۲۸ مطلب با موضوع «ورزش نگاری» ثبت شده است

با تو ای کاش کشتی نود دقیقه بود

بر طبل شادانه بکوبیم


جوانان والیبالیستمون با شکست ایتالیا در فینال قهرمانی جوانان جهان، روی سکوی قهرمانی رفت. گفتم بدونید.

دست و پنجه‌هاشون گرم :)

سامحنی إن احببتک فوق حدود الحب...

اگر صحبت از قوانین فیزیک و آیرودینامیک باشد زنبورهای عسل نباید پرواز کنند. در واقع بال‌های زنبور عسل توانایی بلند کردن این حشره از روی زمین را ندارند. ولی حقیقت این است که زنبورهای عسل نه تنها پرواز می‌کنند، بلکه توانایی خیره‌کننده‌ای هم در این کار دارند.

شرح تصویر:
شاهین ایزدبار، با شش نشان طلا و یک نقره از مسابقات پاراآسیایی در رشتۀ شنا. برای آن یک نشان نقره هم گفت:«شرمندۀ مردم ایران شدم!»

سامحنی إن احببتک فوق حدود الحب...
::
مرا ببخش 
اگر فراتر از مرزهای عشق
عاشقت شدم...

رؤیا خوراک روح است

«هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی‌کند؛ و هیچ چیز همچون باورِ ساده‌دلانه و صمیمانۀ سعادت، سعادت را به محله ما، به کوچه ما، و به خانه ما نمی‌آورد_ یک عاشقانۀ آرام-نادرابراهیمی_»


شرح تصویر: قهرمانی علیرضا کریمی ماچیانی در بازی‌های آسیایی جاکارتا، پس از محرومیت شش ماهه و دوری از میادین.

یکشنبه‌ی سیاه

« امسال کار همه ساده تر بود.هم کار من هم کار صدا و سیما .صدا و سیما دیگر مجبور نبود با سانسور تصاویر سالگرد درگذشت پدرم را نشان بدهد. و من هم لازم نبودپی در پی به همه بگویم  توی ساختمان بودم،تمام روز کنار مقبره.امسال کارم راحتتر بود، مجبور نبودم  بگویم پای میکروفن حرف نمی زنم چون می دانم که حاج آقا همان کشتی گیر شهر ری که گویا حالا پسرکش کاره ای شده کنارم می ایستد و وسط حرفم می پرد و فاتحه از جماعت طلب می کند.امسال دیگر  احساس شرم نمی کردم جلو همه مردمی که زیر باد وباران و حتی برف بی سرپناهی می ایستادند،بعد از این همه وعده و وعید انتخاباتی و انتصاباتی .و نمی دانم امسال چه باید در جواب مردم می گفنم،که مگر سال قبل فلان ریس و فلان وکیل به عتاب امر نفرموده بودند که بنایی  بی بدیل در قرون و اعصار ساخته شود به نام خانه ی تختی.نمی دانم امسال آنها آمدند یا نه،ولی می دانم امسال دیگر کسی  شرمسار نبود.

این یادداشت را به اصرار غلامرضا نوشتم برای سالگرد درگذشت پدربزرگش. » [لینک]


پنجاه سال از یک شنبه‌ی سیاه سال چهل و شش می‌گذرد.پنجاه سال از روزی که روحی پاک و جاودانه به آسمان رفت. و مردمی که در غم از دست دادن پهلوانشان سال‌هاست به عزا نشسته‌اند. تختی را در همه‌ی این سال‌ها نه به خاطر زیرگیری‌ها و سگک کلاته‌ها، و میانکوب‌ها و درخت کن‌هایش بلکه به واسطه‌ی مردی و مردانگی‌اش است که می‌شناسم. از مسابقاتش تنها چند فیلم یکی دو دقیقه‌ای باقی مانده همراه با روایت‌های زیادی که نسل به نسل و دهان به دهان می‌چرخد. پدر روزگاری که کشتی می‌گرفت زیاد از تختی برایم می‌گفت. می‌گفت او بود که وقتی فهمید پای حریفش صدمه دیده، تا آخر کشتی از آن پا زیرگیری نکرد. و او بود که وقتی حریفش را به زمین زد چشمانش تر شد که: «مادرش آن‌جا روی سکوها نشسته بود. من جلوی رویش پسر را شکست دادم. من دلش را شکستم.» و او بود که وقتی زلزله بوئین زهرا را لرزاند سوار بر ماشینش شد و کوچه‎به‎کوچه شهر را گشت و برای زلزله‌زدگان کمک جمع کرد. مردی که جلال آل احمد در باره‌اش می‌نویسد: «او پوریای ولی نبود، او هیچکس نبود. او خودش بود، بگذار دیگران را به نام او و با حضور او بسنجیم. او مبنا و معنی آزادگی است...»

متن بالا را از وبلاگ غلامرضا نوه‌ی جهان پهلوان برداشتم. وبلاگی که دیشب به طور تصادفی یافتمش. بی‎آنکه بدانم این یکشنبه مصادف با همان یکشنبه‌ی سیاه سال چهل و شش است. یکشنبه‌ای که جهانی برای همیشه پهلوانش را از دست داد. 

یادش گرامی و نامش همیشه جاودان.



یک پست و چند حرف

مورد اول:
چند وقت پیش جایی ماشین رو پارک کرده بودم و منتظر نشسته بودم داخل ماشین. بعد از چند دقیقه انتظار یک عدد ماشین پژوی نقره‌ای‌رنگ رو دیدم که ظاهراً چون جای پارک پیدا نکرده بود. (یا شاید چون دقیقاً توی مغازه روبرویی کار داشت! و دلش نمی‌خواست ده بیست متر جلوتر یا عقب‌تر ماشینش رو پارک کنه)  به صورت دوبل پارک کرد و رفت که به کارش برسه. مجدد بعد از چند دقیقه انتظار، شخصی رو دیدم که سوار بر ویلچر بود. و از اونجایی که پیاده‌روهای ما اصولاً بسیار استاندارد و خالی از چاله‌چوله و موانعی با هدف زیباسازی شهری هستند به اجبار از خایابان به‌عنوان محل آمد و شد استفاده می‌کرد. مسیرش رو ادامه داد تا رسید به اون پژوی نقره‌ای‌رنگ که دوبل پارک کرده بود و رفته بود که به کارش برسه. چراغ تازه سبز شده بود و ماشین‌ها همین‌طور پشت سرهم می‌اومدن و می‌رفتن. حیرون و مستأصل چشم دوخته بود به پژوی نقره‌ای‌رنگی که دوبل پارک کرده بود و به پیاده‌رویی که گویا اون و امثال اون رو جزء جامعه به حساب نمی‌آورد.
ضمن اینکه از خودم و هرچه انسان مثل خودم هست بدم میاد. روز معلولین گرامی باد.
مورد دوم:
الف- «ستاد ملی هماهنگی و پشتیبانی از تیم ملی فوتبال برای جام جهانی 2018 به ریاست سلطانی فر، وزیر ورزش تشکیل خواهد شد.» (وزارت فوتبال و ...)
ب-«پایان رقابت دسته ۸۵ کیلوگرم رقابتهای وزنه‌برداری قهرمانی 2017 جهان، کیانوش رستمی در حرکت دوضرب اوت کرد و علی میری با مجموع 348 مجموع هفتم شد.»
ج- «​​​​​​​​​​​طبق سندی که محمود صادقی نماینده تهران در مجلس منتشر کرده، حسین هدایتی معروف به عابربانک فوتبال و پرسپولیس "بیش از هزار میلیارد تومان" بدهی بانکی دارد!»(معادل بودجه سی سال باشگاه پرسپولیس!) کسی که یک دوره درخواست خرید باشگاه رو داشت و خوشبختانه موفق نشد.
 د- اتمام قرعه‌کشی جام‌جهانی، دعوا و استعفای سوری جناب مربی تیم ملی، دعوت فدراسیون استرالیا و آفریقای جنوب از وی، آشتی ملی، منت‌کشی رسانه‌های حامی استاد. همه قابل پیش‌بینی بود و الحمدلله به وقوع پیوست.
 ه- ماجرای روسری سر کردن مربی تایلند در مسابقات کبدی، با اخراج زهرا رحیم‌نژاد از فدراسیونی که همه از اقوام رئیس هستند (به جز ایشون که گویا صنمی با رئیس نداشتند.) الحمدلله ختم به خیر شد.
 و- «اتحادیه جهانی کشتی اعلام کرد: کمیته‌های حقوقی و اخلاق، موضوع شکست عمدی علیرضا کریمی را بررسی خواهند کرد تا نظر خود را به هیات رییسه UWW اعلام کنند.» ( تکذیبیه فدراسیون از ترس تعلیق، تمجید ارگان‌های داخلی جهت دیده شدن، نتیجه بازی نکردن با حریفان اسرائیلی گربه‌رقصانی است برای داخلی‌ها، بدون هیچ بازخورد جهانی! پس بیابید سن پرتقال فروش را.)
 ز- قبل از اینکه در وزارت ورزش را گل بگیریم، مدال طلای سهراب مرادی در دسته 94 کیلوگرم جهان رو هم تبریک عرض می‌کنم. سریع‌تر به روابط عمومی فدراسیون، وزارت کشور، هیئت دولت، مجلس، قوه قضاییه و ... خبر دهید که مراتب تبریک و تهنیت خود را در رسانه‌های دیداری و شنیداری به عمل آورند.
مورد سوم:
اگر اهل خواندن حکایت و قصه هستید کتاب جوامع‌الحکایات و لوامع‌الروایات جناب سدیدالدین محمد عوفی را پیدا کنید و بخوانید. خالی از لطف نیست. جوامع‌الحکایات درواقع یک مجموعه‌ی کامل از داستان‌های تاریخی و غیر تاریخی از ابتدای آفرینش تا قرن هفتم هجری است. نثر کتاب هم روان و گویاست. طوری که برای مخاطب عام کاملاً مناسب است.
مورد چهارم:
جناب آقای سیاووش کسرایی در منظومه آرش کمانگیر می‌فرماد:
پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده‌ای در کوره‌ی افسرده جان افکند.
چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جست‌وجو می‌کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:
«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله‌ها را هیمه سوزنده.
جنگل هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روییده‌ی آزاد،
بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،
آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش ...
سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

درست مثل اون گل خداداد عزیزی به استرالیا

 

 

مصر، پس از بیست و هشت سال راهی جام جهانی شد. برای اینکه اهمیت فوتبال و اهمیت این اتفاق بزرگ را دریابید همین پنجاه و چهار ثانیه و همین چند خط که از کتاب "فوتبال علیه دشمن_سایمون کوپر" انتخاب شده کافیست.

 

"شیرهای رام نشدنی" در مرحله یک چهارم نهایی 3-2 مغلوب انگلیس شدند، هرچند در مقاطعی کاملاً انگلیس را تحت تأثیر بازی خود قرار داده بودند. هواداران انگلیس دیگر شعار "بریتانیای مقتدر" را سر ندادند، تماشاگران ایتالیایی به احترام تیم کامرون ایستاده تشویق کردند و بابی رابسون اعتراف کرد: " آن‌ها بدشانس بودند که از دور رقابت‌ها کنار رفتند."

بعدها "روژه میلا" لذت بخش ترین صحنه‌ی جام جهانی را دست دادن "پل بیا" رئیس جمهور کامرون با مقام‌های سیاسی دیگر کشورها پس از پیروزی کامرون برابر آرژانتین عنوان کرد. میلا در گفت و گو با مجله فرانس فوتبال درباره این اتفاق گفت:«اهمیتش را درک می‌کنید؟ یک مقام سیاسی افریقایی در قامت یک برنده با سران سیاسی کشور شکست خورده دست می‌دهد!» 

خبرنگار مجله با او جدل می‌کند که این تصویری فوتبالی نیست، اما میلا جواب می‌دهد:«به لطف فوتبال ، یک کشور کوچک می‌تواند بزرگی کند!»

س.ن: 

شیرهای رام نشدنی، لقب تیم ملی فوتبال کامرون بود. این تیم در جام جهانی 1990 با نتایج درخشان خود چشم همه را خیره کرد. کامرون در بازی اول آرژانتین قهرمان دوره‌ی پیش که مارادونا را هم در ترکیب اصلی داشت، یک بر صفر شکست داد. کامرون پس از صعود از گروه خود که آرژانتین، رومانی و شوروی سابق هم در آن بودند به مرحله بعد رفت و کلمبیا را هم حذف کرد. در مرحله یک چهارم و در دیداری تاریخی این تیم مقابل انگلیس سه بر دو شکست خورد. دو گل از سه گل انگلیس از نقطه پنالتی به ثمر رسید. کامرون با وجود شکت و حذف، یکی از محبوب‌ترین تیم‌های آن جام جهانی شد.

وقتی قلب پارالمپیک ایستاد


تصویر بالا بهمن گلبارنژاده، دوچرخه سواری که روز آخر پارالمپیک ریو دچار سانحه شد.

یه زمان اسم پر کاربردی بود تو رسانه‌های زنجیره‌ای و فضای مجازی. یک سال از فوت گلبارنژاد می‌گذره و کمتر کسی حالا یادی از گلبارنژاد می‌کنه.

روحت شاد.

اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.