دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

این دریغاها خیال دیدن است
وز وجود نقد خود ببریدن است‌‌

غیرت حق بود و باحق چاره نیست
کو دلی کزحکم حق صدپاره نیست

مولوی

۳۴ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

با اتفاقی که برای احمد افتاد می‌دونستیم که فوتبال موقتاً باید تعطیل بشه.  از ترس پیرزن همسایه که از دست ما چند نفر به خاطر شکسته شدن شیشه‌اش حسابی شاکی بود. و مادر احمد که لااقل مطمئن بودم به خون من یک نفر تشنه است تا چند روز جرئت اینکه توی کوچه آفتابی بشیم رو هم نداشتیم. یک هفته‌ای به همین شکل گذشت و آبا کمی از آسیاب افتاد. صبح یک روز جمعه بود که صدای بچه‌ها رو توی کوچه شنیدم. وقتی از پنجره توی کوچه رو نگاه کردم به اولین چیزی که دقت کردم این بود که از توپ خبری نیست. و وقتی از توپ خبری نباشه پس احمدی هم در کار نبود. دل رو زدم به دریا و پریدم توی کوچه. زیاد مورد استقبال قرار نگرفتم. می‌تونستم حدس بزنم که همه بچه‌ها کتک اون روز رو از چشم من می‌بینن. و هرچی بود من باعث پاره شدن توپ احمد بودم. با این همه تصمیم گرفتم به روی خودم نیارم که چی شده، پس بی توجه به همه رفتم کنار بابک، بابک بهترین دوست من تو محل بود. یک سالی از من بزرگنر بود و پدرش مثل اغلب پدرها کشاورز بود. بیشتر مواقع با پدرش سر زمین بودن. ولی گاهی وقتا هم که کاری نبود می‌اومد توی کوچه و با ما بازی می‌کرد. بابک مثل همیشه بود. گرم و خوش برخورد. شاید نمی‌دونست من با توپ احمد چکار کردم. شاید هم می‌دونست و براش مهم نبود. اون روز حسن از باغ شون چند تا ترکه و چوب خوب آورده بود. و دقیقا همین موضوع بود که صبح جمعه بچه‌ها رو دور هم جمع کرده بود. موقع تقسیم یار شد.

 +حمید با ما، -پس محمود هم برای ما. +من حسن رو بر میدارم. -منم سپهر. +بابک هم برای شما. خوبه؟ -آره خوبه. 

اونجا بود که برای اولین بار برای چیزی به غیر از کتک خوردن بغض کردم. با اینکه توی این بازی بد نبودم و اتفاقاً از خیلی‌ها بهتر هم بودم ولی هیچ کس حاضر نبود من رو بعنوان بازیکنش انتخاب کنه. دردناکتر اینکه بابک هم براش مهم نبود. اون هم فقط می‌خواست خودش توی بازی باشه. نوعی اتحاد پنهان برای کنار گذاشتن من. اگر تا اون روز فکر می‌کردم که احمد حقش بود. اگر فکر می‌کردم کار خوبی کردم و به اون همه کتکی که خوردم می‌ارزید. ولی حالا...مات مونده بودم. حالا چی...؟ چرا این شکلی شد؟ مگه نه اینکه من انتقام همه کتکایی که خورده بودند رو از احمد گرفته بودم؟ پس چرا باید من رو بازی نمی‌دادن؟ بغض توی گلوم پیچیده بود و فقط به زور خودم رو کنترل می‌کردم که جلوی بچه‌ها گریه نکنم. ولی مگه می‌شد؟ بی اختیار شروع کردم به دویدن. و بی اختیار اشک می‌ریختم. تا دم مغازه نجاری پدربزرگ یک نفس رفتم. پدر هم بود. ازترس اینکه گریه‌هام رو نبینه پیچیدم توی مغازه و رفتم جایی که محل کار پدربزرگ بود. بغض گلوم رو گرفته بود. برای اولین بار برای چیزی به جز کتک گریه کردم. و به این فکر می‌کردم که نه، حقم این نبود. حقم نبود!


س.ن:

بازی ای که در بالا بهش اشاره کردم، توی شهر ما بهش میگن "چوغ تیله(چوب تیله)"، یک بازی تیمی که با دو گروه انجام میشه. برای بازی به دو پاره آجر( یا سنگ) یک چوب تقریبا یک متری و چند چوب تقریبا ده سانتی متری نیاز دارید. چوب‌های کوچیک رو اصطلاحاً تیله می‌گیم. تیله رو باید بگذارید روی لبه دو آجر، جوری که زیر تیله فضای خالی باشه. حالا چوب بزرگ رو ببرید زیر تیله و به کمک چوب، تیله رو به هوا پرت کنید. همین‌طور که تیله توی هوا می‌چرخه باید سعی کنید با چوب ضربه‌ای به تیله بزنید. هرچی شدت ضربه بیشتر باشه بهتره، و هرچی تیله دورتر بره به نفع تیم شماست. بازی به این صورته که تیم اول مسئول زدن تیله با چوبه و به ترتیب هر بازیکن باید شانسش رو برای زدن تیله امتحان کنه.(تا نفر آخر) تیم دوم هم باید در فاصله‌های متفاوتی بایسته تا اگر تیله به سمت شون اومد اون رو توی هوا بگیرند. اگر موفق به این کار شدند جای دو تیم عوض میشه. و این بار اونا مسئول زدن تیله هستند ولی اگه نتونن این کار رو بکنن و تیله به روی زمین برخورد کنه. از جایی که تیله روی زمین افتاده یکی از بازیکن‌های تیم دوم حق داره تیله رو از روی زمین برداره چوب اصلی(که حالا بین همون دو پاره آجر قرار داده شده) رو نشونه بگیره و با سه پرتاب تیله رو به چوب اصلی بزنه. مشخصه که اگر نتونه این کار رو انجام بده تیمش بازنده اعلام میشه. و اگر تونست جای دو تیم عوض میشه. در حین این پرتابا بازیکنای تیم حریف این شعر رو با هم می‌خونن: "قُرِه قُرِه "(پرتاب اول) " اُشتُری مُرِه"(پرتاب دوم) "ناری بَر چارِه رِ" (پرتاب سوم) 

در آخر بازی هم تیم بازنده باید به تیم برنده کولی بده و یک دور کامل دور محوطه بازی بچرخونه.


۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۷:۳۸
آقاگل ‌‌

مثل هر روز مشغول فوتبال بودیم. یکی از بچه‌ها توپ احمد رو شوت کرد و از بخت بدمون رفت تو خونه پیرزن همسایه، که خب مثل همه پیر زنای غرغرو از سر و صدای بچه‌ها بیزار بود، و نتیجه اینکه توپ چل تیکه احمد به فنا رفت. اون شب بازهم ما به خاطر احمد کتک خوردیم. راستش ما همیشه قربانی روابط زنای کوچه بودیم. مادر احمد هم، چیزی بود شبیه خود احمد، احمد به خاطر توپ برای ما عزیز بود و مادر احمد هم به خاطر مسائل دیگه برای زنای کوچه. در کمتر از یک ساعت رفته بود در همه خونه‌ها و گفته بود که پسرای شما توپ بچه مو پاره کردن. و نتیجه چی می‌تونست باشه؟ قطعاً کتک خوردن ما. ما همیشه قربانی روابط مادرا بودیم.
 فردای اون روز با بچه‌ها نقشه کشیدیم که تلافی همه این کتک‌ها رو سر احمد خالی کنیم. ولی احمد دو سه روزی رو توی کوچه آفتابی نشد. مادرش می‌گفت مریض شده. تب داره. منتظریم باباش از بندر بیاد ببردش دکتر. اما ما می‌دونستیم از ترسه که بیرون نمیاد. خوب می‌دونست دیگه حناش پیش ما رنگی نداره. می‌دونست که قبلاً هم فقط به خاطر توپ چل تیکه‌اش بود که عزیز دردونه محل بود. بابای احمد که از سفر اومد. یک توپ چل تیکه جدید براش آورد. یک توپ نو که حتی از توپ قبلی هم خوشگلتر بود. شبیه توپای جام جهانی بود. همونی که آقام مهدوی کیا با یک بقیل پا کوبیدش تو گل آمریکای جنایت کار. بین بچه‌ها دو دسته‌گی افتاد. یک عده دلشون می‌خواست احمد رو بکشونن به کوچه و باز بساط فوتبال رو راه بندازن و یک عده هنوز کتک‌هایی که به خاطر احمد خورده بودن رو یادشون نرفته بود. یک هفته‌ای گذشت تا احمد بالاخره تصمیم گرفت از توپ جدیدش توی کوچه رونمایی کنه. بچه‌ها تا احمد رو دیدن آب از لب و لوچه‌شون آویزون شد. حتی همونایی که توی دسته دوم بودن هم بدشون نمی‌اومد مزه توپ جدید رو بچشن. بازی شروع شد. احمد مثل قبل کاپیتان تیم بود و من دروازه‌بون تیم مقابل. هنوز خاطره کتک‌های اون شب و سیم ضبط صوتش زیر زبونم بود. بچه‌ها جلوی دروازه توپ رو پاس دادن به احمد. و ایستاده بودن به تماشا، منتظر بودن که من هم توپ رو ول کنم که بره توی گل. احمد شوتش رو زد. توپ به سمت دروازه من می‌اومد. یک فکر مثل برق و باد از ذهنم عبور کرد. پریدم سمت توپ. نذاشتم توپ بره توی گل. توپ رو با دست گرفتم. سرم رو چرخوندم سمت شیشه پیرزن همسایه و با تمام قدرتی که داشتم توپ رو شوت کردم. منتظر نموندم ببینم چی میشه. فقط دویدم. توپ دقیقاً رفت همونجایی که باید. شترررق! صدای شیشه که اومد همه پا گذاشتن به فرار به جز احمد که هاج و واج ایستاده بود و دور و برش رو نگاه می‌کرد. پیرزن همسایه از در خونه بیرون پرید و تا چشمش به احمد افتاد گرفتش زیر کتک. آی بزن؛ آی بزن! خلاصه که تا مادر احمد بیاد و پسرش رو از زیر دست پیرزن غرغرو نجات بده بیچاره‌ یک کتک حسابی خورده بود. احمد دوباره چند روزی توی کوچه آفتابی نشد. این‌بار ولی واقعاً مریض شده بود. نمی‌دونم چی شد که اون فکر به ذهنم رسید. و نمی‌دونم چی شد که بر خلاف همیشه شوتم دقیقاً همون‌جایی رفت که می‌خواستم. ولی هیچوقت از کار اون روزم پشیمون نشدم. حقش بود. به خاطر همه کتک‌هایی که خورده بودم. حقش بود. 

۲۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۸
آقاگل ‌‌

 همیشه خدا از اساتید سلمانی (به قول جوون‌های امروزی آرایشگر و به قول ما قدیمی ها دلاک) می‌ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم. شما تیغ تیز سلمانی‌ها را تصور کنید،کمتر چیزی از لبه تیز و درخشان یک تیغ مخوف‌تر است. اصلاً انسان را بی اختیار یاد نوازش شاهرگ گردن می‌اندازد. اگر استاد سلمانی هم باشید که دیگر هیچ! تیغ به هر آدم صاحبدلی که گوش هوش داشته باشد می‌گوید: "بیا مرا مثل آرشه ویولون به روی شاهرگش بکش. بیا، باور کن یک طوری خون فواره می‌زند که جگرت حال می‌آید." برای هر استاد سلمانی ماهری-ولو عاقل- هیچ چیز وسوسه‌تر کننده از آن نیست که وقتی زیر گلوی کسی را می‌تراشند یکهو عشقی شوند و سیب گلو را قاچ بزنند و تا شما بیایید بجنبید دیگر کار از کار گذشته است. آیا اگر به شما یک اسلحه بدهند هوس شلیک کردن نمی‌کنید؟ طبیعی است که اساتید سلمانی هم دوست داشته باشند تیغ تیزشان را به یکباره در رگ گردن مشتری یا نوک قیچی را در شقیقه‌اش فرو کنند. برای همین است که از کودکی از سلمانی رفتن هراس داشتم. باری، هفت یا هشت سال داشتم که آقای سلمانی سر کوچه برای عید دیدنی به خانه پدربزرگ آمد. و فهمیدم که او از اقوام ماست و نیازی نیست بترسم. بخصوص که مغازه‌اش روبروی مغازه پدربزرگ بود. از همان هفت سالگی تا همین یک ماه پیش یادم نمیآید که برای اصلاح موی سر و صورت جای دیگری رفته باشم.اما یک ماه پیش وقتی قصد اصلاح سر و صورت را داشتم دیدم ای دل غافل! استاد سلمانی تغییر شغل داده و همه دم و دستگاه سلمانی‌اش را فروخته و مغازه را پر کرده از گل و گیاه، و دیگر از آن لباس سفیدش (که مطمئنم در طول همه این سال‌ها یکبار هم شسته نشده بود.) خبری نیست و به جای آن یک پیراهن گل گلی آبی و یک شلوار پارچه‌ای مشکی به تن دارد و دستانش می لرزد و موهایش تماماً سفید شده. نشسته بود روی یک صندلی چوبی و خیابان را نگاه می‌کرد. از همان یک ماه قبل تا همین امروز از سلمانی رفتن فراریم. اگر روزی موهایم را شانه نکنم شبیه شخصیت پسر جنگل می‌شوم. در برخی نواحی پرپشت اندازه‌شان به 8-10 سانتیمتر می‌رسد. گاه به این فکر می‌کنم که دیوانه‌ام! آخر مگر می‌شود یک نفر در این سن و سال همچنان از سلمانی بترسد؟ ولی خب، خودتان به لبه تیز و درخشان تیغ سلمانی‌ها فکر کنید. آیا حق ندارم وحشت کنم؟

۳۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۵
آقاگل ‌‌
مدرسه تازه تعطیل شده بود. پسرک در حالی که کیف و کتاب را در یک دست و شال و کلاه را در دست دیگرش جا داده بود جست و خیز کنان به سمت پدر می‌رفت.

- سلام پدر. امروز روزخوبی بود. دو تا شعر حفظ کردیم. مهدی هم خرگوشش رو با خودش آورده بود. چشماش مثل مروارید بود. مثل چشمای غزل، آقا معلم ازش گرفت. گفت به باباش بگه فردا بیاد مدرسه. من که حسابی دلم خنک شد!

صدای قهقهه پسرک فضا را پر کرده بود، مرد اما انگار صدای پسرک را نمی‌شنید. خم شد، سر و وضع پسرک را مرتب کرد، کلاه را بر سرش گذاشت و شال را محکم بدور گردنش گره زد؛ بعد دست پسرک را در دست گرفت و به راه افتاد. پسرک اما بازیگوش‌تر از این حرف‎ها بود که با چنین حرکتی تحت امر پدر در آید. بلند بلند آواز می‌خواند و بالا و پائین می‌پرید و گاه تمام سعی کودکانه‌اش را به کار می‌بست تا برگ‌های زرد و قرمز پیش پایش را له کند.

- پدر؟ برگ‌ها؟ برگ‌ها چرا می‌ریزند؟

اما مرد گویی صدای پسرک را نمی‌شنید. فقط دستان پسرک بود که قدری بیشتر در دستان مردانه‌اش فشرده شد. تنها به این می‌اندیشید که ای کاش زودتر به خانه برسد تا از دست پسرک خلاص شود. آن شب با دوستانش در کافه اصغر تک دست قرار داشت. و ابدا دوست نداشت که دیرتر از بقیه برسد. بخصوص که جعفر معاون اداره هم می‌آمد. به این می‌اندیشید تا چطور ماجرای منشی شرکت را تعریف کند که بتواند جلویش خودی نشان دهد!
پسرک بار دیگر پایش را بر روی برگه‌ای خشک گذاشت. 

خرچ...

مرد لحظه‌ای ایستاد. به پسرک خیره شد.گویی در درون پسر به دنبال گمگشته‌اش می‌گشت.
سی سال پیش بود، همراه پدر به سمت خانه می‌رفت، پایش به شاخه‌ای گیر کرد و با پیشانی بر زمین فرود آمد. پدر او را از زمین بلند کرد، نگاهی غضب آلود و بعد پدری که با خشونت تمام خاک را از پبراهن و شلوارش می‌تکاند. اشک از چشمانش سرازیر بود و پدر دستش را محکم می‌کشید و به دنبال خود به سمت خانه می‌برد.

- پدر؟ پدر؟ چرا برگ‌ها می ریزند؟

صدای پسرک رویا را درهم شکافت، بر روی دو پا اندکی خم شد، شال پسرک را بدور گردنش پیچید، او را بوسید و محکم در آغوش گرفت.
پسرک در حالی که قهقهه مستانه‌ سر داده بود برگ‌ها را دانه دانه له می‌کرد.

۲۱ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۵ ، ۰۱:۵۸
آقاگل ‌‌