دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

۸۵ مطلب با موضوع «خاطره نگاری» ثبت شده است

نگاهم از توپ جدا نمی‌شد. می‌خواستم هرچه در توان دارم بگذارم و توپ را به سمت در حیاط شوت کنم. فکر می‌کردم هرچه از توپ فاصله داشته باشم قدرتم بیشتر خواهد شد. تا جایی که می‌شد عقب رفتم. نفسی عمیق کشیدم و شروع به دویدن کردم. پای چپم را ستون کردم و با نوک پای راست شوت زدم. احساس کردم نیرویم چند برابر شده. گل زده بودم. صدای فریاد خوشحالی وحید در گوشم بود. صدای برخورد توپ با در و جیغ‌های مادر که از پله‌های خانه پایین می‌دوید هم. 

خانۀ پدربزرگ یکی از آن خانه‌های قدیمی شهر بود. از همان خانه‌هایی که در هر اتاقش یک خانواده زندگی می‌کردند؛ و  ایوانش مکانی بود تا زن‌های خانه قالی ببافتند؛ و حیاطش به قدری بزرگ بود که بچه‌ها مجبور نباشند برای بازی از خانه خارج شوند. جملۀ معروفی است که می‌گوید اگر می‌خواهید چند پسربچه را خوشحال کنید یک توپ فوتبال به آنها بدهید. پدربزرگ البته با این جمله چندان موافق نبود. اعتقاد داشت فوتبال فقط هدر دادن وقت است. اینکه مرحوم پدربزرگ دلش به حال وقت ما می‌سوخت که هدر می‌رود و یا درخت گردوی توی باغچه هیچ‌وقت نفهمیدم. البته وقتی به شیشه‌ها و توپی که به عمد سمت درخت گردو شوت می‌زدیم فکر می‌کنم، صحنه قدری برایم واضح‌تر می‌شود. به هرحال، وقت‌هایی که پدربزرگ خانه نبود و به مغازه نجاری‌اش می‌رفت، فوتبال بخش جدانشدنی سرگرمی‌هایمان بود. وحید، تنها هم‌بازی دوران کودکی‌ام بود که به فوتبال علاقه داشت. گاهی حامد هم به جمع دونفرۀ ما اضافه می‌شد. این علاقه به قدری بود که در هر فرصتی و با هرچیزی که می‌شد فوتبال بازی می‌کردیم. از توپ‌های جورابی گرفته تا بطری‌های پلاستیک تا مدادتراش و پاک‌کن! از اولین روز هفته تا پنجشنبه به همین شکل می‌گذشت. روزهای جمعه‌ اما جمع‌مان جمع‌تر بود و تعداد هم‌بازی‌ها بیشتر. محمد، مجتبی و مصطفی، سه نفری بودند که سر و کله‌شان اغلب روزهای جمعه پیدا می‌شد. چند سالی از ما بزرگتر بودند و کمتر ما به جمعشان راه پیدا می‌کردیم. آن روزها کارتون فوتبالیست‌ها هم جمعه‌ها پخش می‌شد. به همین خاطر بازی روزهای جمعه شور و حال دیگری داشت. به محض خروج پدربزرگ از خانه، هر کدام از ما در نقش یکی از شخصیت‌های کارتون فرو می‌رفتیم و جو خاصی بر حیاط خانۀ پدربزرگ حاکم می‌شد. حیاط به قدری بزرگ بود که بتواند حکم یک زمین فوتبال را داشته باشد. کافی بود در حیاط را یکی از دروازه‌ها در نظر بگیریم و دروازۀ دوم هم می‌شد فاصلۀ دیوار تا ستونی آهنی بود که چند متر آن طرف‌تر قرار داشت. محدودۀ باغچه که سمت چپ حیاط بود و پله‌های خانه هم منطقۀ ممنوعه و به اصطلاح اوت بود. تنها تفاوتی که زمین فوتبال ما با زمین‌های دیگر داشت چمن نبودنش بود. که آن هم مشکل به خصوصی به شمار نمی‌آمد.   

 آن روز هم جمعه بود و به محض اینکه پدربزرگ از خانه بیرون رفت بساط فوتبال را پهن کردیم. هرکس نقشی برای خودش انتخاب کرد و چون من صاحب توپ بودم، نقش کاپیتان سوباسا که همیشه سرش دعوا بود به من رسید. من، وحید و محمد در یک تیم بودیم و مجتبی و مصطفی در تیم رو به رو. بازی شروع شد و بعد از یکی دو ساعت دویدن و بالا و پایین پریدن، داور فرضی سوت پایان را به صدا در آورد، و به این خاطر که نتیجه مساوی بود. یا شاید دلمان می‌خواست که مساوی باشد، کار به ضربات پنالتی کشید. نتیجۀ بازی در ضربات پنالتی هم مساوی دنبال می‌شد و هیچ کدام از دو تیم موفق به باز کردن قفل دروازۀ حریف نشده بودند. فقط مصطفی مانده بود و من. مصطفی پشت توپ ایستاد و آخرین پنالتی تیمشان را به بیرون از حیاط خانه شوت زد تا همۀ امیدها به من باشد. اگر توپ گل می‌شد تیم ما برندۀ مسابقه بود. توپ را از دست مجتبی گرفتم و آن را روی نقطه‌ای که برای زدن پنالتی مشخص شده بود کاشتم. فکر کردم هرچقدر از توپ فاصله داشته باشم قدرت شوتم بیشتر خواهد شد. به همین دلیل توپ روی نقطۀ پنالتی کاشده شده بود و من چسبیده به دیوار انتهایی حیاط ایستاده بودم. مجتبی روی پله‌ها نشسته بود. وحید به دیوار تکیه داده بود و محمد در سمت چپ من، با کمی فاصله از توپ ایستاده بود. نگاهی به مصطفی که داخل دروازه قرار داشت انداختم و چشمم را به توپ دوختم. نفسی عمیق کشیدم و شروع به دویدن کردم. پای چپم را کنار توپ بر روی زمین گذاشتم و با نوک پای راست توپ را شوت کردم. صدای فریادهای وحید و صدای در که انگار سنگ بزرگی به آن کوبیده باشند در گوشم پیچید. و بعد صدای مادرم که جیغ‌کشان از ایوان خانه به سمت حیاط می‌دوید. توپ گل شده بود. من گل زده بودم. تیم ما برنده شده بود. من اما درازکش روی روی زمین افتاده بودم. سر و صورتم غرق خون بود. محمد که گویا امیدی به گل زدن من نداشت، در آخرین لحظه به یاد صحنه‌ای که توپ را آقای تارو و کاپیتان سوباسا به صورت هم‌زمان به سمت دروازۀ واکاشی زوما شوت می‌کنند افتاده بود و تصمیم گرفته بود این ایدۀ مسخره را عملی کند.

#سخن‌سرا-تمرین چهارم

۱۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۰
آقاگل ‌‌

شصت‌وهشت نه سال تولدم که تعداد کتاب‌هاییه که توی کتابخونه‌ داره خاک می‌خوره. خاک می‌خوره و من تا به امروز نخوندمشون. امروز صبح بود که پس از حدود سه ماه تصمیم گرفتم اتاقم رو مرتب کنم و دستی به سر و گوش کتابخونه بکشم. و خب بعد از گردگیری اتاق و کتابخونه نظرم به عنوان‌هایی جلب شد که تا امروز خیلی وقتا ساده از کنارشون گذشته بودم. بعضی از عنوانا اصلاً کتاب‌های معروفی نیستن و بعضیا هم کتابای من نیستن. ولی خب اینا اهمیتی نداره. چیزی که اهمیت داره اینه که بدونی شصت‌وهشت انتخاب متنوع توی کتابخونه‌ات هست که تاحالا سراغشون نرفتی. این شد که رفتم سراغ قلم و دفتر و همۀ شصت‌وهشت عنوان کتاب رو فهرست کردم تا به مرور زمان بخونمشون. پیشنهاد می‌کنم به بهانۀ تابستونم که شده این روزا سری به کتاباتون بزنید و عنوان‌های نخونده‌ای که دارید رو فهرست کنید. ممکنه شانس باهاتون یار باشه و  مثل من عنوان‌های جالبی این وسط به چشمتون بیاد. 

و خب نمی‌دونم در طول تابستون چقدر فرصت کتاب‌ خوندن دارم؛ و نمی‌دونم چند عنوان از این تعداد پرشمار کم میشه. ولی تلاشم رو می‌کنم تا این شمارنده رو هر روز به صفر نزدیک‌تر کنم.

حرف که زیاده. ولی فعلاً تا همینجا کافیه. انتهای پست هم اختصاص میدم به ایده‌آل‌ترین حالت اتاق و کتابخونه‌ام. 


تلفیق سنت و مدرنتیه و فضایی پیرمردپسندانه


کتابخونه و نقاشی‌های امیرحسین

۲۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۸
آقاگل ‌‌

سر زدن به یکی از دوستان قدیمی و همچنین بازدید از کتاب‌فروشی آقای کریمی، یکی دیگر از لحظات لذّت‌بخش تهران‌گردی اردیبهشت ماه بود. اگر روزی روزگاری به‌دنبال کتابی بودید و نمی‌دانستید آن را باید کجا پیدا کنید سری به کتابخانۀ گلشن‌ راز بزنید. در میدان انقلاب، بازارچۀ کتاب. کتابخانه‌ای با بوی خوش‌ کاغذهای کاهی.

۳۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۶
آقاگل ‌‌

خاله می‌گفت تا امروز فکر می‌کردم بلاگرها فقط با کلمات معنا می‌یابند. فکر می‌کردم نهایتاً قرار هست بنشینید و دورهم به همدیگر خیره شوید و به این فکر کنید که فردا چه پستی بنویسم. ولی خب نامبرده، با اینکه خاله‌ی ماست؛ گاهی اوقات هم اشتباه می‌کند!  ای کاش می‌شد به این آخر هفته تافت پاشید.

آخر هفته دل‌انگیزی بود. هم دیدار با رفقای رادیو و هم ددونک دوستان. دوستانی که نبودید دلتان سوز! و البته جایتان سبز. ای کاش می‌شد به این آخر هفته تافت پاشید.



+شرح عکس: هدیه‌های سلوچ عزیز که از دیروز جای خالیش حس می‌شود. با آن لهجۀ ناب یزدی و آن قطاب و پشمکی که مثل لهجه‌ش شیرین بود. هدیۀ فاطمه که هربار باهم حرف زده‌ایم انبوهی از انرژی و امید به زندگی را به من تزریق کرده است. امیدوارم بازهم فرصت دیدار مجددت را داشته باشم. و دوستی به نام ماهی که یک عدد دستبند زیبا به بنده و البته خالۀ گرامی هدیه داد و من تا همین امروز وبلاگشان را ندیده بودم. و مهم‌تر از همه، دوستانی که اگرچه در قاب عکس جای نمی‌گیرند ولی در قلب و ذهن عکاس برای همیشه خواهند بود. ای کاش می‌شد به این آخر هفته تافت پاشید.

و دیگر رهاوردهای نمایشگاه کتاب و کتابفروشی‌یی در انقلاب که ازاین‌پس کتابفروشی محبوبم خواهد بود. (و البته در پستی جداگانه بیشتر درباره‌اش خواهم نوشت.)

ای کاش می‌شد به این آخر هفته تافت پاشید.

۳۳ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۲۲
آقاگل ‌‌
داستان از آنجایی شروع شد که امروز صبح در همین فضای مجازی در حال گشت‌زنی بودم. دست برقضا به یک آگهی تبلیغاتی با این مضون برخورد کردم. یکی از انتشاراتی‌های مطرح، دنبال غرفه‌دارجهت شرکت در نمایشگاه کتاب تهران بود.
 از اینکه باعث شدم برای چند لحظه فکر کنید قرار است بنده به عنوان یک غرفه‌دار در نمایشگاه کتاب امسال حضور داشته باشم عذرمی‌خواهم.(گرچه از گفتن این کلمه متنفرم.) نه. راستش جمله اول را فقط به این دلیل آوردم که انتهای پست بگویم یکی از فانتزی‌هایم کار کردن در یک کتاب‌فروشی یا یک انتشاراتی است. و فانتزی دیگرم حضور در چنین نمایشگاه‌هایی به عنوان غرفه‌دار. حرف دیگری نیست.
۴۹ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۱
آقاگل ‌‌

راستش هیچوقت آدم جذابی نبوده‌ام؛ و احتمالاً جزء اشخاصی هستم که کسی از مکالمه با من لذت نمی‌برد. دلیلش هم شاید همین خجالتی بودنم باشد. همین هم هست که کمتر گفت‌وگویی را خودم آغاز می‌کنم؛ و البته کمتر پیش می‌آید که در برخورد اول گفت‌وگویم با کسی بیشتر از دو دقیقه طول بکشد. راستش از کودکی در یک شهر کوچک و با فرهنگی سنتی بزرگ شده‌ام. تا سن هیجده سالگی و دانشگاه نهایت فعالیت اجتماعیم در یکی دو تئاتر و حضور گاه‌وبیگاه در کتابخانه کوچک شهرم خلاصه می‌شد. حتی در جمع‌های خانوادگی هم مکالماتم بسیار جمع‌وجور بود. البته پس از دانشگاه کمی یخم باز شد. بیشتر وارد بحث‌ها و مکالمات شدم؛ و البته حضورم در فامیل پررنگ‌تر از قبل شد. ولی هنوزهم فکر می‌کنم آدمی نیستم که بشود از مکالمه با او لذت برد. راستش هر چقدر از پشت کلمات و صفحه کلید می‌توانم حرف‌هایم را به خوبی بیان کنم.(اگر واقعاً همین‌گونه باشد!) در انجام این کار در یک مکالمه‌ی رودررو به‌شدت ناتوانم. 

این را امشب متوجه شدم. زمانی که با پسردائیم کنار قفسه کتابخانه ایستاده بودیم؛ و او دست برد و کتابی را برداشت. کتابی را برداشت و با این واکنش من روبرو شد که گفتم: «کتاب خوبیه. اگه نخوندیش بخونش. ارزشش رو داره.» و خب همین یک جمله کافی بود تا او بی‌مقدمه بخواهد بداند کتاب در مورد چیست؟ و نویسنده‌اش چه می‌خواهد؟ و ... . و خب همین کافی بود تا یادم بیاید هنوز هم در مکالمه رودررو ناتوانم. ناتوان در اینکه بتوانم فی‌البداهه چند دقیقه‌ای در مورد موضوعی صحبت کنم. حتی با فردی که 26 سال از عمرم را با او گذرانده‌ام. درنهایت هم گفتم، اول کتاب را بخوان. بعداً داخل تلگرام در موردش حرف می‌زنیم. راستش سال‌هاست که پشت کلمات مخفی شده‌ام. 


۴۹ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۴۹
آقاگل ‌‌

اینقدر که عقده ننوشتن در این چند روز اخیر رو داشتم با خودم عهد کردم امشب تا وقتی خوابم نگرفته بنویسم! پس اگر پست بیش از حد طولانی بود و سر و ته مشخصی نداشت و جای فعل و فاعل و نهاد و گزاره‌ش هم جابه‌جا بود، از خطای این جانب بگذرید! یا اگر دوست داشتید نخوانید، نخوانیدش! اشکالی وارد نیست.

راستش امروز با یک حساب سر انگشتی به عدد هفت، هشت هزار کیلومتر سفر در نیمه دوم اسفند رسیدم. اگرچه این آمار به ظاهر خیلی هم بالا نیست ولی برای منِ بدسفری که از داخل ماشین بودن (و بخصوص داخل اتوبوس بودن) در حد سیر! متنفرم، مورد زجرآوری بود. دروغ چرا، از همین الان که سمیرمم باز به این فکر می‌کنم که باید یکبار دیگر همین مسیرهارو طی کنم. البته که به قول قدیمی‌ها آب که از سر گذشت از بهارش پیداست. ولی خب.

البته ناگفته نماند اینکه گفتم از داخل ماشین بودن در حد سیر متنفرم به معنای متنفر بودن از خود ماهیت سفر نیست. آخردست همه ما مسافریم. من هم مسافرت رو دوست دارم. بخصوص اگر با دوستان باشد. ولی خب سفری که تحمیلی باشد زیاد قابل دوست داشتن نیست. توی چنین سفری نمیشه زیاد به لذت بردن فکر کرد. نمیشه وقتی بیکار بودی بگی: «بابا بیخیال؛ برم توی شهر و یا توی بازار و بی‌خود و بی‌جهت تابی بخورم.» نه نمی‌شد. لااقل از من برنمیاد این کار. اینایی که می‌گم نه اینکه دارم آیه یأس می‌خونما. نه. گفته بودم که قراره این پست پست خوبی باشه. شاد باشه و نمودار لحظه‌های خوب. (و احتمالاً طویله‌طور) پس نوشتن از آه و ناله‌هایی که نه دردی از من دوا می‌کند و نه چیزی به دانش شما اضافه، هیچ ثمری ندارد. پس همین بهتر که بی‌خیالشون شد.

و اما شرح سفر، نمی‌دانم اشاره کردم رفتم کرمان یا نه، ولی الان اشاره می‌کنم که مهم‌ترین بخش سفرم و طولانی‌ترین بخشش مربوط به کرمان بود. البته خب چونکه قرار شد بخش‌هاش زشت و مأیوس کننده‌ش رو فاکتور بگیرم پس دیگر به اینکه چند شب به این شکل داخل نمازخانه خوابگاه خوابیدم و چند شب و روز فقط به خاطر اختلال در سرور یک سایت معطل شدم و در نهایت هم کارم انجام نشد نمی‌کنم. ولی از من پیرمرد به شما نصیحت، دور تحصیلات رو هم خط نکشیدید دور تحصیلات تکمیلی را خط بکشید! یا لااقل اگر نمی‌خواهید خط بکشید و هدفی برای ادامه تحصیل دارید در شهری درس بخوانید که فاصله‌ش تا شهر خودتون کمتر از چهار پنج ساعت باشد. نه مثل من نزدیک 13-15 ساعت در راه باشید. البته که در این عصرخداناباوری سیستم‌های حمل‌ونقل دیگری هم هست که ممکنه مسافت فوق براتون کوتاه‌تر به نظر بیاد ولی در کل من آنچه سخن حق بود با شما گفتم خواستید پند بگیرید نخواستید از این چشم خوانده و از آن گوش بیرونش کنید. به قول قدیمیا نه خانی آمده نه خانی رفته.

عرض می‌کردم که سفر به کرمان هم نکته‌های ویژه و خوب و قابل ذکری داشت. یکی از این نکات خوب و ویژه دیدار با یکی از بلاگران بامحبت کرمانی بود. بهارنارنجی که در این چند روز و چند شب به‌ من ثابت کرد این شهر الحق دیار کریمان بوده و هست. در شهر کوچک ما اینکه پسری در مورد خانمی یا دختری در جمع صحبت کنه و از خوبی‌هاش بگه زیاد جلوه مناسبی نداره. خب این فرهنگ شهر ماست و من نمی‌تونم به تنهایی تغییری در این فرهنگ بدم. ولی می‌تونم و این اختیار رو دارم که پام رو از گلیم این فرهنگ درازتر کنم و با خیالی آسوده و البته با کسب اجازه از خود ایشون شرح دیدارمون و شرح ویژگی‌های ایشون رو بنویسم. دیدار اول با بهار نارنج در عصر اولین روز سفر اتفاق افتاد. اگرچه قبلاً در یکی از سفرهام به کرمان با ایشون دیداری داشته بودم ولی دیدار قبل آنقدر کوتاه و مختصر بود که چیز خاصی برای نوشتنش نبود. اینبار اما فرصت دیدار بیش از چند دقیقه بود. و کوتاه و مختصر تقریباً از همه‌جا گفتیم و شنیدیم. از دنیای وبلاگ‌نویسی، تا دنیای کتاب‌خوانی، تا وضعیت درس و دانشگاه و لذت دیدارهای وبلاگی. از اینکه بهارنارنج پس از اون دیدار اول با من، چند بلاگر دیگه رو هم دیده بود و من اما اون دیدار اولین و آخرین دیدارم با یک وبلاگ‌نویس بوده. اگرچه در این مدت چند نفر از دوستانم رو به وبلاگ‌نویسی سوق دادم. ولی خب این دو ربط چندانی به هم نداشتند. دست آخر هم(شایدهم در وسط بحث! من پیرمرد یادم نمیاد.) ایشون یک جلد کتاب به همراه قهوه کرمان(که ما و احتمالاً شما بهش می‌گیم قُوَتو! و من نفهمیدم چرا کرمانیا بهش میگن قهوه!) به این بنده نگارنده هدیه دادند. یا شاید سوغاتی دادند. به هرترتیب، مهم محبت ایشون به بنده بود. و اعتراف می‌کنم ایشون میزبان خوبی هستند. و در این چند شبانه‌روز کمک کردند که سختی این سفر بر بنده کمتر شود. و کمتر احساس غریبگی داشته باشم.

و اما کتاب، آخ اگه بارون بزنه. دقیقاً نمی‌دونم چه حکمتی هست روزی که پستی با همین عنوان نوشتم آسمون شروع به باریدن کرد و امشب هم که درحال نوشتن این پست طویله‌طور هستم باز بارون درحال باریدنه. با این تفاوت که زیر بارون اول توی کرمان قدم زدم و زیر بارون دوم توی سمیرم. و باز صدای شاملو توی گوشم زمزمه می‌کنه: "پایِ دار، قاتلِ بی‌چاره همون‌جور تو هوا چِش می‌دوزه ـ «چی می‌جوره تو هوا؟ رفته تو فکرِ خدا؟...» ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه شالی از خشکی درآد، پوکِ نشادون بزنه...» آخ اگه بارون بزنه! آخ! اگه بارون بزنه!" روز اول وقتی مطمئن شدم چاره‌ای جز موندن در خوابگاه ندارم، قبل از اینکه برم به خوابگاه تصمیم گرفتم چند ساعتی رو توی کتابخونه دانشگاه سپری کنم. کتابی که بهارنارنج هدیه داده بود رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. شروع کردم به خوندن و فقط زمانی به ساعت نگاه کردم که سه چهار ساعتی از اومدنم به کتابخونه گذشته بود و رهش تقریباً رو به اتمام بود. همینجا گله‌ام از امیرخانی رو بیان می‌کنم! برادر من، جدا از هر نقدی که به کتابت وارد بدونم چرا وقتش اینقدر کم بود؟ آخه مؤمن چی می‌شد یه صدتا صفحه بیشتر می‌نوشتی؟ منِ کندخوان کل کتابت رو توی پنج-شش ساعت خوندم آخه. این چه وضعیه؟ و اما بعد. نمی‌خوام نقدی به کتاب امیرخانی بنویسم. نمی‌خوامم داستان کتاب رو بهتون لو بدم. فقط وقتی کتاب تموم شد توی همون کتابخونه چند دقیقه‌ای به جلد کتاب خیره شدم. طرح جلد کتاب به نظرم یکی از نقطه‌های خیلی مثبت اون بود. نکته‌های زیادی داشت. و کاملاً مرتبط با خود کتاب بود. درونمایه کتاب رو هم قصد ندارم اشاره‌ای بهش داشته باشم. فقط اینکه چند روزه میرم و میام و با خودم زمزمه می‌کنم: آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه...

نمی‌دونم دقیقاً طولانی‌ترین پست این وبلاگ کدوم پست بوده ولی این پست تا همینجا نزدیک 1070 کلمه شده. یعنی در حدود یک صفحه و نیم کاغذ A4 معمولی مثلاً. با این حال همچنان حرف برای گفتن و نوشتن هست. اینقدر می‌نویسم تا لااقل دو کاغذ کامل رو پوشش بدم!

یکی دیگر از نقطه‌های روشن این مسافرت چندروزه خانم مسنی بود که آبدارچی یکی از بخش‌های دانشگاه بود. خانمی که در این چند روزه حق مادربزرگی و مادری بر گردن بنده داشت. روز دوم که کارم پیچیده شده بود و نشسته بودیم داخل اتاق انتظار بخش مربوطه، همین خانم وقتی حال نزار بنده رو دید لیوانی چایی‌ای به من تعارف کرد. و من هم در مرامم نیست که دست رد به چایی بزنم! درواقع از خدا می‌خواستم کاش تعارفکی هم به ما چند نفر بکند. اگرچه اون دو نفر گویا به نشانه ادب و احترام دست رد به سینه مادربزرگ زدند ولی من وقتی صحبت از چایی باشد ارزشی برای این ادب و احترام‌های فرمالیته قائل نیستم! مادربزرگ بخش مربوطه وقتی دید که من با چه عطشی لیوان چاییش را سر کشیدن فکر می‌کنم تا ته خط رو خوند. آخر وقت زمانی که کارم هنوز گیر بود و به اتمام نرسیده بود و در موقعیت کارد بزنی خونش در نمیادطور بودم باز تعارفی زد و اینبار بنده رو به داخل اتاقک آبدارخونه‌ش راهنمایی کرد. مجدد لیوانی چایی جلوی میزم گذاشت و بی آنکه حرفی بزند بیرون رفت. و این شد که در این چندشبانه‌روز لااقل روزی دوبار من به اتاقک مادربزرگ می‌رفتم و یک لیوان چایی خوش رنگ دریافت می‌کردم. راستش این چیزهای کوچک اگرچه شاید برای کمتر کسی دارای اهمیتی باشد اما برای من ارزشش آنقدر بود که همینجا بار دیگه از ایشون کمال تشکر رو داشته باشم. و امیدوار باشم در ادامه زندگی همیشه موفق و سرزنده باشه.

فکر می‌کنم دیگه تقریباً باید به انتهای صفحه دوم رسیده باشم. ولی چون کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه پس برای اینکه از این بابت اطمینان حاصل کنم و به قولی که در میانه متن دادم عمل کنم این چند بیت آخر رو به اشتراک می‌گذارم که قطعاً از مرز 1500 کلمه گذر کنم. این هم قطعه‌ای از شعر ابتهاج عزیز که به نوعی شرح حال من هم هست:

نگاه کن

هنوز آن بلند دور،

آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور

کهربای آرزوست،

سپیده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار

بیفتی از نشیب راه و باز

رو نهی بدان فراز


چه فکر می‌کنی؟

جهان چه آبگینه شکسته‌ای‌ست

که سرو  راست هم در او شکسته می‌نمایدت.

چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ

که راه بسته می‌نمایدت.


زمان بی‌کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج.

به سان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند

رونده باش

امید هیچ معجزه‌ای ز مرده نیست،

زنده باش...

۲۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۵۴
آقاگل ‌‌

استراگون یک جایی وسط کتاب در انتظار گودو رو می‌کنه به ولادیمیر و میگه: «مطمئنی قرار بود امروز بیاد؟» ولادیمیر در جواب بهش میگه: «آره گفت شنبه میام. آره فکر کنم.» استراگون در جوابش میگه: «ولی کدوم شنبه؟ تازه، از کجا معلوم امروز شنبه است؟ ممکن نیست یکشنبه باشه؟ یا دوشنبه؟ یا جمعه» 

امروز که چهارمین روز و البته آخرین روزی هست که در این بروکراسی اداری گیر کردم(فارغ از به نتیجه رسیدن و یا نرسیدن!) و هرباری که زنگ می‌زنم وعده عصر و آخر وقت و فردا رو بهم می‌دن؛ داشتم فکر می‌کردم اصلاً از کجا معلوم امروز که ساعت از دوازده شب گذشت وارد فردا بشیم؟ مگه دیروز و پریروز هم قرار نبود فردا که شد این مشکل حل بشه؟ خب از کجا مشخصه که فردا باز همین امروز نباشه؟ از کجا معلوم باز فردا که زنگ زدم نگید فردا؟ 

خسته‌ام. خیلی خسته. درست مثل استرگون توی نمایشنامه در انتظار گودو. منم در انتظارم. انتظاری که انگار پایانی برای اون نیست. جمعه که می‌اومدم پیش خودم گفتم قطعاً کار سختی پیش روم هست. ولی مطمئنن آخرش پایانی داره. مطمئنن بالاخره تموم میشه و اون‌موقع دیگه منم و تعطیلات عیدی که درست روبروم ایستاده. اون وقت با خیالی آسوده می‌تونم بگم یکی دیکه از برگه‌های تاریخ زندگیم رو به اتمام رسوندم و این حق رو دارم که از تعطیلات عیدم با خیالی آسوده لذت ببرم! لذت ببرم و آماده بشم برای ادامه حیات. برای ادامه این زندگی. ولی الآن مثل استراگون خیره شدم به یک صفحه مانیتور و دیوار روبروم. و به دیالوگ‌های نمایشنامه بکت فکر می‌کنم:

*****

استراگون: … بیا بریم.

ولادیمیر: نمی تونیم.

استراگون: چرا؟

ولادیمیر: در انتظار گودو ایم.

استراگون: (نومید) آه! (مکث) مطمئنی همین جا بود؟

ولادیمیر: چی؟

استراگون: جایی که باید منتظر باشیم...

*****

استراگون: باید الان این جا باشه.

ولادیمیر: نگفت که حتمن می آد.

استراگون: و اگه نیاد؟

ولادیمیر: فردا برمی گردیم.

استراگون: و بعدش پس فردا.

ولادیمیر: احتمالن.

استراگون: و همین طور.

ولادیمیر: و این قضیه هست…

استراگون: تا اون بیاد…

*****

نمی‌دونم آخر امروز قراره چه اتفاقی رخ بده. ولی من دیگه خسته شدم از این انتظار. می‌رم نهار. می‌شینم و ادامه کتابم رو می‌خونم. بازی پرسپولیس رو هم احتمالاً داخل ترمینال می‌بینم. بعدهم برمی‌گردم اصفهان. پست بعد یک پست خیلی خوبه. درست مثل فردا. به قول گلپا: «چه غم ز بی کلهی؟ آسمان کلاه من است!» 

۲۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۱۱
آقاگل ‌‌