۴۱ مطلب با موضوع «فوتبال نگاری» ثبت شده است

آبی‌های لندنی


یک: (سه شنبه، سی مهر، کنفرانس مطبوعاتی پیش از بازی  با آژاکس هلند، لیگ قهرمانان اروپا)


خبرنگاری پرسید: «به نظر می‌رسد از آژاکس می‌ترسید؟»

فرانک کمی لبخند زد و گفت:«نمی‌ترسم. صورتم این شکلیه.»

+نتیجه؟ چلسی یک-صفر آژاکس رو برد.


دو: (شنبه، چهار آبان، لیگ جزیره)


هتریک کریستین پولیسیک بیست ساله، هفتمین برد پیاپی مربی جوان با آبی‌های لندن. جذاب‌ترین تیم این روزهای فوتبال.

+بچسبد به این پست

مرثیه‌ای برای این روزها

اول کلیپ زیر را ببینید تا بعد بروید سراغ متن:



دریافت

داستان بارش عروسک‌ها از طبقۀ دوم ورزشگاه و پرچم تیم میزان شروع می‌شود و بعد عروسک‌ها که رنگ و وارنگ دست هوادارهاست. عروسک‌های پارچه‌ای همه از یک بنیاد خیریه است. هدف کمک به بیمارستانی است مخصوص کودکان، در شهر نوتردام هلند. هوادارها همه عروسکی از این بنیاد خیریه خریده‌اند و با ورود تیم‌ها به میدان، باران عروسک بر سر هواداران تیم رقیب می‌بارد. بارانی از عروسک‌ها که هدیه‌هایی است از هواداران میزبان به میهمانان ورزشگاه. 

دیدن کلیپ مرا غرق می‌کند در فکر و خیالی که روزهاست از آن فرار می‌کنم. در اینکه فوتبال برای آن‌ها هم لذت دارد و هم فایده. برای ما امّا همه آشوب است و خون‌ریزی. آن‌ها با اهدای عروسک به هواداران میهمان، مهربانی و هم‌دلی هدیه می‌دهند و ما در هر ورزشگاهی با سنگ و فحاشی به استقبال میهمانان‌ می‌رویم. حاشیه‌های پس از بازی برای آن‌ها، صحبت از کمک به کودکان بیمار است و ما باید از کور شدن چشم و مرگ کودکان شش ساله‌ بخوانیم. کودکی که صبح با پای خودش به ورزشگاه رفته و شب بدن نیم‌سوخته‌اش را پدر در آغوش گرفته و اشک‌ریزان یرون برده...

نمی‌خواهم و دوست ندارم ناله سر دهم. دوست ندارم گرفتار دوقطبی ما و آن‌ها شوم. دوست ندارم فکر کنم آن‌ها همه نیکویی هستند و ما همه درد و زخم. دوست ندارم؛ ولی خب چشم‌ها را نمی‌شود تا همیشه بست.

مادر مرد، از بس که جان ندارد

میگه:«وظیفۀ داستان‌نویس (فیلم‌ساز و ...) خاص کردن سوژۀ عام و بعد بسط دادن اون سوژۀ خاص به عموم جامعه است.» مثال بزنم:

همۀ ما فیلم مادر ساختۀ علی حاتمی رو دیدیم و این دیالوگ معروف اکبر عبدی رو هم به یاد داریم:«مادر مرد. از بس که جان ندارد.»

آسایشگاه‌های ما همین الآن پره از مادرهایی که آخرین روزهای زندگی خودشون رو می‌گذرونن. همین امروز چند پیرزن به مرگ طبیعی یا غیرطبیعی از دنیا می‌رن و عمرشون به سر می‌رسه. پس فوت شدن پیرزن‌های از کار افتاده یک امر عامه. ولی مادر فیلم علی حاتمی چی؟ اون هم فقط یکی از همین پیرزن‌هاست؟ نه. قطعاً نه. 

علی حاتمی شخصیت مادر فیلم رو خیلی خوب به یک شخصیت خاص تبدیل می‌کنه. بچه‌های این مادر هرکدام توی این جامعه کار و پیشه‌ای دارند. یکی بازاریه و یکی اداری. یکی وضع مالی خیلی خوبی داره و یکی نه. یکی از جنوب میاد و یکی توی همین تهران زندگی می‌کنه. یکی از شمال می‌رسه و یکی از شرق. بچه‌های که سال‌هاست از هم فاصله گرفتند و فرقۀ هفتادودوملت هستند. امّا خواستۀ مادر در آخرین روزهای زندگی سبب شده تا این بچه‌ها دوباره در کنار هم قرار بگیرند و اون صمیمیت خانوادگی رو تجربه کنند.

برگردم سراغ حرف اولم. همون «خاص کردن سوژۀ عام و بعد بسط دادن آن سوژۀ خاص به عموم جامعه.» می‌شه گفت مادر فیلم علی حاتمی دیگه یک پیرزن عادی نیست. اون یک پیرزن خاصه. یک سوژۀ خاص با بچه‌هایی خاص. و بعد چطور این سوژۀ خاص بسط داده می‌شه به کل جامعه؟ اینکه بچه‌های این مادر هرکدام نماینده‌ای از یک گوشۀ کشور و یک قشر هستند. یکی بازاری و یکی اداری. یکی عرب و یکی تهرانی. اینجا دیگه مادر فقط مادر شش فرزندش نیست. اینجا مادر تبدیل می‌شه به "مام وطن" و بچه‌ها هرکدام نماینده‌ای از این فرقۀ هفتادودو ملت. کرد، ترک، بلوچ، عرب، لر، شمال، جنوب، شرق، غرب. علی حاتمی فقط روایت کنندۀ یک قصه از یک خانواده نیست. اون روایتگر قصۀ تمام ایرانه. آرزوی پیرزن فیلم فقط جمع شدن خانواده و جای شدن صمیمیت در دل خانوادۀ خودش نیست. آرزوی اون جمع شدن تمام اقوام ایران و جاری شدن صمیمیت و مهربانی بین تمام مردمه. فقط این‌جاست که مام وطن به آرامش می‌رسه.


بخش دوم- ماجرای آن دختر آبی


وسط این بلبشوی «دختر آبی» به همین خاص و عام بودن سوژه فکر می‌کردم. خودکشی، خودسوزی، تبعیض‌های بی‌شمار جامعه‌ای که نمی‌تونیم منکر بیمار بودنش بشیم. این‌‌ اتفاق‌ها رو هرروز می‌بینیم و می‌خونیم. کافیه فقط سری به صفحۀ حوادث خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها بزنیم تا با ده‌ها سوژۀ خودکشی روبرو بشیم. تبعیض‌های اجتماعی هم که شمارش از دستمون در رفته و هرکسی (جدا از بحث جنسیت) بسته به جایگاه اجتماعی و زاویه دیدی که داره، هرروز با این تبعیض‌ها روبرو می‌شه.

تبدیل شدن دختر آبی به یک سوژه خاص

چی دختر آبی رو به یک سوژۀ خاص تبدیل می‌کنه؟ من فکر می‌کنم خود »فوتبال». همین موجود ناشناخته‌ای که سال‌هاست انگ افیون توده‌ها خورده و می‌خوره. باید قبول کنیم که فوتبال امروز دیگه مهم‌تر از یک بازی سادۀ بیست و دو نفره است. چرا؟ چون صاحب رسانه است. چون کوچک‌ترین اتفاقی در دنیای فوتبال می‌تونه به سرعت بزرگ شده و دیده بشه. مثلاً پیشنهاد می‌کنم اسم «امیلیانو سالا» رو جستجو کنید و ببینید چطور سقوط یک هواپیمای مسافربری (اتفاقی که ممکنه هر روز تکرار بشه) همۀ رسانه‌های جهان رو درگیر می‌کنه. 

مرگ «دختر آبی» هم از همین جنسه. حادثه‌ای که جدا از شکل رخ دادنش، تنها به خاطر پیوند خوردن با فوتبال به سرعت در سطح جهان بولد شده، بزرگ شده و خیلی سریع از دنیای فوتبال پا فراتر گذاشته و شده یک سوژۀ خاص برای همه. از سیاسیون گرفته تا سلبریتی‌ها تا مردم عادی جامعه. از شرق گرفته تا غرب. از جنوب گرفته تا شمال. 

بسط دادن سوژۀ خاص به عموم جامعه

حالا که ماجرای دختر آبی به یک سوژۀ خاص در سطح جامعه جهانی تبدیل شده، نمی‌تونیم به چشم یک خودکشی ساده نگاهش کنیم. دیگه مرگ این دختر یک مرگ ساده نیست؛ و مهم هم نیست که این دختر چرا، چطور و چه وقت تصمیم به خودسوزی گرفته. ما هم نه قاضی هستیم و نه حق سرزنش اون رو داریم.حالا این دختر، نماینده‌ای از تمام دخترانیه که سال‌هاست گرفتار تبعیض هستند. حتی بالاتر، نمایندۀ تمام مردم این جامعۀ گرفتار تبعیضه.  جنس تبعیض‌ها برای هرکدام از ما متفاوته. چون زاویۀ دید و زیست خودمون رو داریم. تبعیض‌های جنسیتی، تبعیض‌های شغلی، تبعیض‌های اجتماعی، خانوادگی و ... کسی هم نمی‌تونه و حق نداره که قضاوتمون کنه. کسی نمی‌تونه بشینه و دغدغه‌ها و تبعیض‌هایی که ما ازش حرف می‌زنیم رو سطح بندی کنه. حق نداره و نمی‌تونه. 

حرف آخر:

در تمام این بیست و هشت سال زندگی، به یاد ندارم که گربه‌ای برای رضای خدا موش گرفته باشه. وسط این همه تحلیل‌ها و تفسیرهای ملال‌آور و مسخره‌ای که از زندگی دخترک آبی‌‌پوش می‌خونید، فراموش نکنید که: «هیچ گربه‌ای برای رضای خدا موش نمی‌گیره.»

.

* پی‌نوشت: «اگر انسانی، انسانی را به خاطر گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود آن گناه را مرتکب شود.» (امام صادق(ع) - میزان الحکمه) 

اگر دوست داشتید، فاتحه‌ای هم برای روح دختر آبی‌پوش یا همان سحر بخوانید. خدایش رحمت کناد.


کمی هم فوتبال کمی هم چلسی

استفانی فراپارت را احتمالاً سال‌های سال به یاد خواهیم آورد. نخستین داور زنی که در یک رقابت بین‌المللی پابه‌پای مردان می‌دوید. دنیا پر است از اولین‌هایی که همیشه ماندگار شده‌اند. از اولین انسانس که روی ماه قدم زد تا اولین انسانی که قصه‌ را آفرید. فراپارت و تیم داوری‌اش از جنس همین اولین‌ها بود. وقتی پیشاپیش بازیکنان پا به درون چمن سبز می‌گذاشت لبخند می‌زد. ولی استرس را می‌شد از چشم‌هایش خواند. هیجان درونی‌اش را می‌شد از شکل دمیدنش در سوت‌ شنید. کمی هم شانس یارش بود که در نخستین تجربه‌اش اتفاق خاصی نیفتاد. بازی بیشتر از اینکه درگیرانه باشد، یک بازی فنی بود. کمتر خطایی اتفاق می‌افتاد و به جز چند صحنه جنجالی شکل نگرفت. قضاوت فراپارت البته بی اشتباه هم نبود. مثل صحنۀ پنالتی آخر که باید آن را تکرار می‌کرد و نکرد تا بازی با برد لیورپولی‌ها تمام شود. 

حالا که بحث فوتبال است و یک طرف میدان هم چلسی است، از آقای مربی جوان هم بنویسم. باخت چهار بر صفر جلوی منچستر اوله شروع خوبی برای چلسی لمپارد نبود. ولی بازی شجاعانه و شطرنج‌وار دیشب نشان داد که آن نتیجه چیزی جز یک بدشانسی نبوده. که می‌شود به این تیم امید داشت. تیمی که در کنار سرمربی جوانش از بازیکن‌های جوانی هم بهره می‌برد. از کورت زومای بیست و چهار ساله در خط دفاع تا تامی آبراهامی که مهاجم است و دیشب پنالتی آخر را از دست داد تا بدشانسی‌ فعلاً دست از سر تیم لمپارد برندارد.

بودای کوچک


باجو در عمر حرفه‌ایش بیش از ۱۰۸ضربه کاشته را تبدیل به گل کرد. توپی که او در فینال جام‌جهانی۱۹۹۴ بیرون زد، یک مورد غیرعادی بود. البته آن پنالتی به آدم آرامش خاطر می‌داد؛ چون اگر روبرتو باجو هم گاهی خرابکاری می‌کرد، پس خرابکاری بقیه دیگر عیبی نداشت.

«داستان فوتبالیست‌ها» (نشر اطراف)


پی‌نوشت: بودای کوچک. از عکس‌های معروف دنیای فوتبال. بیست و پنج سال پیش در چنین روزی، فینال 1994 و  برزیل کاپیتان دونگا در برابر ایتالیای کاپیتان بارزی. جایی که باجو هم مثل بارزی پنالتی خودش رو به آسمون کوبید تا برزیلی‌ها در ورزشگاه رز بول امریکا جشن قهرمانی برپا کنن. (لینک خلاصه بازی)

آبی‌‌های لندنی

یکی از قوانین نانوشتۀ هواداری در فوتبال اینه که شما حق نداری همزمان هوادار دو باشگاه باشی. برای مثال نمی‌شه شما هم هوادار میلان باشی و هم چلسی. اما من هیچ‌وقت دوست نداشتم از قوانین نانوشته پیروی کنم. برای همین در کنار میلان باشکوه، همیشه هوادار آبی‌های لندن هم بودم.
 میلان رو دوست داشتم چون همیشه جایی بین قهرمان‌ها داشت. چون پر بود از بازیکن‌های قهرمان. امّا چلسی، چلسی تا قبل از آبراموویچ و ورود مورینیو دوران باشکوهی نداشت. چلسی یک تیم متوسط بود با بازیکن‌های متوسط. بدون قهرمانی در اروپا و پنجاه سال قهرمان نشدن در لیگ جزیره. تیمی زیر سایۀ ابرقدرت‌ها. منچستر، آرسنال و لیورپول. 
یک روز وقتی برای رفتن به مدرسه آماده می‌شدم و اخبار ورزشی شش و سی دقیقۀ شبکۀ یک رو نگاه می‌کربدم با چلسی آشنا شدم. تنها چیزی که از چلسی و عشق به این تیم یادم میاد همینه. بعد از اون هر هفته نتیجه‌ها رو دنبال می‌کردم. هربار جدول جزیره رو بالا و پایین می‌کردم تا ببینم چلسی کجای جدوله. هر روز تا یک روزبالاخره چرخ  آسیاب چرخید و چرخید و نوبت به پادشاهی تیم من رسید.  
نکتۀ جالب اینه که همۀ این سال‌ها فقط سه نفر دیگه رو شناختم که هوادار چلسی باشن. همۀ این سال‌ها که زندگی چرخیده و چرخیده و بالا و پایین‌های زیادی داشته، چلسی هم فراز و نشیب‌های زیادی رو تجربه کرده. از قهرمانی در سال 2005 بعد از پنجاه سال، تا شب رؤیایی مونیخ. 


دریافت


فینال مونیخ و باز ضربات پنالتی. وقتی بازی به پنالتی کشید، خاطرات بازی با منچستر رو توی ذهنم مرور می‌کردم. هوادارهای چلسی در ضلع مخالف ورزشگاه بودن. وقتی توپ دروگبا گل شد و چلسی به بزرگ‌ترین افتخار تاریخش رسید، آقای کاپیتان شاید اولین چیزی که توی ذهنش بود رو انجام داد. سهیم شدن خوشحالی خودش با هوادارا. با اون‌هایی که همۀ این سال‌های پر فراز و نشیب به پای تیم مونده بودن. آقای کاپیتانی که امسال قراره دوباره به تیم برگرده. بعد از پنج سال دوری و این‌بار به عنوان سرمربی. 

دراماگل-ویژۀ داربی

 

 

جنگ، آن جاست؛ ماجرا، آنجاست؛ عشق، آنجاست؛ و رنج نیز آنجا! در تصویر، در صوت و در حروف ریز و درشت.

 

س.ن: دراماگل، صفحه‌ای است که به تازگی با همکاری چند دوست علاقه‌مند به فوتبال راه‌اندازی کردیم. اینجا به فوتبال نگاه خاص‌تری داریم. دراماگل را همراهی کنید.

اینجا دراماگل

دل به نگاه اولین گشت شکار چشم تو


+رقصی چنین میانۀ میدانم آرزوست...


س.ن: فعلاً این پست اینجا باشه تا فردای دربی.

اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.