دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

کوچزاد دیگرستان‌ها منم
ساکن آنسوترستان‌ها منم!

خان قشلاقات کوچستان منم
قله‌ی بی‌قوچ پوچستان منم!

من الفبای ادب را حمزه‌ام
از جگرخواران هند غمزه‌ام!


من، یک درخواست از هر کسی که این وبلاگ را می‌خواند دارم، می‌خواهد بلاگر باشد یا نه. چه این بنده حقیر را از سر اشتیاق بخواند یا به طور اتفاقی گذرش به اینجا افتاده باشد:


البته ان‌شالله که هیچ اتفاق تلخی را در زندگی‌ تجربه نکنید و حتی خون از دماغتان جاری نشود. ولی لحظه‌ای به این فکر کنید: چند درصد از کسانی که روزانه بارها و بارها از خیابان عبور می‌کردند اطلاع داشتند که این بار، بارِ آخرشان است؟ چند درصدشان می‌دانستند که دیگر قرار نیست هر روز صبح از این مسیر بگذرند؟ چند درصدشان قبل از وقوع حادثه به مرگ فکر کرده بودند؟ 

 

درخواستم این است:

 همین الآن که این متن را می‌خوانید یک یا دو یا هر سه گزینه پایین را انتخاب کنید و انجام دهید:


1- اگر این مطلب را می‌خوانید وارد سایت اهدای عضو شوید. و در آن ثبت نام کنید.(کمتر از دو دقیقه وقت‌تان را می‌گیرد.) 


2- اگر می‌توانید حداقل 5نفر دیگر را از بین دوستان و آشنایان برای ثبت نام در این سایت راضی کنید.


3- اگر دوست داشتید در وبلاگ‌ یا کانال‌های تلگرامی‌تان به معرفی این چالش و سایت اهدای عضو بپردازید.  

 

آدرس سایت اهدای عضو


و اینکه، هرکس این پست را می‌خواند دعوت، هر چند نفری را هم که می‌شناسد دعوت.  


بخوانید:

+هلما(سکوت من صدای تو) + بیداری رویاها + حریری به رنگ آبان


س.ن: 

+ یک مورد دیگر، در نزدیکی ماه مبارک رمضان هستیم. در کنار دیگر عباداتتان اگر امکانش را دارید امسال نذر کنید تا به نزدیک‌ترین واحد اهدای خون شهرتان بروید و یک واحد خون اهدا کنید.


+مورد دوم نیز در ارتباط با همین ماه مبارک است. اگر مایل به شرکت در ختم گروهی قرآن هستید اینجا (وبلاگ بانوچه) را بخوانید.

۴۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۴۸
آقاگل ‌‌

مقدمه:

در پی دیدن این پست، و بعد دیدن این پست، و از آن جهت که به یکباره این بنده نگارنده هم دلش برای خوابگاه تنگ شد تصمیم گرفتم بعد از افاضات دوستان من نیز مقادیری اضافه گویی کرده و در واقع حرف اضافه بزنم!

دوستان از بد غذا بودنشان گفتند و من می‌خواهم با حقایق دیگری از دانشگاه و خوابگاه آشنایتان کنم. حقایقی که البته بیشتر در خوابگاه‌های پسران قابل مشاهده است.

خب دیگر بیش از این اضافه گویی نکرده و می‌روم سر اصل مطلب:


اصل مطلب:

 از روزهای اول خوابگاه که هرکسی برای خودش چایی دم می‌کرد و هرکسی قاشق و چنگال خودش را داشت و حتی تابه و قابلمه جدا داشتیم و هر جمعه برای خودمان جدا جدا آشپزی می‌کردیم که بگذریم(یعنی یک ماه اول ترم اول!) بعد از گذشتن آن یک ماه هر هفت نفر(بله ما هفت نفر بودیم توی یک اتاق 4*5!) دست به یک انقلاب علیه خودمان زدیم و با واژگونی نظام سرمایه‌داری اتاق و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار اتاق، جامعه‌ای بی‌طبقه با مردمی آزاد و برابر را ایجاد کردیم. به عبارتی همه برای یکی و یکی برای همه! لیوان‌ها که یکی یکی شکسته شده بودند و جای خودشان را به شیشه‌های مربا داده بودند. مرباهایی که در طول هفته بعنوان صبحانه یا عصرانه یا نیم‌شبانه(نیم‌شبانه یک وعده غذایی مرسوم در خوابگاه برادران است که ساعت یک یا دوی نیم شب خورده می‌شود.) خورده بودیم و ظرف‌های شیشه‌ایش که بی مصرف مانده بودند کم کم حکم لیوان را پیدا کردند. قاشق و چنگال‌ها هم یکی یکی گم شدند و چون در دوران جاهلیت بودیم از سلف قاشق و چنگال آوردیم! نظافت هم اگرچه روزانه باید انجام می‎شد(هفت نفر بودیم هر نفر یک روز) ولی کم کم به جایی رسیدیم که تنها یکبار در هفته اتاق کمی رنگ نظافت را به خودش می‌دید که آن هم روزهای جمعه‌ بود. معضل دیگر آب تصفیه بود که باید هر روز یک نفر می‌رفت و از کنار درب ورودی آب تصفیه می‌آورد. که آن هم به کمک پنجره اتاق و یک طناب حل شد.داخل بالکن کمین می‌کردیم به هرکسی که از پایین رد می‌شد می‌گفتیم فلانی بی‌زحمت این دبه‌ی مارا پر کن ببند به این طناب و برو! دستت هم درد نکند. ان شالله عروسیت بیاییم برقصیم. در رابطه با غذا هم در طول هفته تا روز پنجشنبه خود سلف زحمت غذا را می‌کشید. و حتی نان و شکرِ صبحانه و نیم‌شبانه‌ را هم آن اوایل(قبل از سهمیه بندی یارانه‌ها و گران شدن نان!) از سلف می‌آوردیم. حتی گاهی اوقات غذای روز جمعه را نیز از سلف می‌آوردیم. ولی وای از روزهایی که تعطیل بود یا جمعه‌هایی که باید خودمان غذا می‌پختیم. پروسه پخت غذا در ابتدا با شست و شوی ظرف‌های هفته قبل(و چه بسا هفته های قبل!) شروع می‌شد. اگر شانس می‌آوردیم و ظرف‌ها کپک نزده بود باز باید یک ساعتی با سیم ظرفشویی به جانش می‌افتادیم تا به قدر کفایت تمیز شود. بعد مرحله تصمیم‌گیری بود در رابطه با نوع غذا بود. البته انتخاب‌های زیادی هم نداشتیم. در بهترین حالت یا ماکارونی بود یا عدسی یا سیب زمینی سرخ شده و در دیگر حالات شامل کوکوی سیب زمینی. املت یا تخم مرغ ساده(به قولی خاگینه) می‌شد. و در بدترین حالتش هم شامل چیپس و ماست بود. که البته به خاطر تعداد زیاد افراد مجبور بودیم با نان بخوریم!(با همه این احوالات هیچوقت دست به خوردن ساندویچیجات و سوسیس و کالباس نمی‌زدیم. که خب در دیگر اتاق‌ها امری عادی بود.) بعد از پخت غذا که به صورت نوبتی بر عهده من و یک نفر دیگر بود. موقع سِرو غذا فرا می‌رسید. البته سِرو که چه عرض کنم. همان تابه یا قابلمه غذا را وسط سفره می‌گذاشتیم و نان و بساطش را هم دورش می‌ریختیم و هفت هشت نفره دورش چنبره می‎زدیم و می‌خوردیم تا یا تمام شود یا دل درد شویم. و تازه اگر با تمام سعی و تلاش رفقا غذا به انتها نمی‌رسید به قول قدیمی‌ها آش را با جایش تقدیم اتاق روبرویی یا کناری می‌کردیم که خب یک حسن بسیار مهم داشت. و آن شسته تحویل گرفتن ظرف غذا بود. در غیر این صورت ظرف غذا تا هفته بعد که بخواهد مورد استفاده قرار بگیرد به بالکن تبعید می‌شد. تا به درد خودش بسوزد و برای خودش کپک بسازد. 


یک خاطره:

البته بگویم اتاق ما با همه احوالاتی که در بالا نوشتم باز اتاق بدی نبود و گرچه بیش از حد تمیز نبودیم ولی خب بیش از حد هم شلخته بازی در نمی‌آوردیم. یادم است یکبار به اتاق دوستم رفته بودم که به محض باز شدن در اتاقشان انگار عامل شیمیایی گاز خردل زده باشند. یک حجم از بوی نامتبوع که شبیه عامل شیمیایی گاز خردب بود کل راهرو را در نوردید. و انبوهی از پشه بال گرفت. بعد از آنکه کمی هوا بین محیط و اتاق مبادله شد. پس از عبور نگاهم از کوه ظروف یکبار مصرف که در وسط اتاق خودنمایی می‌کرد، در آن انتهای اتاق دوستم را دیدم که لپتاپ به دست روی تختش نشسته و تخمه می‌شکست و پوسته‌هایش را همین طور آزادنه در فضای اتاق می پراکند. طاقت نیاوردم که وارد اتاق شوم. دمپایی پای چپم را در آوردم و با یک ضربه فنی هوشیارش کردم که "فلانی! بیا بیرون کارت دارم." چند دقیقه‌ای که از صحبتمان گذشت دو تن دیگر از هم اتاقی‌هایش هم آمدند. اول به خنده و بعد با اندکی فحش و کتک مجبورشان کردم که به دنبال منبع بوی گاز خردل مانند بگردند. تمام در و پنجره‌ها را باز کردند و ابتدا از سفره وسط اتاق شروع کردند. نزدیک 60-70 عدد قاشق و چنگال فقط از بین ظرف‌های یکبار مصرف تلنبار شده در وسط اتاق استخراج شد. و نزدیک به دو کیسه زباله فقط ظرف یکبار مصرف از اتاقشان جمع آوری شد. بعد از دو ساعت در نهایت چشم ما به موکت کف اتاق روشن شد. آخرین ظرف یکبار مصرف را که باز کردند چشمتان روز بد نبیند انگار بمب شیمیایی زده باشند. یک گوجه گندیده، یک خیار گندیده، و یک تکه پنیر که به همه چیز می‌برد به جز پنیر و نزدیک به سه کیلو کپک فراوری شده داخل ظرف فوق بود. به قدری بوی گند می‌داد که من فقط مانده بودم این سه تن چطور تا امروز زنده مانده‌اند! فلواقع اگر کلیه دانشمندان شرق و غرب جمع می‌شدند و روی این سه تن آزمایش می‌کردند به اطمینان می‌گویم دلیلی برای زنده ماندنشان پیدا نمی‌شد. و اگر خونشان مورد آزمایشات میکروبی و شیمیایی قرار می‌گرفت از آن می‌شد داروی تمامی بیماری‌های درمانپذیر و درمانناپذیر را کشف و استخراج کرد.

باری، دوران خوابگاه دوران خوبی بود. با همه سختی‌هایش، با همه فراز و فرودهایش و با تمام دلتنگی‌هایی که گاه طول دورانش به سه تا چهار ماه نیز می‌کشید. با دیدن موجوداتی که در خوابگاه سال به سال حمام نمی رفتند و همان موجودات را وقتی در داخل دانشگاه میدیدیم انگار به تازگی از اتوشویی خارجش کرده اند. با تمامی درس خواندن‌های تا دم صبحش. و با تمام فوتبال‌هایی که مجبور بودی ایستاده تماشا کنی چون جا برای سوزن انداختن هم وسط سالن تلوزیون نبود. هرچه بود زودتر از آنی گذشت که فکرش را می‌کردیم.


+ من خود طویله نویس نبودم! خواندن پست‌های شباهنگ مرا چنین کرد. 

۲۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۹
آقاگل ‌‌

داروین معتقد بود زرافه‌ها گونه‌های حیوانی بودند که چون گیاهان در سطح زمین کم شده بودند اندک اندک گردن‌هاشون دراز شد و تبدیل شدن به گردن‌درازهای روزگار! و بعد شروع کردند به خوردن برگ درخت‌ها. و اینچنین شد که زرافه‌ها که تونسته بودن خودشون رو با محیط اطراف وفق بدهند زنده موندند و احتمالاً نمونه‌های شبیه آن‌ها که به جای گردنِ دراز، گوش‌دراز شده بودند یکی یکی مردند و نسل شون منقرض شد! حالا و بعد از گذشت بیش از 200سال از نظریه فرگشت آقای داروین خان به شواهدی دست پیدا کردم که نظریه ایشون رو کاملاً تصدیق می‌کنه! نتیجه مطالعاتم رو برای اولین بار هست که دارم منتشر می‌کنم. و به نظرم این وبلاگ از هر مجله و مرکز علمی معتبرتر هست.


فرض:


این بنده نگارنده معتقد است نسل جدید انسان‌ها توانایی فوتوسنتز را دارا می‌باشند.


نحوه ازمایش:


جهت آزمایشات فوق نیاز به یک نمونه از نسل جدید انسان‌ها داشتم که اصطلاحاً در جامعه آنها را با نام گودزیلا می شناسیم. پس از مطالعات اولیه نمونه تصادفی فوق انتخاب شد. پسردائی عزیزمان، که به تازگی مدرسه‌اش تمام شده و برای تعطیلات تصادفاً آخر هفته را میهمان ما هستند. نمونه فوق ساعت 21 روز سه شنبه به منزل ما آمده و از همان لحظه مورد ازمایش قرار گرفته است. طی دو روز گذشته هر وقت گفتیم "آرمین بیا غذاتو بخور" بی برو برگرد گفته "من سیرم!" شب‌ها هم پا به پای این بنده نگارنده تا ساعت یک و دوی نیم شب بیدار بوده و با تبلتش سرگرم است بعد فردایش ساعت شش صبح از خواب برخاسته و صبحانه نخورده و چه بسا دستشویی نرفته می‌نشیند پای کامپیوتر! ساعت هشت می‌گیم "آرمین بیا صبحانه بخور"، میگه "من سیرم!" ساعتی بعد به زور لقمه‌ای در دهانش میچپانیم! بلکه از گرسنگی نمیرد. ساعت یک ظهر است باز می‌گیم "آرمین بیا نهار" وسط ظهر که آفتاب مستقیم تو سر ادم است و به قول قدیمیا تو سر سگ بزنی بیرون نمیاد(در مثل جای مناقشه نیست-توضیح از بنده محقق) مشغول توپ بازیست. و طبق معمول میگه"من سیرم!" و جالب اینکه در طی این دو روز من ندیدم نمونه مون جز آب و بعضی مواقع چلسمه ملسمه چیزی بخورد. که آن هم اونقدری نبوده که بگیم بر اثر خوردن چلسمه‌ها سیر شده. پس فقط یک توجیه برای این انرژی درونی پیدا می‌شود.


نتیجه گیری:


طبق آزمایشاتی که انجام شد، به این نتیجه رسیدم که آرمین که نمونه من بود طبق نظریه آقای داروین که معتقده "آغاز گونه‌های جدید به وسیله انتخاب‌های طبیعی صورت گرفته، و نتیجه آن بقای نژادهای اصلح در تنازع با بقاست" همانند زرافه‌ها تغییراتی سیستماتیک در ساختمان بدنش ایجاد شده و تبدیل به گونه‌ای از گودزیلایان شده که بر اثر یک‌جانشینی‌ اندک اندک طبیعت باورش شده که آرمین یک درخته! و کم کم یاد گرفته چگونه مانند درختان عمل فوتوسنتز رو انجام بده و از طریق اون زنده بمونه. ایضاً نخوابیدن شبانه‌اش همبه خاطر ساختمان درختی بدنش قابل توجیه است. یحتمل تا نیمه‌های شب دی‌اکسیدکربن محیط رو جذب کرده و اکسیژن تولید می‌کند. و نیازی به خواب و غذای زیاد هم ندارد. و چلسمه‌هایی که می‌خورد حکم کودهای گیاهی را دارد. ایضاً شیطنت‌ها و انرژی وصف ناشدنیش هم به خاطر نیمه دیگر بدنش که شبیه به ساختمان بدنی گودزیلایان است قابل توجیه می‌شود. برخی مواقع عنان از کف داده از در و دیوار بالا می‌رود. طوری که هر لحظه منتظرم انرژیش تمام شود و مانند ربات‌ها همان‌جا خاموش شود. و قطع به یقین این سطح انرژی جز با فوتوسنتز قابل توجیه نیست! نتیجه آنکه آرمین یک گودزیلای دهه هشتادی است که ساختمان بدنش در نزاع با طبیعت تغییر یافته و پوست بدنش به فوتوسنتز گیاهی مجهز شده است. 


***تمت***


هرگونه کپی برداری، پرینت، یا استفاده از بخشی از این مطلب بدون ذکر منبع طبق قوانین نشر شامل پیگرد قانونی واقع می‌گردد! حق چاپ محفوظ است!

۲۹ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۷
آقاگل ‌‌

پس از ترس از سلمانی، ترس دیگری که همیشه با آن دست به گریبان بوده‌ام پله و پایین آمدن از آن‌ها بوده است. گرچه از این یک مورد نمی‌شود فرار کرد. می‌گویید چرا؟ خب کافیست یک نگاه به اورژانس بیمارستان‌ها بیاندازید! یا از پزشکان ارتوپد سوال کنید. اغلب کسانی که دست و پایشان می‌شکند اگر از تصادف با موتور نباشد(اصلاً کدام آدم عاقلیست که سوار موتور شود با این همه احتمال خطر؟) معمولاً بر اثر سقوط از پله هاست. همانطور که یک درّه شما را به پریدن و سقوط به انتهای آن دعوت می‌کند پله‌ها نیز شما را به سقوط با یک شیب ملایم دعوت می‌کنند. فلمثل شما یک مکانی را تصور کنید که ده تا بیست پله دارد، بعد در نظر بگیرید اگر ناگهان پایتان روی یکی از این پله‌ها بلغزد، یا زاویه گردش قوزک پایتان نسبت به زردپی پایتان 45درجه نباشد و با زاویه 35درجه روی پله قرار بگیرد، یا نوک کفشتان هنگام بالا رفتن به پله بعدی گیر کند. یا اشتباهی یکی از پله‌ها را رد کنید و به پله بعد برسید(اصطلاحاً دو پله یکی کنید.) یا کف پله‌ای به هر دلیلی لیز باشد. یا یک نفر از قصد پا توی پایتان بیاندازد. و هزار اتفاق دیگری که قابل پیش بینی نیست! آن وقت است که معلوم نمی‌شود چه اتفاقی خواهد افتاد! کمترین حادثه‌ای که ممکن است در این حالات اتفاق بیافتد شکستگی دست و پا و یا سر سقوط گر(کسی که سقوط می‌کند را سقوط گر می‌نامند!) است. 

باری، بدون قصد بازار گرمی عرض می‌کنم که وقایع پایین، واقعاً بارها واقع شده و واقعی است، حال به شرح تفسیر اذا وقعت الواقعه می‌پردازیم، تا روشن شود که چرا باید از پله ها حتی بیش از اساتید سلمونی ترسید.

 

 1- اگر با زاویه 45درجه نسبت به سطح زمین به پایین پله‌ها سقوط کنید. در این حالت کَم کَمَش شسکتن سر از ناحیه پیشانی یا گیج‌گاه و فَوَران خون به در و دیوار و پله‌ها خواهد بود. و اگر شدت صدمات وارده به مرگ مغزی منجر نشود، تازه در آن صورت باید درد چندین بخیه را به جان بخرید، کلی پول دوا و دکتر بدهید و اگر دکترتان عاقل باشد و بداند که سر را نمی‌شود گچ گرفت! لااقل چند روزی باندپیچی‌طور باقی بمانید. 

2- اگر زاویه سقوط بیش از 45درجه باشد! اگر زاویه سقوط بیشتر از 45 درجه باشد به احتمال فراوان در حین سقوط یک پشتک باروی زیبا در بین زمین و هوا خواهید زد(از همان‌هایی که در صدا وسیما نشان می‌دهند و می‌خندید) و بعد با پشت بر روی لبه تیز پله‌ها سقوط خواهید کرد. در این مورد احتمال شکستگی مهره‌های کمر قطعی ست. (البته این حالت بسیار بعید است که رخ دهد.)

3- اگر با زاویه‌ای کمتر از 45 درجه سقوط کنید احتمال صدمه رسیدن به ناحیه فوقانی سر افزایش می‌یابد. می‌گویید چطور؟ خب اگر زاویه کمتر شود به احتمال فراوان قبل از اینکه به انتهای مسیر برسید با پله‌های پایانی قطعا برخورد می‌کنید. ضمن اینکه شدت ضربه نیز افزایش می‌یابد و به علت لبه تیز پله‌ها، احتمال آسیب رسیدن به بینی و چانه نیز می‌باشد. شکستن دندان‌های جلویی نیز یکی دیگر احتمالات ممکن است! درواقع در این حالت هم از در می‌خورید هم از دیوار!  

4- حالت دیگری که ممکن است پیش بیاید. لیز خورد پا بر روی پله است. در این حالت با پِلَن‌های متفاوتی روبرو خواهید بود. ولی اغلب آن‌ها منجر به آسیب دیدن استخوان لگن، کمر و دست و پا می‌شود. البته این حالت به مراتب از حالات دیگر بهتر است! ولی خب نمی‌دانم چرا درد لحظه‌ایش را بیشتر حس می‌شود!

5- دو پله یکی شدن و سکندری خوردن! در این حالت نیز زاویه‌ی سقوط بسیار مهم است و البته می‌توان در همان حالات زاویه دار بالا دسته بندی‌اش کرد. با این تفاوت که در اینجا احتمال وارد شدن فشار مضاعف به پا و زانو و شکستگی آن‌ها نیز وجود دارد. 

6- همیشه اینطور نیست که پایین آمدن باعث صدمه شود. ممکن است هنگام بالا رفتن از پله‌ها نیز نوک پایتان به جلوی پله بعد گیر کند که در بهترین حالت ساق پایتان با پله روبرویی برخورد می‌کند که احتمال شکستنش بسیار بالاست! و در بدترین حالت یک سکندری آکروباتیک  وار خورده و با پیشانی یا دماغ به پله مقابل برخورد می‌کنید. که احتمال شکستگی صد درصد است! 


خب، سرتان را درد نیاورم. این‌ها فقط گوشه‌ای از دلایل این بنده نگارنده جهت ترس از پله‌هاست. و بارها نمونه هایش را یا به چشم خود دیده‌ام و یا به گوش خود شنیده‌ام. 

راستش هربار که از پله‌ای پایین می‌آیم به این فکر می‌کنم که مرگ من در اثر سقوط از پله خواهد بود. در این شک ندارم! 


در کتاب‌های تاریخ بنویسید او از سلمانی رفتن وحشت داشت.

۳۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۹
آقاگل ‌‌

 همیشه خدا از اساتید سلمانی (به قول جوون‌های امروزی آرایشگر و به قول ما قدیمی ها دلاک) می‌ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم. شما تیغ تیز سلمانی‌ها را تصور کنید،کمتر چیزی از لبه تیز و درخشان یک تیغ مخوف‌تر است. اصلاً انسان را بی اختیار یاد نوازش شاهرگ گردن می‌اندازد. اگر استاد سلمانی هم باشید که دیگر هیچ! تیغ به هر آدم صاحبدلی که گوش هوش داشته باشد می‌گوید: "بیا مرا مثل آرشه ویولون به روی شاهرگش بکش. بیا، باور کن یک طوری خون فواره می‌زند که جگرت حال می‌آید." برای هر استاد سلمانی ماهری-ولو عاقل- هیچ چیز وسوسه‌تر کننده از آن نیست که وقتی زیر گلوی کسی را می‌تراشند یکهو عشقی شوند و سیب گلو را قاچ بزنند و تا شما بیایید بجنبید دیگر کار از کار گذشته است. آیا اگر به شما یک اسلحه بدهند هوس شلیک کردن نمی‌کنید؟ طبیعی است که اساتید سلمانی هم دوست داشته باشند تیغ تیزشان را به یکباره در رگ گردن مشتری یا نوک قیچی را در شقیقه‌اش فرو کنند. برای همین است که از کودکی از سلمانی رفتن هراس داشتم. باری، هفت یا هشت سال داشتم که آقای سلمانی سر کوچه برای عید دیدنی به خانه پدربزرگ آمد. و فهمیدم که او از اقوام ماست و نیازی نیست بترسم. بخصوص که مغازه‌اش روبروی مغازه پدربزرگ بود. از همان هفت سالگی تا همین یک ماه پیش یادم نمیآید که برای اصلاح موی سر و صورت جای دیگری رفته باشم.اما یک ماه پیش وقتی قصد اصلاح سر و صورت را داشتم دیدم ای دل غافل! استاد سلمانی تغییر شغل داده و همه دم و دستگاه سلمانی‌اش را فروخته و مغازه را پر کرده از گل و گیاه، و دیگر از آن لباس سفیدش (که مطمئنم در طول همه این سال‌ها یکبار هم شسته نشده بود.) خبری نیست و به جای آن یک پیراهن گل گلی آبی و یک شلوار پارچه‌ای مشکی به تن دارد و دستانش می لرزد و موهایش تماماً سفید شده. نشسته بود روی یک صندلی چوبی و خیابان را نگاه می‌کرد. از همان یک ماه قبل تا همین امروز از سلمانی رفتن فراریم. اگر روزی موهایم را شانه نکنم شبیه شخصیت پسر جنگل می‌شوم. در برخی نواحی پرپشت اندازه‌شان به 8-10 سانتیمتر می‌رسد. گاه به این فکر می‌کنم که دیوانه‌ام! آخر مگر می‌شود یک نفر در این سن و سال همچنان از سلمانی بترسد؟ ولی خب، خودتان به لبه تیز و درخشان تیغ سلمانی‌ها فکر کنید. آیا حق ندارم وحشت کنم؟

۳۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۵
آقاگل ‌‌