دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

۳۵ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

نگاهم از توپ جدا نمی‌شد. می‌خواستم هرچه در توان دارم بگذارم و توپ را به سمت در حیاط شوت کنم. فکر می‌کردم هرچه از توپ فاصله داشته باشم قدرتم بیشتر خواهد شد. تا جایی که می‌شد عقب رفتم. نفسی عمیق کشیدم و شروع به دویدن کردم. پای چپم را ستون کردم و با نوک پای راست شوت زدم. احساس کردم نیرویم چند برابر شده. گل زده بودم. صدای فریاد خوشحالی وحید در گوشم بود. صدای برخورد توپ با در و جیغ‌های مادر که از پله‌های خانه پایین می‌دوید هم. 

خانۀ پدربزرگ یکی از آن خانه‌های قدیمی شهر بود. از همان خانه‌هایی که در هر اتاقش یک خانواده زندگی می‌کردند؛ و  ایوانش مکانی بود تا زن‌های خانه قالی ببافتند؛ و حیاطش به قدری بزرگ بود که بچه‌ها مجبور نباشند برای بازی از خانه خارج شوند. جملۀ معروفی است که می‌گوید اگر می‌خواهید چند پسربچه را خوشحال کنید یک توپ فوتبال به آنها بدهید. پدربزرگ البته با این جمله چندان موافق نبود. اعتقاد داشت فوتبال فقط هدر دادن وقت است. اینکه مرحوم پدربزرگ دلش به حال وقت ما می‌سوخت که هدر می‌رود و یا درخت گردوی توی باغچه هیچ‌وقت نفهمیدم. البته وقتی به شیشه‌ها و توپی که به عمد سمت درخت گردو شوت می‌زدیم فکر می‌کنم، صحنه قدری برایم واضح‌تر می‌شود. به هرحال، وقت‌هایی که پدربزرگ خانه نبود و به مغازه نجاری‌اش می‌رفت، فوتبال بخش جدانشدنی سرگرمی‌هایمان بود. وحید، تنها هم‌بازی دوران کودکی‌ام بود که به فوتبال علاقه داشت. گاهی حامد هم به جمع دونفرۀ ما اضافه می‌شد. این علاقه به قدری بود که در هر فرصتی و با هرچیزی که می‌شد فوتبال بازی می‌کردیم. از توپ‌های جورابی گرفته تا بطری‌های پلاستیک تا مدادتراش و پاک‌کن! از اولین روز هفته تا پنجشنبه به همین شکل می‌گذشت. روزهای جمعه‌ اما جمع‌مان جمع‌تر بود و تعداد هم‌بازی‌ها بیشتر. محمد، مجتبی و مصطفی، سه نفری بودند که سر و کله‌شان اغلب روزهای جمعه پیدا می‌شد. چند سالی از ما بزرگتر بودند و کمتر ما به جمعشان راه پیدا می‌کردیم. آن روزها کارتون فوتبالیست‌ها هم جمعه‌ها پخش می‌شد. به همین خاطر بازی روزهای جمعه شور و حال دیگری داشت. به محض خروج پدربزرگ از خانه، هر کدام از ما در نقش یکی از شخصیت‌های کارتون فرو می‌رفتیم و جو خاصی بر حیاط خانۀ پدربزرگ حاکم می‌شد. حیاط به قدری بزرگ بود که بتواند حکم یک زمین فوتبال را داشته باشد. کافی بود در حیاط را یکی از دروازه‌ها در نظر بگیریم و دروازۀ دوم هم می‌شد فاصلۀ دیوار تا ستونی آهنی بود که چند متر آن طرف‌تر قرار داشت. محدودۀ باغچه که سمت چپ حیاط بود و پله‌های خانه هم منطقۀ ممنوعه و به اصطلاح اوت بود. تنها تفاوتی که زمین فوتبال ما با زمین‌های دیگر داشت چمن نبودنش بود. که آن هم مشکل به خصوصی به شمار نمی‌آمد.   

 آن روز هم جمعه بود و به محض اینکه پدربزرگ از خانه بیرون رفت بساط فوتبال را پهن کردیم. هرکس نقشی برای خودش انتخاب کرد و چون من صاحب توپ بودم، نقش کاپیتان سوباسا که همیشه سرش دعوا بود به من رسید. من، وحید و محمد در یک تیم بودیم و مجتبی و مصطفی در تیم رو به رو. بازی شروع شد و بعد از یکی دو ساعت دویدن و بالا و پایین پریدن، داور فرضی سوت پایان را به صدا در آورد، و به این خاطر که نتیجه مساوی بود. یا شاید دلمان می‌خواست که مساوی باشد، کار به ضربات پنالتی کشید. نتیجۀ بازی در ضربات پنالتی هم مساوی دنبال می‌شد و هیچ کدام از دو تیم موفق به باز کردن قفل دروازۀ حریف نشده بودند. فقط مصطفی مانده بود و من. مصطفی پشت توپ ایستاد و آخرین پنالتی تیمشان را به بیرون از حیاط خانه شوت زد تا همۀ امیدها به من باشد. اگر توپ گل می‌شد تیم ما برندۀ مسابقه بود. توپ را از دست مجتبی گرفتم و آن را روی نقطه‌ای که برای زدن پنالتی مشخص شده بود کاشتم. فکر کردم هرچقدر از توپ فاصله داشته باشم قدرت شوتم بیشتر خواهد شد. به همین دلیل توپ روی نقطۀ پنالتی کاشده شده بود و من چسبیده به دیوار انتهایی حیاط ایستاده بودم. مجتبی روی پله‌ها نشسته بود. وحید به دیوار تکیه داده بود و محمد در سمت چپ من، با کمی فاصله از توپ ایستاده بود. نگاهی به مصطفی که داخل دروازه قرار داشت انداختم و چشمم را به توپ دوختم. نفسی عمیق کشیدم و شروع به دویدن کردم. پای چپم را کنار توپ بر روی زمین گذاشتم و با نوک پای راست توپ را شوت کردم. صدای فریادهای وحید و صدای در که انگار سنگ بزرگی به آن کوبیده باشند در گوشم پیچید. و بعد صدای مادرم که جیغ‌کشان از ایوان خانه به سمت حیاط می‌دوید. توپ گل شده بود. من گل زده بودم. تیم ما برنده شده بود. من اما درازکش روی روی زمین افتاده بودم. سر و صورتم غرق خون بود. محمد که گویا امیدی به گل زدن من نداشت، در آخرین لحظه به یاد صحنه‌ای که توپ را آقای تارو و کاپیتان سوباسا به صورت هم‌زمان به سمت دروازۀ واکاشی زوما شوت می‌کنند افتاده بود و تصمیم گرفته بود این ایدۀ مسخره را عملی کند.

#سخن‌سرا-تمرین چهارم

۱۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۰
آقاگل ‌‌

«....دیگر عقلش به جایی نمی‌رسید به طرف میدان مَدیسون و خانه‌اش یعنی نیمکت به راه افتاد. اما سر یک پیچ ناگهان ایستاد. این‌جا در وسط شهر یک کلیسای قدیمی زیبا وجود داشت. از میان یک پنجره‌ی صورتی رنگ، نور ملایم و صدای موزیک دلنشینی بیرون می‌آمد. ماه در بالای آسمان بود. همه‌جا ساکت و آرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده به نظرش آمد و سوپی را به یاد روزهای خوش گذشته انداخت.»

یاد اولین باری که زمستانش را در زندان سپری کرده بود. درست برگ‌ریزان شش سال پیش بود. پس از مرگ اربابش جایی را نداشت که برود. باران سر تا پایش را خیس خیس کرده بود. تصمیم گرفت برای فرار از باران به کلیسای روستا پناه ببرد. روحانی کلیسا او را به خوبی می‌شناخت. اربابش رابطۀ خوبی با کلیسا نداشت. هرگز پایش به درون کلیسا باز نشده بود. او نیز نوکر همان ارباب بود. این شد که پدرروحانی به تلافی کینۀ قدیمی‌اش دادوبیداد راه انداخت، و چند دقیقه بعد، این کلانتر ویتسل بود که به همراه سوپی از در کلیسا خارج می‌شد. فردای آن روز برای اولین بار او را به زندان نیویورک فرستادند. مدت‌ها بود که  یک دست غذای درست و حسابی نخورده بود. پیش خود گفت:«پسر!زندان عجب نعمتی است.» زمستان که تمام شد آزادش کردند. دیگر اما میلی برای بازگشت به روستا نداشت. صدای موسیقی هنوز می‌آمد. چیزی از درون گرمش کرد. بدنش گُر گرفته بود. پیش خود گفت:«ارزش یکبار امتحان کردن را دارد.» در چوبی کلیسا نیمه‌باز بود. برای اینکه توجه کسی به لباس‌های کهنه‌اش جلب نشود، به آرامی داخل کلیسا خزید و در همان ردیف آخر، لابه‌لای جمعیت نشست. مراسم که تمام شد و کلیسا کمی خلوت‌تر شد؛ به سمت پدرروحانی رفت. روحانی کلیسا پیرمردی بود با ظاهری شکسته و صورتی که حالت مهربانانه‌ای داشت. در چند قدمی پدرروحانی بود که نگاهشان به‌هم گره خورد. ظاهر آن چشم‌ها، آن گوی‌های درشت و آبی رنگ. نه؛ آن چشم‌ها چیزی نبود که بشود به راحتی فراموش کرد. ترس تمام وجود پیرمرد را فرا گرفت. «انتقام! حتماً برای انتقام آمده است. خدایا، این من بودم که به ناحق او را به زندان فرستادم.» سوپی لبخندی بر لب داشت و به سمت پدر روحانی می‌آمد. فاصله هر لحظه کمتر و کمتر می‌شد. پیرمرد از ترس فریادی کشید، چرخید و خواست تا خودش را از دست انتقام‌گیرنده‌اش نجات دهد. اما پاهایش درهم پیچید و با سر برروی زمین افتاد. سوپی خم شد و برای کمک دستش را دراز کرد. پیرمرد اما بلند فریاد می‌کشید و از وحشت دست‌وپا می‌زد. چند نفری که هنوز در کلیسا حضور داشتند سوپی را از پدرروحانی دور کردند. 

تمام. چند دقیقه بعد دستبندی به دست، همراه پلیسی از کلیسای قدیمی شهر بیرون آمد. هفتۀ بعد دادگاه تشکیل شد و این‌بار به او اطمینان دادند که تا ده سال آینده خیالش از بابت زمستان راحت خواهد بود.

تمرین هفتۀ دوم سحن‌سرا

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۰۰
آقاگل ‌‌
داشتم به این فکر می‌کردم که آدم‌ها با خاطرات تلخ و شیرینی که دارند زنده‌اند؛ و شب را روز و روز را شب می‌کنند. فرقی هم نمی‌کند این خاطرات شیرین باشد یا تلخ، با گذشت زمان همان خاطرات تلخ هم رفته‌رفته صورت شیرین پیدا می‌کند. گفتم زمان، زمان هم این وسط نقش مهمی دارد. اصلاً هرچه زمان می‌گذرد آن خاطرات قدیمی صورت زنده‌تری پیدا می‌کنند. شاید برای همین است که پیرمردها و پیرزن‌ها اینقدر از گذشته‌هایشان خاطره دارند. به هرحال همان‌طور که گفتم ما با خاطراتمان زنده‌ایم و نوشتن خاطرات هم خالی از لطف نیست. این شد که تصمیم گرفتم یکی از خاطراتم را برایتان بنویسم.
تقریباً سیزده چهارده سال پیش دانش‌آموز دورۀ راهنمایی بودم. دوران خوشی بود. هر هفته منتظر دوشنبه‌ها بودیم که زنگ ورزش برسد و بتوانیم یک ساعت و نیم فوتبال بازی کنیم. اعتراف می‌کنم فوتبالیست خوبی نبودم(هنوزهم نیستم). اغلب موقع یارکشی، جزء نفرهای آخری بودم که انتخاب می‌شد. با این‌حال هیچ‌وقت نشد از این ورزش دوست داشتنی دست بکشم. نزدیک روزهای ماه رمضان بود و قرار بود جامی در مدرسه برگزار شود. شور و شوق فراوانی بین بچه‌های مدرسه بود و هرکسی دنبال این بود تا تیمی برای شرکت در مسابقات جفت‌وجور کند. من هم خیلی دوست داشتم عضوی از همین تیم‌ها باشم. ولی خب گفتم دیگر اغلب انتخاب‌های آخر کلاس بودم. چند هم‌کلاسی دیگر هم داشتم که عاشق فوتبال بودند اما موقع بازی که می‌شد این پایشان از آن پایشان دریبل می‌خورد. یک روز با همان چند نفر، داخل کلاس نشسته بودیم که محمد پیشنهاد داد خودمان یک تیم بدهیم. او به من نگاه کرد و من به حمید و حمید به آن یکی حمید و درنهایت تصمیم گرفتیم هرچه باداباد. ما هم یک تیم می‌دهیم. اسم تیم را هم از روی کارتون فوتبالیست‌ها که آن روزها سری جدیدش پخش می‌شد شاهین گذاشتیم. بعد از اینکه چند روزی در کلاس و مدرسه سوژۀ اول خنده بودیم روز قرعه‌کشی فرا رسید. آن سال معلم‌ها هم تصمیم گرفته بودند با یک تیم در مسابقات شرکت کنند و از شانس بدی که ما داشتیم همان مسابقۀ اول خوردیم به تیم معلم‌ها. متلک‌ بچه‌ها کم بود؟ معلم‌ها هم تا می‌توانستند چپ و راست و بالا و پایین تیکه بارمان می‌کردند. حق هم داشتند. حتی خودمان هم مطمئن بودیم که شکست خوردنمان قطعی است. به فکر انصراف از مسابقات هم افتاده بودیم. ولی وقتی حمید گفت اگر انصراف دهیم وضع بدتر می‌شود، دیدیم پر بیراه هم نمی‌گوید. پس تصمیم گرفتیم هرطوری که شده بازی کنیم. بازی‌ها بعد از اذان و در سالن ورزشی مدرسه برگزار می‌شد. قرار شد محمد که هیکلی‌تر از ما پنج نفر بود داخل دروازه بایستد و ما چهار نفر تنها از دروازۀ خودمان دفاع کنیم. علی هم یار تعویضی تیم بود. ولی خب این رسم روزگار است که هرگز طبق خواسته‌های ما گردش نمی‌کند. هنوز چند دقیقه‌ای از بازی نگذشته بود که از روی یک شوت گل اول را خوردیم. حمید سر حمید و من سر محمد و محمد سر حمید داد می‌زد و هرکس دیگری را مقصر می‌دانست. توپ را که وسط زمین کاشتیم هرکدام ساز خودش را می‌زد. حمید که کمی از ما بازیش بهتر بود توپ را گرفت و یک تنه به سمت دروازه یورش برد. من جلوتر از حمید منتظر پاسش بودم که توپ لو رفت. تکلیف آن دو نفر دیگر هم که روشن بود. فقط ماند محمد و دروازه و آقای لطفی. آقای لطفی، از آن معلم‌های دیلاق و هیکلی بود که با هر قدمش احساس می‌کردی کل سالن به لرزه در می‌آید. توپ درست زیر پای آقای لطفی بود و دروازۀ ما را از همان پشت محوطۀ جریمه نشانه رفت. توپ مستقیماً به صورت محمد برخورد کرد و محمد دراز به دراز روی زمین  افتاد. از شدت درد کل صورتش سرخ شده بود. تمام تلاشش را می‌کرد تا جلوی ما اشک نریزد. چند دقیقه آخر نیمۀ اول را محمد از بازی خارج شد و به ناچار من دروازه‌بان تیم شدم. علی هم که یار تعویضی بود به جای محمد وارد زمین شد. تا بیاید نیمۀ اول تمام شود دو گل دیگر هم خورده بودیم. بین دو نیمه محمد گفت که می‌تواند به بازی ادامه دهد. می‌دانستیم اگر بخواهیم فردا سوژه خندۀ مدرسه نباشیم هرطور شده باید یک گل بزنیم. نیمۀ دوم را خوب شروع کردیم. حتی یکی دو بارهم به سمت دروازه‌ شوت زدیم. ولی خب دروازه‌بانشان معلم ورزشمان بود و گل زدن به او کار حضرت فیل. تقریباً اواخر نیمه بود که توپ به کرنر رفت. من توپ را کاشته بودم تا کرنر را روی دروازه بفرستم. به جز محمد که تقریباً وسط زمین خودمان بود بقیۀ بچه‌ها جلو بودند و منتظر ارسال من. توپ را که فرستادم آقای لطفی با آن قد دیلاقش بالاتر از همه توپ را قاپید و با سرعت تمام به سمت دروازه ما شروع به دویدن کرد. رنگ از رخسارۀ محمد پریده بود. آقای لطفی با توپ می‌دوید و من پشت سرش به شتاب. محمد هم وقتی دید من هم دارم به سمت توپ می‌روم دل و جرئت بیشتری پیدا کرد. بیخیال دروازه شد و به سمت آقای لطفی و توپ یورش برد. تقریباً وسط زمین بود که من از پشت و محمد از جلو با جفت پا توپ آقای لطفی را تکل رفتیم. برای یک لحظه همۀ دنیا پیش چشمم تیره‌وتار شد. وسط همهمۀ سالن فقط صدای داد و فریاد آقای لطفی را می‌شنیدم. کمی که گذشت و گیجی از سرم پرید، دیدم آقای لطفی پایش را گرفته و از شدت درد فریاد می‌کشد. محمد هم کمی آن طرف‌تر نشسته و پایش را می‌مالد. بازی نیمه کاره ماند. فردای آن روز آقای لطفی به مدرسه نیامد. پس فردایش هم نیامد. روز سوم ولی سروکله‌اش پیدا شد. با پایی که تا زانو توی گچ بود. و دو عصایی که به کمک آنها راه می‌رفت. تیم ما را به خاطر خشونت از جدول کنار گذاشتند. با این‌حال نه تنها سوژۀ خنده نشدیم بلکه به خاطر شکستن پای معلم عربی تا مدت‌ها قهرمان کلاس بودیم.
+نوشته شده برای وبلاگ سخن‌سرا
۲۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۴
آقاگل ‌‌

 همیشه خدا از اساتید سلمانی (به قول جوون‌های امروزی آرایشگر و به قول ما قدیمی ها دلاک) می‌ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم. شما تیغ تیز سلمانی‌ها را تصور کنید،کمتر چیزی از لبه تیز و درخشان یک تیغ مخوف‌تر است. اصلاً انسان را بی اختیار یاد نوازش شاهرگ گردن می‌اندازد. اگر استاد سلمانی هم باشید که دیگر هیچ! تیغ به هر آدم صاحبدلی که گوش هوش داشته باشد می‌گوید: "بیا مرا مثل آرشه ویولون به روی شاهرگش بکش. بیا، باور کن یک طوری خون فواره می‌زند که جگرت حال می‌آید." برای هر استاد سلمانی ماهری-ولو عاقل- هیچ چیز وسوسه‌تر کننده از آن نیست که وقتی زیر گلوی کسی را می‌تراشند یکهو عشقی شوند و سیب گلو را قاچ بزنند و تا شما بیایید بجنبید دیگر کار از کار گذشته است. آیا اگر به شما یک اسلحه بدهند هوس شلیک کردن نمی‌کنید؟ طبیعی است که اساتید سلمانی هم دوست داشته باشند تیغ تیزشان را به یکباره در رگ گردن مشتری یا نوک قیچی را در شقیقه‌اش فرو کنند. برای همین است که از کودکی از سلمانی رفتن هراس داشتم. باری، هفت یا هشت سال داشتم که آقای سلمانی سر کوچه برای عید دیدنی به خانه پدربزرگ آمد. و فهمیدم که او از اقوام ماست و نیازی نیست بترسم. بخصوص که مغازه‌اش روبروی مغازه پدربزرگ بود. از همان هفت سالگی تا همین یک ماه پیش یادم نمیآید که برای اصلاح موی سر و صورت جای دیگری رفته باشم.اما یک ماه پیش وقتی قصد اصلاح سر و صورت را داشتم دیدم ای دل غافل! استاد سلمانی تغییر شغل داده و همه دم و دستگاه سلمانی‌اش را فروخته و مغازه را پر کرده از گل و گیاه، و دیگر از آن لباس سفیدش (که مطمئنم در طول همه این سال‌ها یکبار هم شسته نشده بود.) خبری نیست و به جای آن یک پیراهن گل گلی آبی و یک شلوار پارچه‌ای مشکی به تن دارد و دستانش می لرزد و موهایش تماماً سفید شده. نشسته بود روی یک صندلی چوبی و خیابان را نگاه می‌کرد. از همان یک ماه قبل تا همین امروز از سلمانی رفتن فراریم. اگر روزی موهایم را شانه نکنم شبیه شخصیت پسر جنگل می‌شوم. در برخی نواحی پرپشت اندازه‌شان به 8-10 سانتیمتر می‌رسد. گاه به این فکر می‌کنم که دیوانه‌ام! آخر مگر می‌شود یک نفر در این سن و سال همچنان از سلمانی بترسد؟ ولی خب، خودتان به لبه تیز و درخشان تیغ سلمانی‌ها فکر کنید. آیا حق ندارم وحشت کنم؟

۳۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۵
آقاگل ‌‌
مدرسه تازه تعطیل شده بود. پسرک در حالی که کیف و کتاب را در یک دست و شال و کلاه را در دست دیگرش جا داده بود جست و خیز کنان به سمت پدر می‌رفت.

- سلام پدر. امروز روزخوبی بود. دو تا شعر حفظ کردیم. مهدی هم خرگوشش رو با خودش آورده بود. چشماش مثل مروارید بود. مثل چشمای غزل، آقا معلم ازش گرفت. گفت به باباش بگه فردا بیاد مدرسه. من که حسابی دلم خنک شد!

صدای قهقهه پسرک فضا را پر کرده بود، مرد اما انگار صدای پسرک را نمی‌شنید. خم شد، سر و وضع پسرک را مرتب کرد، کلاه را بر سرش گذاشت و شال را محکم بدور گردنش گره زد؛ بعد دست پسرک را در دست گرفت و به راه افتاد. پسرک اما بازیگوش‌تر از این حرف‎ها بود که با چنین حرکتی تحت امر پدر در آید. بلند بلند آواز می‌خواند و بالا و پائین می‌پرید و گاه تمام سعی کودکانه‌اش را به کار می‌بست تا برگ‌های زرد و قرمز پیش پایش را له کند.

- پدر؟ برگ‌ها؟ برگ‌ها چرا می‌ریزند؟

اما مرد گویی صدای پسرک را نمی‌شنید. فقط دستان پسرک بود که قدری بیشتر در دستان مردانه‌اش فشرده شد. تنها به این می‌اندیشید که ای کاش زودتر به خانه برسد تا از دست پسرک خلاص شود. آن شب با دوستانش در کافه اصغر تک دست قرار داشت. و ابدا دوست نداشت که دیرتر از بقیه برسد. بخصوص که جعفر معاون اداره هم می‌آمد. به این می‌اندیشید تا چطور ماجرای منشی شرکت را تعریف کند که بتواند جلویش خودی نشان دهد!
پسرک بار دیگر پایش را بر روی برگه‌ای خشک گذاشت. 

خرچ...

مرد لحظه‌ای ایستاد. به پسرک خیره شد.گویی در درون پسر به دنبال گمگشته‌اش می‌گشت.
سی سال پیش بود، همراه پدر به سمت خانه می‌رفت، پایش به شاخه‌ای گیر کرد و با پیشانی بر زمین فرود آمد. پدر او را از زمین بلند کرد، نگاهی غضب آلود و بعد پدری که با خشونت تمام خاک را از پبراهن و شلوارش می‌تکاند. اشک از چشمانش سرازیر بود و پدر دستش را محکم می‌کشید و به دنبال خود به سمت خانه می‌برد.

- پدر؟ پدر؟ چرا برگ‌ها می ریزند؟

صدای پسرک رویا را درهم شکافت، بر روی دو پا اندکی خم شد، شال پسرک را بدور گردنش پیچید، او را بوسید و محکم در آغوش گرفت.
پسرک در حالی که قهقهه مستانه‌ سر داده بود برگ‌ها را دانه دانه له می‌کرد.

۲۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۵ ، ۰۱:۵۸
آقاگل ‌‌

ﻣﺠﯿﺪ ﺍﻧﺸﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ...!

- ﻧﺎﻇﻢ: ﺗﻮ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯼ، ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﭼِﮑﺎﺭﻩ ﺑﺸﯽ؟

+ ﻣﺠﯿﺪ : ﺁﻗﺎ ﻫﺮﭼﯽ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﺩ آقا... ﻭﻟﯽ ﺧﺐ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺁﻗﺎ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺑﺸﯿﻢ!

- ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺑﺸﯽ، ﻗﺼﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ، ﺑﺪﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩﻡ ... ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ‌ﻫﺎ! ﺁﺧﻪ ﭘﺴِﺮ ﺗﻮ ﻧﯿﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﯾﻪ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺭﻭﺣﯽ ﻟﻄﯿﻒ ﺑﺎﺷِﺪ ...؟ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤِﺶ ﺍﺯ ﻋﺸﻖُ ﮔﻞُ ﮔﯿﺎﻩُ ﻣﺤﺒﺖ ﺣﺮﻑ ﺑِﺰِﻧﺪ؟!

+ ﺁﻗﺎ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﺒﺖ ﺣﺮﻑ ﺯِﺩﯾﻢ آقا!

- ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭﺍ!

+ ﺁﻗﺎ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭﺍﻡ ﺁﺩِﻣﻦ ﺩﯾﮕﻪ.

- ﺣـــــﺮﻑ ﻧﺰِﻥ ... ﺣـــــﺮﻑ ﻧﺰِﻥ ... ﺍِﮔﻪ ﺣﺮﻑ ﺑِﺰِﻧﯽ، ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ...! ﮐﺘﺎﺑﻢ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ؟

+ ﺑﻠﻪ ﺁﻗﺎ

- ﺣﺘﻤﺎ ﮐﺘﺎﺑﺎ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖُ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ؟ ﻫﺎﻥ؟

+ ﻧﻪ ﺁﻗﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﻧِﺸﺎ ﺧﻮﻧﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﻧﺼﻔﻪ ... ﺩﯾﺪﯾﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺣﺎﻟﯿﻤﻮﻥ ﻧﯿﻤﯿﺸﺪ ﺁﻗﺎ ... ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺨﻮﻧﺪﯾﻢ!

- ﺩِ .. ﺍﯾﻨﺲ ﮐﻪ ﻫﻤِﺶ ﺍﺯ ﺗﺎﺑﻮﺕُ ﻧﻌﺶُ ﻣﺮﺩﻩُ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰِِﻧﯽ ... ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﺭﯾﺨﺘِﺘﺎ ﺑﺒﺮﻥ!

+ ﺁﻗﺎ ﺑﯿﺸﯿﻨﯿﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﻗﺎ؟

- ﺷﻮﻣﺎ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻦ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺑﺸﯿﻦ، ﭼﻪ ﻣﻮﻗﻌﯽ ﻣﯿﺸِﺪ ﻓﺤﺸﺎ ﺭﺍ ﺗﻮ ﻗﺼﻪ‌ﻫﺎ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩﻡ؟

+ ﺁﻗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ می‌خوایم ﺑﮕﯿﻢ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺗﺮﺑﯿﺘِﺲ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺯﺑﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﺗﻮ ﻗﺼﻪ ﻓﺤﺶ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﯿﻢ ﺁﻗﺎ

- ﺑﺎﺭﯾﮏِ ﺍﻟﻠﻪ ... ﭼﺠﻮﺭ ﻓﺤﺸﯽ؟

+ ﻓﺤﺸﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﺪ ﻧﺒﺎﺷِﺪ آقا.

- ﻣﺜﻼ؟

+ ﺁﻗﺎ ﻓﺤﺸﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷِﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﻗﺎ

- ﻧﻪ ... ﺑﻮﮔﻮ!

+ ﺁﻗﺎ ﺟﻮﻥ ﺑِﭽﺎﺩﻭﻥ ﺑﺰﺍﺭﯾﻦ ﻣﺎ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺸﯿﻨﯿﻢ.

- ﺷﻮﻣﺎ ﺍﻭﻝ ﻓﺤﺸﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﻮ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻧﻮﺷﺖُ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩﻡُ ﺑﻮﮔﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﯿﺸﯿﻦ

+ ﺁﻗﺎ ﻣﺎ ﺍﺻﻦ ﻓﺤﺶ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ﺁﻗﺎ

- ﭼﻪ ﺑِﭽﻪ ﺧُﺒﯽ ... ﭼﻪ ﺑِﭽﻪ ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﯽ ... ﺩِ ﻓﺤﺶ ﺑﺪﻩ ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ!!

+ ﺁﻗﺎ ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ ... ﯾﻪ ﻓﺤﺸﯿِﺲ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺯﺷﺘِﺲ ... ﻫﻢ ﺁﺑﺮﻭﻣﻨﺪِﺱ ﻭ ﻫﻢ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺁﺩِﻣﯽ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥُ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪِﺩ!!

- ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺁﺩِﻣﯽ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻢ؟ ...! ﺩﺭ ﺁﺭ ﮐﻔﺸﺎﺗﺎ!

 

قصه های مجید

 هوشنگ مرادی کرمانی

کارگردان: کیومرث پوراحمد

 

چی شد که یاد قصه های مجید افتادم؟ دلیلش فایل زیر بود که نمی دونم چطور شد امروز به تورم خورد و گوشش دادم و باعث شد کلی خاطره تو ذهنم زنده بشه. خاطره دیدار با آقای مرادی کرمانی در شب شعری داخل دانشگاه کرمان سال نود و سه.(داستان جالبی داشت این دیدار. فکر کنم نوشتمش همینجا.)

 کیفیت فایل ضبط شده پایین هست. ولی اگر دوست دارید بشنوید. سخنان استاد، کمی سوال و جواب و داستان هایی که خواندند.

 


دریافت

 

+ این تصویر و این مثبت و منفی‌ها رو هیچوقت نفهمیدم و هیچوقت اهمیتی هم رایم نداشته است! مثلا اینکه چرا باید فلفل خوردن یک نفر 8تا منفی بگیرد و 6تا مثبت؟ و بعد خب تعبیرش چیست؟ و آیا اگر به نویسنده انتقادی دارید بهتر نیست مستقیم بازگویش کنید؟ باور کنید من خیلی مهربانم!

 

+من درختی کلاغ بر دوشم، "خبرم" درد می کند بدجور! (***)

+ تک بیت های بی مخاطب رو جمعه هفته پیش مجدد به روز کردم! یادم رفته بود ذکر کنم. 

#شب_سوم

۳۵ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۰۱:۴۴
آقاگل ‌‌

و به وقت چاشت بودی که شیخ چنان در بحر مکاشفات مستغرق شده بودندی و بی آنکه ملتفت باشد فلفلی به قاعده یک خیار پنبر را برداشته و خاراچ خاراچ گویان جویدندی! و چون به خویش آمد بدید که دود از گوش‌هایش برخاسته! رنگ رخساره‌اش قرمز شده و عنقریب است که چون اژدهایان روم باستان آتش از دهانش برآید، چونانکه ملتفت قضیه شد فاصله‌ای قریب چهل گز را دویده همه مریدان را دریبل زده و چون به ارتفاعات رسید جامه‌ها دریده و تا توانست فریادها بزد! 

و پس از آنکه از شدت ضعف بیهوش همی شد به بخش سوانح و سوختگی منتقلش کردیم تا طبیبکان درجه سوختگی‌اش را تشخیص دهند! 



#شب_دوم

۳۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۹ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۰۰:۴۰
آقاگل ‌‌

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.

روزی روزگاری در ولایت غربت جوانکی زندگی می‌کرد به نام شازده کوچولو که حال و روز خوشی نداشت و هوای عاشقی به سرش خورده بود و با اینکه مدرک مهندسی داشت بی‌کار بود و خورد و خوراک از یادش رفته بود. غروب آفتاب که می‌شد شاخه گلش را بر می‌داشت و می‌رفت کنار تپه رو به خورشید می‌نشست و آه‌های جان سوز می‌کشید و زمین و زمان را نفرین می‌کرد.

یک روز روباهی قرمز رنگ جوانک را دید که مثل هر روز شاخه گل به بغل گرفته و دارد آه های جان سوز می‌کشد. پس آرام آرام پیش رفت و گفت: "سلام، چه شالی، چه سری، عجب پایی! چه گلی، چه سنبلی، عجب خاری! چه غروب زیبایی! به به!"  

شازده هم که این تعریف‌های روباه به دلش نشسته بود. گفت: "تو چی هستی؟ عجب خوشگلی تو! بیا بشین پیش من چایی بزن! و غروب آفتاب رو نگاه کن. تازه امروز توت خشک هم دارم." 

روباه گفت: "همین‌طوری که نمی‌شه! اول باید من رو اهلی کنی. بعد!" 

شازده گفت: "اهلی یعنی چی؟ یک نگاه به حال من بکن؟ به من مهندس بیکار مملکت می‌خوره حوصله اهلی کردن تو رو داشته باشم؟ "

روباه هم که دید لقمه چرب و نرمی است و ممکن است از دهانش بپرد بیشتر از این ناز نیاورد! و گفت :"به به چه پسری، تاج سری، چرا اینجا نشستی؟ ببینمت، عاشقی تو؟ عاشق خندان لبی تو؟ آخه حیف تو نیست نشستی اینجا غروب آفتاب رو نگاه می‌کنی؟  عمرت رو به باد می‌دی؟ تو که مهندس این مملکتی جونم! الان باید سر کار باشی نه اینکه بشینی و غصه بخوری! چرا باید بی کار باشی تو؟ جوون به این رعنایی. به این خوبی. چه شالگردن زیبایی هم داری، به به! بیا که من برات یک کار خوب سراغ دارم! بهش میگن نتورک مارکتینگ!" 

باری، شازده کوچولو که گول حرف‌های پر زرق و برق روباه پر فریب حیله‌گر رو خورده بود. جذب حرف‌های اون شد و رفت و وارد زیر شاخه‌های روباه مکار شد. و پس از مدتی دست از پا درازتر و در حالی که شال گردنش را هم گم کرده بود برگشت! به همان تپه قدیمی تا دوباره بنشیند و غروب آفتاب را ببیند که دید، دل غافل! روباهک پاتوقش را خراب کرده و به جایش یک کافی شاپ زده است. شیر و شاه هم با پدرش نشسته‌اند و دارند غروب آفتاب را نگاه می‌کنند و آب هویج بستنی می‌زنند.

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم حذف داستان روباه و زاغ از کتاب درسی کار درستی نبوده و نخواندن این داستان باعث می‌شود جوان‌ها زود گول روباه را بخورند!


س.ن: حس می‌کنم کمی طولانی شد و فقط قسمت آخر پست رو می‌خونین!

۴۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۴۹
آقاگل ‌‌