دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

به یاد استاد کیومرث صابری عزیز...
گل آقای مرحوم ما، خدایش بیامرزدا
تشکر از دوستی که این تصویر رو به بنده هدیه کردند.

بعد از این هرچه بگویید،جوابم شعر ست!
شاکیم از همه وحرف حسابم شعر ست!

من همان خسته‌ی بی حوصله‌ی غم زده‌ام
آدم بد قلقی که رگ خوابم شعر ست...


۳۷ مطلب با موضوع «خاطره نگاری» ثبت شده است

مامانش توی اتاق داره نماز می‌خونه و خودش در حال بازی! دارم کتاب می‌خونم و می‌خوام به نوعی ساکتش کنم!
+ امیر حسین، هیسس! خاله داره نماز می‌خونه!!
با حالتی پوکرفیسانه و بعد از دو دقیقه مکث و تفکرات عمیق! 
-نه! ببین انگشتر داره، ببین چادرش گل گلی آبیه، ببین مانتوش قهوه‌ایه، ببین جوراباش صورتیه. ببین....(سه صفحه استدلال!) دیدی؟ مامانیه، خاله نیست که!
+نه خاله است، لباس‌های مامانیت رو پوشیده. 
-بعد از تمام شدن نماز رفته صورت مامنش رو فاتح طور بر گندونده طرف من! میگه نه ببین مامانیه! خاله نیست! دیدی؟ دیدی مامان بود؟! 



روایت معتبر داریم از غیر معصوم می‌گه: یکی از تفریحاتی که باعث شادابی پوست شده و چربی‌های بدن را آب کرده و موجب باز شدن عروق قلبی و رفع تنگی نفس می‌گردد سر کار گذاشتن کودکان( بخصوص از نوع دهه نودی) است!

"اصول کافی-ص 237" (البته تو کتاب نیست! نوشتم رو کاغذ گذاشتم بینش)
 

+از این دست خاطرات اگه دارید تعریف کنید بخندیم روحمون شاد بشه :)

۲۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۰۲:۲۳
آقاگل ‌‌

"براشون یک فیلم 4-5ساعته بگذار، تا ما خواهرا بشینیم یک دقیقه با هم صحبت کنیم!"


لوکیشن مهمانی شوهرخاله.

هشتگ هم ریش ها قوم و خویش نمی‌شوند ولی فیلم‌های خوبی دارند!

هشتگ دیدار خواهران. 

هشتگ از افاضات یک خاله فیزیکدان. 

هشتگ حرف های نسوان گرایانه نمی‌توانیم بزنیم، خاطره که می‌شود تعریف کرد؟

۲۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۶
آقاگل ‌‌
اَلجِنابُ الاُپِراتورُ الهَمراهُ الاَوَلیهِ به مادر بزرگ پیامک داده بود که "مشترک گرامی ظرف 72ساعت آینده همراه با والدین خود به یکی از دفاتر خدمات ارتباطی مراجعه فرمایید. در غیر این صورت شماره شما مسدود خواهد شد. با تشکر!"

دیروز خیلی خودجوشانه پا شده رفته دفتر خدمات ارتباطی، از قضا خانمی که مسئول بوده سرش پایین بوده و نگاه نکرده می‌پرسه: چند سالته؟ مادربزرگ ما هم طبق معمول می‌گه 13 سال!
ایشون هم برمی‌گرده می‌گه دخترم ما که گفتیم باید همراه با والدینتون تشریف بیارید! برو با پدرت یا مادرت بیا!

هیچی دیگه، تا همین الآن این حادثه پنجاه و یک نفر رو راهی بیمارستان کرده! که یک نفر مورد عصابت کیف قرار گرفته و پنجاه نقر دیگر دچار پخشیدگی کف زمین شده‌اند.
۲۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۰۴:۰۶
آقاگل ‌‌
مادر که داشت می‌رفت تاکید فراوان داشت که حواسمان به وسایل خانه و آشپزخانه‌اش باشد. و خب تجربه ثابت کرده در این موارد تاکید زیاد نتیجه عکس دارد! فلمثل مادربزرگ یکبار که داشت به مسافرت می‌رفت تاکید کرد"حواستان به چای ساز باشد!" نتیجتا همان روز دوم قوری چای سازش شکست! این‌بار هم راستش همان آش و همان کاسه شد! فهمیدم ما مردها(شعارهای نسوانگرایانه ندهید فقط!) هرچقدر هم ادعای منظم بودن داشته باشیم! و هرچقدر هم از خودمان مطمئن باشیم که بالفطره آشپزیم! و برعکس خیلی‌های دیگر که حتی بلد نیستند تخم مرغ آبپز بپزند بلدیم حتی فسنجون بپزیم! باز طبق اصل دوم نیوتون این مواقع گند می‌زنیم! 
نمونه‌اش، سر رفتن شیر روزی گاز درست همین شب آخری، بر اثر "تفکراتِ چه کنم گونه‌یِ حواس پرتی آور!" و سوزانیدن دمپخت در ظهر دوشنبه بر اثر "امور چرت زدگی و خمیازه کشیدگیِ نیم روزی" که حتی گنجشک‌ها هم میلی به خوردنش نداشتند، و در نهایت سهم سگان شد.(#سگان_هم_فحش_نیست_آیا؟!)
 البته این چیزی از ارزش‌های ما کم نمی‌کند؛ ما همچنان آشپز قابلی هستیم! فقط این چند روز کمی دچار دست و پاچلفتیدگیِ مزمنِ در نبودِ مادر شده بودیم! 
باری، از این‌ها که بگذریم"سخن تمیز کردن خانه بدتر است!" از عصر چهار نفر آدمِ بالغِ مذکر دست به دست هم داده به مهر(!؟) مشغول آشغال زدایی از منزل بودیم و پاسی از شب گذشته بود که فارغ شده و بالاخره نفسی راحت بکشیدیم! که همانطور که در بالا ذکر خیرش(!) بود شیر روی گاز سر برفت! و نتیجتاً یاد شاعر افتادیم،که می‌گفت "یک لحظه ز تو غفلت! یک عمر شکیبایی!" حالا هم که پدر شیفت شب است و نیست. برادران هم درگیر ایام امتحانات شده و ما مانده‌ایم فرو رفته در گِل! دچار گرفتگی عروق و عضلات هم شده‌ایم، طبیتاً نایِ برخواستن و تمیز کردن مجدد گاز را نداریم! و با حالی برزخ گونه نشسته‌ایم و خیره مانده‌ایم به ساعت دیواری! و منتظر که فردا صبح مادرجان بیایند و حسابمان را کف دستمان بگذارند! 
می‌گویم بیایید و تا صبح نخسبید و اسم مارا تِرَند کنید! باشد که به حرمت این تِرَند شُدِگی جهانی هم که شده، مادرجان این‌بار را از سر قصورات ما گذشته و برایمان اعتصاب غذای اجباری(!) تجویز نکند!


امضا:
 آقاگلِ ملت فی الآشپزخانه‌ی مخروبه مادریه!


۳۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۰۲:۲۰
آقاگل ‌‌

غیر منتظره شیرین اول:


قرار بود تا هفته پیش مشهد باشم، که خب مشکلاتی بود و نشد. نتیجه این که تصمیم گرفتیم مادرجان راهی سفر مشهد شوند. با تأخیر یک هفته ای امروز حرکت کردند. خب دروغ چرا! هم خوشحال شدم و هم ناراحت. ناراحت شدم که چرا قسمت نبود تا مشهد باشم. و چندبرابرش خوشحال که قسمت شد تا مادرجان راهی این سفر شود.  

باری، سهم ما هم از مشهد و زیارت آقا امام رضا این بیت سعدی باشد و ان شالله دعای خیر مادر جان:


"شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان 

تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت... "


غیر منتظره شیرین دوم:

هنوز هم صدای موتور پستچی‌ها با اختلاف بهترین صدای دنیاست و نامه داشتن از عالی‌ترین حس‌های دنیا. 

خیلی خیلی ممنونم رفیق. چقدر خوشحالم از آشنایی با دوست خوبی مثل تو علی جان ^_^

  


به رسم عادتی دیرینه تا کتاب را به دست گرفتم تفألی زدم!(حافظ میگه "زدم این فال و گذشت اختر و کار...") که صفحه‌ای آمد با این مضمون:


چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم

که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم...


و بعد دیدم که از قضا ظاهرا علیرضاجان قربانی هم این غزل را خوانده است! 

که اینجا بشنوید.


۳۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۳
آقاگل ‌‌
چند وقت پیش جایی مهمونی بودیم. و یکی ازاقوام کودکی داشت که شاید به زور یک سالش می‌بود. 
حال به خاطر آورید دوران مدرسه را، که بعضی بچه‌ها را با فامیلی صدا می‌زدیم و چقدر این کار چندش ناک بود! حال تصور کنید خانواده این طفل تقریبا یک ساله او را به فامیلی صدا می زدند!
بعد فضای مهمانی به این صورت بود که اغلب خانم‌ها در اتاق دیگری بودند و ما در اتاقی دیگر و بچه‌هایی که تعدادشان کم هم نبود الحمدالله! بین این دو اتاق در رفت و آمد! و در حال شیطنت و آتش سوزانیدن! در بین صحبت‌ها و رفت و آمدها چندباری لفظ "آقای افشاری" را شنیدم! و پیش خودم فکر کردم که خانواده فلانی چقدر به دامادشان احترام می‌گذارند! و چقدر رسمی!
تا اینکه موقع شام که همه سر یک سفره نشسته بودیم دیدم که مادر آن طفل برگشته و رو به اون طفل یک ساله که پیش من و پدربزرگش نشسته بود می‌گه "آقای افشاری مامانی بیا غذات رو بدم، بدو بدو بیا پیش مامانی!" :/
 قشنگ شام کوفتم شد! از شدت خنده‌هایی که مجبور بودم قورت بدم! و سرخ و سفید شوم و باز به زور لقمه‌ای در دهانم بچپانم که نکند پدربزرگش متوجه خنده‌های ریز و پنهانیم شود!
خب برای چه بچه تقریبا یک ساله را باید آقای افشاری صدا بزنید؟ آنهم وسط یک مهمانی تقریبا رسمی!؟ مگر پیرمرد و ریش سفید فامیل هست؟  تازه همان ریش سفید فامیل رو هم ما به اسم صدا می زنیم و نهایت یک حاجی و کربلایی میچسبانیم اول اسمش! بعد بچه یک ساله را صدا می‌زنید آقای افشاری؟ 
الآن که یاد آن شب مهمانی افتادم هم از شانس بدم موقعیت خندیدن فراهم نیست! 
فکر کنید داخل منزل مادر گرامی برگرده بگه : "جوجو کوچولوی مامان! آقای افشاری مامان! دهنتو باز کن کلاغه داره میاد، قار قار قار، آفریییین آقای افشارییییی. چه گل پسری دارم من!"
یا عذرمیخوام بگه: " آقاااااایییییییییی افشاااااااااارییییی باز جیش کردی توی شلوارتتتت؟ مگه نگفتم وقتی جیش داشتی به مامانی بگو!"
یا بگه :" آقاااایییی افشااااارییییییی و بعد آقای افشاری هم هول کنه دوتا تخم مرغی که از تو پلاستیک خریدها برداشته و دستش هست رو محکم بکوبه به دیوار آشپزخانه و فرار کنه!"
یا مثلا :" آقای افشاری بیا آماده شو بریم خونه مامان بزرگ. کجا میری آقاییی افشاااارییی بیا اول مامانی پوشکت رو عوض کنه، بیا مورچه کوچولوی مامان! بزار پستونکتم بیارم!"

خلاصه که از همین الان تصمیم دارم در آینده پسرکم را به جای "نوش آذر" آقای داودی صدا بزنم.(اسم دخترم هم مهرنوش هست! و شاید نوش آفرین) حداقل آن موقع وقتی مادرش با حرص فریاد می‌زند آاقاااایییییی داااووووووووودییییی حق دارم از ته دل بخندم و قهقهه بزنم!

۳۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۴
آقاگل ‌‌