دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

آه! ما آویخته‌ها به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژندۀ کپک زدۀ خود را...
#هامون

۴۴۳ مطلب با موضوع «خودنوشت نگاری» ثبت شده است

کتاب حرکت در مه آقای شهسواری، بخشی دارد دربارۀ شخصیت‌شناسی در داستان که هدفش آشنا ساختن نویسنده‌های تازه‌کار است با نحوۀ شناخت شخصیت داستان‌شان. خب آزمون‌های بسیاری برای شناخت توانایی‌های فردی و شخصیت‌شناسی وجود دارد. شهسواری اما از دو آزمون طبع‌شناسی و تیپ‌شناسی استفاده کرده است. بگذریم، هدفم معرفی کتاب نیست. فقط اینکه از همان خط اول فصل، متن کتاب قلقلکم می‌داد که قبل از هرچیز خودم را امتحان کنم، بخشی از خودم را بریزم درون یک لولۀ آزمایش و ببنیم چه خبر است و در اندرون من خسته‌دل کیست که چنین در فغان و در غوغاست. در نهایت نتیجه این شد که: پی بردم که یک آدم صفرایی‌مزاجم و یک درون‌گرای حسی احساسی منعطف. آدمی مثل همۀ آدم‌های دیگر، با نقطه ضعف‌‌ها و نقطه قوت‌های خاص خودم. خلاصه هدف از این پست این بود که بعد از قلقلک شدن خودم، شما را هم قلقلک بدهم برای پی بردن به درون و بیرون خودتان. همین.

آزمون طبع‌شناسی

آزمون تیپ‌شناسی مایرز-بریگز


س.ن:انصافاً آدمی چیز عجیبی است. چند کیلو پوست و گوشت و استخوان و این همه پیچیده‌گی درونی و بیرونی؟ بزنم به تخته.

۱۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۷ ، ۱۴:۴۷
آقاگل ‌‌

الف.جیم مدیرعامل گروه آموزشی جوکار در دیدار با مراجع: «با حذف تکلیف منزل دانش آموزان، آنان از فراگیری و آموزش دور شده و به سمت فضای مجازی کشیده می‌شوند که آثار جبران‌ناپذیری را به دنبال دارد» هفده آذر-خبرگزاری مهر

شمارگان کل کتاب‌های کمک‌درسی در سال ۹۵ شامل ۴۳میلیون و ۲۹۷هزار بوده و در سال ۹۶ با ده درصد کاهش به ۳۸میلیون و ۹۱۷هزار جلد رسیده است. -طبق آمار ارائه شدۀ خبرگزاری ایبنا

 مجموع قیمت کتابهای کمک‌درسی چاپ‌شده در سال ۹۵ عدد ۷۵۸میلیارد و ۴۷۳میلیون و ۶۸۸هزار تومان بوده که در سال ۹۶ به رقم ۸۰۹میلیارد و ۴۶۱میلیون و ۷۱۵هزار تومان رسیده است.-آمار ارائه شده در همان خبرگزاری

ما هیچ ما نگاه:

نسل قدیمی‌ها نسل باهوشی بود، وقتی می‌خواست حرفی بزنند همۀ سی‌صد کلمه حرفشان را می‌ریختند در یک مثل ساده، از آن خنجری می‌ساختند نیشش ز فولاد، و آن را فرو می‌کردند در جگرگاه دشمن. فالمثل اگر یکی از همین قدیمی‌ها در این دوره حاضر بود، احتمالاً وقتی با خبر دیدار جمعی از مافیای کمک آموزشی، نه ببخشید منظورم ناشران کمک‌آموزشی است، روبرو می‌شد می‌گفت:«از قدیم گفته‌اند هیچ گربه‌ای برای رضای خدا موش نمی‌گیرد» یا شاید هم می‌گفت: «دیگی که برای من نجوشد می‌خواهم سر سگ توش جوشید!» 


بخوانی: این مدرسه دوست (ن)داشتنی! وبلاگ سپیدپوش

۲۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۱:۲۷
آقاگل ‌‌

در این دنیا چیزی جز یک‌دست شدن و یک‌پارچگی خرده فرهنگ‌ها مرا نمی‌ترساند. غرق شدن در فرهنگ شهرنشینی، یا یک فرهنگ یک‌پارچۀ جهانی، نقشی است که این روزها دارد کامل و کامل‌تر می‌شود و این برای من ترس‌آور است. 

اینکه می‌گویم یک‌دستی، منظورم یک‌دست و یک شکل شدن آدم‌هاست در فرهنگ‌هایشان، در مراسم‌هایشان، در شکل حرف‌زدن و زبان‌شان، در غذاهایی که می‌پزند و می‌‌خورند، در فعالیت‌های روزانه‌ای که دارند و خلاصه‌اش در شکل و شیوۀ زندگی کردن‌هایشان. برای همین است که این روزها از هرچیزی که قدری متفاوت باشد خوشحال می‌شوم. برای همین است که به موسیقی فولک بیشتر از قبل عشق می‌ورزم. و برای لهجه‌ها و گویش‌های متفاوت هر شهر ارزش قائلم. و برای مراسم‌ها و فرهنگ‌هایی که دارند هم. 

همۀ این چند خط بالا را گفتم تا با استفاده از این مقدمه برسم به بحث دوست‌داشتنی غذاهای سنتی. امشب که مامان یک غذای سنتی قدیمی درست کرده بود(یا بهتر است بگویم خلق کرده بود، درست مثل یک اثر هنری.) پی بردم که اتفاقاً غذاها نیز می‌توانند سهم ویژه‌ای در ایجاد این تفاوت‌ها داشته باشند. قدیم‌ترها هر شهر یا روستایی برای خودش یک عالمه طعم و مزۀ ویژه داشت. طعم‌هایی که جز در آن شهر نمی‌توانستی تجربه‌اش کنی. طعم‌هایی که حالا کم‌کم دارند به فراموشی سپرده می‌شوند. یا نهایتاً کمی شانس آورده‌اند و تبدیل شده‌اند به چند غذای سنتیِ رستورانی، که فقط سهم از ما بهتران هستند.

امشب به عنوان کسی که برای این خرده فرهنگ‌ها ارزش قائل است، و به بهانۀ همین «نون‌جوشونَکی» که مامان پخته بود، می‌خواهم شما را با یکی از همین طعم‌ها آشنا کنم. ویژگی بیشتر غذاهای سنتی این است که مواد تشکیل دهنده‌اش چیز به‌خصوصی نیست و همین مواد غذایی داخل آشپزخانه است؛ ولی به طرز شگفت‌انگیزی خوش‌طعم‌اند و بوی گذشته را می‌دهند. شاید مهم‌ترین عنصر برای پختن یک غذای ستنی همان مهر مادرانه‌ای باشد که نسل به نسل از مادربزرگ‌ها به دختران‌شان منتقل شده و مثلاً نتیجه‌اش شده است نون‌جوشونک.
راستش، الآن اگر بخواهم از نون‌جوشونک برایتان بگویم، چیزی بیش از این نمی‌دانم. دستور پختش را نمی‌دانم و چیزی هم ازش نمانده که بخواهم عکسش را بگذارم. اصلاً بیایید یک کاری بکنیم، من قول می‌دهم از نون‌جوشونک برایتان بگویم و شما هم قول دهید برایم از طعم‌های ویژۀ آشپزخانۀ مادران و مادربزرگ‌هایتان بگویید. اینجا یا وبلاگ‌ خودتان هم فرقی نمی‌کند، تصمیمش با خود شما.

۲۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۷ ، ۰۰:۱۲
آقاگل ‌‌

به بهانۀ پنجمین پویش کتابگردی، کتابخانۀ میرزابنویس برگزار می‌کند.

وعده دیدار: پنجشنبه یکم آذرماه 97

مکان: کاشان، سمت چپ، نرسیده به مرکز زمین، کتابخانۀ غیررسمی نگارندۀ دوکلمه حرف حساب، یعنی این بندۀ نگارنده.

با همکاری کتابخانۀ میرزابنویس.


با حضور اساتید ارجمند:

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

خواجه شمس‌الدین محمدبن بهاءالدین محمد

ابومحمد مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله مشرف

ابوالقاسم فردوسی طوسی

ملا عبداللطیف تسوجی

فئودور میخایلاویچ داستایوفسکی

نادر ابراهیمی

ابوالفضل زرویی نصرآباد

سید مجتبی آقابزرگ علوی

رخشندۀ اعتصامی

و جمعی دیگر از نویسندگان


۲۵ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۷ ، ۱۹:۴۸
آقاگل ‌‌

سال پیش، در همچین روزهایی در بیست و هشتیم روز آبان، مطلبی نوشته بودم دربارۀ روز کتاب و کتاب‌خوانی. پایین آن مطلب سلوچ یا همان علی خودمان، نظر گذاشته بود:«یک بار هم شده به جای کتاب های روانشناسی و موفقیت و علمی و تاریخی و سیاسی و ... داستان بخوانید. قصه ها بی نظیرن». 

همین، راستش خواستم با یک پست بلند بالا دعوت‌تان کنم به داستان‌خوانی. ولی تهش رسیدم به همین جملۀ علی: «داستان بخوانید چون قصه‌ها بی‌نظیرند.» چون خود همین زندگی هم یک قصه است. یک قصه.

۱۳ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۷ ، ۲۰:۲۳
آقاگل ‌‌

صبح توی «شبکۀ شما» دو نفر دوست‌دار کتاب رو به‌عنوان مهمان برنامه دعوت کرده بودند و صحبتشون دربارۀ کتاب و کتاب‌خوانی بود. آقای مجری از خانم دوست‌دار کتاب پرسید چطور کتاب‌خوان شدید؟ و خانم دوست‌دار کتاب جواب داد توی دبیرستانمون یک کتابخانۀ چوبی بود که کتاب‌های زیبایی داشت. و همین باعث شد من کتاب‌خوان بشم. یاد حرف «بهروز» افتادم که می‌گفت قشنگ یعنی چه؟ کتاب قشنگی بود یعنی چه؟ یعنی مثلاً جلد گل‌گلی داشت و طرحش صورتی و یا آبی بود؟ آخه کی دربارۀ کتاب میگه کتاب قشنگی بود؟ یا کتاب‌های زیبایی داشت؟ یعنی چی که قشنگ بود یا زیبا بود؟

بگذریم. هفتۀ کتاب و کتاب‌خوانیه و برای این هفته چندتایی پیشنهاد دارم که می‌تونید انجامشون بدید:

 یک، می‌تونید مراجعه کنید به کتاب‌خانه‌های عمومی و به طور رایگان در کتاب‌خانه‌های عمومی عضو شوید. می‌دونم که کتاب گرفتن از کتاب‌خانه‌ها گاهی سخته و گاهی هم کتاب‌های مورد نیاز رو ندارند، ولی این‌ها بهونه‌های خوبی نیست. کتابخانه‌ها به‌روز نیستند؟ خب سالی یک کتاب از کتاب‌هاتون رو اهدا کنید به کتابخانه و اگر الآن دارید می‌گید آخه فقط یک کتاب؟ باید بگم به قول مولوی: «تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز.»

دو، این پنجشنبه، پنجشنبۀ کتابگردی است. پس می‌تونید به این بهونه سری به کتاب‌فروشی‌های سطح شهر بزنید و ضمن گشت‌وگذار اگر دوست داشتید کتابی هم بخرید. به‌خصوص که طرح پاییزه کتاب هست و تا سقف صد هزارتومن می‌تونید 25 تا 15 درصد هم تخفیف بگیرید. 

سه، می‌تونید به یکی از مراکز انتقال خون شهر رفته و خون اهداء کنید. می‌دونم ربطی به کتاب و کتاب‌خوانی نداره، اما کار خوبیه و مهمه.

چهار، اگر هیچ‌کدوم از سه تای بالا رو هم انجام ندادید، لااقل زیر همین پست یکی دوتا از بهترین رمان‌ها و مجموعه داستان‌هایی که خوندید(هم ترجمه هم تألیفی) رو معرفی کنید تا من و دیگران هم استفاده کنیم.

۳۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۷ ، ۰۸:۳۶
آقاگل ‌‌
نمی‌گویم از هندزفری استفاده نکنید؛ بکنید. ولیکن انصافاً حتی‌المقدور حواستان باشد که دوروبری‌ها زیاد از حد مستفیذ نشوند. (البته بازهم میل خودتان.) 
برای مثال همین دیروز که در مینی‌بوسی نشسته، به سمت کوه و دشت و بیابان‌های کاشان(بلی کاشان کوه هم دارد خوبش را هم دارد!) می‌رفتیم هم‌سفری که روی صندلی کناری جا خوش کرده و هندزفری‌اش را در گوش‌هایش چپانیده بود آهنگی گوش می‌کرد که با این شرح:
ماجرا از اینجا شروع می‌شد که آقای خواننده ظاهراً در کار تولید رب انارخانگی بود و مشغول دون کردن انار؛ و به همین خاطر پشت سرهم تکرار می‌کرد: دونه، دونه، دونه، دونه و دوباره دونه، دونه، دونه و باز آمد همین یک کلمه را تکرار کند که این وسط نمی‌دانم چه فعل و انفعالاتی در او  رخ داد که یاد حسی افتاد بین خودش و یک نفر دیگر، که مال خود خود خودشان بود و از همسایه‌ها قرض نگرفته بودند. و بعد اینقدر انارها را دونه دونه دونه دونه دون کرد تا شب شد و سرش را بالا گرفت تا خستگی درکند که ستاره‌ای در آسمان دید و نتیجه گرفت آن ستاره به گونه‌ای میزون می‌کنه که او را به آن یک نفر دیگر می‌رسونه. آقای خواننده البته از آن یک نفر دیگر هم کمی سخن به میان آورد و از صحبت‌هایش فهمیدم آن یک نفر دیگر خیلی هم موجود ویژه‌ای است. و ظاهراً شکل و شمایلش بیشتر شبیه به آدم‌های فضایی است. چشم‌هایش به شکلی است که خواننده را می‌ترساند و باعث تپش و لرزش دل او می‌شود. و همینطور باعث می‌شود آن زندگی (که نفهمیدم منظورش کدام زندگی است) دیگر زندگی نباشد. و خب می‌دانید که زندگی‌ای که زندگی نباشد قطعاً زندگی نیست. بعد هم برای اینکه کلیشه پردازی نکرده باشد از لب و دهان و ابروان موجود فضایی چشم‌پوشی کرد و یک‌راست رفت سراغ نفس کشیدنش! و گفت که بینی‌ آن موجود فضایی درمان یک سری بیماری‌های به خصوص است و من فهمیدم که احتمالاً همین موضوع دل خواننده را گرفتار خود کرده. وگرنه که آدم عاقل عاشق نمی‌شود؛ بشود هم عاشق یک یار درست و حسابی می‌شود، نه یاری که چشم‌هایش آدم را بترساند و دلش را بلرزاند.

۲۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۸
آقاگل ‌‌

قدم آهسته، بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار ها، بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار هو، بشمار هار، بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار هت. 

قدم آهسته، می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم هار میشــــــ

۲۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۷ ، ۰۶:۲۵
آقاگل ‌‌