاگل ‌‌

ادامۀ سفرمان به سمت تنکابن بود. شهری که اگرچه برروی نقشه‌ها به این نام خوانده می‌شود ولی محلی‌ها همچنان آنرا شهسوار می‌خوانند. و حقیقتاً چقدر اسم زیباتری است. از توقف یک روزه در کاشان و تهران که بگذریم. گمانم روز دوشنبه هشتم مرداد بود که پیش از طلوع آفتاب به شهسوار رسیدیم. پیش از این هم گفته بودم که ساحل دریای جنوب را بیشتر دوست دارم. ولی باید اعتراف کنم دیدن طلوع آفتاب در کنار ساحل دریای خزر یکی از لذت‌بخش‌ترین‌ها در سفرمان بود. شرجی بودن هوا، چیزی بود که تجربه‌اش را تا به حال به این شکل نداشتم. دردسرهای گرفتن مدرسه تا ظهر وقتمان را گرفت. و آنقدر هوا شرجی و گرم بود که قید کار را تا عصر بزنیم. بگذریم. ادامۀ سفرنامه را می‌خواهم به سبک پست قبل به صحنه‌های خاصی اختصاص بدهم که در صحبت با مردم رخ می‌داد و به نوعی بخش اصلی سفر ما بود.

یک- شهسوار شهر مهاجرپذیری است. بیشتر خانه‌ها آپارتمانی است و کمتر خانه‌های ویلایی در آن می‌بینید. به همین خاطر مردمش اعتماد کمی به غریبه‌ها داشتند و کمتر حاضر به تعامل و همکاری بودند. نخستین کسی که حاضر به تعامل و همکاری می‌شود خانمی است پنجاه-شصت ساله‌ که معلم بازنشسته است و در ساختمانی پنج طبقه ساکن است. به شدت از زمین و زمان گله دارد. از مسئولین آموزش و پرورش می‌گوید که این روزها به فکر پول هستند و کمتر کسی به معلمینش اعتماد دارد. از مرد آبروداری می‌گوید که همسایه‌شان است و برای ثبت‌نام فرزندش در مدرسۀ محله به مشکل خورده بوده و با یک زنگ او بالاخره حاضر به ثبت‌نامش شده‌اند. از پارتی‌بازی و پولکی شدن مسئولین شهر گله می‌کند و از خانواده‌ای که رهایش کرده‌اند و رفته‌اند هم. از من نیز گله دارد که می‌پرسم به نظر شما در جامعه چقدر به داشتن درآمد به اندازۀ مورد نیاز توجه می‌شود. می‌گوید چرا من که سی سال معلم بوده‌ام، سی سال زحمت کشیده‌ام، سی سال خون دل خورده‌ام باید حقوقم اینقدر باشد؟ یعنی چه به اندازه نیاز؟  حق دارد. حق دارد. حق دارد.

دو- وارد کوچه‌ای می‌شوم و زنگ آیفون اولین خانۀ کوچه را می‌زنم. پیرزنی روستایی مسلک در را باز می‌کند و به داخل خانه دعوتم می‌کند. زن همسایه‌شان هم داخل خانه است. حیاط خانه پر است از گل‌های رنگارنگ و شمعدانی و دو سه درخت پرتقال و کیوی. حیف شد که دوربین همراهم نیست. حیاط دلنشینی است. مرا پسرم خطاب می‌کند و بینابین صحبت‌هایش اشاره می‌کند به اسم کوچه‌ای که به نام فرزند شهیدش است. و به روستایی که ییلاقشان بوده و برای اینکه به آن برود باید یک ساعتی را سوار بر قاطر طی کند. و به خاطر بیماری پوکی استخوان دکترها چند سالی است که به او اجازه رفتن به روستایشان را نداده‌اند. وقتی از خاطرات روستا و ییلاق می‌گوید بغض گلویش را می‌گیرد. می‌گوید تنها خواسته‌ام این است یکبار دیگر ییلاقمان را ببینم. از روستایی می‌گوید که بعد از سی سال انقلاب هنوز یک جاده ماشین رو ندارد. از آپارتمان‌هایی که جلوی خانه‌اش قد کشیده‌اند هم گله دارد. می‌گوید چند سال قبل از همین حیاط خانه‌شان می‌شده کوه‌ها و جنگل‌ها را دید. امروز چه؟ فقط دیوارهای سیمانی.

سه- از ابتدای کوچه‌ای پیرزنی پیش می‌آید و با لهجۀ محلی قربان صدقه‌ام می‌رود. وسط صحبت‌هایش یک خدا خیرت بدهد را می‌فهمم. خنده‌ام می‌گیرد. می‌گویم چرا مادر؟ می‌گوید تا آمدی برقمان آمد. از صبح برق نبود از گرما هلاک شدیم. می‌پرسد که برای چه آمده‌ام و در حال انجام چه کاری هستم. کمی از روزگار و مردم شهر گله می‌کند و بعد می‌رود. حس می‌کنم گرما دلیل رفتنش بود. وگرنه به نظر نمی‌رسید پیرزن کم حرفی باشد.

چهار- در این چند روز، فقط سه چهار نفر را دیدم که از وضع زندگی‌شان راضی باشند. و مهم‌تر اینکه از زندگی لذت ببرند. جالب اینکه نقطۀ مشترک همۀ این چند نفر در این بود که نه وضع مالی خوبی داشتند و نه صاحب ملک و املاکی بودند. امروز با مردی سی و پنج ساله و آذری صحبت می‌کردم. ساکن شهسوار بود و کارگر بود و اجاره نشین. ولی خوشحال بود. از ته قلبش شاد بود. و این شادی را در چشمانش می‌شد دید؛ و در لحن کلامش می‌شد حس کرد. از خانمش گفت. از اینکه بعد از ازدواجش ده برابر شادتر شده. و بعد از بچه‌دار شدن صد برابر شادتر شده. و حالا که می‌تواند همراه بچه‌اش برود و یک بستنی کیم برایش بخرد هزار برابر شادتر است. از افزایش قیمت بستنی هم گله داشت. خوشحال بود و همچنان پر از امید و آرزوهایی که می‌خواست به آن‌ها دست پیدا کند.

پنج- راستش اگر می‌خواستم یزد و شهسوار را در یک جمله کلیشه‌ای و کلی مقایسه کنم می‌توانستم بگویم «خانه‌های کاهگلی-دل‌های سبز، خانه‌های سبز-دل‌هال کاهگلی.» زنگ هر ده خانه‌ای را که می‌زنی یکی دو نفرشان حاضر به همکاری می‌شوند. مردمی خشک، سرد و غریبه. حتی با همدیگر. مدیر ساختمانشان یک زن روسی هفتاد ساله بود و گویا سال‌ها بود که همسرش از دنیا رفته بود. و این را هیچ کدام از اهالی ساختمانشان نمی‌دانستند. زمانی که این خانم برای پاسخگویی به سؤال‌هایم آمد همزمان معاون ساختمان که آقایی سی و چند ساله بود نیز سر رسید. یکی دیگر از همسایه‌ها نیز از طریق آیفون همزمان داشت به سؤال‌هایم جواب می‌داد. خانم روسی سؤال‌ها را یکی یکی پاسخ گفت تا آنجایی که همه رفتند و فقط من مانده بودم و خودش. چند کلمه‌ای صحبت کرد و بعد رو به من گفت بی‌زحمت فقط فلان صفحۀ پرسشنامه‌ات را بیاور. راستش آنجا که گفتم رضایت از همسر عالی دروغ گفتم. همسرم دو سال است که از دنیا رفته. فقط دوست نداشتم این موضوع را جلوی همسایه‌ها بگویم. برخی حرف‌ها را نباید گفت. گزینه‌ها را خط زدم و با چشم‌هایی گرد شده از او خداحافظی کردم.

شش- امروز عصر با یک پیرمرد هشتاد ساله روبه‌رو شدم. خودش می‌گفت هشتاد ساله است. باورش اما برای من بسیار سخت‌بود. معلم بازنشسته بود و گویا از ریش‌سفیدان محل و حتی شهر به حساب می‌آمد. کشاورز بود و از همه چیز سررشته داشت. اگر قرار باشد یک نماد واقعی برای پیرمردها ترسیم کنم این مرد یک پیرمرد واقعی بود. سرشار از تجربه و سرشار از نکته‌هایی که می‌شد در کنارش آموخت. برای هر سؤالی که می‌پرسم چند دقیقه‌ای صحبت می‌کند. از کشاورزی‌اش می‌گوید. درخت‌های میوۀ داخل حیاطشان را نشانم می‌دهد و هرکدام را جدا جدا برایم معرفی می‌کند. از شادابی و سرزنده بودن درخت‌ها می‌شود به عشقی که به پایشان ریخته شده پی برد. از این می‌گوید که در سال فلان از طرف بانک مرکزی به خاطر خوش حسابی از او تقدیر کرده‌اند. از کشاورز نمونه شدنش می‌گوید و از اینکه وقتی اعلام فروش محصول می‌کند در کمترین زمان ممکن محصولات باغش را می‌خرند. از سختی‌های زندگی و بازار دلال‌های میوه هم می‌نالد. از دست ما جوان‌های ناصبور هم. دوست نداشتم از پیرمرد معلم جدا شوم. ولی خب مجبور بودم که بروم.

هفت- از روز اول نگرانی این را داشتم که برخورد مردم همین‌طور که می‌تواند مهربانانه باشد می‌تواند تند و بد هم باشد. درواقع کاملاً پنجاه-پنجاه است. میبد که بودیم یک بار این اتفاق افتاد و وقتی برای مصاحبه خانمی در خانه‌ای را باز کرد پشت سرش پیرمردی آمد و با غرغر کردن در خانه را کوبید به هم و با گفتن این جمله که خیلی وضع مملکت خوبه می‌خوان جیک و پوکمونم بکشن بیرون مالیات بستونن سر زن داد و فریاد راه انداخت. این ولی تنها مورد نبود. شهسوار به جز مواردی که حاضر به همکاری نمی‌شدند یکی دوبار هم با تندی و به شکلی بد برخورد کردند. اول پسری هم سن و سال خودم در را باز کرد. برایش توضیح می‌دهم که داستان از چه قرار است و برای چه دارم از او این سؤال‌ها را می‌پرسم. بعد از اینکه سؤال و جواب‌ها شروع می‌شود متوجه یک وجود مزاحم می‌شوم. از داخل آیفونی که دقیقاً کنار گوش راست من قرار گرفته گاه و بیگاه صدای نفس کشیدن می‌آید. چند لحظه بعد زنی پنجاه و خورده‌ای ساله را پشت سر پسر می‌بینم. پسر اما با آسودگی خیال پاسخ می‌دهد. به همین خاطر ریسک می‌کنم و سؤال‌ها را طبق روال عادی پیش می‌برم. تا به سراغ سؤال‌های رضایت از دولت می‌روم زن وسط حرفم می‌دود و به شکلی ناگهانی و تمساح‌گونه کاغذ ها را از دستم می‌کشد. گوشیم روی زمین پخش می‌شود. پسر مات و مبهوت مانده. گوشی‌ام را جمع می‌کنم و در جواب زن که می‌پرسد از کجا آمده‌ای و اگر راست می‌گویی و مجوزهایت و کو کارتت و کو فلان و بیسارت دوباره شروع به توضیح دادن می‌کنم و به این نکته هم اشاره می‌کنم که همان اول گفته بودم در صورت تمایل می‌توانید پاسخ دهید. و پسرتان پذیرفت. زن اما کاغذها را پرت می‌کند پسر را تو می‌کشد و در را به هم می‌کوبد. شوکه شده‌ام. به سراغ همسایۀ بعدی می‌روم و در می‌زنم. صدای پسرک که با مادرش جر و بحث دارد همچنان می‌آید. چند دقیقه بعد پسر با زیرشلواری داخل کوچه می‌دود. از من معذرت‌خواهی می‌کند و حلالیت می‌طلبد. در دلم برایش صبر و شکیبایی آرزو می‌کنم.

هشت-روستاهای شمال هم از دست مهاجرینِ تهرانی و اصفهانی و ... جان سالم به در نبرده. وسط انبوه جنگل‌های روستای قلعه گردن پر است از خانه‌های ویلایی قد برافراشته که یکدستی منظرۀ جنگل را خراب کرده‌اند. گشت زنی در بین کوچه‌های جنگلی روستا و صحبت با مردم روستا کیف خاصی دارد. جزء لذت‌بخش‌‌های سفر شهسوار همین جنگل گردی در روستای قلعه گردن بود. صحبت با اهالی روستا و مردم روستایی. پیرزنی تا در خانه‌اش را می‌زنم پشت آیفون می‌‌گوید بیاد تو و سریع در را پشت سرت ببند. اول متوجه منظورش نمی‌شوم. ولی آنقدر محکم حرفش را زده که همین کار را می‌کنم. در را که می‌بندم تازه می‌فهمم داستان از چه قرار است. حیاط خانه پر است از اردک‌هایی که از سر و کول همدیگر و چند لحظه بعد من بالا می‌روند. پیرزن هربار آن‌ها را دور می‌کند و هربار آن‌ها باز می‌گردند. آنقدر سر و صدایشان زیاد است که مجبور هستم برای هر سؤال داد بزنم.

نه- زن و مردی روستایی را دیدم که درآمدشان با درخت‌های میوه‌ای بود که دور تا دور خانه کاشته بودند. زن داشت انگورها را می‌شست و مرد داشت گوشۀ باغچه چیزی می‌کاشت. مرد حدود چهل ساله بود و وقتی شروع به حرف زدن با او کردم از من خواست با خانمش صحبت کنم. زن هم در همین حدود سن داشت. شاید شش هفت سال جوانتر. به سؤال رضایت از همسر که می‌رسم نگاهی به مرد می‌اندازد و می‌گوید نه. می‌گوید یک ماه رفته‌ام کرج پیش خواهرم از دست آقا. مرد می‌دود وسط صحبت‌مان و گله می‌کند که یک ماه نبوده. خانه را مثل دستۀ گل نگه داشته و حفظ کرده. حالا زن غرغر هم می‌کند. با همسایه‌شان هم صحبت می‌کنم. لحظۀ آخر که می‌خواهم بروم مرد می‌آید و می‌گوید ببین هرچه گفت الکی بودا. زن اما باز می‌آید و می‌گوید نه نه. الکی چیه؟ این مرد من رو دیوونه کرده. خلاصه که زن و شوهر را اول صبحی به جان هم انداختیم و رفتیم.

ده- در خانه‌ای را می‌زنم. پیرزنی در را باز می‌کند و پشت سرش پیرمردی ایستاده. به داخل خانه دعوتم می‌کنند. بعد از چند لحظه دخترشان هم به جمع‌شان اضافه می‌شود. پیرمرد رو به دختر می‌کند و می‌گوید تو جواب بده. هر سه روی پله‌های خانه می‌نشینند و من هم روی چهارپایه‌ای می‌نشینم که پیرزن برایم گذاشته. وسط صحبت دربارۀ میزان رضایت از اهالی خانه و لذت بردن از زندگی با اهالی خانه دخترک نگاهی به دو طرفش می‌اندازد و هر سه با هم می‌خندند. می‌گوید به نظرت می‌توانم چیزی بگویم؟ اصلاً جرئتش را دارم؟ استاد دانشگاه شهسوار است و ساکن روستا. وفاداری جوان‌های روستا بسیار دلگرم‌کننده است. اینکه با همۀ سختی‌های روستا درس خوانده‌اند و دانشگاه رفته‌اند و موفق بوده‌اند دلگرم‌کننده‌تر.

سفرنامۀ میبد-شهسوار را همینجا تمام می‌کنم، زندگی اما همچنان ادامه دارد. مرسی شمال، مرسی هم‌سفر.

 به این فکر می‌کنم که اگر با اتوبوس‌نشینی و جاده‌ مشکلی نداشتم شاید بیشتر از این‌ها سفر می‌رفتم. شاید. 

پی‌نوشت: چند عکس هم ببینید.

تصویر یک، تصویر دو، تصویر سه، تصویر چهار، تصویر پنج، تصویر شش، تصویر هفت.

۲۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۰
آقاگل ‌‌

این چند روز تاریخ از دستم در رفته بود. شاید برای همین است که نمی‌دانم چه روزی بود که به سمت یزد حرکت کردیم و از آن طرف هم یادم نمی‌آید چه روزی بود که از شهسوار برگشتیم. سفرمان تفریحی نبود. اگرچه بخش‌های تفریحی خوبی هم داشت. از دیدار با علی‌جان گوهری گرفته تا دیدن ماه گرفتگی و بیرون رفتن با یکی از دوستان خاله. دیدن غروب آفتاب و نشستن کنار ساحل دریا و قدم زدن بین درخت‌های جنگلی روستای قلعه گردن هم بماند. همنشینی با خاله‌ای که بخش زیادی از روزهای زندگی‌مان با هم گذشته هم بخش خوب سفر بود. اما پایۀ اصلی سفرمان صحبت کردن با مردم دو شهر و سه روستا بود. مردم شهر میبد و یکی از روستاهای این شهر به علاوۀ مردم شهسوار و دوتا از روستاهای شهسوار. بخش‌های تفریحی سفر بیشتر جنبۀ فردی دارد و چیزی نیست که بشود در وبلاگ ثبتش کرد. ولی بخش‌ کاری سفر که تقریباً در روز هشت تا ده ساعت از روزمان را می‌گرفت بحثش جداست. شیوۀ کارمان به این گونه بود که باید در هر محله در تعدادی از خانه‌ها را می‌زدیم و یک پرسشنامه که شامل هشت صفحه سؤال‌ بود را از یکی از اهالی آن خانه می‌پرسیدیم. سؤال‌هایی که بیشتر جنبۀ اجتماعی داشت. و موضوعش سنجش سرمایه و سلامت اجتماعی مردم بود. شاید به مرور برخی از سؤال‌ها را همینجا یا داخل کانال مطرح کنم و بخواهم که به آن‌ها فکر کنید و گاهی هم به آن‌ها پاسخ دهید. ولی آنچه در این سفر برایم جالب بود و اهمیت داشت نه پرسیدن این سؤال‌ها که نوع برخورد مردم و صحبت‌هایی بود که در دل سؤال‌ها بینمان رد و بدل می‌شد. قبلاً گفته بودم که من به شخصه یک آدم کم حرف هستم. به خصوص وقتی روبروی یک فرد غریبه قرار می‌گیرم. ولی این دو هفته با آدم‌های بسیاری با طرز فکرهای متفاوتی صحبت کردم. متأسفانه میبد که بودیم هیچ چیز را یادداشت نکردم. ولی شهسوار از همان روز اول هر اتفاق یا صحبت جالبی که شکل گرفته بود را گوشه‌ای یادداشت کردم. برخی از این یادداشت‌ها را با کمی ویرایش در ادامه می‌نویسم. برای میبد هم مجبورم به حافظۀ خودم رجوع کنم. بی آنکه تاریخ دقیق اتفاقات را ذکر کنم. یادداشت‌های زیر به نوعی درحکم سفرنامۀ این سفر چهارده روزه نیز هست. 

میبد:

یک- میبد شهر عجیبی است. با کوچه‌ها و خیابان‌های عجیب‌تر. گم شده‌ام و با استفاده از نقشه سعی در انطباق دادن مسیرها دارم. دنبال سه راهی چهارده معصوم می‌گردم. بعد از حسینیۀ ده آباد باید به مسجد حضرت ابوالفضل برسم. ولی هرچه می‌گردم پیدایش نمی‌کنم. نزدیک ظهر است و کمتر کسی داخل کوچه‌هاست که بشود از او آدرس پرسید. دست آخر جلوی چند موتوری را می‌گیرم. نفر آخر جوانکی است با ریش‌های پرپشت. نگاهی به قیافه‌ام می‌اندازد و متوجه می‌شود که اهل این اطراف نیستم. اشاره‌ای می‌کند و روی ترک موتورش سوار می‌شوم. با گذشتن از کوچه‌های پرپیچ و خم بالاخره به مسجد مورد نظر می‌رسم. تقریباً سه چهار کوچه آن طرف‌تر. سه راهی چهارده معصوم هم کمی بالاتر از مسجد قرار دارد. سه کوچۀ باریک که یک موتور به سختی از آن می‌گذرد. و تابلویی کوچک در اندازۀ ده در چهل که روی دیواری خشتی جا خوش کرده و روی آن نوشته‌اند سه راهی چهارده معصوم! کوچه‌های میبد

دو- در یکی از همین کوچه‌های باریک خانه‌هایی است که داخل یک کوچۀ دالان‌طور قرار گرفته. بعد هر دالان خودش یک در دارد. اوایل نمی‌دانستم جریان از چه قرار است و گمان می‌کردم همین در حکم در خانه است. یکبار در یکی از همین دالان‌ها را می‌زدم که پیرزنی شصت هفتاد ساله با چادری که من را یاد چادرنمازهای قدیمی مادربزرگم می‌اندازد از آخر کوچه شلوغ‌کنان پیش می‌آید. هنوز لهجه‌هایشان برایم گنگ است. متوجه حرف‌هایش نمی‌شوم تا اینکه نزدیک می‌آید. می‌پرسم مادر خانۀ شماست؟ می‌گوید شما همانید که دارد آمار می‌گیرد؟ می‌گویم بله. خبرها چه زود می‌پیچد توی محلۀ‌تان. در را باز می‌کند و با تعارفی که نمی‌شود ردش کرد مرا به داخل خانه دعوت می‌کند. پسرش که گویا همسایه‌ هم هستند را صدا می‌زند. پسر مردی است چهل ساله. می‌آید و با کمی توضیح اولیه سؤال‌هایم را شروع می‌کنم. پیرزن چند دقیقه بعد از آشپزخانه با سینی شربت می‌آید. می‌گوید اول شربت را بخور بعد سؤال بپرس. تعارف‌هایش کوبنده است. نمی‌شود ردش کرد. تشنگی هم مزید بر علت. لیوان شربت را سر می‌کشم. پیرزن فرصت تشکر نمی‌دهد دوباره لیوان را پر می‌کند و می‌گوید بخور. تشنه‌ای. می‌ترسم دومی را نخورده برود سراغ سومی. اینبار فقط تا نیمه لیوان را سر می‌کشم. 

سه- در خانه‌ای را می‌زنم که صدایی از داخل نانوایی بلند می‌شود. «مأمور آبی؟ یا برق؟» داخل نانوایی می‌شوم. توضیح می‌دهم که برای چه آمده‌ام و مأمور برق و آب نیستم. خانه مال آقای نانواست. ولی همسایه‌شان که یک پیرمرد خوش تعریف است هم داخل نانوایی است. هر سؤالی که می‌پرسم با هم جواب می‌دهند. طوری مشورت می‌کنند انگار اگر جوابشان غلط باشد مردود می‌شوند. مرد جوان‌تر از کار و بار کساد شده‌اش می‌گوید. از دو بچه‌ای که یکی اول راهنمایی است و دیگری تازه مدرسه رفته. پیرمرد پیوسته سفارش می‌کند بچه‌ها را باید به مدرسه بفرستی. دلیلش هم این است که خودش سواد ندارد و وقتی به بانک می‌رود همیشه دردسر دارد.

چهار-حتی در محله‌های بالای شهر هم کمتر پیش می‌آید که زنی در را باز کند و به سؤال‌هایم جواب دهد. بیشتر مردها برای پاسخگویی می‌آیند. اینبار ولی زنی حدوداً سی ساله در را باز می‌کند. پسرش چهار پنج سال سن دارد. بالا و پایین می‌پرد و گریه می‌کند تا مادرش به او هم چادر بدهد تا بیاید دم در. خنده‌ام می‌گیرد. بالاخره زن چادری به پسرش می‌دهد و خودش برای جواب دادن به سؤال‌ها می‌آید. مدرک تحصیلی‌اش کارشناسی ارشد است. اغلب مردم میبد تحصیلات بالایی ندارند. مدتی است بیکار شده و دنبال کار است. اولین نفری است که در میبد در جواب عضویت در انجمن‌ها و گروه‌های خاص گزینۀ انجمن‌های علمی و تخصصی را علامت می‌زند. زن همسایه که فضولی‌اش گل کرده با سه لیوان شربت می‌آید. لیوانی را به من و لیوانی را به پسربچه می‌دهد که البته حالا دیگر چادر را کف حیاط خانه رها کرده و خوشحال است که می‌تواند سر ظهر بیرون از خانه بازی کند. لیوان شربت را می‌نوشم و زن همسایه کمی پرس و جو می‌کند و بعد اصرار می‌کند تا یک لیوان دیگر هم شربت بخورم. اینقدر اصرار می‌کند تا عاقبت بطری آبم را در می‌آورم و می‌گویم پس بی‌زحمت داخل این بریزید. کمی بعد بطری خودم را با یک بطری آب یخ زدۀ دیگر می‌آورد.

پنج- در خانه‌ای را می‌زنم. پنجره‌ای باز می‌شود. مردی می‌گوید از داخل دالان بیایم تو. داخل کارگاه حصیربافی است. مرد به همراه دو نفر دیگر نشسته‌اند به تعریف که من وارد می‌شوم. یک چشمم به مرد است که چطوری حصیر می‌بافد و سؤال‌هایم را یکی یکی می‌پرسم. 

شش- بیشتر جوان‌های میبد توی شرکت‌های کاشی کار می‌کنند. تقریباً ساعت سه عصر است و داخل یکی از کوچه‌ها قدم می‌زنم. یک پسر جوان با موتور جلویم را می‌گیرد. با لهجه‌ای شیرین که حالا بهتر متوجهش می‌شوم می‌گوید ببین من دارم از کارخونه میام. مردونه اگر می‌خوای در خونه مارو هم بزنی همینجا سؤالاتو بپرس. می‌خوام برم بخوابم. میگم خونه‌تون کدومه؟ دری را نشان می‌دهد که کمی با ما فاصله دارد. درها را می‌شمارم. سومین دری که توی کوچه به آن خواهم رسید در آن‌هاست. می‌گویم خب باشد. روی موتور نشسته و من توی سایه ایستاده‌ام. سؤال‌ها را می‌پرسم و جواب می‌دهد. کمی هم از زندگیش می‌گوید. از شرکت، از اینکه تازه یک سال است ازدواج کرده و اگر چند ماه دیرتر می‌آمدم در جواب تعداد اعضای خانه می‌گفته سه نفر و نه دو نفر. تعارف می‌کند که نهار را مهمانش باشم. ولی رد می‌کنم. شماره‌اش را می‌دهد. کلی هم سفارش می‌کند که اگر مشکلی در این چند روز پیش آمد با او تماس بگیرم. سر جواب دادن به سؤال‌ها هم کلی مسخره بازی در می‌آورد. جزء معدود آدم‌هایی است که می‌بینم پر از انگیزه و امید است. خوشحال است و این خوشحالی را می‌شود از چشم‌ها و خنده‌هایش دید.

شهسوار بماند برای پست بعد. بیش از حد طولانی شد. چند عکس هم از یزد و میبد ببینید خالی از لطف نیست:

تصویر یک، تصویر دو، تصویرسه، تصویر چهار، تصویر پنج، تصویر شش، تصویر هفت، تصویر هشت، تصویر آخر

۳۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۱
آقاگل ‌‌

ساعت چهار صبح بود که رسیدم. آخرین ساعت‌هایی که توی مسیر بازگشت به خانه بودم به این دو هفته فکر می‌کردم. قبلاً گفته بودم که در برقراری ارتباط با دیگران ضعف دارم. ضعفی که اتفاقاً بسیار پررنگ است. این دو هفته اما به اندازۀ همۀ چند ماه گذشته صحبت کردم. آنقدر که فکر می‌کنم پیچ و مهره‌های فکم نیاز به روغن‌کاری دارد. تجربه‌هایی که در این مدت به دست آوردم هم خیلی برایم باارزش است. از آشنا شدن با فرهنگ دو شهر (و استان) متفاوت، تا آشنایی با آدم‌هایی که شاید دیگر هرگز آن‌ها را ملاقات نکنم. دوست داشتم این طرح باز هم ادامه داشت و دیگر شهرهای ایران را هم می‌رفتم و سر می‌زدم و با مردمش آشنا می‌شدم. فکرش را که می‌کنم می‌بینم چند صد کیلومتر فاصله و این همه تفاوت‌های فرهنگی حقیقتاً عجیب است. نه اینکه قبلاً متوجه این تفاوت‌ها نبوده باشم. بودم، ولی فکرش را هم نمی‌کردم اینقدر پررنگ باشد. قبلاً در قالب چندجمله در کانال نوشتم برایم قابل درک نیست که چطور ساکنین شهر یزد و شهر میبد اینقدر با هم مهربان‌اند. و با غریبه‌ها خوش برخورد می‌کنند و برخی تفکرات سنتی همچنان در زندگی‌هایشان جاری است. و بعد تهران به عنوان مرکز شهری است با مردمی ماشینی، که پیوسته در حال دویدن هستند. آنقدر می‌دوند که گاهی حس می‌کنی هرگز نقطه‌ای برای پایان نداشته‌اند و محکوم‌اند به دویدن. شهری برای مردمانی خشک و سرد. به خصوص با غریبه‌ها. و کمی دورتر شهسوار، شهری که اگرچه در شمال کشور واقع شده ولی بینابین این دو شهر قبل قرار می‌گیرد. شهری با پیرمردها و پیرزن‌های باحوصله و مهمان‌نواز و جوان‌ترهایی که به سمت مدرنیزه شدن پیش رفته‌اند. شهری با خانه‌های ویلایی و خانه‌های آپارتمانی که اصلاً به بافت شهر نمی‌آید. شهری با سقف‌های شیروانی که به قول آن پیرمرد شصت سالۀ کارشناس چایی گاهی اوقات سقف‌هایشان شیروانی است و به هم نزدیک، دل‌هایشان اما دور دور دور. شهری که مردمش حتی حوصلۀ دریا و ساحل را هم ندارند. کهن‌سالانش هنوز خانه‌های ویلایی دارند با چند درخت میوه و جوان‌ترهایش حتی به درخت‌های میوه هم رحم نکرده‌اند و دل سپرده‌اند به آپارتمان‌ها. برایم قابل درک نیست این همه تغییر. نیست. 

+شاید سفرنامه‌ای برای این دو هفته نوشتم. برای ثبت خاطرات و پیشگیری از فراموشی.

س.ن:حرف‌هایی که می‌زنم صرفاً دید خودم است نسبت به مردم این چند شهر در طول دو هفته؛ و طبیعتاً می‌تواند صحیح نباشد.

۲۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۸
آقاگل ‌‌