دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

کوچزاد دیگرستان‌ها منم
ساکن آنسوترستان‌ها منم!

خان قشلاقات کوچستان منم
قله‌ی بی‌قوچ پوچستان منم!

من الفبای ادب را حمزه‌ام
از جگرخواران هند غمزه‌ام!

۵۴ مطلب با موضوع «خاطره نگاری» ثبت شده است

پس از ترس از سلمانی، ترس دیگری که همیشه با آن دست به گریبان بوده‌ام پله و پایین آمدن از آن‌ها بوده است. گرچه از این یک مورد نمی‌شود فرار کرد. می‌گویید چرا؟ خب کافیست یک نگاه به اورژانس بیمارستان‌ها بیاندازید! یا از پزشکان ارتوپد سوال کنید. اغلب کسانی که دست و پایشان می‌شکند اگر از تصادف با موتور نباشد(اصلاً کدام آدم عاقلیست که سوار موتور شود با این همه احتمال خطر؟) معمولاً بر اثر سقوط از پله هاست. همانطور که یک درّه شما را به پریدن و سقوط به انتهای آن دعوت می‌کند پله‌ها نیز شما را به سقوط با یک شیب ملایم دعوت می‌کنند. فلمثل شما یک مکانی را تصور کنید که ده تا بیست پله دارد، بعد در نظر بگیرید اگر ناگهان پایتان روی یکی از این پله‌ها بلغزد، یا زاویه گردش قوزک پایتان نسبت به زردپی پایتان 45درجه نباشد و با زاویه 35درجه روی پله قرار بگیرد، یا نوک کفشتان هنگام بالا رفتن به پله بعدی گیر کند. یا اشتباهی یکی از پله‌ها را رد کنید و به پله بعد برسید(اصطلاحاً دو پله یکی کنید.) یا کف پله‌ای به هر دلیلی لیز باشد. یا یک نفر از قصد پا توی پایتان بیاندازد. و هزار اتفاق دیگری که قابل پیش بینی نیست! آن وقت است که معلوم نمی‌شود چه اتفاقی خواهد افتاد! کمترین حادثه‌ای که ممکن است در این حالات اتفاق بیافتد شکستگی دست و پا و یا سر سقوط گر(کسی که سقوط می‌کند را سقوط گر می‌نامند!) است. 

باری، بدون قصد بازار گرمی عرض می‌کنم که وقایع پایین، واقعاً بارها واقع شده و واقعی است، حال به شرح تفسیر اذا وقعت الواقعه می‌پردازیم، تا روشن شود که چرا باید از پله ها حتی بیش از اساتید سلمونی ترسید.

 

 1- اگر با زاویه 45درجه نسبت به سطح زمین به پایین پله‌ها سقوط کنید. در این حالت کَم کَمَش شسکتن سر از ناحیه پیشانی یا گیج‌گاه و فَوَران خون به در و دیوار و پله‌ها خواهد بود. و اگر شدت صدمات وارده به مرگ مغزی منجر نشود، تازه در آن صورت باید درد چندین بخیه را به جان بخرید، کلی پول دوا و دکتر بدهید و اگر دکترتان عاقل باشد و بداند که سر را نمی‌شود گچ گرفت! لااقل چند روزی باندپیچی‌طور باقی بمانید. 

2- اگر زاویه سقوط بیش از 45درجه باشد! اگر زاویه سقوط بیشتر از 45 درجه باشد به احتمال فراوان در حین سقوط یک پشتک باروی زیبا در بین زمین و هوا خواهید زد(از همان‌هایی که در صدا وسیما نشان می‌دهند و می‌خندید) و بعد با پشت بر روی لبه تیز پله‌ها سقوط خواهید کرد. در این مورد احتمال شکستگی مهره‌های کمر قطعی ست. (البته این حالت بسیار بعید است که رخ دهد.)

3- اگر با زاویه‌ای کمتر از 45 درجه سقوط کنید احتمال صدمه رسیدن به ناحیه فوقانی سر افزایش می‌یابد. می‌گویید چطور؟ خب اگر زاویه کمتر شود به احتمال فراوان قبل از اینکه به انتهای مسیر برسید با پله‌های پایانی قطعا برخورد می‌کنید. ضمن اینکه شدت ضربه نیز افزایش می‌یابد و به علت لبه تیز پله‌ها، احتمال آسیب رسیدن به بینی و چانه نیز می‌باشد. شکستن دندان‌های جلویی نیز یکی دیگر احتمالات ممکن است! درواقع در این حالت هم از در می‌خورید هم از دیوار!  

4- حالت دیگری که ممکن است پیش بیاید. لیز خورد پا بر روی پله است. در این حالت با پِلَن‌های متفاوتی روبرو خواهید بود. ولی اغلب آن‌ها منجر به آسیب دیدن استخوان لگن، کمر و دست و پا می‌شود. البته این حالت به مراتب از حالات دیگر بهتر است! ولی خب نمی‌دانم چرا درد لحظه‌ایش را بیشتر حس می‌شود!

5- دو پله یکی شدن و سکندری خوردن! در این حالت نیز زاویه‌ی سقوط بسیار مهم است و البته می‌توان در همان حالات زاویه دار بالا دسته بندی‌اش کرد. با این تفاوت که در اینجا احتمال وارد شدن فشار مضاعف به پا و زانو و شکستگی آن‌ها نیز وجود دارد. 

6- همیشه اینطور نیست که پایین آمدن باعث صدمه شود. ممکن است هنگام بالا رفتن از پله‌ها نیز نوک پایتان به جلوی پله بعد گیر کند که در بهترین حالت ساق پایتان با پله روبرویی برخورد می‌کند که احتمال شکستنش بسیار بالاست! و در بدترین حالت یک سکندری آکروباتیک  وار خورده و با پیشانی یا دماغ به پله مقابل برخورد می‌کنید. که احتمال شکستگی صد درصد است! 


خب، سرتان را درد نیاورم. این‌ها فقط گوشه‌ای از دلایل این بنده نگارنده جهت ترس از پله‌هاست. و بارها نمونه هایش را یا به چشم خود دیده‌ام و یا به گوش خود شنیده‌ام. 

راستش هربار که از پله‌ای پایین می‌آیم به این فکر می‌کنم که مرگ من در اثر سقوط از پله خواهد بود. در این شک ندارم! 


در کتاب‌های تاریخ بنویسید او از سلمانی رفتن وحشت داشت.

۲۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۹
آقاگل ‌‌

 همیشه خدا از اساتید سلمانی (به قول جوون‌های امروزی آرایشگر و به قول ما قدیمی ها دلاک) می‌ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم. شما تیغ تیز سلمانی‌ها را تصور کنید،کمتر چیزی از لبه تیز و درخشان یک تیغ مخوف‌تر است. اصلاً انسان را بی اختیار یاد نوازش شاهرگ گردن می‌اندازد. اگر استاد سلمانی هم باشید که دیگر هیچ! تیغ به هر آدم صاحبدلی که گوش هوش داشته باشد می‌گوید: "بیا مرا مثل آرشه ویولون به روی شاهرگش بکش. بیا، باور کن یک طوری خون فواره می‌زند که جگرت حال می‌آید." برای هر استاد سلمانی ماهری-ولو عاقل- هیچ چیز وسوسه‌تر کننده از آن نیست که وقتی زیر گلوی کسی را می‌تراشند یکهو عشقی شوند و سیب گلو را قاچ بزنند و تا شما بیایید بجنبید دیگر کار از کار گذشته است. آیا اگر به شما یک اسلحه بدهند هوس شلیک کردن نمی‌کنید؟ طبیعی است که اساتید سلمانی هم دوست داشته باشند تیغ تیزشان را به یکباره در رگ گردن مشتری یا نوک قیچی را در شقیقه‌اش فرو کنند. برای همین است که از کودکی از سلمانی رفتن هراس داشتم. باری، هفت یا هشت سال داشتم که آقای سلمانی سر کوچه برای عید دیدنی به خانه پدربزرگ آمد. و فهمیدم که او از اقوام ماست و نیازی نیست بترسم. بخصوص که مغازه‌اش روبروی مغازه پدربزرگ بود. از همان هفت سالگی تا همین یک ماه پیش یادم نمیآید که برای اصلاح موی سر و صورت جای دیگری رفته باشم.اما یک ماه پیش وقتی قصد اصلاح سر و صورت را داشتم دیدم ای دل غافل! استاد سلمانی تغییر شغل داده و همه دم و دستگاه سلمانی‌اش را فروخته و مغازه را پر کرده از گل و گیاه، و دیگر از آن لباس سفیدش (که مطمئنم در طول همه این سال‌ها یکبار هم شسته نشده بود.) خبری نیست و به جای آن یک پیراهن گل گلی آبی و یک شلوار پارچه‌ای مشکی به تن دارد و دستانش می لرزد و موهایش تماماً سفید شده. نشسته بود روی یک صندلی چوبی و خیابان را نگاه می‌کرد. از همان یک ماه قبل تا همین امروز از سلمانی رفتن فراریم. اگر روزی موهایم را شانه نکنم شبیه شخصیت پسر جنگل می‌شوم. در برخی نواحی پرپشت اندازه‌شان به 8-10 سانتیمتر می‌رسد. گاه به این فکر می‌کنم که دیوانه‌ام! آخر مگر می‌شود یک نفر در این سن و سال همچنان از سلمانی بترسد؟ ولی خب، خودتان به لبه تیز و درخشان تیغ سلمانی‌ها فکر کنید. آیا حق ندارم وحشت کنم؟

۳۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۵
آقاگل ‌‌

"این پست در بین راه و در مسیر تهران-کاشان در دفترچه یادداشت این جانب نوشته و سپس در خانه تایپ شده است. پیشاپیش اگر مشکل نگارشی داشت و اگر حوصله‌تان را سر برد عذرخواهم."

۲۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۴۶
آقاگل ‌‌

جا داره زنگ بزنم از هواشناسی به خاطر عکس پایین ازشون تشکر کنم. بارش برف بهاری در چهارمین روز عید نود و شش:




غروب دهمین روز از بهار- امامزاده آقاعلی عباس، نزدیک شهر بادرود کاشان. با این غروب فقط خدا رحم کرد جمعه نبود! :



روز سیزده بدر، روستای زیبای مرق، کاشان، آرامگاه بابا افضل، شاعر و عارف قرن ششم. جناب بابا افضل کاشانی می‌فرمایند که :


من من نی‌ام، آن کس که منم، گوی که کیست؟

خاموش منم، در دهنم گوی که کیست؟

سر تا قدمم نیست به جز پیرهنی!

آن کس که منش پیرهنم، گوی که کیست؟

 



سه تصویر بالا جهت شرکت در مسابقه عکاسی دکتر میم عزیز بود. (برای دیدن تصویر در اندازه واقعی روی آن کلیک کنید.)

شما هم حتماً شرکت کنید.


  ++برای اینکه حجم نت تون نپره ادامه تصاویر رو در اندازه کوچکتر و به صورت لینک میذارم. 


از بچگی عاشق ماهی گلی بودم. روز عید یکی از دوستان که از اتفاق به زودی از دانشگاه صنعتی اصفهان مدرک مهندسی شیمیش رو می‌گیره و هر سال عید ماهی گلی می‌فروشه برام یک کیلو ماهی گلی آورد. که البته عمرشون نزد من کوتاه بود و همون روز دهم سپردمشون به دست سرنوشت.


و سفره هفت سین عید که مطمئناً گوشه وبلاگ دیدینش. با این حال برای تجدید خاطره باز اینجا هم می‌گذارمش.(دوستان اصرار داشتند که این عکست رو بیار برا مسابقه ما، تا بهت جایزه نفر اول رو بدیم. ولی چون لو رفته بود گفتن دیگه نمی‌شه که باشی برو خونه تون.)


بعد از روز اول دیگه فرصت عکاسی دست نداد. تا شبی که برف اومد. صبحِ اون شبِ برفی زدیم به دل کوه و رفتیم تا خود آبشار(عکس یک، عکس دو). یک عدد دندون درد، دو عدد تاول پا، و یک عدد سرماخوردگی تنها بخشی از عواید این گشت و گذار بود.

 توی مسیر رفتن چندین بار از این جونورها دیدیم که همچین لم داده بودند جلوی آفتاب که دلت می‌خواست کبابشون کنی بزنی به بدن! نمی‌دونم دقیقاً چی هستند. شبیه موش بودند ولی خوشگل تر.(عکس)


روز دهم به اتفاق خانواده گرامی تصمیم گرفتیم که بریم کاشان. و طبق معمول بین راه یک سر به امام زاده‌ای که بالا گفتم زدیم. جای باصفایی ست. این هم یک تصویر دیگه از غروب امام زاده.


و روز سیزده به در،که با دوستان و آشنایان زدیم و رفتیم به روستای مرق، دره پریان و آرامگاه بابا افضل کاشانی، از شعرای قرن ششم. طبیعت بکر و دست نخورده‌ی روستا فوق العاده است.(عکس یک، عکس دو )

 و اگر حوصله و وسایل لازم برای کوه نوردی داشته باشید می‌تونید تا روستای دُره و دَره پریان و آبشار معروفش هم برید. که متاسفانه ما نه وسایلش رو داشتیم و نه هیچکس حوصله‌اش رو داشت.(از دره پریان هرچه سرچ کردم عکس مشخصی پیدا نشد.)


+عذرخواهی به خاطر دیشب و حال نامساعد این روزهای این بنده نگارنده.


خدا کنه که حالمون خوب بشه

تا حرفامون یک خورده مرغوب بشه.


یاعلی

۲۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۳۹
آقاگل ‌‌

خاطره فوق مربوط به حدوداً سه یا چهار سال قبل می‌باشد. زمانی که نامبرده‌ی نگارنده‌ی این پست، هنوز عکس با شورت ورزشی نداشت!

و لازم به ذکر هست که به خاطر این پست جناب مترسک جان بود که یاد این خاطره دور افتادم.

و به قول دوستان: هشدار؛ خطر ریزش سنگ نمک!


تا دیدمش گفت :"فلانی، عکست رو روی در و دیوار ندیدم." 

بهش گفتم: "مرد نا‌حسابی! آخه یک زبونم کوری. یک روم به دیفالی، یک چشم شیطون کری. آخه چرا عکس منو رو دیوار می‌خوای ببینی؟ مگه چه هیزم تری بهت فروختم؟"

برگشته می‌گه: "اونکه ان‌ شالله خودم پوسترش رو برات به در و دیوار می‌چسبونم. جهنم و ضرر خرماشم خودم میارم، منظورم اینه که با این قد رعنا چرا نامزد نشدی بیایم خونه تون یک برنج و مرغی بخوریم."


در ادامه مکالمه فوق وی با سرعت دوید و من با سرعت خواستم بدوم که دیدم من پیرمرد رو چه به این جنگولک بازیا؟ تازه اونم وسط خیابون. 

هیچی دیگه، البته بنده‌ی خدا اون زمون جوون بود و جاهل. نمی‌دونست نامزد شدن عکس با شورت ورزشی می‌خواد، سابقه داوری می‌خواد، یا لااقل پنج دقیقه سابقه بازیگری می‌خواد. و مهمتر از همه کارت پایان خدمت می‌خواد. 

که به قول شاعر گفتنی ندارم.


۱۲ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۶
آقاگل ‌‌
در خونه باز بود، امیرحسین در رو باز کرده اومده تو، همینطوری سر رو انداخته زیر و رفته نشسته سر کامپیوتر.
کلاً امسال بیش از حد روی سایلنته، بهش میگم: اوی پسره، تو که پیرهن قرمز پوشیدی با تو ام، اینجا چکار میکنی؟ گم شدی؟ اومدی اینجا چکار؟ اسمت چیه؟ گم شدی؟ 
هاج و واج خیره شده و به من که دو متریش وایسادم نگاه میکنه، جوری وانمود می‌کنم که اشتباه اومده و من نمی‌شناسمش! 
بهش می‌گم: بچه کی هستی؟
بالاخره بعد از چند ثانیه به حرف اومده، میگه: بچه بابایی! 
میگم: بابات اسمش چیه؟ 
دوباره بعد از چند ثانیه مکث می‌گه: بابایی بالاست. 
میگم: ببینمت گم شدی؟ اسمش چیه؟ 
می‌گه: اسمش باباییه دیگه! 
می‌گم: خب چرا اومدی اینجا؟ خونه تون رو گم کردی؟ خونه تون کجاست؟
می‌گه: نه من از اونور اومدم اینور بعد اومدم پایین!
می‌گم : خب یعنی می‌دونی خونتون کجاست؟ اسمت چیه حالا؟
می‌گه: امیر حسین. 
می‌گم امیر حسین چی؟
می‌گه : امیرحسین حیدری!
دوباره ازش می‌پرسم خب حالا چرا اومدی اینجا؟ اگه راهت رو گم کردی بگو تا برسونمت. 
هاج و واج نگام می‌کنه، رنگش پریده، شوکه شده، چشماش از حدقه داره می‌زنه بیرون.عنقریبه که اشک از چشماش جاری بشه، دوتا پا داره دو تا پا هم قرض می‌کنه و از خونه میزنه بیرون. 


+مریض نیستما! دلم درد می‌کنه!
++کامنت‌هارو آخر شب جواب میدم.
۲۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۳۴
آقاگل ‌‌