دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همه زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

داستان سوپی-سخن‌سرا

شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۰۰ ق.ظ

«....دیگر عقلش به جایی نمی‌رسید به طرف میدان مَدیسون و خانه‌اش یعنی نیمکت به راه افتاد. اما سر یک پیچ ناگهان ایستاد. این‌جا در وسط شهر یک کلیسای قدیمی زیبا وجود داشت. از میان یک پنجره‌ی صورتی رنگ، نور ملایم و صدای موزیک دلنشینی بیرون می‌آمد. ماه در بالای آسمان بود. همه‌جا ساکت و آرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده به نظرش آمد و سوپی را به یاد روزهای خوش گذشته انداخت.»

یاد اولین باری که زمستانش را در زندان سپری کرده بود. درست برگ‌ریزان شش سال پیش بود. پس از مرگ اربابش جایی را نداشت که برود. باران سر تا پایش را خیس خیس کرده بود. تصمیم گرفت برای فرار از باران به کلیسای روستا پناه ببرد. روحانی کلیسا او را به خوبی می‌شناخت. اربابش رابطۀ خوبی با کلیسا نداشت. هرگز پایش به درون کلیسا باز نشده بود. او نیز نوکر همان ارباب بود. این شد که پدرروحانی به تلافی کینۀ قدیمی‌اش دادوبیداد راه انداخت، و چند دقیقه بعد، این کلانتر ویتسل بود که به همراه سوپی از در کلیسا خارج می‌شد. فردای آن روز برای اولین بار او را به زندان نیویورک فرستادند. مدت‌ها بود که  یک دست غذای درست و حسابی نخورده بود. پیش خود گفت:«پسر!زندان عجب نعمتی است.» زمستان که تمام شد آزادش کردند. دیگر اما میلی برای بازگشت به روستا نداشت. صدای موسیقی هنوز می‌آمد. چیزی از درون گرمش کرد. بدنش گُر گرفته بود. پیش خود گفت:«ارزش یکبار امتحان کردن را دارد.» در چوبی کلیسا نیمه‌باز بود. برای اینکه توجه کسی به لباس‌های کهنه‌اش جلب نشود، به آرامی داخل کلیسا خزید و در همان ردیف آخر، لابه‌لای جمعیت نشست. مراسم که تمام شد و کلیسا کمی خلوت‌تر شد؛ به سمت پدرروحانی رفت. روحانی کلیسا پیرمردی بود با ظاهری شکسته و صورتی که حالت مهربانانه‌ای داشت. در چند قدمی پدرروحانی بود که نگاهشان به‌هم گره خورد. ظاهر آن چشم‌ها، آن گوی‌های درشت و آبی رنگ. نه؛ آن چشم‌ها چیزی نبود که بشود به راحتی فراموش کرد. ترس تمام وجود پیرمرد را فرا گرفت. «انتقام! حتماً برای انتقام آمده است. خدایا، این من بودم که به ناحق او را به زندان فرستادم.» سوپی لبخندی بر لب داشت و به سمت پدر روحانی می‌آمد. فاصله هر لحظه کمتر و کمتر می‌شد. پیرمرد از ترس فریادی کشید، چرخید و خواست تا خودش را از دست انتقام‌گیرنده‌اش نجات دهد. اما پاهایش درهم پیچید و با سر برروی زمین افتاد. سوپی خم شد و برای کمک دستش را دراز کرد. پیرمرد اما بلند فریاد می‌کشید و از وحشت دست‌وپا می‌زد. چند نفری که هنوز در کلیسا حضور داشتند سوپی را از پدرروحانی دور کردند. 

تمام. چند دقیقه بعد دستبندی به دست، همراه پلیسی از کلیسای قدیمی شهر بیرون آمد. هفتۀ بعد دادگاه تشکیل شد و این‌بار به او اطمینان دادند که تا ده سال آینده خیالش از بابت زمستان راحت خواهد بود.

تمرین هفتۀ دوم سحن‌سرا

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۱۹
آقاگل ‌‌

داستان کوتاه

نظرات  (۹)

سوپی اگه واقعا هم بدبخت نبود، ما بدبختش کردیم. :)
خوب بود، دوست داشتم!
پاسخ:
:))
اصل داستان رو گذاشتم. برید بخونید.
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۱ آسـوکـآ آآ
ای بابا:-(

یه حسنی که نوشته شما داشت
این بود که واقعا کوتاه بود و همه توصیفات و توضیحات به اندازه بود
و بسیار روان بود
جفتش خوندن ادامه داستان رو راحتتر میکرد:-)

پاسخ:
خیلی ممنون. نظر لطفتونه.
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۱ بهارنارنج :)
منکه اینبارو اصلا نمیرسم جدای برنامه فشرده امتحانا پروژه بابامم هست:|
وگرنه دوست داشتشم شرکت کنم:|
پاسخ:
آره نرسیدی. :)
ان‌شاءالله تمرینای بعدی.
نثر روان و یکنواخت با متن اصلی بود.
از عنصر غافلگیری که ا هنری خاصه به آن معروف است به خوبی استفاده کردید. آنجا که نگاه ها در هم گره میخورد و خواننده هیچ انتظار ندارد کشیش همان کشیش روستا باشد.
فضا سازی و تووصیفات گیرا و مناسب بود.
جممله پایانی  بسیار زیرکانه و عالی بود.

 
اما یک نکته منفی کوچک اینکه شما از واژه های نوکر و ارباب استفاده کردید و با پیشینه ی برده داری در آمریکا فوری در ذهن این امر متبادر میشود که سوپی سیاهپوست بوده.
این نکته دو مشکل منطقی در ساختار داستان ایجاد میکند. اول اینکه خود نویسنده بعد از قانون لغو برده داری به دنیا آمده و نیز از فضای داستان بعید است که سوپی برده باشد.
دوم اینکه بر فرض که زمان داستان قبل از لغو بزده داری است. اما با توجه به امر نژاد پرستی و ترس زیاد سفید پوستان از رنگین پوست ها بعید به نظر میرسد در وقایع قبلی پلیس سوپی را حتی به بهانه ای اندک دستگیر نکرده باشد من جمله در ماجرای شکستن شیشه و نپرداختن پول غذا.
با این تفاسیر چنانچه از عنوان خدمتکار و صاحبخانه استفاده میکردید روال منطقی داستان کمتر ضربه میخورد. 

+ پیرمرد ظاهر آن چشم ها، آن گوی های درشت و آبی رنگ.   در این جمله به نظر فعل جا افتاده. جمله ناقص است.
پاسخ:
ممنون که کامل خوندی و دقیق نقد کردی. 
خیلی موشکافانه نگاه کردی. اعتراف می‌کنم به همچین چیزی فکر نکرده بودم. نقد صحیحی بود. 

+بله. اثرات سر صبح پست نوشتن بود. اصلاح شد. :)
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۸ آرزوهای نجیب (:
اینکه بخشی از داستان رو بنویسیم و هرکس یه پایان براش بنویسه، خیلی کاربرد داره؛ ولی من هیچ‌وقت دوستش نداشتم. همیشه برام مثل پیک نوروزی بود که با بی‌رغبتی کامل می‌نوشتمش.
به‌نظرم هرکس داستان کوتاه خودش رو بنویسه خیلی بهتره، چون نوشتن چیزی رو که آدم حس و درکش کرده خیلی راحت‌تره و البته همیشه این مدل داستان‌ها بیشتر به دل مخاطب می‌شینه چون همذات‌پنداری مخاطب با این مدل داستان‌ها بیشتره. 

+ البته این فقط نظر منه. شاید بقیه یه نظر دیگه داشته باشند.
پاسخ:
سلام. :)
می‌دونم که این چند وقت خیلی درگیر بودید. ولی از روز اول منتظر حضورتون بودم. یه خواهشی هم ازتون دارم، اینکه از تجربیات‌تون بیشتر بگید و نقد کنید. هم بندۀ حقیر رو هم سایر دوستان رو. 
تمرین این هفته نوشتن پایان بود. وبلاگ اصلی رو دنبال کنید. با کتاب میرصادقی و سرفصل‌های اون تصمیم گرفتم جلو بریم. پیشنهاد دیگری نبود. و به عنوان مثال تمرین بعدی بازنویسی یک قصه است.
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۴ آرزوهای نجیب (:
سلام. 
نه اینکه وقت نداشته باشم نه، اتفاقاً این روزها تنها چیزی که زیاد دارم وقته و خودمم زیاد دوست دارم این مدل کارهای مجازی رو؛  ولی راستشو بخواید این روزها حس و حال زندگی کردن ندارم. 
اتفاقاً یه داستان توی ذهنم بود که بنویسمش برای  سخن‌سرا. ان‌شالله که حسش بیاد و بنویسمش.

اون نقد و این‌ها رو هم در حدی نیستم که کسی رو نقد کنم؛ ولی اگر نکنه‌ای به ذهنم رسید چشم می‌گم.

ولی در مجموع خداقوت برای این مدل خلاقیت‌ها حداقل شما یه تکونی بدید فضای محازی رو (:
پاسخ:
سلام :)
امیدوارم حال و روزتون هرچه زودتر خوب و مساعد بشه. بخصوص که مهمون امام رئوف هم هستید.
ممنون. نظر لطفتونه. 
من یه اعترافی یکنم؟
من اول اصل داستان رو خوندم بعد ادامه دادم خودم:)
خیلی نامردی بود این پایان گناه داشت بدبخت
پاسخ:
خب منم چون خودم داستان رو انتخاب کرده بودم پایان داستان رو می‌دونستم. به همین خاطر اصلاً می‌خواستم ننویسم. ولی خب در نهایت نوشتم. :)
چرا وب تو همیشه توش خبرای جدید هست؟!!!
قبلا اینقد این موضوع به چشمم نمیومد! حالا که کمتر میتونم سر بزنم و هر بار نمیدونم چی به چیه فهمیدم اینو!! :))
پاسخ:
:)))
ارادتمندیم.
حال دلتون خوب. زندگی‌تون روبه‌راه. همه چیز بروفق مراد ان‌شاءالله. وبلاگ ما هم فدای سرتون. 

۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۲ آشنای غریب
سلام
اول اینکه من میخوام برام روشن بشه
این کلیسا همون کلیسایی بود که در کودکی رفته بود!
یا نه در کودکی به کلیسای دِه رفته بود ؟؟؟

این رو من در چند داستان دیدم 
دوم هم اینکه خیلی سخت گیر هستین هااا
خوب شد که شما قضاوت نخوندین 
برا ترسوندن یه کشیش 10 سال زندان نوشتین؟؟؟؟

برا کسانی که اختلاس کردن چه حکمی صادر میکردین؟؟؟

تعریف ها رو هم مینوشتم؟؟
در اخر جمله ای که برا همه نوشتم
من به عنوان خواننده این ها رو گفتم و صاحب نظر نیستم هاا
پاسخ:
سلام. 
خب چون اول داستان به شهر اشاره می‌کنه پس میشه نتیجه گرفت این دو کلیسه از هم متفاوته. کلیسای روستا رو به این خاطر یادش میاد که در کودکی اونجا بزرگ شده. و حالا روبه‌روی یک کلیسا در شهره. پس با هم متفاوت هستن.
.
خب شاید از بدشانسیش ناشی می‌شده. همین‌طور که بار اول بیخود و بی‌جهت به زندان افتاد. اینبار هم بیخود و بی‌جهت کارش اقدام برای قتل به‌حساب اومده.
.
نمی‌دونم. :)
ما هم صاحب‌نظر نیستیم. همه در کنار همیم. و خب با نظر دادن باعث میشیم پیشرفت کنیم.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">