۴۵۲ مطلب با موضوع «خودنوشت‌ نگاری» ثبت شده است

راهنمای زندگی در شرایط سخت

از سخن‌پراکنی بی‌مورد عبور کنم و برسم به چند چیزی که شاید به کارمان بیاید.

یک:
اینکه بی‌ نت بودن تمام کار و بارم را مختل کرده به کنار، نبود یک موتور جستجوگر، از صبح آزارم داده است. همین چند دقیقه پیش جستجوگر یوز را امتحان کردم. تقریباً کار می‌کند. اگرچه سرعت کمی دارد و ممکن است نتایج مورد نظرتان را هم خیلی سریع پیدا نکند، ولی بهتر از نبودنش است. البته که نتایج نمایش‌ داده شده هم سه تا یکی، باز می‌شوند!
موتور جستجوگر یوز: https://yooz.ir

پی‌نوشت: آقا این یوز هم ما را مسخره کرده. گذاشت معرفیش کردیم، از کار افتاد. از آن طرف پارسی‌جو که از صبح کار نمی‌کرد، الآن به مانند یوزپلنگ ایرانی کار می‌کند. خلاصه که پارسی‌جو را هم داشته باشید. خدا را چه دیدید. شاید نیاز شد!

موتور جستجوگر پارسی‌جو: https://parsijoo.ir

پی‌نوشت: این موتورهای جستجوگر هم هیچ دردی را از ما دوا نکردند. اصلاً بیخیالشان شوید بهتر است. به جان همین یوز ایرانی قسم.

چند سایت دیگر هم هست که دوستان معرفی کردند و شاید به کارتان بیاید.

خدمات ایمیل: https://www.chmail.ir

خدمات ایمیل: elenoon.ir

دانلود فیلم و سریال: http://www.film2serial.ir

دانلود زیرنویس: http://zirdl.info

دیکشنری: targoman.ir


دو: 
احتمالاً مثل من یکی دو روزی است که نمی‌توانید از تلگرام و اینستاگرام و ... استفاده کنید، در این میان ممکن است برخی سایت‌ها، وبلاگ‌ها و ... شیوه‌هایی را برای دسترسی به تلگرام و ... آموزش داده باشند. مثلاً ممکن است پروکسی رایگان برایتان گذاشته باشند. دیوانه‌اید؟ یا فکر می‌کنید ملت دیوانه‌اند؟
محض رضای خدا برای امنیت خودتان هم هیچ، برای امنیت دوستان و آشنایانی که دوستشان دارید، از این پروکسی‌های رایگان و امکانات استفاده نکنید! استفاده نکنید. 
هیچ گربه‌ای، هیچ گربه‌ای، هیچ گربه‌ای برای رضای خدا و خلق خدا موش نمی‌گیرد. تمام. 

سه:
و باز ممکن است برخی سایت‌ها و وبلاگ‌ها ادعا کنند بستۀ فلان را می‌توانید با واریز فلان مبلغ بخرید و از اینترنت کوفت و زهر مار بهره‌مند شوید، اگر خواستید گول این‌ها را بخورید، یک کشیده بزنید توی گوش خودتان تا لااقل دل من خنک شود.



چهار:
همین فعلاً. اگر چیز دیگری پیدا کردم یا به ذهنم رسید، همین پست را به روزرسانی می‌کنم.
خدا یا ما را حفظ کن.

زیست محیط-چهار

در دوران کودکی عاشق بستنی‌ توپی بودم. بستنی‌هایی که طرح توپ فوتبال را داشت و درش شبیه به گوش‌های شخصیت برنامه‌کودکی زیزیگولو بود. بااینکه خرید بستنی توپی بیست تومان (دقیقاً بیست‌تا تک تومانی!) بیشتر از بستنی کیم برایمان آب می‌خورد، ولی همیشه ارزشش را داشت. مشخص است که بستنی همان بستنی بود. تازه روکش شکلاتی هم نداشت. پس صحبتم دربارۀ ظرف بستنی است. دلیل علاقه‌مان به بستنی توپبی این بود که اگر چاقویی پیدا می‌کردی و با دقت گوش‌های زیزیگولو را می‌بریدی، یک توپ سفید کوچک داشتی که می‌شد ساعت‌ها با آن بازی کرد. فکر کن، هم بستنی‌ را می‌خوردیم و هم یک توپ کوچک برای بازی داشتیم. خب معرکه بود دیگر.

حالا چرا هر بار بستنی توپی می‌خریدم؟ و چرا یکی از این زیزیگولوهای گوش بریده را مدت‌ها نگه نمی‌داشتیم؟ برای اینکه مادربزرگ هم علاقۀ خاصی به این ظرف‌های کروی داشت. این‌طور بگویم که مادربزرگ در جمع‌آوری این توپ‌های پلاستیکی، رقیب قدر ما به‌حساب می‌آمد؛ راستش اغلب هم از او شکست می‌خوردیم. تقصیر ما نبود. خانۀ مادربزرگ تمام فرش بود و طولش زیاد بود و فضای خوبی داشت برای بازی. همین بود که علاقۀ خاصی به آن خانه داشتیم و خب، اگر موقع توپ بازی با زیزیگولو، شیشه یا شاخۀ گلی را می‌شکستیم، مجبور بودیم فلنگ را ببندیم و نتیجه؟ نتیجه اینکه دیگر چند روزی جرئت نداشتیم سمت خانۀ مادربزرگ آفتابی شویم. مادربزرگ هم به‌تلافی شکستن شاخۀ گلش، توپ را برمی‌داشت و داخلش نمک و زردچوبه و نعنا خشک و آویشن و هزار چیز دیگر می‌ریخت. شک ندارم بعد از ای همه سال، اگر فردا هم سراغ کشوها و زنبیل‌هایش بروم، یکی دو تا از این توپ‌های پلاستیکی را پیدا می‌کنم.

بگذریم. می‌خواستم بگویم، مادربزرگ‌ها خیلی خوب بلدند از چیزهای دورریختنی، دوباره استفاده کنند. مثلاً خوب بلدند از ظرف‌های بستنی به‌عنوان ظرف ادویه و دارو استفاده کنند. یا خوب بلدند از پارچه‌ها و لباس‌های کارکرده، دستگیره بدوزند. یا خوب بلدند بافت‌های قدیمی را بشکافند و بعد از کاموایشان برای گلیم‌بافی و ... استفاده کنند. و خیلی مثال‌های دیگر.

لااقل می‌توانم ادعا کنم مادربزرگ‌ها این استفادۀ دوباره از منابع را صدبرابر بهتر از ما جوان‌ها بلدند. شاید چون در قدیم همه چیز را خودشان تولید می‌کردند و درنتیجه چیز زیادی دور ریخته نمی‌شد. درواقع مشکل مصرف‌گرایی به شکل امروز وجود نداشت. برای به دست آوردن هر چیز انرژی و منابع فراوانی صرف می‌شد و صاحب ارزش مادی و معنوی بود.

این ارزشمند بودن منابع طبیعی مطلب مهمی است. در حقیقت همان چیزی است که در چرخۀ «مدیریت ضایعات شهری» اسمش را می‌گذاریم «استفادۀ مجدد-Reuse»

فکر نمی‌کنم نیاز به توضیح اضافه‌ای باشد. مشخص است که منظورم استفادۀ دوباره از وسایل، بی‌تغییر با با کمی تغییر کاربری است.  مثال‌های زیادی می‌شود برای این Reuse یا استفادۀ مجدد، آورد.

مثلاً همین توپ‌های بستنی و کار مادربزرگ من. یا خرید باتری‌های قابل شارژ مجدد، یا جایگزین کردن کیسه‌های نایلونی با کیسه‌های پارچه‌ای و استفادۀ چندین و چندباره از آن‌ها در خرید و ...، یا استفاده از شیشه‌های تولیدات صنعتی برای نگه‌داری مواد غذایی و ...، یا ساخت کاردستی‌های مدرسه با وسایل دورریختنی، یا خیلی مثال‌های دیگر که الآن از ذهنمان عبور می‌کند.

راستش کاش می‌شد مادربزرگ‌ها چند کارگاه Reuse برایمان ترتیب بدهند و حالی‌مان کنند که چطور برای جزءبه‌جزء این طبیعت ارزش قائل باشیم، بیهوده دورشان نریزیم و از آن‌ها در جای درست استفاده کنیم.

زیست محیط-سه

چطور می‌شود زبالۀ کمتری تولید کرد؟ اصلاً چرا باید زبالۀ کمتری تولید کرد؟ در جواب سؤال دوم، فقط می‌توانم بنویسم: یکی از همین روزهای بارانی، از کنار جوی‌های آب و گذرگاه‌های فاضلاب‌ شهری عبور کنید. همین چند روز پیش که باران باریده بود، یک مشت پلاستیک و آشغال دم جوی‌های آب را گرفته بود و آب از توی لوله‌های فاضلاب زده بود بالا و شهر غرق شده بود در گند و کثافت.

واقعیتش این است که تا وقتی به نقطۀ بحرانی نرسیم دست به هیچ کاری نمی‌زنیم. حالا اگر این نقطۀ بحرانی ربط مستقیمی هم به ما نداشته باشد که دیگر هیچ. همین است که وقتی به مرد پنجاه سالۀ توی پارک غر می‌زنی که چرا پوستۀ بستنی را توی سطل نمی‌اندازد، صد و یک دلیل مسخره برایت می‌آورد و وقتی به دختر بیست سالۀ توی فروشگاه می‌گویی چرا برای یک پاکت شیر، کیسۀ نایلون طلب می‌کنی؟ جواب می‌دهد: «یعنی چه؟ یعنی پاکت شیر را بگیرم دستم؟ زشت است!» ای کاش همان روزی که گند و کثافت تمام شهر را برداشته بود و کارگرهای شهرداری تا کمر توی لجن فرو شده بودند تا مسیر آب را باز  کنند؛ همان روزی که ده تا پوشک بچه و یک فیل پلاستیک بستنی و نوار بهداشتی از توی لوله در آوردند، همان روز ای کاش می‌شد دست آن مرد پنجاه ساله را گرفت و دست آن دختر بیست ساله را گرفت و آورد بالای آن همه گند و کثافت. ای کاش می‌شد دست تک تک افراد شهر را گرفت و آورد و چشم‌هایشان را از حدقه در آورد و فرو کرد توی لولۀ فاضلاب تا بفهمند از چه ناله می‌کنیم  

:(نفسش را چاق می‌کند.)

حالا که همۀ غرغرهای هفته‌ام را نوشتم، می‌توانم برگردم سر بحث مدیریت ضایعات شهری(در یک جامعۀ آرمانی البته). گفته بودم که در بحث مدیریت سه مرحله داریم و اولین مرحله‌ از این سه مرحله «کاهش مصرف مواد» یا همان «Reduce» است. 

منظور از کاهش مصرف مواد، این نیست که از فردا صبح، که شنبه‌ است، بیدار شویم و تصمیم بگیریم دیگر هیچ چیزی نخریم و هیچ چیزی نپوشیم و ... . 

منظورم از کاهش مصرف مواد، نه کاهش تولید است و نه کاهش خرید. منظورم، بهینه کردن شکل مصرف است. باید یاد بگیریم در موقع خرید، مواد با دوام بخریم و البته از میزان مصرف‌گرایی خود کم کنیم. در هنگام خرید محصولی را انتخاب کنیم که کمتر از منابع طبیعی در آن‌ استفاده شده. و در موارد خاص، کمتر از پلاستیک در آن‌ها استفاده شده باشد.  

چرا دور برویم، همین خانوادۀ خودم یا حتی مثال بهتری بزنم: خودم! خود این بندۀ نگارنده، خیلی وقت‌ها درگیر این مصرف‌گرا بودنم هستم. یک وفت‌هایی سراغ خرید وسایلی می‌روم که ابداً به آن نیازی ندارم. یا بدتر! وقتی مثلاً شارژر گوشی می‌خواهم، به بهانۀ ارزان‌تر بودن جنس الف، آن را می‌خرم. در حالی که مطمئنم همین جنس الف یک ماه دیگر خراب می‌شود و باز باید هزینۀ اضافی بپردازم و یک شارژر دیگر بخرم.

منظور از کاهش مصرف مواد، داشتن انتخاب بهینه است. ولی این انتخاب بهینه چیست؟ می‌شود به دو شکل ماجرا را نگاه کرد. یکی مسئلۀ اقتصادی داستان و دومی بحث تولید کمتر زباله. که البته اگر خوب به مسئله نگاه کنیم، بی ارتباط هم نیستند.

مثلاً اینکه من در موقع خرید یک تی‌شرت، یا خرید شارژر، جنس بهتری را بخرم، در نتیجه پس از دو ماه هم از نظر اقتصادی نفع کرده‌ام و هم زبالۀ کمتری تولید کردم. شارژری که خراب شده، مگر چیزی به جز زباله است؟ یا پیرهنی که پس از دو ماه رنگش رفته، درزش شکافته و دیگر نمی‌شود آن را پوشید، مگر چیزی به جز زباله است؟ البته که شاید بشود از آن در جای دیگری استفاده کرد. ولی این بحث متفاوتی دارد و بعد به آن هم می‌رسیم. 

و بعد تولید کمتر زباله. روش‌های زیادی برای کاهش تولید زباله در این مرحله وجود دارد. ساده‌ترینش؟ اینکه در مواقع غیرلازم از فروشنده‌ها نایلون نگیریم. اگر یک پاکت شیر را دویست متر دستمان بگیریم هیچ چیز بدی نیست. اگر به جای خرید یک کیلو چایی در داخل نایلون یا پاکت‌های آماده، قوطی چاییمان را ببریم و از فروشنده خواهش کنیم داخل آن چایی بریزد، هیچ اتفاق بدی رخ نمی‌دهد. ایضاً اگر گوجه و بادمجان را توی یک نایلون جا دهیم، گوجه‌ها ناراحت نمی‌شوند و اگر یک ورقه قرص استامینوفن را توی جیبمان بگذاریم، اثر درمانی‌اش از بین نمی‌رود!

خرید از مکان‌هایی که جنس فله‌ای می‌فروشند هم یکی دیگر از راه‌های تولید کمتر پلاستیک و زباله است. واقعیت این است که بسته‌بندی‌های شرکتی، اغلب بدون کاربرد بوده و فقط جهت شیک بودن بسته بندی است. جالب اینکه بخشی از هزینۀ بسته‌بندی هم از جیب مصرف کننده کم می‌شود. مثلاً تا حالا از خودتان پرسیده‌اید چرا باید تیوپ خمیردندان در جعبۀ مقوایی باشد؟ یا چرا باید برای هربار خرید یک سطل ماست، یک سطل پلاستیکی هم بخرید؟ خب اگر از فروشگاه‌های عرضۀ مستقیم لبنیات خرید کنیم و برای خرید شیر، ماست، پنیر و ... همراه خودمان ظرف مخصوص ببریم، چه اتفاقی می‌افتد؟ این شکلی هم از نظر اقتصادی برایمان نفع دارد و هم اینکه زبالۀ کمتری تولید کرده‌ایم.  

پس:

یک: از خرید موارد غیرضروری خودداری کنیم.

دو: در هنگام خرید، محصولاتی را انتخاب کنیم که دوام بیشتر و طول عمر بیشتری دارند.

سه: در هنگام خرید، انتخاب محصولاتی که از منابع طبیعی و پلاستیکی کمتری استفاده کرده‌اند را در اولویت قرار دهیم.

زیست محیط-دو

 برای اینکه اتفاق‌های مشابه دنیای واقعی پیش نیاید و در ادامۀ بحث دوباره به جواب‌های تکراری‌ای مثل ضرر کارخانه‌ها، فعالیت‌های دولت، کمبود نظارت، گازهای گلخانه‌ای تولید کشورهای صنعتی و ... نرسیم، از همین ابتدای بحث بگویم که هدفم از طرح این بحث، صحبت کردن دربارۀ «مدیریت ضایعات شهری» است؛ و در مدیریت ضایعات شهری، نمی‌توانیم منکر این شویم که «مصرف‌کننده» پایۀ اصلی مثلث «تولید، مصرف و نظارت» است. 
نکتۀ دوم اینکه، آنچه برای مصرف‌کننده با کلیدواژۀ بازیافت تعریف شده، یک تعریف اشتباه است. می‌گویم بازیافت را اشتباه متوجه شده‌ایم، چون اغلب مردم تعریفشان از بازیافت فقط تفکیک پلاستیک، کاغذ، شیشه و ... است. درواقع فکر می‌کنیم همین‌که این‌ موارد را از هم جدا کنیم، نقشمان را تمام و کمال انجام داده‌ایم و باید در روزنامه و اخبار عکسمان را چاپ کنند و به خاطرش دکترای افتخاری‌ بگیریم.
اما حقیق این است که ما فقط یک ضلع این مثلث هستیم؛ که اتفاقاً وظیفۀ اصلیمان را ناقص انجام می‌دهیم. یا به کل انجامش نمی‌دهیم. و خب، وقتی منِ مصرف‌کننده به عنوان پایۀ اصلی این فرایند، به عنوان آغازگر این فرایند، وظیفه‌ام را ناقص انجام دهم، دیگر چه انتظاری باید از دولت و شرکت‌های تولید کننده داشته باشم؟
برگردیم سراغ بحث اصلی. بازیافتی که به واسطۀ شبکه‌های اجتماعی برایمان تعریف شده و به خورد مردم جامعه داده شده و آن را به عنوان یک تعریف پذیرفته‌ایم، خودش محوری از یک چرخۀ بزرگتر است. «مهندسی چرخۀ زندگی» که ترجمۀ تحت‌الفظی عبارت «life cycle engineering» است و من تا جایی که جست‌وجو کردم، مطلب فارسی درباره‌اش نبود و فقط چند کارگاه دهن پرکن(یا شاید جیب پرکن) بود که ارتباطی هم به بازیافت و ضایعات شهری نداشت. اگر حوصله‌ دارید، همین عبارت انگلیسی را سرچ کنید و کمی دربارۀ مهندسی چرخۀ زندگی بخوانید. صفحۀ ویکی‌پدیا هم دارد. اگرچه LCE یک اصل مهندسی برای تولیدات صنعتی است، ولی می‌شود با کمی تغییر در اینجا هم از آن کمک گرفت.
کاهش مصرف مواد (reduce)، استفاده مجدد از مواد (reuse) و بازیافت مواد (recycle)، سه محور اصلی در مهندسی چرخه زندگی هستند و همۀ این سه، در کنار هم است که نقش اساسی مصرف‌کننده را در مدیریت ضایعات شهری تعریف می‌کند.
اگر عمری بود، در ادامۀ این پست‌ها به صورت جزئی سراغ این مراحل می‌رویم.

زیست محیط

«چه باید کرد؟»

این همان سؤالی است که این روزها ذهنم را درگیر کرده. «چه باید کرد برای این زیست محیطی که هرروز حالش خرابتر از دیروز است؟» چه باید کرد؟

چند وقتی است که به راه‌کارهای ریز و درشتی فکر می‌کنم که می‌تواند در بهبود سلامت محیط زیست مؤثر باشد. دنبال راه حل‌های اینستاگرامی و سانتی‌مانتال هم نیستم. بیشتر دنبال راه‌کارهایی می‌گردم که به راحتی در محل زندگی و کار عملی باشد و نیاز به هزینۀ اضافی هم نداشته باشد. دغدغۀ محیط زیست داشتن این روزها شده است مد روز و خب، ماهیگیرهای مجازی هم کم نیستند. همین حالا به اسم محیط زیست، تا دلتان بخواهد صفحه و پیج ساخته‌اند و تهش باز تبلیغ مصرف‌گرایی است و اینکه: «محصولات مرا بخرید تا فلان و بهمان!» صفحه‌هایی که بیشتر آدم را یاد پت و مت می‌اندازند و تخریب سرتاپای هدف، به جای رسیدن به آن.

باری. باور دارم که نوشتن و صحبت کردن از تجربیات فردی همیشه بهترین راه رسیدن به پاسخ مناسب برای این «چه باید کردها»ست. برای همین است که پای این سؤال و دغدغه را به وبلاگ باز کردم و دوست دارم در کنار هم با تجربه‌های بیشتری آشنا شویم. 

اسمش را چالش نمی‌گذارم. ولی اگر این متن را خوانده‌اید، خواهشم این است که کمی به آن فکر کنید و ترجیحاً در وبلاگ از تجربه‌های فردی و برخوردهای خودتان با مسئلۀ کمک به سلامت محیط زیست بنویسید.

می‌توانید به صورت موردی به راه‌کارهایتان اشاره کنید یا اینکه خاطره‌وار آن را شرح دهید. هرطور خودتان صلاح می‌دانید. لینک‌ها را هم برایم بفرستید تا همین‌جا منتشر کنم، تا همۀ نوشته‌ها کنار هم باشد.


پی‌نوشت:

گفتن و نوشتن این دست تجربه‌ها، بزرگترین کمک به کسی است که ابتدای این راه ایستاده‌ یا اینکه ذهنش کمی قلقلک شده و حالا فقط مانده کمی انرژی فعال‌سازی برای آغاز حرکت. پس اگر شما هم دغدغۀ سلامت محیط زندگیتان را دارید، با بازنشر پست یا دعوت از دوستانتان کمک کنید تا با تجربه‌های بیشتری آشنا شویم. 

ناغافل پنج سال گذشت

صبح که نشستم پای لپتاپ، حرفی برای گفتن به ذهنم نمی‌رسید؛ امّا در درون دوست داشتم چند کلمه‌ای بنویسم. دوست داشتم حرفی برای زدن پیدا کنم و حتی اگر شده، برخلاف دفعات قبل، زودتر از جمعه بساط حال و احوال‌ پرسی راه بیاندازم. توی همین فکرها بودم که یادم آمد اینجا را نیمه‌های مهر ساخته بودم. درست پنج سال پیش. حالا پنج سال می‌شود که اینجا شده خانۀ مجازی من. روزهای اول فقط یک دانشجوی م.شیمی بودم که از بد حادثه افتاده بودم کیلومترها آن‌طرف‌تر از وطن و همین باعث شده بود تا بین فیسبوک و گوگل پلاس و وبلاگ، روی بیاورم به سومی.

اینکه بپرسم نظرتان دربارۀ این وبلاگ و مطالبش چیست؟ قدری کلیشه به نظر می‌رسد. ولی خب اگر حرفی، سخنی، انتقادی داشته باشید می‌شنوم(می‌خوانم).

 همین‌طور اگر دوست داشتید بگویید که چطور اینجا کلبۀ دنج‌تری می‌شود و میزبانش میزبان بهتری.

کجا را بکوبم؟ کدام ستون رو بردارم و کدام دیوار را بالاتر ببرم؟ از چه چیزهایی بیشتر بنویسم و چه چیزهایی حوصله‌تان را سرمی‌برد؟


مادر مرد، از بس که جان ندارد

میگه:«وظیفۀ داستان‌نویس (فیلم‌ساز و ...) خاص کردن سوژۀ عام و بعد بسط دادن اون سوژۀ خاص به عموم جامعه است.» مثال بزنم:

همۀ ما فیلم مادر ساختۀ علی حاتمی رو دیدیم و این دیالوگ معروف اکبر عبدی رو هم به یاد داریم:«مادر مرد. از بس که جان ندارد.»

آسایشگاه‌های ما همین الآن پره از مادرهایی که آخرین روزهای زندگی خودشون رو می‌گذرونن. همین امروز چند پیرزن به مرگ طبیعی یا غیرطبیعی از دنیا می‌رن و عمرشون به سر می‌رسه. پس فوت شدن پیرزن‌های از کار افتاده یک امر عامه. ولی مادر فیلم علی حاتمی چی؟ اون هم فقط یکی از همین پیرزن‌هاست؟ نه. قطعاً نه. 

علی حاتمی شخصیت مادر فیلم رو خیلی خوب به یک شخصیت خاص تبدیل می‌کنه. بچه‌های این مادر هرکدام توی این جامعه کار و پیشه‌ای دارند. یکی بازاریه و یکی اداری. یکی وضع مالی خیلی خوبی داره و یکی نه. یکی از جنوب میاد و یکی توی همین تهران زندگی می‌کنه. یکی از شمال می‌رسه و یکی از شرق. بچه‌های که سال‌هاست از هم فاصله گرفتند و فرقۀ هفتادودوملت هستند. امّا خواستۀ مادر در آخرین روزهای زندگی سبب شده تا این بچه‌ها دوباره در کنار هم قرار بگیرند و اون صمیمیت خانوادگی رو تجربه کنند.

برگردم سراغ حرف اولم. همون «خاص کردن سوژۀ عام و بعد بسط دادن آن سوژۀ خاص به عموم جامعه.» می‌شه گفت مادر فیلم علی حاتمی دیگه یک پیرزن عادی نیست. اون یک پیرزن خاصه. یک سوژۀ خاص با بچه‌هایی خاص. و بعد چطور این سوژۀ خاص بسط داده می‌شه به کل جامعه؟ اینکه بچه‌های این مادر هرکدام نماینده‌ای از یک گوشۀ کشور و یک قشر هستند. یکی بازاری و یکی اداری. یکی عرب و یکی تهرانی. اینجا دیگه مادر فقط مادر شش فرزندش نیست. اینجا مادر تبدیل می‌شه به "مام وطن" و بچه‌ها هرکدام نماینده‌ای از این فرقۀ هفتادودو ملت. کرد، ترک، بلوچ، عرب، لر، شمال، جنوب، شرق، غرب. علی حاتمی فقط روایت کنندۀ یک قصه از یک خانواده نیست. اون روایتگر قصۀ تمام ایرانه. آرزوی پیرزن فیلم فقط جمع شدن خانواده و جای شدن صمیمیت در دل خانوادۀ خودش نیست. آرزوی اون جمع شدن تمام اقوام ایران و جاری شدن صمیمیت و مهربانی بین تمام مردمه. فقط این‌جاست که مام وطن به آرامش می‌رسه.


بخش دوم- ماجرای آن دختر آبی


وسط این بلبشوی «دختر آبی» به همین خاص و عام بودن سوژه فکر می‌کردم. خودکشی، خودسوزی، تبعیض‌های بی‌شمار جامعه‌ای که نمی‌تونیم منکر بیمار بودنش بشیم. این‌‌ اتفاق‌ها رو هرروز می‌بینیم و می‌خونیم. کافیه فقط سری به صفحۀ حوادث خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها بزنیم تا با ده‌ها سوژۀ خودکشی روبرو بشیم. تبعیض‌های اجتماعی هم که شمارش از دستمون در رفته و هرکسی (جدا از بحث جنسیت) بسته به جایگاه اجتماعی و زاویه دیدی که داره، هرروز با این تبعیض‌ها روبرو می‌شه.

تبدیل شدن دختر آبی به یک سوژه خاص

چی دختر آبی رو به یک سوژۀ خاص تبدیل می‌کنه؟ من فکر می‌کنم خود »فوتبال». همین موجود ناشناخته‌ای که سال‌هاست انگ افیون توده‌ها خورده و می‌خوره. باید قبول کنیم که فوتبال امروز دیگه مهم‌تر از یک بازی سادۀ بیست و دو نفره است. چرا؟ چون صاحب رسانه است. چون کوچک‌ترین اتفاقی در دنیای فوتبال می‌تونه به سرعت بزرگ شده و دیده بشه. مثلاً پیشنهاد می‌کنم اسم «امیلیانو سالا» رو جستجو کنید و ببینید چطور سقوط یک هواپیمای مسافربری (اتفاقی که ممکنه هر روز تکرار بشه) همۀ رسانه‌های جهان رو درگیر می‌کنه. 

مرگ «دختر آبی» هم از همین جنسه. حادثه‌ای که جدا از شکل رخ دادنش، تنها به خاطر پیوند خوردن با فوتبال به سرعت در سطح جهان بولد شده، بزرگ شده و خیلی سریع از دنیای فوتبال پا فراتر گذاشته و شده یک سوژۀ خاص برای همه. از سیاسیون گرفته تا سلبریتی‌ها تا مردم عادی جامعه. از شرق گرفته تا غرب. از جنوب گرفته تا شمال. 

بسط دادن سوژۀ خاص به عموم جامعه

حالا که ماجرای دختر آبی به یک سوژۀ خاص در سطح جامعه جهانی تبدیل شده، نمی‌تونیم به چشم یک خودکشی ساده نگاهش کنیم. دیگه مرگ این دختر یک مرگ ساده نیست؛ و مهم هم نیست که این دختر چرا، چطور و چه وقت تصمیم به خودسوزی گرفته. ما هم نه قاضی هستیم و نه حق سرزنش اون رو داریم.حالا این دختر، نماینده‌ای از تمام دخترانیه که سال‌هاست گرفتار تبعیض هستند. حتی بالاتر، نمایندۀ تمام مردم این جامعۀ گرفتار تبعیضه.  جنس تبعیض‌ها برای هرکدام از ما متفاوته. چون زاویۀ دید و زیست خودمون رو داریم. تبعیض‌های جنسیتی، تبعیض‌های شغلی، تبعیض‌های اجتماعی، خانوادگی و ... کسی هم نمی‌تونه و حق نداره که قضاوتمون کنه. کسی نمی‌تونه بشینه و دغدغه‌ها و تبعیض‌هایی که ما ازش حرف می‌زنیم رو سطح بندی کنه. حق نداره و نمی‌تونه. 

حرف آخر:

در تمام این بیست و هشت سال زندگی، به یاد ندارم که گربه‌ای برای رضای خدا موش گرفته باشه. وسط این همه تحلیل‌ها و تفسیرهای ملال‌آور و مسخره‌ای که از زندگی دخترک آبی‌‌پوش می‌خونید، فراموش نکنید که: «هیچ گربه‌ای برای رضای خدا موش نمی‌گیره.»

.

* پی‌نوشت: «اگر انسانی، انسانی را به خاطر گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود آن گناه را مرتکب شود.» (امام صادق(ع) - میزان الحکمه) 

اگر دوست داشتید، فاتحه‌ای هم برای روح دختر آبی‌پوش یا همان سحر بخوانید. خدایش رحمت کناد.


حرف بزنیم

حالا که امروز روز عیده و امیدوارم حال همه خوب باشه، بیاید یه کم حرف بزنیم.

چه خبر؟

اوضاع احوال؟


اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.