دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

آید بهار و پیرهن بیشه نو شود
زیباتر آن
که در سرت
اندیشه نو شود...

۴۸ مطلب با موضوع «خاطره نگاری» ثبت شده است



نمی‌دونم چی بوده داستانش و چی شده که بالش شکسته. ولی از بخت بدش یا شاید هم بخت خوبش (چون معلوم نیست چی تو دل گنجیشکیش می‌گذره.) افتاده بود توی حیاط خونه ما. 

الآن هم افتاده زیر دست این چهار شگفت انگیز! (من لقب چهار زامبی رو بهشون دادم.) که تا دو دقیقه قبل در حال بازی زامبی بودند. و حالا به یمن حضور گنجشک جان بالاخره دست از سر کچل تکنولوژی و بازی برداشتند!

خدا آخر و عاقبت این گنجشک رو هم به خیر کنه ان شالله. 

این هم بساط ما در چهارمین روز از بهار...



صبح شد،آفتاب آمد...


چای را خوردیم، روی سبزه زارِ میز.

ساعت نُه، ابر آمد...نرده‌ها تر شد.

لحظه‌های کوچک من زیر لادن‌ها نهان بودند.


یک عروسک پشت باران بود.

ابرها رفتند.

یک هوای صاف

یک گنجشک...یک پرواز


"سهراب سپهری"

۱۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۵
آقاگل ‌‌
امروز که برادران گرامی تصمیم داشتند مدرسه نروند و رسماً بر پایه قراردادی نانوشته که در این ایّام بین دانش آموزان هست مدرسه را به تعطیلی بکشانند و به استقبال عید بروند ( و البته تلاش مذبوحانه‌شان فقط با یک تلفن جناب مدیر بی ثمر ماند!) یاد و خاطرات دوران مدرسه و فرارهای دم عید برایم زنده شد. آن قدیم ترها، سال‌های ابتدایی و راهنمایی رسم بر این بود تا به مناسبت عید یک پیک بهاران به دانش آموزان بدهند که باید در تمام طول ایّام عید تکالیف پیک بهاری انجام می‌شد. و تازه به غیر از آن معلم‌ها هم برای هر درسی یک عالمه تکلیف می‌دادند! جوری که رسماً در ایام فرخنده عید و حتی یکی دو هفته بعد از آن نتوانید نفس بکشید! چه برسد به لذت بردن از تعطیلات. و این بود که تا روز توزیع پیک بهارن بی برو برگرد باید به مدرسه می‌رفتید. با این حال روزی که پیک بهاران را می‌دادند به همراه پسردائی و خاله جان به طور غیر قابل باوری فقط در عرض یک روز تمامی پیک و تکالیف مدرسه را انجام می‌دادیم! کاری که الآن هر طور محاسبه می‌کنم می بینم کاری ست نشدنی! ولی آن زمان‌ها می‌شد! و دقیقا نمی‌دانم چرا و چگونه. 
سال دوم راهنمایی، به خاطر عملی که روی انگشت دستم انجام دادم با اینکه دکتر فقط دو روز مرخصی برایم نوشته بود ولی من دقیقا از زنگ دوم روز 14 اسفند به بعد دیگر مدرسه نرفتم! و آن طولانی‌ترین تعطیلاتی بود که در طول ایام تحصیل داشتم. سال‌های بعد همراه با خیل عظیم دانش آموزان از همان هفته دوم و سوم اسفند "توپ تفنگ و تیشه مدرسه تعطیل میشه" و "برای حفظ شیشه مدرسه تعطیل میشه" گویان خواستار تعطیلی مدرسه شده و البته اغلب موارد فقط با لبخند موذیانه مدیر و معاون مواجه می‌شدیم و با اینکه تقریباً از بیستم اسفند مدرسه حالت نیمه تعطیل به خود می‌گرفت باز ما(یک جمعیت10-15 نفره‌ی فوتبالی!) حداقل تا 26-25اسفند در مدرسه می‌ماندیم و در حیاط مدرسه به همراه برخی از معلم‌ها گل کوچیک بازی می‌کردیم! و جالب اینکه در همه این روزها با هم قرار می‌گذاشتیم که فردا دیگر نمیآییم و فردا باز همه می‌رفتیم و باز بساط گل کوچیک، و باز قول و قرار نیامدن فردا! همیشه هم حس می‌کردیم یک جای کار اشکال داردها ولیکن گل کوچیک‌های روزهای آخر خیلی حال می‌داد!
در همه آن سال‌ها فقط یکبار بود که به طور جدی عزممان را جزم کردیم که از هجدهم اسفند کلاس ریاضی سوم الف دیگر مدرسه نرود! و خوب یادم است برای اینکه تصمیم مان را عملی کنیم از قبل قرار گذاشتیم که از صبح تلفن‌های خانه را از پریز بکشیم که مدیر و معاون هم نتوانند زنگ بزنند و مجبورمان کنند که به مدرسه برویم. فردای آن روز کف جفت پا چسبیده به بخاری در خواب ناز بودم که صدای زنگ در بلند شد! و وقتی در را باز کردم معاون مدرسه را دیدم که با وانتی آبی رنگ یک یک بچه‌های کلاس را از در خانه‌هایشان سوار کرده بود و بعد هم آمده بود در خانه‌ی ما! و بعد که به مدرسه رفتیم متوجه شدیم که توطئه زیر سر بچه‌های ادبیات بوده و گویا آن‌ها هم همین نقشه ما را در سر داشته و البته خیلی خفن‌تر از ما! در واقع به جای اینکه تلفن‌های منزل‌شان را از پریز بکشند شبانه رفته و یک متر از کابل اصلی تلفن مدرسه را چیده و برده‌ بودند! و زمانی که مدیر متوجه شده بود تقصیر را انداخته‌ بودند گردن کلاس ما!

آخ از همه‌ی آن سال‌ها...  


+این خاطرات را گاه و بی گاه می‌نویسم، چون می‌ترسم از روزی که پیر شوم و آلزایمر به سراغم بیاید. و بعد آن وقت برای نوه‌ها چه دارم که بگویم؟ 

۳۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۳۵
آقاگل ‌‌

شوکِ بُزرگی است به نظرت 

که در میان‌سالی تازه بفهمی 

«یک‌عالمه کتاب‌خواندن» اتفاقا تاثیر برعکس دارد؟ 

 و باعث می‌شود چیزهایی که باید بفهمی را

 چیزهایی که خیلی‌ها می‌فهمند را

چیزهایی که هر بچّه‌ی ابله و بی‌سواد و شفتالویی می‌فهمد را 

 نفهمی!!


جا می‌خوری 

 وقتی می‌بینی 

 زندگی شبیه ادبیّات نیست 

 هیچ‌وقت نبوده!*


فکر می‌کنم میان سالی جدا از معنایی که برایش متصور هستم واژه گنگی است. برای من فکر می‌کنم هم اینک وارد دوران میانسالیم شده‌ام. و برای هم کلاسیی که در 20سالگی عمرش را داد به شما 10سالگی دوران میانسالیش بود. و برای پدربزرگ شاید سن 36-37سالگیش. 


سال‌ها پیش در یک روز برفی(قدیم‌ترها تا یک ماه بعد از عید هم شهر ما برف داشت!) در حالی که از شدت سرما کلاغ‌ها هم جرئت بیرون آمدن از خانه را نداشتند بنا به روایتی تنها آقاگل دوران پا به جهان هستی گذاشت...

می‌گویم بنا به روایتی! چون تا قبل از کنکور کارشناسی متولد فروردین بودم. و بعد متوجه شدم که اصل تاریخ تولدم در اسفند است. و سال پیش وقتی قرآن قدیمی پدر بزرگ را دیدم تاریخ تولد بنده را بهمن ماه ثبت کرده بود. و این است که هنوز هم نمی‌دانم آیا یک فروردینیِ پاک و صبور و راستگو ام؟ یا یک اسفندیِ پر شر و شور، جسور و عاشق پیشه! و شاید هم یک بهمنیِ کوشا و جدی و مهربون!

 


+تشکر از گندوم بانو (تنها مادر خوانده بیان و بنده نگارنده) به خاطر این پست خوبش و تبریکش. 

و ایضاً تشکر از دوستانی که پیشاپیش تولدم را تبریک گفتید.


*متن از حسین دهباشی

۵۴ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۲۶
آقاگل ‌‌

بعد از قرنی دم صبح(ساعت 6:30) گوشیمون زنگ خورده، یک شماره ناشناس بود. برداشتم گفتم بله بفرمایید. یک پیرزنی بود. با یک لهجه خاصی گفت : "اصغر ننه اگه مجتبی اومده نونوایی بهش بگو نمی‌خواد نون بگیری!" (نقل به مضمون و بدون لهجه - توضیح از بنده نگارنده)

من هم گفتم: چشششم ننه؛ و دوباره خوابم برد...


مجتبی جان اگه هنوز نون نگرفتی ننت گفت نمی‌خواد!

 

شاطر نونوا نشده بودیم که شدیم!^_^

۳۹ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۱ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۸
آقاگل ‌‌

راستش من زیاد آدم سحرخیزی نیستم. و همین باعث شده که فکر کوه رفتنِ سرِ صبح ( به جز در عنفوان جوانی) هیچوقت به سرم نزنه! ولی در عوض غروب آفتاب رو خیلی وقت‌ها تجربه کردم. به نظرم همون قدری که طلوع آفتاب قشنگه غروبش به مراتب قشنگ‌تره. و همین موضوع باعث شده در این چند وقت اخیر زمانی که همه از غروب روز جمعه و دلگیر بودنش ناله سر میدن من در حال لذت بردن از این غروب زیبا باشم! (البته در 5-6 سال دوران دانشجویی به اندازه کافی غم غروب جمعه رو درک کردم! بسمه!)

دیروز هم وقتی که دیدم اوضاع هوا بیش از حد خوبه و بوی بهار میده تصمیم گرفتم تا یک کوه نوردی درست و حسابی داشته باشم. اینبار یک همراه هم داشتم و این خیلی خوب بود. (طبیعتا وقتی تنهایی کوه نوردی می‌کنی خیلی جرئت خطر کردن نداری. پس مجبوری به همین کوه‌های دم دستی اکتفا کنی! ولی وجود یک همراه یک پشتوانه خوبه) 

کوه برای ما سمیرمیا مثل آب می‌مونه برای ساکنان ساحل خزر، به همین اندازه در دسترس

خلاصه با همراه جان تصمیم گرفتیم تا کوه اشکفتراز رو امتحان کنیم. در مورد اسم این کوه چند روایت موجوده. یکی اینکه اسم کوه "شکفت راز" بوده. یعنی شکافی که راز و رمزهای زیادی در خودش داشته. و البته با توجه به ظاهر عجیب و غریبش زیاد هم بعید نیست. و دیگری اینکه "شکفت رَز" بوده. (رَز یا همون درخت انگور) و گفته میشه در گذشته در دامنه کوه باغ‌های انگور فراوانی بوده و با آبی که از چشمه‌های این کوه جاری بوده آب یاری می‌شده. در گذشته چشمه‌ بالایی با توجه به جغرافیای منطقه یحتمل یک آبشار زیبا رو هم پدید می‌آورده، و البته الآن دیگه نه چشمه بالایی و نه چشمه داخلی حال و روز خوبی ندارند و اغلب فصول سال خشک هستند. بگذریم.

وقتی که به دل کوه زدیم ساعت حدودا دو بود. آفتاب وسط آسمون بود و هوا خیلی عالی بود. تا داخل خود شکاف نزدیک به یک ساعت راه بود. که به خاطر چشمه داخلش و آب و هوا و سکوت و نزدیکیش مورد توجه خیلی از خانواده‌ها برای تفریح هم هست. یکی از عجیب‌ترین تصاویر این شکاف ریشه به جا مونده از درختی ست که از درون سنگ‌ها و صخره‌ها به سمت پایین آویزونه(صخره هایی که حداقل قطرشون 10-20متر هست!) و من رو یاد باغ‌های معلق بابل میندازه. و بعد تقریبا یک ساعت طول کشید تا اون صخره‌ها رو دور زدیم و رسیدیم روی سر شکاف.(این یکی از بدی‌های تنهایی کوه رفتنه! وگرنه مسیرهای نزدیک‌تری هم موجود بود. ولیکن ریسک پذیری بالایی داشت و ما دوست نداشتیم تفریح خانواده‌ها رو با یک جنازه سقوط کرده خراب کنیم! پس مثل یک آدم عاقل از مسیر راحت‌تر و دورتر رفتیم.)  از اون قسمت اگه مجدد ادامه بدی بعد از گذروندن چند کوه پی در پی می‌تونی بری و برسی به بالای آبشار (عکس از تابستون پارساله!)، ولی خب ساعت 4 و سی دقیقه بود و همراهمم مثل خودم اساساً کوه نورد نیست و فقط جهت تفریح اومده بودیم. پس ترجیح دادیم حالا که به یک مکان خلوت و بی سر و صدا رسیدیم و صدایی جز صدای کبک‌ها و گنجشک‌ها نیست کمی خلوت کنیم. اون همون جایی که بودیم نشست و من کمی بالاتر. هوا کم کم داشت سرد می‌شد و به غروب آفتاب نزدیک‌تر می‌شدیم. و کم کم حس کردم اگه یک خورده بیشر خلوت کنیم همین بالا گیر می‌افتیم و در بهترین حالت خوراک سگ‌ها و گرگ‌ها می‌شیم! و دیدم کم کم سنگ‌ها داره یخ می‌بنده و سگ‌ها و گرگ‌ها هم حتما در کمینند. پس شروع به حرکت به سمت پایین کردیم. از اون بالا خانواده‌ها و بقیه کسایی که تا یک ساعت پیش توی شکاف کوه بودند رو می‌دیدم که در حال رفتنند.

نمی‌دونم این رفیقم هفته‌های بعد هم همراهم میشه یا نه. ولی مطمئنم این نهضت ادامه خواهد داشت. 

و اینکه خیلی جالبه که ژانر پست‌های کوه نوردی رفته رفته در بلاگستان باب شده و این خیلی خوبه. امیدوارم این ژانر همه گیر بشه و هر هفته جمعه شب‌ها شاهد پست‌های کوه نوردی و طبیعت گردی دوستان باشیم. با تشکر ویژه از دکتر میم. و آشنای گمشده 


۱۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۳
آقاگل ‌‌

همیشه هم این شکلی نیست که در زمان درست در جای درستی باشی و شانس باهات یار باشه! 

بعضی وقت‌ها هم در زمان غلط در جای غلطی قرار می‌گیری و خب نتیجه:

تصادف کردم!


س.ن:

خوشبختانه سالمم! ماشین هم سالمه.(فقط سپر عقب یک کوچولو شکست.) و اینکه قطع به یقین تیر چراغ برق شش متری مقصر بود و نه من! چون گواهینامه نداشت. بیمه نامه هم نداشت! کارت ماشین هم پیشش نبود! اصلا تیر چراغ برق این موقع شب وسط کوچه چه کار میکنه خب؟ مگه خونه زندگی نداره بی پدر و مادر؟ والا آخه :| 

تازه بعدش هم ایستاده منو نگاه میکنه. طلب کارهم بود. :|


۲۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۳
آقاگل ‌‌