دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

این صفحه بصورت هفتگی به روز خواهد شد و شامل تک بیت ها و اشعاری است که به دل این بنده نگارنده می نشیند. 

هر زمان که دوست داشتید می توانید بیایید بیت یا ابیاتی به این صفحه بیافزایید. قدمتان روی چشم.


تک بیت های بی مخاطب-دفتر اول

تک بیت های بی مخاطب-دفتر دوم

تک بیت های بی مخاطب-دفتر سوم

تک بیت های بی مخاطب-دفتر چهارم


به این دلیل که تعداد نظرات و شعرهای دوستان زیاد شده بود این هفته نظرات رو به صورت چند پست جدید مرتب کردم که در زیر می بینید. جا داره از دوستانی که همیشه همراه این بخش بودن به طور ویژه قدردانی کنم. اینکه اسم نمی برم دلیلش حافظه ضعیف بنده است و ترس از اینکه دوستی را فراموش کنم. یا حق :)


شروع دفتر پنجم، اول محرم:

1

تحویل سال به وقت محرم است

حول قلوبنا به بکاء علی الحسین...

 2

ما را که "یا مجیر" و "اجرنا" عوض نکرد 

دلتنگ گریه های محرم شده دلم...


3

دلم می‌لرزد از امروز با هر بانگ تکبیرت

تمام دشت را پر کرده آن آه نفس‌گیرت

هوای بادُباران دارد این چشمان من وقتی

به گوش‌م می‌رسد آن "ذکر استرجاع"‌ دل‌گیرت ...

‏‎‏‎‏‎سید مجتبی ربیع نتاج


4

هر آنچه بود گذشت از فضیلت شب قدر

نگاه ما به شب اول محرم اوست...

شیخ رضا جعفری


5

ما را مگو حکایت شادی؛ که تا به حشر 

ماییم و سینه ای که در آن ماجرای توست...

همام تبریزی


6

ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است...


7

پرچم زده اند از غم تو کوچه به کوچه

انگار عوض کرده زمین پیرهنش را...


8

حالاتمام دغدغه‌ام این شده حسین

این اربعین،کرب و بلا می‌بری مرا،حسین..؟


9

سفر عشق از آن روز شروع شد که خدا

مهر یک "بی کفن" انداخت میان دل ما


10

بیگانه کردی‌اش ز جهان و جهانیان 

هر دل که گشت با تو دمی آشنا حسین...

#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله


11

من اناری را، می کنم دانه‌، به دل می گویم‌: 

خوب بود این مردم‌، دانه‌های دلشان پیدا بود....

سهراب سپهری

(پانزده مهر زادروز سهراب بود و روز سهراب)


12

چترها را باید بست 

زیر باران باید رفت 

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت 

دوست را زیر باران باید دید 

عشق را زیر باران باید جست...

سهراب سپهری


13

من در این تاریکی

فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد...

سهراب سپهری


14

طفلی به نام " شادی " ، 

دیری‌ست گم شده‌ست !

با چشم‌های روشن براق ،

با گیسویی بلند به بالای آرزو ...

هر کس ازو نشانی دارد ؛

ما را کند خبر

این هم نشان ما :

یک سو خلیج‌فارس

سوی دگر خزر ...

استاد شفیعی کدکنی

(19 مهر زادروز استاد شفیعی کدکنی)


15

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران 

بیداری ستاره در چشم جویباران 

ایینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل 

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران...

استاد شفیغی کدکنی

(با صدای استاد شجریان عزیز فوق العاده شنیدنی است)


+از این قسمت به بعد تک بیت های ارسالی دوستانم هست در کانال تلگرام.(آدرس: مستقیم بالا در همسایگی تک بیت های بی مخاطب)


16

عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام...

حافظ جان

(بیست مهر روز حافظ شیراز)


17

خوش عروسیست جهان از ره صورت، لیکن

هر که پیوست بدو، عمر خودش کاوین داد...

حافظ جان


18

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع...

حافظ جان


19

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

حافظ جان


20

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...


...از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

حافظ جان


21

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند...

حافظ جان


22

بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست

 یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش!

حافظ جان


23

مرغ زیرک نشود در چمنش نغمه سرای

 هر بهاری که به دنباله خزانی دارد

حافظ جان


24

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس...

حافظ جان


25

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او  

ور بحق گفت جدل با سخن حق نکنیم...

حافظ جان


26

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت...

حافظ جان


هفته آخر مهر

31

خدایا  یک نفس آواز !آواز !

دلم را زنده کن ! اعجاز ! اعجاز!

بیا بال و پر ما را بیاموز 

به قدر یک قفس پرواز!پرواز!

قیصر شعر ایران

(با تشکر از وبلاگ واران)


32

از جمله رفتگان این راه دراز

باز آمده کیست تا بما گوید باز

پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز

تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز

خیام نیشابوری


33

جامی است که عقل آفرین میزندش

صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین میزندش

خیام نیشابوری


34

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیر فنا درگذریم

با هفت هزار سالگان سر بسریم

خیام نیشابوری


35

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست

خیام نیشابوری


36

اجرام که ساکنان این ایوانند

اسباب تردد خردمندانند

هان تاسر رشته خرد گم نکنی

کانان که مدبرند سرگردانند!

خیام نیشابوری

(این یکی رو خیلی دوست دارم! میگه سیاراتی که مدبر عالم هستن این طور سرگردانن تو که دیگه هیچی! چطور انتظار داری با عقل سر از کار جهان در بیاری آخه؟ هوم؟)


37

افسوس که نامه جوانی طی شد

و آن تازه بهار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب

افسوس ندانم که کی آمد کی شد

خیام نیشابوری


38

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود!

خیام نیشابوری


39

این قافله عمر عجب میگذرد

دریاب دمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟

پیش آر پیاله را که شب میگذرد...

خیام نیشابوری


40

آن لعل در آبگینه ساده بیار

و آن محرم و مونس هر آزاده بیار

چون میدانی که مدت عالم خاک

باد است که زود بگذرد باده بیار

 خیام نیشابوری

(کی میگه نمی‌شه با کتاب خیام فال زد؟ ما که زدیم و می‌بینید که شد!)

+بعد از مدت‌ها بی‌مهری و به مناسبت جلسه شب‌شعر دیدار با رهبری. بیت‌های منتخب این دیدار:

41

مشامِ جان اگرخواهی معطّر گرددت باری

بیا تا بشنوی بوی بهشت جانفزا اینجا

بزن دست توسل را به درگاه عطای او

که باشد بحر جود و معدن لطف و عطا اینجا

صفر علی‌احمدی-افغانستان

42

به دست شعله‌های شمع دادم دامن خود را

مگر ثابت کنم پروانه‌مسلک بودن خود را

...

به امیدی که شاید بگذری از کوچه ام یک شب

به در آویختم فانوس هر شب روشن خود را...

میلاد حبیبی

43

هان! به آن پیرزن خسته بگو پیش بیاید

آمدم یوسف خود را به زر وی بفروشم!

سیدعلی شکراللهی

44

دست در دست تو دادیم و جهان شکل گرفت

حرکت کرد زمین، بعد، زمان شکل گرفت

...

حفره‌ای بود پر از خون وسط سینه‌ی من

مهرت افتاد به قلبم، ضربان شکل گرفت

...

تا که سلمان وسط ظهر پس از نام نبی

اَشهَدُ اَنَّ علی گفت، اذان شکل گرفت

مهدی رحیمی

45

هرگز تکان شانه‌ی دل را کسی ندید

من داغ لرزه را به دل بم گذاشتم

عالیه مهرابی

46

بگو نام مرا در زمره‌ی عشّاق بنویسند

که خوردم خون دل‌ها بیستون در بیستون من هم

فائزه زرافشان

47

گر نباشد عشق، دنیا جای تنگی بیش نیست

بیستون بی تیشه‌ی فرهاد، سنگی بیش نیست

...

چشم وا کردیم و عمر آمد به سر همچون حباب

از نبودن تا فنا دنیا درنگی بیش نیست

رضا صالحی

48

رنگ و بوی گل مرا از فکر فردا دور کرد

کاج اگر می کاشتم شاید خزانم این نبود

محمدحسن جمشیدی

49

ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن

شکایت های من از عشق ازین دست اعترافات است

فاضل نظری

50

اگر در اصل، دین حُبّ است و حُبّ در اصل دین، بی شک

به جز دلدادگی هر مذهبی، مُشتی خرافات است...

فاضل نظری

آخرین تغییر 15 رمضان سال 1397

نظرات  (۲۶۷)

...بهتر این است که زائر اگر آمد به حرم

دو قدم عشق بورزد سه قدم فکر کند! 

به کف صحن به گنبد به غم گوهرشاد

زیر این قبه به هستی به عدم فکر کند...




+ این به نظرم باشه اینجا :)
پاسخ:
ممنونم.
فوق العاده این شعر رو دوست دارم.
ولی پستی که نوشته بودم رو حذف کردم.
باز خوبه که شعرش رو گذاشتید اینجا تا به یادگار بمونه.
تشکر.

به کامِ دل
 نفَسی با تو
 التماسِ من است
بسا نفَس
 که فرورفت و
 برنیامد کام!

سعدی
پاسخ:
سلام ممنونم
کامنت ها و شعرهاش رو دسته بندی کردم بالاخره. :)
‏چنان یک کودک گریه کردم؛
‏همانگونه خالى،
‏همان‌طور بى معنى و بى دلیل.
‏زیرا که من
‏خیلى به ناحق از تو دور هستم
‏ناظم حکمت
پاسخ:
چه تصویر سازی غم انکیزی...

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار

بگذارند و خم طره یاری گیرند

خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی

گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند


حافظ

عاشقشم اصلا

پاسخ:
خیلی عالی و خوب بود.
ممنون. :)
۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۳:۲۹ پـــــر ی
آب هویج:))))
پاسخ:
:))

۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۵:۲۵ یک خبرنگار
دلخوشم با غزلی تازه ... 
همینم کافی است ... 

محمدعلی بهمنی ...
پاسخ:
یا مثلا اقای آذر (به نوعی در جواب همین شعر) میگه:
گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد.
بعد ازتو حس شعر فنا شد خیال مرد.
نشسته در حیاط و ظرف چینـی روی زانــویش
اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش

قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده
صدای  نازک  برخورد  چینـی  با  النگویش

مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان
کـــه در باغــی درختــی مهــربان را  آلبالویش

کســوف  ماه  رخ  داده ست  یا  بالا بلای  من
به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟

اگــر پیــچ امین الدوله بودم می توانستم
کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش

تـو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی
یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش

قضاوت می کند تاریـــخ بیـــن خان ده با من
که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش

رعیت زاده  بودم  دخترش  را  خان نداد و من
هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش

حامد عسکری
پاسخ:
سلام :)
ممنونم از حضورتون.
عالی بود.
کاش تک بیت یا نهایت دو بیت بفرستید. :)
گزیده باشه بهتره. بخصوص موقع دسته بندی.
پس از تو حال من خوب است
 یک تصویر می خواهی؟
شبیهِ ساعتی بعد از وقوعِ زلزله در بَم!

جواد میکنی
پاسخ:
اوه. چه تفسیری.
عالی بود.

دیده بگشودی و انگار زمان احیا شد 
در تم خنده ی تو، عشق چنین زیبا شد

خواب بودی و بشر در طلبت می جنگید!
سند صلح جهان با نگهت امضا شد...

مریم صفری
+بعضی شعرها کاملشون قشنگ تره ، ولی باشه از این به بعد اشعار ۱ یا ۲ بیتی میفرستم:)
یاعلی
پاسخ:
ممنون از لطفتون :)
اگه میخواستم فقط بخونمشون حق با شما بود. کاملش بیشتر میچسبید. ولی چون قصد دارم آرشیوشون کنم در اون حالت خیلی کار سخت بود.

زایـیــده ی دردیـم و به بار آمـده ی عشق
در مکتب ما ، عشق فقط ، حرف حساب است

یک جمله بگو دلبرکم ! ... حرف دلت چیست ؟
عاشق شده این شاعر و ... دنبال جواب است

 م. نظری
پاسخ:
اینجا هم که دو کلمه حرف حسابه :دی
موضوعیت هم داشت. :)
۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۷:۳۰ محبوبه شب
نمیدانم که دردم را سبب چیست؟
همی دانم که درمانم تویی بس

اوحدی

این هفته هم خوبه :)

پاسخ:
:))
ارادتمند.
۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۵:۴۱ اسمارتیز :)
باید بگم که از همون وقتی که تصمیم گرفتم تک‌بیت حفظ کنم، اینجا رو دیدم خیلی یهویی. قبلش اصلا متوجه این قسمت وبلاگتون نشده بودم:) خواستم ازتون تشکر کنم خیلی زیاد:) 
پاسخ:
:))
خواهش رفیق.
صـدای ضبط ، اتوبان ، هوای بارانی
به خودبیا! نرسیده به قم توقف کن

سلام دختر باران ، سلام خواهر ماه
بهشت را به همین سادگی تصرف کن
#حمیدرضا برقعی
پاسخ:
احسنتکم. هم به حسن انتخاب هم به اینکه مناسبت داشت :)
ممنونم.
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری ست رنجیدن

حافظ جان
پاسخ:
که در طریقت ما کافریست رنجیدن :)
چیه این حافظ اصلا؟

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید  ز هر  کس  که  بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم، پریدیم

وحشی بافقی
پاسخ:
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند...
ممنونم. :)

هرگز نمیرد آنکه دلش جلد مشهد است

حتی اگر که بال و پرش را جدا کنند

هر کس به مشهد آمد و حاجت گرفت و رفت

او را به درد کرب و بلا مبتلا کنند

سید حسن رستگار

پاسخ:
عالی
ممنونم.
:)
به کویت آمدیم و آرزوی ما نشد حاصل
ز کویت می‌رویم اینک، هزاران آرزو با ما

هلالی جغتایی

پاسخ:
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان به قول حافظ :)
دلم گرفته دوباره برای بعضی ها
نمی رود ز سر من هوای بعضی ها
به ماه گفت شبی آفتابگردانی
برو که پُر شدنی نیست جای بعضی ها
 
محمدمهدی نورقربانی
پاسخ:
قشنگ بود. :)
ممنونم.

عشق یعنی بشوم آهوی آواره‌ی تو
بدهم دل به صدای خوش نقاره‌ی تو
و خدا خواست که از دست تو درمان برسد
خواست تا عطر علی‌ تا به خراسان برسد

قاسم صرافان

پاسخ:
ممنونم :)
بدین مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز..

حافظ عزیز

+ درآ که در دل خسته توان درآید باز


پاسخ:
تا که شب چه زاید باز
تا که شب چه زاید باز
تا که شب چه زاید باز
تا که شب چه زاید باز
...
با کبوترهای ایوان تو هم قد نیستم
عاشق پروازم اما من در این حد نیستم
در جوار پنجره فولاد،حالم خوب شد
هرکجا غیر از حرم باشم، فقط بد نیستم
حاجتم را میدهی حتما، صبوری میکنم
خسته ام، بی طاقتم اما مردد نیستم
موقع برگشتن از مشهد خیالم راحت است
خوب یا بد، هرکه باشم، آنکه آمد نیستم

پاسخ:
بی طاقتم اما مردد نیستم...
خیلی خوب بود. 
ممنون ممنون
:)
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۱۰ ح م کامران نیرومند
آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
گردون ورق هستی ما در ننوشتی
هرچند هجران ثمر وصل بر آرد
دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی
             « حافظ»
پاسخ:
کاش که این تخم نکشتی...

خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را !

 فاضل نظری 
پاسخ:
احسنت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد؟
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت!

 هوشنگ ابتهاج
پاسخ:
هعی
غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را
دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند

صائب تبریزی 
پاسخ:
به به از صائب.
عالی
هم رفتنم خطاست و هم بازگشتنم
چون ارّه در گلوی سپیدار مانده ام

علیرضا بدیع
پاسخ:
چه تصویر سازی قشنگی داشت.
ممنون.

حال من گاهی رضاخان است گاهی رازی ام
کشف الکل یا حجابت، هردو مستم می کند.

حسین اوتادی

پاسخ:
بردار روسری ز سرت با زبان خوش
 زنده نکن دوباره رضا خان مرده را

سید مهدی وزیری
تمام عمرمان سرگرم جمع و ضرب و تفریقیم
کسی اما نمیداند که با حاصل چه باید کرد

محمد فرخ طلب
پاسخ:
عالی عالی عالی
ممنونم.
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی نزدیک آمد،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام...

گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی،
عشق،
اسارت،
همه بی معنا بود
"فریدون مشیری"
پاسخ:
عالی واقعا... :)
جای شعرهای نو تو این بخش واقعا خالیه.
ممنونم.
عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسپند چیست؟

فاضل نظری 
پاسخ:
:)
ممنونم به خاطر لطفی که به این صفحه دارید همیشه.

ای دل نگفتمت که به چشمش نظر نکن
کز غم چنان شوی که نبینی به خواب،خواب
"خواجوی کرمانی"

+خواهی میکنم، بخش خوب و دوست داشتنی ای شده:) 
یاعلی
پاسخ:
صحیح! :)
مطمئنم هرکسی تو دوره خواجو بوده همین رو بهش گفته.

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما


پاسخ:
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
اما نه فرت و فرت که یکبار دیده ایم.
از ناصر فیض فکر کنم.

:))
سلام
مثل مغرورترین کافر دنیا که دلش
از کف اش رفته و حتی به خدا رو زده است
ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان
تا دم مرگ دعا خوانده و پارو زده است.
پاسخ:
یا به قول سید سعید صاحب علم
حال شاهی بی پسر دارم که شب ها پشت کاخ
رازهای سلطنت را می نویسد روی خاک!

ممنون :)
ماییم مست و سرگران٬ فارغ ز کار دیگران٬
عالم اگر بر هم رود عشق تو را بادا بقا
مولانا
پاسخ:
عشقت به دلم در آمد و شاد برفت
باز آمد و رخت خویش بنهاد برفت

گفتم ز تکلف دو سه روزی بنشین
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت...
ﺻﺒﺮ ﺍﻳﻮﺏ ﻛﺠﺎ ﻭ ﺩﻝ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻛﺠﺎ !
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ آتش ﻋﺸﻘﻢ ﻛﻪ ﺑﺮ اﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺍﻡ

ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﻝ ﺳﻮﺧﺘﮕﺎﻥ ﺑﺸﺮﻡ
ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﻃﻠﺐ ﻋﺸﻖ ﭼﻨﻴﻦ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺍﻡ
"مسعود شالبافیان"
پاسخ:
چند گویی قصه ایوب و صبر او؟ بس است!
بیش از این ما صبر نتوانیم.. آن ایوب بود!

وحشی بافقی
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
《هوشنگ ابتهاج》
پاسخ:
امان از صبر و صبوری...
دچار باید بود
وگرنه زمزمه‌ی حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق سفر به روشنیِ اهتزازِ خلوت اشیاست
و عشق صدای فاصله‌هاست
صدای فاصله‌هایی که غرق ابهامند...
《سهراب سپهری》
پاسخ:
این رو باید برای دچار هم بفرستین :))
ممنون
دلم را جز نو کس دلبر نباشد
به جز شور توام در سر نباشد

دل فایز تو عمدا می‌کنی تنگ
که تا جای کس دیگر نباشد


+ دوبیتی‌های فایز دشتستانی رو خوندین؟
پاسخ:
مگه میشه نشنیده باشم؟ اولین شعرهایی که به گوشم خورده همین شعرای فایز بوده. یادمه بچه که بودم مادربزرگ و مادرم و خاله ها  مینشستن پای قالی بافتن و مادربزرگ شعرای فایز رو میخوند. اون موقع نمیدونستم این شعرا چیه. ولی بعدها فهمیدم از فایز بوده :) 
شعرای فایز توی جنوب کشور و شیراز و بوشهر خیلی معروفه. یه جورایی با فرهنگ شون گره خورده. توی مراسمات مذهبی یا مثل همین پای دار قالی میخوندن قدیما و هنوزهم گاهی میشه از پیرزن پیرمردهای قدیمی شنیدشون.

دریا نبودم اما توفان سرشت من بود
گرداب خویش گشتن در سرنوشت من بود
《حسین منزوی》
پاسخ:
عالی عالی :))
خشم گلوله
 سینه اش را شکافت
تنها به جرم این که 
او یک پرنده بود ...
《محمد شیرین زاده 》
پاسخ:
سوگند میبرم به مرام پرندگان
در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست...
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
《حافظ》
پاسخ:
زین آتشِ نهفته که در سینه‌یِ من است
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت

حافظ
به دریا شکوه بردم از شبِ دشت
و زین عمری که تلخ تلخ بگذشت
به هر موجی که میگفتم غم خویش
سری میزد به سنگ و باز میگشت
《فریدون مشیری》
پاسخ:
چه تصویر سازی خوبی داره.
ممنون

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

حافظ

پاسخ:
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان...
دریا چه دل پاک و نجیبی دارد 
چندیست که حالت عجیبی دارد
این موج که سر به صخره ها میکوبد
با من چه شباهت عجیبی دارد

پاسخ:
ماهی تنهای تنگم کاش دست سرنوشت
برکه‌ای کوچک به من می‌داد دریا پیشکش!
سجاد سامانی
اگر زِ کوی تو ، بویی به من رسانَد باد 
به مژده، جانِ جهان را به باد خواهم داد
《حافظ》
پاسخ:
عالی عالی :)
دیگران را اگر از ما خبری نیست چه باک٬
نازنینا٬ تو چرا بی‌خبر از ما شده‌ای؟
شهریار جان
به قول سایه جان :)
پاسخ:
بعد هم رو کنه به باد صبا و بگه:

‎ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
‎ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو
‎نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار

:))

مصرعی میگویم و رد میشوم.
کاروان در دل صحراست، خدا رحم کند.
پاسخ:
احسنت
تشکر

۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۴ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
اصلا درست نوکر تو بی گناه نیست
 اما حسین , حال دلم رو به راه نیست



پاسخ:
این خبر را برسانید به کنعانی ها
بوی پیراهن خونین کسی می آید...

پرچمت را هر کجا دیدم دویدم 
یاحسین 🏴🏴
 زیر این پرچم همیشه خیر دیدم 
یاحسین🏴🏴
 

 
پاسخ:
روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه! 
نیزه‌ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!

هر طرف می‌نگری نامِ حسین است و حسین،
ای دمش گرم! سرش رفت، ولی قولش نه!
تو این روزای محرم کاش بیشتر شعر بخونیم بذاریم.
پاسخ:
بذاریم. یا علی. 

عمری نفس زدم به هوای نگاهتان
عمری سرم به سایه ی این بیرق عزا...

بدانند خلق از صغیر و کبیر،اَمیری حُسین وَ نِعمَ الاَمیر
پاسخ:
نشست بر لبِ من ذکرِ یا حسین، حسین
کجا برون کنم از سر، دگر هوای تو را...
تحویل سال به وقت محرم است...
پاسخ:
یک یا حسین گفتم و دیدم غمی نماند 
تسکین دردهای دل مضطرم حسین (ع)
با نفس های تو هر مرده دلی زنده شود
ای دَم تو دَم صد حضرت عیسی، عباس!
《مهدی نظری》
پاسخ:
احسنت
کای مونس شکسته‌دلان حال ما ببین
ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین
محتشم کاشانی
پاسخ:
ای کاش مداحان و شاعرانی که شعر آیینی میگن اشعار محتشم رو الگوی خودشون قرار بدن. اشعار ایشون کجا و اشعار امروزی کجا...
می گویند روزی به ژولیده نیشابوری گفتند یک شعر در وصف حضرت عباس(ع) بگو که پنج بار کلمه "چشم" داشته باشد؛ یه شعر گفت که ده تا کلمه"چشم" داشت...

چشم ها از هیبت چشمم به پیچ و تاب بود
محو چشمم چشم ها و چشم من بر آب بود
چشم گفتم چشم دادم چشم پوشیدم ز آب
من سراپا چشم و چشمم جانب ارباب بود...
پاسخ:
متشکرم.
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

《هوشنگ ابتهاج》
پاسخ:
دلم ز کنج قفس تا گرفت دانستم
که در بهشت مکرر نمیتوان بودن

صائب
حسین با هل منِ خود یار می خواهد
جوان یا پیر با معیار می خواهد

کسی که بر گزیده  مرگ با عزت
مرید مخلص و بیدار می خواهد
《محمدعلی ساکی》

پاسخ:
عالی عالی عالی
او سفر کرد و کس نمی داند
من در این خاکدان چرا ماندم؟
آتشی بعد کاروان ماند
من همان  آتشم که  جا ماندم
"فریدون مشیری"
پاسخ:
من همان آتشم که جا ماندم...
....
...

تاج عشق آری به خاکسترنشینان میدهند 
هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار
《شهریار》
پاسخ:
عالی.
ممنونم بابت هر سه شعر :)
و ممنون بابت لطفتون به این بخش وبلاگ ^_^
تا تو نقاش دلِ تنگ منی، دقت کن
برگ ها را نکنی زرد! دلم میگیرد
《نجمه زارع》
پاسخ:
خدا رحمتش کنه. از اونایی بود که زود رفت. 

گفتم از دست غمت سر به جهان در بنهم
نتوانم، که به هر جا بروم در نظری ...!
"سعدی"
پاسخ:
کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد :)
چقدر نقشه کشیدم برای  زندگی ام
بعید نیست که آن را اجل به باد دهد 
"نجمه زارع"
+ معتقدم اگه زنده بود یکی از بهترین شاعرهای حال میشد، خیلی شعرهای قشنگی داره.خدا رحمتش کنه.
پاسخ:
آره. روحش شاد واقعا.
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
((حافظ))
پاسخ:
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است :)
حافظ بیت این شکلی زیاد داره. بیتایی که واعظ و زاهد و محتسب های زمانه رو رسما میشوره میذاره کنار. میگه برو خودت رو درست کن بعد بیا داد سخن بده. آخرشم از دست شون به تنگ میاد میگه یا رب این نو دولتان را با خر خودشان نشان! (با خودِ خرشون به عبارتی)
همه عمر برنیارم سر از این خمار مستی..

از اون غزلای سعدی..
پاسخ:
:))
وسط این همه غزل از حافظ ذکر خیر سعدی بشه یعنی سعدی هنوزم یه چیز دیگه است. 
گر چه جز زهر من از جام محبت نچشیدم
اى فلک زهر عقوبت به حبیبم نچشانی...
"شهریار"
پاسخ:
حق داره بنده خدا. حبیبش سال ها ولش کرد رفت. و وقتی اومد که استاد در بالین بیماری بود. و گفت آمدی جانم به قربانت یا حبیبا. اما خب حالا دیگه بی انصاف؟
چقدر جام خالیه این‌جا..
چقدر در شریک شدن شعر خسیس شدم. :/
پاسخ:
:)))
زکات شعر خوب نشرشه. کم رنگ نباش. 
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
پاسخ:
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند...

منّت رسوایی ات را بر سرم نگذار عشق
تا به سر خاکی بریزم، آبروی رفته را...
《حسین زحمتکش》
پاسخ:
احسنت
عالی
خوب
بعد تو تا ابد از عشق بدم می آید 
رفتی و با همه در حال برادر شدنم !

《محسن انشایی》
پاسخ:
:))))))

سر میزنی به سودا اما نه دل به دریا
محبوب من! مبادا مرد خطر نباشی

《حسین منزوی》

پاسخ:
خدایش رحمت کناد.
حیف شد منزوی واقعا...

رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان
جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ
《وحشی بافقی》
عاشق از هر دو جهان تا نکند قطع نظر
نیست ممکن که به جانانه رساند خود را
نیست ممکن به پر و بال رسد کس به مراد
مگر از همت مردانه رساند خود را

صائب تبریزی
پاسخ:
مگر از همت مردانه رساند خود را...

میدونید که از صائب خیلی خوشم میاد؟
تشبیهات و استعاره هاش خیلی خوبه.
چه خوش است در فراقی، همه عمر صبر کردن
به امید آنکه روزی، به کف اوفتد وصالی
سعدی
پاسخ:
یا به قول حافظ:
مرا امید وصال تو زنده می دارد
ورگنه هر دمم از هجر تو هست بیم هلاک!
تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است 
عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد 

صائب تبریزی 


پاسخ:
:)))
چه خوب بود این.
عالی 

یک عمر دور و تنها، تنها به جرم اینکه
او سر سپرده میخواست، من دل سپرده بودم

《محمدعلی بهمنی》
پاسخ:
کی خونده اینو؟ توی ذهنم هست یه صدایی ولی نمیدونم صدای کیه.

در گلویم گیر کرده زخمِ یک بغـض غـریب
فرصتی از اشک میجویم که رسوایش کنم

《مهدى اخوان ثالث》
پاسخ:
عالی عالی عالی
تهمت نالایقی بر ما زدی، رفتی قبول!
در پی لایق برو، ما هم تماشایش کنیم
《شاهین پور علی اکبر》

+ خیلی این بیت قشنگه:)
پاسخ:
عذر میخوام ولی من ازش خوشم نیومد. :)

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد !
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد 

《عماد خراسانی》
+چرا عذر میخواید،شعر سلیقه ایه دیگه:)
پاسخ:
:))
کار از محکم کاری عیب نمیکنه.

بیگانگی شده است ز عالم مراد ما
یادش به خیر، هر که نیفتد به یاد ما!
با نامرادی از همه کس زخم می‌خوریم
ای وای اگر سپهر رود بر مراد ما

صائب تبریزی


پاسخ:
برسد به دست شیخنا شباهنگ. :))
ایشون شعرای مراد دار زیاد دارن.
یک کلبه ی خراب و کمی پنجره 
یک ذره آفتاب و کمی پنجره 

ای کاش جای این همه دیوار و سنگ 
آیینه بود و آب و کمی پنجره

قیصر امین پور


پاسخ:
خیلی خوب و عالی بود.
گریه‌ام باعث خرسندی دنیاست چو ابر
همه خندان‌لب از اینند که من گریانم
حاضرم درعوض دست کشیدن زبهشت،
بوی پیراهن یوسف بدهد دستانم
دوستان هیچ نکردند و رسیدند به تو
من بدنبال تو می‌گردم و سرگردانم

سجاد سامانی
پاسخ:
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند...
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن به که کار خود به عنایت رها کنند

حافظ
پاسخ:
خیلی خوب خیلی خوب
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
یک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنی
*****
کس نستاندم به هیچ، ار تو برانی از درم
مقبل هر دو عالمم، گر تو قبول می‌کنی

سعدی
پاسخ:
یا حتی:

تا تو به خاطر منی، کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان، تا ز تو مهر بگسلم

سعدی
نفس چگونه برآید ز سینه ام بی آه؟
ز عمر رفته به غفلت، ندامتی که مراست...

 صائب تبریزی


+ این بیت دقیقا، دقیقا وصف حال خودمه متاسفانه :-( 
پاسخ:
حالا جدای از بیت و مفهومش. حال رو دریابید که همین حال کم کم تبدیل میشه به عمر رفته باز.
:)
شمعیم و خوانده‌ایم خط سرنوشت خویش
ما را برای سوز و گداز آفریده‌اند

 فصیحی هروی


پاسخ:
خوب خوب خوب

چو در دام غمی اُفتی پر و بال آنقدر میزن
که باشد طاقت پرواز اگر روزی رها گردی

کلیم_کاشانی
پاسخ:
راست میگه خب و حرف حساب جوابی براش نیست.

به فـراق تو گرفتــارترم روز به روز
کس به این روز گرفتار مبادا که منم!
《هلالی جغتائی》

+ نمیدونم چرا اسم هلالی جغتائی منو یاد اون لاادری همایونی شما میندازه همیشه:))
پاسخ:
لاادری همایونی :))
.
چه مفهوم قشنگی داره بیت.

سوز دلی دارم که می‌گیرد قرارت را!
شاید به این پاییز بسپاری بهارت را

بوی تو در پیراهنم، جا مانده می‌ترسم
یک هرزه باد از من بگیرد یادگارت را

《مهدی فرجی》
پاسخ:
ممنون. 

کافر نه ایم و بر سرمان شور عاشقی است
آنرا که شور عشق به سر نیست کافر است

《شهریار》
پاسخ:
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد!

خبر زِ خویش ندارم، جز این ‌که روزی چند
نگاه شوق تو بودم، کنون خیال توام

《بیدل دهلوی》
پاسخ:
عالی عالی عالی

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ؛ خار و خسی نیست

《هوشنگ ابتهاج》
پاسخ:
فکر میکنم این رو باید سرلک خونده باشه.
خیلی خوبه
هیچ می دانی چرا، چون موج،
در گریز از خویشتن، پیوسته می کاهم؟
زان که بر این پرده تاریک،
این خاموشی نزدیک،
آنچه می خواهم نمی بینم،
و آنچه می بینم نمی خواهم.

شفیعی کدکنی 
پاسخ:
شفیعی کدکنی از بزرگان و از ستونای ادبیات معاصره واقعا.
دیگر آن دیوانه‌ی بی‌تاب سابق نیستم
توبه کردم از گناه عشق! عاشق نیستم
دور باید شد از این خاکِ غریبِ لعنتی
صبر کن "سهراب" جان، من توی قایق نیستم

فرزاد نظافتی

# پست تفسیر الشعر فی المحضر آقاگل :-) 
پاسخ:
:))
حاصل عمر صرف شد، در طلب وصال تو
با همه سعی اگر بخود، ره ندهی چه حاصلم؟
*****
فکرت من کجا رسد، در طلب وصال تو؟
این همه یاد می‌رود، وز تو هنوز غافلم

سعدی
پاسخ:
وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
حافظ
بـه خوابم آمـده بـود آفتـاب و چشمانـت
سـراغـم آمـد و تعبـیر کـرد خـوابـم را

 《حسین منزوی》
پاسخ:
خواب دیدم نیستی تعبیر امد می رسی!
هرچه من دیوانه بودم ابن سیرین بیشتر!
هی پا به پا نکن که بگویم سفر بخیر
مجبور نیستی که بمانی ولی نرو

《مهدی فرجی》
پاسخ:
من که اصرار ندارم تو خودت مختاری
یا بمان! یا که نرو! یا نگهت می‌دارم :)
گفتم مرو از دیدهٔ موج افکن ما گفت
پیوسته وطن بر لب دریا نتوان کرد
چون لاله دل از مهر توان سوختن اما
اسرار دل سوخته پیدا نتوان کرد

خواجوی کرمانی
پاسخ:
خواجو تو در شیرازی و کرمان نمی داند چرا اسم تو بر پل های اصفهان مانده :))
وصف خواجوی کرمانیه که مقبره اش در شیرازه و اسم یکی از پل های اصفهانم که حتما میدونید پل خواجو رو میگم.
هر که مجنون نیست، از احوال لیلی غافل است
وآنکه مجنون را به چشم عقل بیند، عاقل است
قُربِ صوری در طریق عشق، بُعد معنوی‌ست
عاشق ار معشوق را بی وصل بیند، واصل است

خواجوی کرمانی
پاسخ:
گفت لیلی را خلیفه کان توی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامش چون تو مجنون نیستی!

در پى گمشده اى گرد جهان میگردم
اى خدا گر نشد این گمشده پیدا چه کنم ؟
مردمان قطرهء آبى بکف آرند و خوش اند
من که مُردم ز عطش بر لب دریا چه کنم ؟

رهی معیری
پاسخ:
همون آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم.
عالی بود. ممنون
گر به دولٺ بِرسے، مست نگردی مَردی،
گر به ذلت بِرسے ، پَسٺ نگردی مَردی،
اهل عالم همه بازیچه دسٺِ هَوَسَند،
گر تو بازیچه این دسٺ نگردی مَردی !

بدرالدین جاجرمی


پاسخ:
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر بر سر نفس خود امیری مردی!
هر زمان فالی گرفتم؛ غم مخور آمد ولی
این امیدِ واهیِ حافظ مرا بیچاره کرد ...!

محمد شیخی

+ اما فال حافظ همیشه قشنگه، هرچند یه وقتایی جناب حافظ هم سر ناسازگاری داشته باشه و جواب سر بالا بده :-) 

پاسخ:
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
من دلخوشم به خواجه این فال... بگذریم
مرا تن زورق است و ناخــــــدا دل
در این کشور بُوَد فــــــرمــانروا دل
برد فائـــــــز به منزل یا کنـــد غرق
نمی‌دانــــم برد ما را کجـــــــا دل

فائز دشتی
پاسخ:
فائز خیلی خوبه شعراش. مادربزرگم قدیما که قالی میبافت روی دار قالی شعرای فائز رو میخوند برامون. هنوزم یه وقتایی میخونه. ولی کمتر. :)
آتش آن نیست که از شعله ی او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
《حافظ》
پاسخ:
گریه شمع از برای ماتم پروانه نیست...
صبح نزدیک است در فکر شب تار خود است...!

صائب تبریزی
هـزار پند به گـوشـمٖ پـدر فشرد و نگفت 
که عشق حادثه ای خانمان برانداز است
سعید بیابانکی
پاسخ:
هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر  عشق!
آتش افروز شود برق نگاهی گاهی
گفتـــــہ بودم ڪہ بہ دریــــا نزنم دل ،اما….
ڪو دلے تا ڪه بہ دریـــــا بزنم یا نزنم…!
قیصر امین_پور

پاسخ:
خدایش رحمت کناد.
همین چند روز پیش هم سالگردشون بود.
روزگاری شد و کسٖ مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
هوشنگ ابتهاج
پاسخ:
فکر کنم پرواز همای خونده باشه این شعر رو. خیلی هم خوب خونده :)
در خیالم با خیالت بی خیال عالمم
تا که هستی در خیالم، خوش خیال عالمم
پاسخ:
:))
به خود گفتم‌ اگر آیم سلامت
ببینم روی یار سرو قامت
ندانستم دگر با هم نشستن
میسر نیست مفتون تا قیامت
《مفتون بردخونی》
+دیدم از فایر گفتن، گفتم حیفه اسم‌ مفتون نباشه:)
پاسخ:
ممنون از لطف تون :))

کنم تا کی به عشقت بردباری
دهم دل را به وصل امیدواری
از آن بوی کباب آید ز مفتون
چو تیرت بر جگر گردیده کاری
《مفتون》

پاسخ:
عالی عالی. ممنون
خورشید اگر گم شود از عرصه‌ی عالم
من دست تو گیرم به لب بام برآرم
عاشق اصفهانی
پاسخ:
چه تصویر سازی قشنگی داره. هم شهری هم که بوده دیگه هیچی:d
عشق را شب زنده‌داری‌ها خوش است
رنج را، امیدواری‌ها خوش است
خوب‌رویان را نگاه ِ دل‌نواز
عاشقان را بی‌قراری‌ها خوش است
فریدون مشیری
پاسخ:
بیا که مجلس عشق است و عاشقان سرمست 
چنین مقام خوشی در همه ولایت نیست...
من به جا ماندن از این قافله عادت کردم
و شما را فقط از دور ، زیارت کردم
نوش جانش بشود هر که حرم رفت ، حسین
خودمانیم ، ولی ، گاه ، حسادت کردم...
پاسخ:
شوق دیدار تو دارد جان بر لب آمده...
شاید کسی شبیه تو پیدا شود ولی
دیگر کسی شبیه من عاشق نمیشود



    :)
پاسخ:
خیلی خوب. خیلی عالی.
ممنونم.
شیوه‌ی ارباب همت نیست جود ناتمام
رخصت دیدار دادی، طاقت دیدار ده
صائب تبریزی

پاسخ:
:))
خیلی خوب بود این.
کر شدم، تا چند شور حق و باطل بشنوم
بشکنید این سازها تا چیزی از دل بشنوم
بیدل
پاسخ:
بشکن دل بی نوای ما را ای عشق
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است.
چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود

《قیصر امین پور》
از دیدن رویت دل آیینه فرو ریخت
هر شیشه دلی طاقت دیدار ندارد

《صائب تبریزی》
سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد
اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد
《فاضل نظری》
پاسخ:
خیلی عالی. خیلی خوب. ممنون.

ماهی کم طاقتم ! یک روز دیگر صبر کن
تنگ آب از روزهای قبل خالی‌تر شده است

《فاضل نظری》
پاسخ:
تنگ آب اینقدر هم کوچک نمی‌آمد به چشم
فکر دریا نمی‌کردند ماهی‌ها اگر...
از همین فاضل
ممکنه شعر رو اشتباه نوشته باشم.:دی
حرف را میشود ‌از حنجره بلعید و نگفت ‌!
واى اگر چشم ‌بخواند ، غم ناپیدا را 

《مهدی فرجی》
پاسخ:
من گنگ و خواب زده و عالم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش.
می رود از ما جدا گردد ولی
جان و دل با اوست هر جا میرود

《رهی معیری》
پاسخ:
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود.
وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می‌رود....
بــه تمنای تو دریا شده‌ام ،گر چه یکیست
سهم یک کــاسه آب و دل دریا، از ماه

《فاضل نظری》
پاسخ:

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

سیاوش کسرایی
باران شبیه کودکی‌ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه، خدایا بهانه ای !

《قیصر امین پور》
پاسخ:
دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد.
چک چک چک چک چکار با پنجره داشت؟
از خود قیصر
در دیده‌ی من جمله خیال اند و تو نقشی
بر خاطر من جمله فراموش و تو یادی 
 
《امیرخسرو دهلوی》
پاسخ:
‎هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود...
جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت
بر همان عهد که بودیم بر آنیم هنوز
 
《ادیب نیشابوری》
پاسخ:
خیلی هم خوب و عالی :)
ممنون که هنوز حواستون به این صفحه است.
دور از نگاه گرم تو، بی تاب گشته‌ام
بر من نگاه کن،که شب و تابم آرزوست

《فریدون مشیری》
پاسخ:
عالی. ممنون.
‌‌گرچه او هرگز نمی گـیرد ز حـال ما خـبر
درد او هر  شب خبر گیرد ز سر تا پای ما

《صائب تبریزی》
پاسخ:
به قول سجاد:

دردیست در دلم که دوایش نگاه توست
دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم
گیریم خنجرِ حرفِ تو
بر پهلویِ باورها نشست
نوش دارویی
شرابی
شیوَنی
شعری 
به کارَش می کنیم...
دل که چرکین شد
چه کارَش می کنیم؟!

《شفیعی کدکنی》
پاسخ:
چه خوب بود این. عالی بود حتی. 
لحظه‌ی بغض نشد حفظ کنم اشکم را
در دل ابر نگهداری باران سخت است

《کاظم بهمنی》
پاسخ:
به این میگن یه تصویر سازی قشنگ. ممنون. هر دوتا بیت در این استراحت نیم‌روزی چسبید. :)
فریب خورده‌ی عقلم، شکست خورده‌ی عشق
من از که شکوه کنم؟ چون به خود ستم کردم

《فاضل نظری》
پاسخ:
فریب خورده‌ی عقل و شکست خورده‌ی عشق :))
شایدم برعکسش؟ نمیشه؟ عقل شکست بخوره. و بعد از عشق فریب بخوری؟
درد عشقی کشیده‌ام که فقط هر که باشد دچار می‌فهمد
مَرد معنای غصه را وقتی، باخت پای قمار می‌فهمد

《 امید صباغ نو》
پاسخ:
خب این یکی رو باید به جناب دچار ارجاع بدیم ببینیم نظرش چیه؟ :دی
تعجب میکنم
چطور انبوه غمی
که در دل پرنده ست
داخل قفس جا می گیرد ... !

《احمد شاملو》
پاسخ:
خیلی خوب و عالی :)
هنوز نقش وجود مرا به پرده ی هستی
نبسته بود زمانه که دل به مهر تـو بستم

《مهرداد اوستا》
پاسخ:
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی :)
از دل ای آفت جان صبر توقع داری
مگر این کافر دیوانه بفرمان من است؟

《عماد خراسانی》 
پاسخ:
ره صبر چون گزینم من دل به باد داده؟
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

《فروغ فرخزاد》
پاسخ:
ما می‌رویم ماندن با درد فاجعه است...
نمی‌دونم چرا این به ذهنم اومد!
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

《 حزین لاهیجی》
پاسخ:
فکر کنم دیشب صدای تیشه باشه. :)
والا هر دو موردش رو شنیدم:) فکر کنم اینو دیگه گذاشتن سلیقه ای انتخاب کنیم:))
پاسخ:
:)))
خب اینی که من میگم بهتر نیست؟ باید شب بوده باشه بعد صبح شده باشه. پس میشه دیشب. 
چندیست صدای شعرت، از این ستون نیاید...! :(
پاسخ:
:))
من شرمنده‌ام. ولی خب چند وقته شعری هم نمی‌خونم.
بله اینکه گفتید میشه، میتونه هر شب تو یه ساعت مقرر باشه، یا این شعر رو دیر وقت گفته باشن که از زمان همیشگی گذشته باشه:)))
پاسخ:
:))
شاید. ولی خب حالت اول محتمل تره:d
باشه همون دیشب:))
پاسخ:
:))

چگونه دل بسپارم به آنکه عاشق نیست؟! 
که عقل با دل درمانده‌ام موافق نیست... ! 

《محمد علم》
پاسخ:
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد...

ببین چگونه مرا ابر کرد خاطره‌هایی
که در یکایک‌شان میشد آفتاب ببینم

《محمدعلی بهمنی》
پاسخ:
چه تصویر سازی قشنگی. خیلی چسبید این یکی. ممنون. :))
رازی‌ست در این پرده، گر آن را بشناسی،
دانی که حقیقت ز چه در بند مجاز است.
عراقی
پاسخ:
سلام :)
یه روزی پایه ثابت اینجا بودی.
.
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است...

ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش می‌کنی

"فروغ فرخزاد"
پاسخ:
چقدر جای شاعرهایی مثل فروغ خالیه. 
انگار نه انگار دل شهر گرفته‌ است
از بارش بی‌وقفه‌ی باران خبری نیست

《امید صباغ‌نو》
پاسخ:
عالی.
وصف حال این روزای شهر ماست.

عالمی خاطر چشمان تو را می خـواهند...

من و یک لشکری از خاطره خواهت چه کنم؟

حسین علی دلجویی

پاسخ:
چنان چشم و دمار از من در آورده است چشمانت
که از کرمانیان، آغامحمدخان قاجاری 
رضا احسان پور 

:)

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

پاسخ:
ما با امید صبح وصال تو زنده‌ایم 
ما را ز هول این شب هجران نگاه دار...

از رفیق خودته فکر می‌کنم.
من سکوت خویش را گم کرده‌ام!
لاجرم در این هیاهو گم شدم
«فریدون مشیری»

+ سلام :-) 
پاسخ:
من گم شدم درست زمانی که آمدی...

سلام :)
از صبح پرده سوز ، 
خدایا ! نگاه دار
این رازها که ما 
به دل شب سپرده ایم ...

« صائب‌تبریزی »


پاسخ:
صائب دیوانه است واقعاً جز این تعبیری نمی‌تونم برای شعرها و تصویر سازی‌های عالیش پیدا کنم. :)
گر مرا هیچ نباشد، نه به دنیا، نه به عُقبی
چون تو دارم، همه دارم ، دگَرَم هیچ نباید ...

« سعدی »
پاسخ:
ز تمام بودنی‌ها
تو
همین از آن من باش...
از منزوی.
دستم به شنبه‌های خیالت نمی‌رسد،،
 مشغولِ عصرِ جمعه‌یِ دلتنگیِ توام...

« علی نجاتی »

پاسخ:
جمعه و شنبه برایم چه تفاوت دارد؟
من که هر لحظه و هر ثانیه دلتنگ توام....
#خلیل_رحیمی
آسمان فرصتِ پرواز بلندیست ولی...
قصه این است 
چه اندازه کبوتر باشی...!

« فریدون مشیری »


پاسخ:
یا به قول فاضل:
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
بال وقتی قفس پر زدن چلچله‌هاست؟
گریه ام در دل گره شد، ناله ام برلب شکست
وای بر قفلی که مفتاحش درون خانه ماند

« صائب تبریزی »

پاسخ:
صائب دیوانه است. دیوانه.
عالی بود.
کوچ تا چند؟ 
مگر می‌شود از خویش گریخت؟
بال تنها غم غربت به پرستوها داد!

"فاضل نظری"
پاسخ:
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قافِ قرار من و من عین عبورم...

کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادی چرا رمیده؟آتش چرا فسرده؟

"سیمین بهبهانی"
+آهنگ همین شعر از همایون شجریان هم خیلی قشنگه:)
پاسخ:
مگه میشه نشنیده باشم این رو؟ :)
تو از آغاز مشکل بودی و من سادگی کردم
که این طفل دبستان، پای عشقت مرد بار آمد

"امید صباغ نو"
پاسخ:
در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل
گفت خاموش! که او طفل دبستان من است

مهدی سهیلی
همی‌گذشت و نظر کردمش به گوشۀ چشم
که یک نظر بِرُبایم.. مرا ز من بِرُبود...

« سعدی »


پاسخ:
:))
ممنونم.
اگر چه  دوست بـه چیزی نمی‌ خرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست 

« حافظ »
پاسخ:
اینم رندیه حافظه‌ها. یه جا روصه رضوان رو به دو گندم می‌فروشه. یه جایی یک تار موی دوست رو به عالم هم نمیده.
نامِ بلبل ز هوا داریِ عشق است بلند
ورنه پیداست چه از مشتِ پری برخیزد..

« صائب تبریزی »


پاسخ:
بازهم اشاره کنم صائب دیوانه است دیوانه.
ای زندگی! بردار دست از امتحانم...
چیزی نه میدانم، نه میخواهم بدانم

 « فاضل نظری »


پاسخ:
امتحان زندگی هی سخت تر شد ، شاید امشب
امتحان مرگ را پیک اَجل آسان بگیرد
ابراهیم جویباری
کارى ندارم که کجایى چه می‌کنى !
بى عشق ،سر مکن؛ که دلت پیر مى‌شود!

« قیصر امین پور  »


ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی 
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال 

« قیصر امین پور »

+ آیا ممکنه قیصرجان این بیت رو هم درباره همون جناب عشق فرموده باشن ؟ 
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

"فریدون مشیری"
پاسخ:
بی ربط نویسی:

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران 
بیداری ستاره در چشم جویباران 

ایینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل 
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران 

استاد شفیعی کدکنی
اى جامِ بهم ریخته،صدبار نگفتم
با سنگدلان یار مشو، مى شکنندت!؟

"فریدون مشیری"
پاسخ:
سنگدل من دوستت دارم فراموشم مکن

فاضل نظری
ای چشم سخنگوی،تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

"شفیعی کدکنی"
پاسخ:
سینا سرلک تصنیفی داره به همین اسم و فکر کنم شعر استاد کدکنی رو هم خونده.
دارم سخن با تو و گفتن نتوانم....
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
 تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
 
"رهی معیری"
پاسخ:
هرکس که با خیال تو یکدم به سر برد
بوی بهشت از نفسش می‌توان شنید...
ندهد فرصت گفتار به محتاج، کریم
گوش این طایفه آواز گدا نشنیده است

« صائب تبریزی »
پاسخ:
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند...
ما چـون زِ دَری پای کـِشیدیم، کـِشیدیم
امّـید زِ هر کـَس که بـُریدیم، بـُریدیم
دل نیست کـبوتر که چو برخاست نشیند
از گـوشهِٔ بامـی کهِ پـَریدیم، پـَریدیم...

« وحشی بافقی »

پاسخ:
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند...

#غلامحسین_بنان
چه حرف ها که درونم 
نگفته می ماند...؛ 
خوشا به حال شما ها 
که شاعری بلدید ...

« رضا احسان پور » 

پاسخ:
اگه یه تک بیت خوب داشته باشه رضا همین بیته :))
مانند آسمانم، کز جای خویشتن
امکانِ پویه نیست به جای دگر مرا

« میرزاحبیب خراسانی »
پاسخ:
مصرع دوم چیه؟ پویه؟ 
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست

« حافظ »
پاسخ:
در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند
آنچه استاد ازل گفت بگو می‌گویم. :)

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

« حافظ »
پاسخ:
ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود...
باز دارد می‌رود چاهی بنا سازد علی
مرد وقتی گریه دارد زود خلوت می‌کند

"علی حسنی"
پاسخ:
سلام و تشکر.

در کوچه پا‌ به پای علی، یاعلی مدد
جان می‌دهم برای علی،یاعلی مدد
وقت ظهور سرّ فدیناه آمده
کوچه شده منای علی، یاعلی مدد

"یوسف رحیمی"
پاسخ:
از کانال رسمی حرم امام رضا:

آن‌روز که پهلوی تو از کینه شکست
دل‌های محبان تو در سینه شکست

تصویر تو در دل علی آینه بود
اندوه تو سنگی شد و آینه شکست...
ابر بارنده به دریا می گفت:
گر نبارم تو کجا دریایی؟
در دلش خنده کنان دریا گفت:
ابر بارنده ،، تو هم از مایی...
« حمید مصدق »


** تو اون بیت بالایی، بله « پویه » هست. من به معنی حرکت کردن و جابجا شدن گرفتم ( شاید به معنی پویایی ) . اما نمیدونم درسته یا نه ؟
پاسخ:
یاد شعر یکی قطره باران ز ابری چکید افتادم.
ممنون
بشارتی به من از کاروان بیار ای عشق
همیشه رفتن و رفتن، ز آمدن چه خبر؟

« حسین منزوی »
پاسخ:
گفتی بمان ، می خواستم ، اما نمی شد
گفتی بخوان ، بغض گلویم وا نمی شد 

گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه
آن شب نمی دانم چرا فردا نمی شد

شفیعی کدکنی
ما را ز زیر پر هست راهی به آن گلستان
هر چند سخت بندد صیاد بال ما را
آن کس که داد ما را ز آغاز آنچه بایست
هم می‌کند در آخر فکر مآل ما را

« صائب تبریزی »
پاسخ:
صائب صائب صائب عالیه اصلاً.
آن خاطرات خوب که بر باد رفته‌اند
بر باد رفته‌اند، نه از یاد رفته‌اند
وقتی که ریشه در دل خاک است، باک نیست
با آن که برگ‌ها همه با باد رفته‌اند

« قنبرعلی رودگر »
پاسخ:
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتری است. معرفت کردگار
حالا نمی‌دونم ربطی داشت یا نه. حتی نمی‌دونم درست نوشتم یا نه. :)
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

« حافظ »
پاسخ:
امان از این شعر حافظ...
(موقع تشییع من از دور بویت میرسید
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم )

(شک ندارم شاه بیت شعر هایم میشوی
 بس که با روح و روانم خوب بازی میکنی )

(سردرگمی ام داد گره در گره اندوه
خوشبخت کلافی که سری داشته باشد )


پاسخ:
بیت آخر از این غزله درسته؟
سخت است پیمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دگری داشته باشد!
بله درسته آقای حسین جنتی شاعر این شعر هستن 
پاسخ:
:))
ممنون بابت حضورتون.
دیوانگی ها گر چه دائم دردسر دارند 
دیوانه ها از حال هم اما خبر دارند 
آیینه بانو تجربه این را نشان داده 
وقتی دعا ها واقعی باشند اثر دارند 
تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است 
اصلا تمام قرص ها جز تو ضرر دارند
آرامش آغوش تو از چشم من انداخت 
امنیتی که بیمه های معتبر دارند 
مردی به اینکه عشق ده زن بوده باشی نیست 
مردان قدرتمند تنها یک نفر دارند
ترجیح دادم لحن پرسوزم بفهماند 
کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند 
بهتر فرشته نیستم انسان بی بالم 
چون ساده ترکت می کنند آنها که پر دارند 
می خواهمت دیوانه جان می خواهمت ای کاش 
نادوستانم از سر تو دست بردارند  .
پاسخ:
امید صباغ نو :)
اسم شاعرش رو بنویسم که یادم بمونه.
ممنونم.
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام

« رهی معیری »
پاسخ:
رهی یه شعر داره میگه:
بر لب آمـد جان و رفتند آشنایان از سرم 
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

خیلی خوبه.
من و عشق و دل دیوانه بساطی داریم
عقل هی فلسفه می بافد و ما می خندیم!

« وحشی بافقی ‎»
پاسخ:
عقله دیگه :)
کاریش نمی‌شه کرد.
طفلی به نام شادی، دیری‌ست گم شده‌ست
با چشم‌های روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس ازو نشانی دارد 
ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس 
سوی دگر خزر

« شفیعی کدکنی »


پاسخ:
امیدوارم سایه استاد سال‌ها بالای سر ادبیات این کشور باشه. :)
نمی دونستم اسم شاعرشو باید بنویسم از این به بعد حواسم هست .
پاسخ:
ممنونم :)

دلم تنگ است هی پهلو به پلو میشوم امشب 
تو اما شک ندارم خواب دیدی شاه هفتم را 
( الهام دیداریان )
دلم تنگ است هی پهلو به پهلو میشوم امشب 
تو اما شک ندارم خواب دیدی شاه هفتم را 
( الهام دیداریان )
گر به جرم سینه صافی سنگبارانت کنند
همچو آب از بردباریها به روی خود میار

« صائب تبریزی »

پاسخ:
صائب خیلی خوبه. همچنان تأکید کنم :))
از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن
گر به از مجنون نبودم، باز عاقل کن مرا

« صائب تبریزی »
پاسخ:
والا آخه. :)
دم صائبمون گرم.
تا درون آمد غمش؛از سینه بیرون شد نفس
نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را

« فروغی بسطامی »
پاسخ:
یاد اون شعر افتادم که می‌گفت:
میهمان گرچه عزیز است ولیکن چو نفس
خفه می‌سازد آدم را اگر آید و بیرون نرود.
یا چیزی مثل این. :)
من نه آنم که دوصد مصرع رنگین گویم
من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم

« کهفی پیشاوری »
پاسخ:
:))
خیلی هم دست شاعرش درد  نکنه.
پشت و روی نامه‌ی ما، هر دو یک مضمون بود
روز ما را دیدی، از شب‌های تار ما مپرس

« صائب تبریزی »

پاسخ:
شاید اصلاً کاغذش سفید بوده پس؟ :)

زمین به پشت خود الوند و بیستون دارد
غبار ماست که بر دوش او گران بوده است!

« اقبال لاهوری »
پاسخ:
عالی.

چون باده می کند مست، ما را هوای باران
دریای نشأه خیزد، از قطره‌های باران
روزی که نیست چشمم، از جوش گریه پر آب
در کارخانه‌ی ابر،‌ خالی است جای باران

« طغرای مشهدی »

پاسخ:
آره انصافاً. چون باده می‌کند مست، ما را هوای باران. :))
اگر به دامن وصل تو دست ما نرسد
کشیده ایم در آغوش آرزوی تو را

« حزین لاهیجى »
پاسخ:
بچسبه به این پست در کانال تلگرامی حرم امام رضا (ع)
https://t.me/razavi_aqr_ir/2713
گاهی ز غم رهایم و گاهی به غم اسیر
دنیا مرا به شیوه‌ی خود مرد می کند

« سجاد ملک زاده »

پاسخ:
اصلاً مرد را دردی اگر باشد خوش است :)
آب منم ، تاب منم ، شاعر مهتاب منم
شورتویی ، شعرتویی ، عاشق بی تاب منم
درد منم ، داد منم ، ناله و "فریاد"منم
شهره و مشهور تویی ، عاشق تواب منم .                                 

« مولانا »
من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان
گردون کجا به فکرِ سامان من بیفتد

« شهریار »
ما درخت افکن نه‌ایم آنها گروهی دیگرند
با وجود صد تبر، یک شاخ بی بر نشکنیم

« وحشی بافقی »

پاسخ:
سعید بیابانکی میگه:
رفیق تبردار بوده است قطعاً درختی که تبر خورده باشد. 
یا یه چیزی تو این مایه‌ها که من دقیقش یادم نیست الان :))
هر کسی در جهان غمی دارد
هر دلی رازِ مبهمی دارد
سخن اهل دل، نشاید گفت
به همه کس، که مَحرمی دارد
ای خوش آن دل که می‌تواند گفت
راز خود را، که همدمی دارد

« میرزاحبیب خراسانی »
پاسخ:
همون گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش درواقع :))
سلام مومن. جزاکم الله خیرا

ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها و آلها و روز مادر بر شما مبارک


"تک بیت گویم با مخاطب ای برادر
گر چه ندارم دو کلمه حرف حساب"(لبخند)


تولدت مبارک...
ان شاء الله تا آخر عمرت زنده باشی(لبخند)

اون شعر بازیت هم عالی...
کم سر به سر این دهه نودی ها بذار...تجربه ثابت کرده آخرش اونها پیروزند(لبخند)

عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
از ســــر بالین من بــرخیز ای نادان طبیب 
دردمند عشق را دارو به جــز دیدار نیست

« امیرخسرو دهلوی »
.
.
.
.
زحمت چه می کشی پی درمان ما طبیب؟ 
ما بِه نمی شویم و تو بدنام می شوی!

« شریف قزوینی »


و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها 
ره پنهان بنماید، که کس آن راه نداند

« مولانا » 
عمری ست بینِ ماندن و رفتن مُعطّلیم
لعنت به جبرِ دائمیِ انتخاب ها...

« سید مهدی موسوی » 

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ تو را
که با هزار سال بارش شبانه‌روز هم
دل تو
وا نمی‌شود....

« هوشنگ ابتهاج »
پاسخ:
این رو با صدای خود استاد بشنوید خیلی خوبه.

هنوزت دانهٔ امید در دل هست پس برخیز
بسا باغا که بیرون از دلِ این دانه خواهد شد!

« حسین جنتی »
پاسخ:
خیلی خوب بود ممنون :)
گر چه فارغ زِ تَبِ خانه ‌تکانی شده‌ام
فَرشِ پاخورده‌ ی دل را بِتکانَم، هنَر است 

« محمد بزاز »
پاسخ:
:))
اینم شعر مناسبتی.
نه صبر هست ما را نه دل نه تاب هجران
مائیم و نیم جانی آن هم به لب رسیده !

"اهلی شیرازی"
پاسخ:
به رسم صبر، باید مرد، آهش را نگه دارد...
من به چشم‌های بی قرار تو
قول می‌دهم:
ریشه‌های ما به آب
شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد
ما دوباره سبز می‌شویم!

« قیصر امین‌پور »
پاسخ:
تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم...
فاضل نظری
به نور عاریه محتاج نیستیم چو ماه
که هست از نفس خویش روشنایی ما

« صائب تبریزی » 
پاسخ:
صائب صائب صائب. :)
بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان 
مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند 

"صائب تبریزی"
پاسخ:
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار... :)
ما جمعه را به شوق تو تعطیل کرده‌ایم
ای روز بازگشت تو آغاز عیدها
بازآ که خلق را نکِشاند به سوی خویش
بازار پرفریب مراد و مریدها

 ️«افشین علا » 
پاسخ:
همیشه شعرای مناسبتی خوبی می‌ذارین. :)
ممنونم
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

« حافظ » 
پاسخ:
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کزین هزار یکی کارگر شود.

نخل تنهایی من میوه فراوان دارد
نیست چون بی ثمران حاجت پیوند مرا

« صائب تبریزی » 
پاسخ:
هرچی به مفهوم شعر فکر می‌کنم نمی‌فهممش. اینکه چرا نخل باید تنها باشه و چرا نیاز به پیوند نباید داشته باشه.
سرسبزی ِ شمال اروپا مزخرف ست
یا سردی ِ همیشه ی زنهای استونی
اصلا" به من چه آبی ِ دریای بالتیک!
با چشمهای قهوه ایِ خود ،
چه می کُنی؟!
پاسخ:
دارم فکر می‌کنم شاعر باید به امریکای جنوبی و افریقا هم عرض اراداتی می‌داشت!

و اسماعیل می دانست آن چاقــو نمی برد

که صیادی که من دیدم دل از آهو نمی برد

کدامین بارگاه است این کدامین خانقاه است این

که در اینجـــا نفس از گفتن یــــا هــــو  نمی برد

دلا دیوانگی کم نیست، شاید عشق کم باشد

اگر زنجیـــــرها را زور این بازو نمــی برد

چـــرا ناراحتی ای دوست از دست رفیقـــانت

که خنجرعادتش این است رو در رونمی برد

زلیخـــــا را بگو نارنــــج هایش را نگه دارد

که دیگر نوبت عشق است و تیغ او نمی برد

مهدی جهانداری

پاسخ:
چقدر دو بیت آخر عالی بود. خیلی خوب بود. 
ممنونم بابت به اشتراک گذاشتنش.
:)
بود و نبود عشق تفاوت نمی کند
دل را برای تنگ شدن آفریده اند

« رضا احسان پور »   



++ آقا مگه نخلها دل ندارن که تنها باشن :-d
حالا خارج از شوخی برداشت من این بود که تنهاییش رو به نخل تشبیه کرده که ظاهرا خیلی هم تنومند بوده تنهاییه .... اما مفهوم درستش و جواب سوالتون رو دیگه شما باید از رفیق جانتون جناب صائب خان بپرسید ;-)
پاسخ:
ویژگی سبک هندی خیال انگیز بودن و داشتن استعارات و تشبیهات ظریفه. مثلاً یه جایی میگه: نرگس از چشم تو دم زد، بر دهانش زد صبا / درد دندان دارد اکنون می خورد آب از قلم! 
میگه دلیل اینکه ساقه گل نرگس سوراخ هست اینه که باد صبا بر دهنش کوبیده! چرا؟ چون از چشم تو دم زد. حالا هم دندون درد گرفته باید آب رو با استفاده از نی بخوره!
داشتم فکر می‌کردم خب حتماً نخل هم بی‌ارتباط به کار نباید رفته باشه.
چه فرقی می‌کند نوروز باشد فطر یا قربان؟
تو را هرگاه می‌بینم برایم بی‌گمان عید است!

« محمود احمدی »

پاسخ:
مهم اینه که عید سعیدی باشه. حالا نوروز و فطر و قربانش فرقی نداره :)
هرگز ز دل ، امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست

« هوشنگ ابتهاج »

پاسخ:
امید هیچ معجزه‌ای ز مرده نیست زنده باش :)
آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
وای از آن سال که بی یار بهارش برسد!

« علی سیدصالحی »
پاسخ:
البته اصل شعر از سعدیه. سیدصالحی مصرع اول رو استفاده کرده:
آدمی نیست که عاشق نشود فصلِ بهار
هر گیاهی که به نوروز نَجُنبَد حَطَب است
چشم وا کن رنگِ اسرارِ دگر دارد بهار
آنچه در وهمت نگنجد جلوه‌گر دارد بهار
از گل و سنبل به نظم و نثرِ سعدی قانعم
این معانی در گلستان بیشتر دارد بهار

« بیدل »
پاسخ:
:)))
برای این همه صحرا که دستشان خالی است
بهار، عیدی بی منت خداوند است...

« سعید بیابانکی »
پاسخ:
از هم استانی مون بیشتر شعر بخونین :)

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند
فاضل نظری
پاسخ:
یوسف بدین رها شدن از چاه دل نبند 
این‌بار می‌برند که زندانی‌ات کنند...
:)
ای باد خوش که از چمنِ عشق می‌رسی
 برمن گذر که بوی گلستانم آرزوست

"مولانا"
پاسخ:
نسیم باد صبا بوی یار من دارد
چو باد خواهم از این پس به بوی او پیمود

سعدی
نعشه‌ﯼ ﺷﻌﺮﻡ ﻭﻟﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﻤﺎﺭﯼ می‌‌کشم
ﮔﻮﺷﻪ ﺩﻧﺞ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﺑﯽ ﻗـــﺮﺍﺭﯼ می‌کشم

ﺗﮑﻪ ‌هﺎﯼ ﺧﺎﻃـــﺮﺍﺗﻢ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﭼﯿﺪﻩ‌اﻡ
ﭘﺸﺖ ﻋﮑﺲ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ می‌کشم

"شهریار"
پاسخ:
از قافیه‌ها خسته، از بحر و هجا خسته 
شعرم به چه کار آید، وقتی تو نمی‌خوانی...؟ 
   #مسیح_مسیحا
با زلیخا گو نباشد در خور بازار عشق
یوسفی کز ناله های پیرکنعان غافل است
از میان این همه همراهیان نیمه راه
آزمودم غصه را دیدم رفیقی قابل است

"سید محمود توحیدی"
پاسخ:
هروقت اسم یوسف و زلیخا میاد یاد اون شعر فاضل میفتم که میگه آیین عشق بازی دنیا عوض شده است/ یوسف عوض شده است و زلیخا عوض شده است.

من با چشمان تو
اندوه آزادیِ هزار پرنده‌ی بی راه را
گریسته بودم
و تو
نمی دانستی...
 
"سیدعلی صالحی"
پاسخ:
ئه سید علی صالحی. تصویر پروفایل خودتونم بود اگه اشتباه نکنم :)
روز قیامت هر کسی در دست گیرد نامه‌ای
من نیز حاضر می‌شوم تصویرِ جانان در بغل

"قدسی مشهدی"
پاسخ:
امیدوارم جانانش ارزشش رو داشته باشه :)
هر کس به تماشایی، رفته است به صحرایی
ما را که تو منظوری، خاطر نَرَود جایی!
"سعدی"
+ همیشه فقط مصرع دومش رو شنیده بودم،اونقدر قشنگه که به نظرم به تنهایی قابلیت بیت شدن رو داره:))
پاسخ:
شعرای سعدی همین طوریه. یه وقتا یه مصرعش خودش یه دریا معنیه.
مثلاً خودم عاشق این تک مصرعم که میگه: تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی.
بعد مصرع اولش اینه: تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نماید.


من از عطرِ آهسته‌ی هوا می‌فهمم
تو باید تازه‌گی‌ها
از اینجا گذشته باشی

"سید علی صالحی"
+آره پروفایل خودمم هست منتهی این شعرش که میگه:

از قول من
 به باران بی امان بگو
دل اگر دل باشد
آب از آسیاب علاقه‌اش نمی‌افتد

پاسخ:
زدین تو کار سیدعلی صالحیا. :))
۲۳ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۵۵ خورشید ‌‌‌
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می از برای خوش‌دلی می‌خوردم
اکنون که تو در دلم نشستی نخورم

می‌گن از خیام.
پاسخ:
جا داره معشوقه مثلاً در جوابش این بیتای حافظ رو بخونه و بگه:
به دور لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش
به بوی گل نفسی همدم صبا می‌باش

نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش
یا حتی از زبان خودش جوابش رو بده و بگه یادت نیست گفته بودی می خور که به زیر خاک می‌باید خفت؟ پاشو جا نماز آب نکش. یادت رفت؟


خود را اگرچــــــه سخت نگه داری از گناه

گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه

بر دوش تــــــــو نهـــاده شود باری از گناه

گفتم: گنــــــاه کردم اگر عاشقت شدم...

گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه !

...

سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم

از این نفس کشیدن اجبــاری، از گنـــــــــاه

بالا گرفته ام سرِ خود را اگرچه عشق

یک عمر ریخت بــر سرم آواری از گناه

دارند پیله های دلم درد می کشند

باید دوباره زاده شوم عاری از گنـاه

نجمه زارع

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید
هر وقت شدی آینه، کافی ست ببینی

"فاضل نظرى"
من که خود میمیرم از هجران تو
بر هلاک من !
چه می‌جویی شتاب؟

 "اوحدی مراغه‌ای"
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

"قیصر‌ امین‌پور"
چه نیکبخت کسانی که با تو هم سخن‌اند
مرا نه زَهره‌ی گفت و نه صبر خاموشی!

"سعدی"
می گویند پروانه‌ی خیسی
که زیر بوته‌ی باد مرده بود
دیگر خواب عطر انار و
شکوفه‌ی نرگس نخواهد دید
باورش دشوار است ...

 "سید علی صالحی"
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را

"کاظم بهمنی"
هنر نزد ایرانیان است و بــس 
ندادند شـیر ژیان را بکس
"فردوسی"
پاسخ:
عالی و کاملاً به جا.
بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود پایدار
"فردوسی"
پاسخ:
ممنون ممنون :)
فریدون مشیری میگه:

لب بسته و پرسوخته، از کوی تو رفتم
رفتم، به خدا گر هوسم بود بسم بود 


پاسخ:
ما می‌رویم گرچه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است.
مستی به شکستن سبویی بند است
هستی به بریدن گلویی بند است
گیسو مفشان، توبه ما را مشکن
چون توبه عاشقان به مویی بند است


سعید بیابانکی
پاسخ:
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست :)
۰۸ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۶ خورشید ‌‌‌
آخرین آپدیت پاییز بوده؟ :-/
پاسخ:
عرق‌های شرم را از پیشانی خویش پاک می‌کند...

۰۸ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۶ واحد آموزش


چرا تو این همه خوبی ؟ بیا کمی بد باش
نمی توانی ، می دانم ، نمی توانی ، اما
بیا کمی بد باش

تویی که سبزه و گل را به آب عادت دادی
تویی که با لب خود ، این غمین تنها را
به می بشارت دادی

تو را که می بینم
خیال می کنم انسان ، همیشه این سان است

چرا همیشه بهاری ؟ کمی زمستان باش
مرا به سردی این روزگار عادت ده
چرا تو این همه خوبی ؟ بیا کمی بد باش

پاسخ:
خدا رحمت کنه عمران صلاحی عزیز رو.
ممنون بابت این حسن انتخاب. عالی بود.
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو؟
آنکس که گنه نکرده چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو!

"خیام"
پاسخ:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت.
ناخلف باشم اگر کم به جویی نفروشم!

اختیاری نیست صائب، اضطراب ما ز عشق
دست و پایی می‌زند هر کس که در دریا فتاد

« صائب تبریزی »
پاسخ:
آی آدم‌ها که در ساحل نشسته شاد و خندانید..
ماه عبادتست و من، با لب روزه دار از این
قول و غزل نوشتنم، بیم گناه کردنست

« شهریار »
پاسخ:
:))
شهریار. خیلی خوبه استاد.

اگر کوه گناه ما به محشر سایه اندازد
نبیند هیچ مجرم روی خورشید قیامت را
مرا گمنامی از وحدت به کثرت می‌کشد صائب
و گرنه گوشهٔ عزلت، کمینگاهی است شهرت را

« صائب »
پاسخ:
ما را به زور هم که شده سربه‌راه کن. 
خیری ندیده‌ایم از این اختیارها
۲۰ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۸ خورشید ‌‌‌
فاضل نظری چه خوب بود.
اولین شعر این سری هم خیلی خوب بود.
پاسخ:
کدوم شعر؟
یه بیتش رو می‌نوشتین.
۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۶ خورشید ‌‌‌
اولین شعر این سری که شما گذاشتید.
پاسخ:
صحیح :)
ای قصه تو و من، چون قصه ی شب و روز
پیوسته در پی هم، اما بدون دیدار

« حسین منزوی »

پاسخ:
یاد آهنگ دو پنجره افتادم. فکر کنم از حسن شماعیی زاده.
من بودم و دل بود و کناری و فِراغی
این عشق کجا بود که ناگه به میان جست؟

"وحشی بافقی"
پرنده بودی و از بام من پرت دادند
تو ساک بستی و نام مسافرت دادند

"حامد عسکری"
تو نیم دیگر من بودی و ندانستی
چه داغ‌ها که به این نیم دیگرت دادند

"حامد عسکری"
گفتی که شاهکار شما در زمانه چیست ؟
بِالله که زنده بودن ما شاهکار ماست!


"فخرالدین عراقى"
آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم است و سیب خوردن،آدم است و اشتباه
سوختم دیدم قدیمی‌ها چه زیبا گفته‌اند
دانه‌ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه

"حامد عسکری"
تنها سپاس از عشق خودکار است
دنیا به شاعرها بدهکار است ...

"علیرضا آذر"
به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد
خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست

« فاضل نظری »

از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

« حافظ »

فریادِ من از دستِ غمت عیب نباشد
کاین درد نپندارم از آنِ منِ تنهاست

« سعدی » 
دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست
روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست!

« سعدی »
محرم راز دل شیدای خود
کس نمی‌بینم ز خاص و عام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را
روزگاری است که با ریگ روان همسفرم
می‌روم راه و ز منزل خبری نیست مرا
همه شب با دل دیوانه خود در حرفم
چه کنم، جز دل خود نامه بری نیست مرا
برده‌ام غنچه صفت سر بگریبان صائب 
جز دل امید گشایش ز دری نیست مرا
نفسم گرفت ازین شب، درِ این حصار بشکن
درِ این حصار جادویی روزگار بشکن
تو که ترجمان صبحی، به ترنم و ترانه
لب زخم‌دیده بگشا، صف انتظار بشکن

« شفیعی کدکنی »
کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت
مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی

تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا
من جهد می‌کنم که به عهدت وفا کنی

فروغی بسطامی
پاسخ:
یا به قول اون آقای شاعر: 
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همۀ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">