دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

به یاد استاد کیومرث صابری عزیز...
گل آقای مرحوم ما، خدایش بیامرزدا
تشکر از دوستی که این تصویر رو به بنده هدیه کردند.

بعد از این هرچه بگویید،جوابم شعر ست!
شاکیم از همه وحرف حسابم شعر ست!

من همان خسته‌ی بی حوصله‌ی غم زده‌ام
آدم بد قلقی که رگ خوابم شعر ست...


۳۵ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

مدرسه تازه تعطیل شده بود. پسرک در حالی که کیف و کتاب را در یک دست و شال و کلاه را در دست دیگرش جا داده بود جست و خیز کنان به سمت پدر می‌رفت.

- سلام پدر. امروز روزخوبی بود. دو تا شعر حفظ کردیم. مهدی هم خرگوشش رو با خودش آورده بود. چشماش مثل مروارید بود. مثل چشمای غزل، آقا معلم ازش گرفت. گفت به باباش بگه فردا بیاد مدرسه. من که حسابی دلم خنک شد!

صدای قهقهه پسرک فضا را پر کرده بود، مرد اما انگار صدای پسرک را نمی‌شنید. خم شد، سر و وضع پسرک را مرتب کرد، کلاه را بر سرش گذاشت و شال را محکم بدور گردنش گره زد؛ بعد دست پسرک را در دست گرفت و به راه افتاد. پسرک اما بازیگوش‌تر از این حرف‎ها بود که با چنین حرکتی تحت امر پدر در آید. بلند بلند آواز می‌خواند و بالا و پائین می‌پرید و گاه تمام سعی کودکانه‌اش را به کار می‌بست تا برگ‌های زرد و قرمز پیش پایش را له کند.

- پدر؟ برگ‌ها؟ برگ‌ها چرا می‌ریزند؟

اما مرد گویی صدای پسرک را نمی‌شنید. فقط دستان پسرک بود که قدری بیشتر در دستان مردانه‌اش فشرده شد. تنها به این می‌اندیشید که ای کاش زودتر به خانه برسد تا از دست پسرک خلاص شود. آن شب با دوستانش در کافه اصغر تک دست قرار داشت. و ابدا دوست نداشت که دیرتر از بقیه برسد. بخصوص که جعفر معاون اداره هم می‌آمد. به این می‌اندیشید تا چطور ماجرای منشی شرکت را تعریف کند که بتواند جلویش خودی نشان دهد!
پسرک بار دیگر پایش را بر روی برگه‌ای خشک گذاشت. 

خرچ...

مرد لحظه‌ای ایستاد. به پسرک خیره شد.گویی در درون پسر به دنبال گمگشته‌اش می‌گشت.
سی سال پیش بود، همراه پدر به سمت خانه می‌رفت، پایش به شاخه‌ای گیر کرد و با پیشانی بر زمین فرود آمد. پدر او را از زمین بلند کرد، نگاهی غضب آلود و بعد پدری که با خشونت تمام خاک را از پبراهن و شلوارش می‌تکاند. اشک از چشمانش سرازیر بود و پدر دستش را محکم می‌کشید و به دنبال خود به سمت خانه می‌برد.

- پدر؟ پدر؟ چرا برگ‌ها می ریزند؟

صدای پسرک رویا را درهم شکافت، بر روی دو پا اندکی خم شد، شال پسرک را بدور گردنش پیچید، او را بوسید و محکم در آغوش گرفت.
پسرک در حالی که قهقهه مستانه‌ سر داده بود برگ‌ها را دانه دانه له می‌کرد.

۲۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۵ ، ۰۱:۵۸
آقاگل ‌‌

ﻣﺠﯿﺪ ﺍﻧﺸﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ...!

- ﻧﺎﻇﻢ: ﺗﻮ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯼ، ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﭼِﮑﺎﺭﻩ ﺑﺸﯽ؟


+ ﻣﺠﯿﺪ : ﺁﻗﺎ ﻫﺮﭼﯽ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﺩ آقا... ﻭﻟﯽ ﺧﺐ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺁﻗﺎ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺑﺸﯿﻢ!


- ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺑﺸﯽ، ﻗﺼﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ، ﺑﺪﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩﻡ ... ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ‌ﻫﺎ! ﺁﺧﻪ ﭘﺴِﺮ ﺗﻮ ﻧﯿﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﯾﻪ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺭﻭﺣﯽ ﻟﻄﯿﻒ ﺑﺎﺷِﺪ ...؟ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤِﺶ ﺍﺯ ﻋﺸﻖُ ﮔﻞُ ﮔﯿﺎﻩُ ﻣﺤﺒﺖ ﺣﺮﻑ ﺑِﺰِﻧﺪ؟!


+ ﺁﻗﺎ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﺒﺖ ﺣﺮﻑ ﺯِﺩﯾﻢ آقا!


- ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭﺍ!


+ ﺁﻗﺎ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭﺍﻡ ﺁﺩِﻣﻦ ﺩﯾﮕﻪ.


- ﺣـــــﺮﻑ ﻧﺰِﻥ ... ﺣـــــﺮﻑ ﻧﺰِﻥ ... ﺍِﮔﻪ ﺣﺮﻑ ﺑِﺰِﻧﯽ، ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ...! ﮐﺘﺎﺑﻢ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ؟


+ ﺑﻠﻪ ﺁﻗﺎ


- ﺣﺘﻤﺎ ﮐﺘﺎﺑﺎ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖُ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ؟ ﻫﺎﻥ؟


+ ﻧﻪ ﺁﻗﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﻧِﺸﺎ ﺧﻮﻧﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﻧﺼﻔﻪ ... ﺩﯾﺪﯾﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺣﺎﻟﯿﻤﻮﻥ ﻧﯿﻤﯿﺸﺪ ﺁﻗﺎ ... ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺨﻮﻧﺪﯾﻢ!


- ﺩِ .. ﺍﯾﻨﺲ ﮐﻪ ﻫﻤِﺶ ﺍﺯ ﺗﺎﺑﻮﺕُ ﻧﻌﺶُ ﻣﺮﺩﻩُ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰِِﻧﯽ ... ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﺭﯾﺨﺘِﺘﺎ ﺑﺒﺮﻥ!


+ ﺁﻗﺎ ﺑﯿﺸﯿﻨﯿﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﻗﺎ؟


- ﺷﻮﻣﺎ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻦ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺑﺸﯿﻦ، ﭼﻪ ﻣﻮﻗﻌﯽ ﻣﯿﺸِﺪ ﻓﺤﺸﺎ ﺭﺍ ﺗﻮ ﻗﺼﻪ‌ﻫﺎ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩﻡ؟


+ ﺁﻗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ می‌خوایم ﺑﮕﯿﻢ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺗﺮﺑﯿﺘِﺲ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺯﺑﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﺗﻮ ﻗﺼﻪ ﻓﺤﺶ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﯿﻢ ﺁﻗﺎ


- ﺑﺎﺭﯾﮏِ ﺍﻟﻠﻪ ... ﭼﺠﻮﺭ ﻓﺤﺸﯽ؟


+ ﻓﺤﺸﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﺪ ﻧﺒﺎﺷِﺪ آقا.


- ﻣﺜﻼ؟


+ ﺁﻗﺎ ﻓﺤﺸﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺯﺷﺖ ﻧﺒﺎﺷِﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﻗﺎ


- ﻧﻪ ... ﺑﻮﮔﻮ!


+ ﺁﻗﺎ ﺟﻮﻥ ﺑِﭽﺎﺩﻭﻥ ﺑﺰﺍﺭﯾﻦ ﻣﺎ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺸﯿﻨﯿﻢ.


- ﺷﻮﻣﺎ ﺍﻭﻝ ﻓﺤﺸﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﻮ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻧﻮﺷﺖُ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩﻡُ ﺑﻮﮔﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﯿﺸﯿﻦ


+ ﺁﻗﺎ ﻣﺎ ﺍﺻﻦ ﻓﺤﺶ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ﺁﻗﺎ


- ﭼﻪ ﺑِﭽﻪ ﺧُﺒﯽ ... ﭼﻪ ﺑِﭽﻪ ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﯽ ... ﺩِ ﻓﺤﺶ ﺑﺪﻩ ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ!!


+ ﺁﻗﺎ ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ ... ﯾﻪ ﻓﺤﺸﯿِﺲ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺯﺷﺘِﺲ ... ﻫﻢ ﺁﺑﺮﻭﻣﻨﺪِﺱ ﻭ ﻫﻢ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺁﺩِﻣﯽ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥُ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪِﺩ!!


- ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺁﺩِﻣﯽ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻢ؟ ...! ﺩﺭ ﺁﺭ ﮐﻔﺸﺎﺗﺎ!



قصه های مجید

 هوشنگ مرادی کرمانی

کارگردان: کیومرث پوراحمد



چی شد که یاد قصه های مجید افتادم؟ دلیلش فایل زیر بود که نمی دونم چطور شد امروز به تورم خورد و گوشش دادم و باعث شد کلی خاطره تو ذهنم زنده بشه. خاطره دیدار با آقای مرادی کرمانی در شب شعری داخل دانشگاه کرمان سال نود و سه.(داستان جالبی داشت این دیدار. فکر کنم نوشتمش همینجا.)

 کیفیت فایل ضبط شده پایین هست. ولی اگر دوست دارید بشنوید. سخنان استاد، کمی سوال و جواب و داستان هایی که خواندند.



دریافت



+ این تصویر و این مثبت و منفی‌ها رو هیچوقت نفهمیدم و هیچوقت اهمیتی هم رایم نداشته است! مثلا اینکه چرا باید فلفل خوردن یک نفر 8تا منفی بگیرد و 6تا مثبت؟ و بعد خب تعبیرش چیست؟ و آیا اگر به نویسنده انتقادی دارید بهتر نیست مستقیم بازگویش کنید؟ باور کنید من خیلی مهربانم!


+من درختی کلاغ بر دوشم، "خبرم" درد می کند بدجور! (***)


+ تک بیت های بی مخاطب رو جمعه هفته پیش مجدد به روز کردم! یادم رفته بود ذکر کنم. 



#شب_سوم


۳۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۰۱:۴۴
آقاگل ‌‌

و به وقت چاشت بودی که شیخ چنان در بحر مکاشفات مستغرق شده بودندی و بی آنکه ملتفت باشد فلفلی به قاعده یک خیار پنبر را برداشته و خاراچ خاراچ گویان جویدندی! و چون به خویش آمد بدید که دود از گوش‌هایش برخاسته! رنگ رخساره‌اش قرمز شده و عنقریب است که چون اژدهایان روم باستان آتش از دهانش برآید، چونانکه ملتفت قضیه شد فاصله‌ای قریب چهل گز را دویده همه مریدان را دریبل زده و چون به ارتفاعات رسید جامه‌ها دریده و تا توانست فریادها بزد! 

و پس از آنکه از شدت ضعف بیهوش همی شد به بخش سوانح و سوختگی منتقلش کردیم تا طبیبکان درجه سوختگی‌اش را تشخیص دهند! 



#شب_دوم

۳۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۹ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۰۰:۴۰
آقاگل ‌‌

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.

روزی روزگاری در ولایت غربت جوانکی زندگی می‌کرد به نام شازده کوچولو که حال و روز خوشی نداشت و هوای عاشقی به سرش خورده بود و با اینکه مدرک مهندسی داشت بی‌کار بود و خورد و خوراک از یادش رفته بود. غروب آفتاب که می‌شد شاخه گلش را بر می‌داشت و می‌رفت کنار تپه رو به خورشید می‌نشست و آه‌های جان سوز می‌کشید و زمین و زمان را نفرین می‌کرد.

یک روز روباهی قرمز رنگ جوانک را دید که مثل هر روز شاخه گل به بغل گرفته و دارد آه های جان سوز می‌کشد. پس آرام آرام پیش رفت و گفت: "سلام، چه شالی، چه سری، عجب پایی! چه گلی، چه سنبلی، عجب خاری! چه غروب زیبایی! به به!"  

شازده هم که این تعریف‌های روباه به دلش نشسته بود. گفت: "تو چی هستی؟ عجب خوشگلی تو! بیا بشین پیش من چایی بزن! و غروب آفتاب رو نگاه کن. تازه امروز توت خشک هم دارم." 

روباه گفت: "همین‌طوری که نمی‌شه! اول باید من رو اهلی کنی. بعد!" 

شازده گفت: "اهلی یعنی چی؟ یک نگاه به حال من بکن؟ به من مهندس بیکار مملکت می‌خوره حوصله اهلی کردن تو رو داشته باشم؟ "

روباه هم که دید لقمه چرب و نرمی است و ممکن است از دهانش بپرد بیشتر از این ناز نیاورد! و گفت :"به به چه پسری، تاج سری، چرا اینجا نشستی؟ ببینمت، عاشقی تو؟ عاشق خندان لبی تو؟ آخه حیف تو نیست نشستی اینجا غروب آفتاب رو نگاه می‌کنی؟  عمرت رو به باد می‌دی؟ تو که مهندس این مملکتی جونم! الان باید سر کار باشی نه اینکه بشینی و غصه بخوری! چرا باید بی کار باشی تو؟ جوون به این رعنایی. به این خوبی. چه شالگردن زیبایی هم داری، به به! بیا که من برات یک کار خوب سراغ دارم! بهش میگن نتورک مارکتینگ!" 

باری، شازده کوچولو که گول حرف‌های پر زرق و برق روباه پر فریب حیله‌گر رو خورده بود. جذب حرف‌های اون شد و رفت و وارد زیر شاخه‌های روباه مکار شد. و پس از مدتی دست از پا درازتر و در حالی که شال گردنش را هم گم کرده بود برگشت! به همان تپه قدیمی تا دوباره بنشیند و غروب آفتاب را ببیند که دید، دل غافل! روباهک پاتوقش را خراب کرده و به جایش یک کافی شاپ زده است. شیر و شاه هم با پدرش نشسته‌اند و دارند غروب آفتاب را نگاه می‌کنند و آب هویج بستنی می‌زنند.

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم حذف داستان روباه و زاغ از کتاب درسی کار درستی نبوده و نخواندن این داستان باعث می‌شود جوان‌ها زود گول روباه را بخورند!


س.ن: حس می‌کنم کمی طولانی شد و فقط قسمت آخر پست رو می‌خونین!

۴۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۴۹
آقاگل ‌‌
"ندیم سلطان، حکیمی را دید که علف میخورد! گفت: اگر به خدمت شاهان درمی‌آمدی، نیازمند خوردن علف نمی‌شدی! 
حکیم پاسخ داد: ...  "


نوشتن پاسخ حکیم و احتمالا مکالمات بعدی رو می‌زارم به عهده شما :)
فکر کنید و ببینید حکیم می‌تونست چه پاسخی به ندیم سلطان بده! پاسخی که محکم و سخت باشه!(و البته قابل انتشار:دی) و به قول معروف با یک جمله دهان ندیم رو بدوزه به هم! (لزوما می‌تونه یک جمله نباشه! و ادامه دار هم باشه.)


مثال:
-  علف خواری با لذت به از کباب خوردن با ذلت!
- هرکسی نان از علف خویش خورد! منت ندیم سلطان نبرد!
- بدبخت فکر کردی تو غذای سلف ِ دربار چی میریزن؟


۲۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۶
آقاگل ‌‌

عاشق شده بود.

دخترک هوش از سرش برده بود.

قرارهایشان را گذاشته بودند.

و در همان عصر که چوپانک دروغگو بازیش گرفته بود و فریاد می زد گرگ گرگ! به عقد هم درآمدند!

و از همان شب قوچ ها یک به یک ناپدید شد...


ازدواج باشکوهی بود ازدواج سگ گله با ماده گرگ زیبا!



شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد

ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد!

"حامد عسگری"

۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۳
آقاگل ‌‌