دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

ای پسر! سخنگوی باش ولیکن دروغگوی مباش و خود را به دروغ‌گویی معروف مکن؛ و به راستگویی معروف باش تا اگر وقتی به ضرورت دروغی گویی از تو بپذیرند!

«قابوس‌نامه»
«در نیک‌ و بد سخن گفتن»

۳۷ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

و به وقت چاشت بودی که شیخ چنان در بحر مکاشفات مستغرق شده بودندی و بی آنکه ملتفت باشد فلفلی به قاعده یک خیار پنبر را برداشته و خاراچ خاراچ گویان جویدندی! و چون به خویش آمد بدید که دود از گوش‌هایش برخاسته! رنگ رخساره‌اش قرمز شده و عنقریب است که چون اژدهایان روم باستان آتش از دهانش برآید، چونانکه ملتفت قضیه شد فاصله‌ای قریب چهل گز را دویده همه مریدان را دریبل زده و چون به ارتفاعات رسید جامه‌ها دریده و تا توانست فریادها بزد! 

و پس از آنکه از شدت ضعف بیهوش همی شد به بخش سوانح و سوختگی منتقلش کردیم تا طبیبکان درجه سوختگی‌اش را تشخیص دهند! 



#شب_دوم

۳۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۹ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۰۰:۴۰
آقاگل ‌‌

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.

روزی روزگاری در ولایت غربت جوانکی زندگی می‌کرد به نام شازده کوچولو که حال و روز خوشی نداشت و هوای عاشقی به سرش خورده بود و با اینکه مدرک مهندسی داشت بی‌کار بود و خورد و خوراک از یادش رفته بود. غروب آفتاب که می‌شد شاخه گلش را بر می‌داشت و می‌رفت کنار تپه رو به خورشید می‌نشست و آه‌های جان سوز می‌کشید و زمین و زمان را نفرین می‌کرد.

یک روز روباهی قرمز رنگ جوانک را دید که مثل هر روز شاخه گل به بغل گرفته و دارد آه های جان سوز می‌کشد. پس آرام آرام پیش رفت و گفت: "سلام، چه شالی، چه سری، عجب پایی! چه گلی، چه سنبلی، عجب خاری! چه غروب زیبایی! به به!"  

شازده هم که این تعریف‌های روباه به دلش نشسته بود. گفت: "تو چی هستی؟ عجب خوشگلی تو! بیا بشین پیش من چایی بزن! و غروب آفتاب رو نگاه کن. تازه امروز توت خشک هم دارم." 

روباه گفت: "همین‌طوری که نمی‌شه! اول باید من رو اهلی کنی. بعد!" 

شازده گفت: "اهلی یعنی چی؟ یک نگاه به حال من بکن؟ به من مهندس بیکار مملکت می‌خوره حوصله اهلی کردن تو رو داشته باشم؟ "

روباه هم که دید لقمه چرب و نرمی است و ممکن است از دهانش بپرد بیشتر از این ناز نیاورد! و گفت :"به به چه پسری، تاج سری، چرا اینجا نشستی؟ ببینمت، عاشقی تو؟ عاشق خندان لبی تو؟ آخه حیف تو نیست نشستی اینجا غروب آفتاب رو نگاه می‌کنی؟  عمرت رو به باد می‌دی؟ تو که مهندس این مملکتی جونم! الان باید سر کار باشی نه اینکه بشینی و غصه بخوری! چرا باید بی کار باشی تو؟ جوون به این رعنایی. به این خوبی. چه شالگردن زیبایی هم داری، به به! بیا که من برات یک کار خوب سراغ دارم! بهش میگن نتورک مارکتینگ!" 

باری، شازده کوچولو که گول حرف‌های پر زرق و برق روباه پر فریب حیله‌گر رو خورده بود. جذب حرف‌های اون شد و رفت و وارد زیر شاخه‌های روباه مکار شد. و پس از مدتی دست از پا درازتر و در حالی که شال گردنش را هم گم کرده بود برگشت! به همان تپه قدیمی تا دوباره بنشیند و غروب آفتاب را ببیند که دید، دل غافل! روباهک پاتوقش را خراب کرده و به جایش یک کافی شاپ زده است. شیر و شاه هم با پدرش نشسته‌اند و دارند غروب آفتاب را نگاه می‌کنند و آب هویج بستنی می‌زنند.

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم حذف داستان روباه و زاغ از کتاب درسی کار درستی نبوده و نخواندن این داستان باعث می‌شود جوان‌ها زود گول روباه را بخورند!


س.ن: حس می‌کنم کمی طولانی شد و فقط قسمت آخر پست رو می‌خونین!

۴۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۴۹
آقاگل ‌‌
"ندیم سلطان، حکیمی را دید که علف میخورد! گفت: اگر به خدمت شاهان درمی‌آمدی، نیازمند خوردن علف نمی‌شدی! 
حکیم پاسخ داد: ...  "


نوشتن پاسخ حکیم و احتمالا مکالمات بعدی رو می‌زارم به عهده شما :)
فکر کنید و ببینید حکیم می‌تونست چه پاسخی به ندیم سلطان بده! پاسخی که محکم و سخت باشه!(و البته قابل انتشار:دی) و به قول معروف با یک جمله دهان ندیم رو بدوزه به هم! (لزوما می‌تونه یک جمله نباشه! و ادامه دار هم باشه.)


مثال:
-  علف خواری با لذت به از کباب خوردن با ذلت!
- هرکسی نان از علف خویش خورد! منت ندیم سلطان نبرد!
- بدبخت فکر کردی تو غذای سلف ِ دربار چی میریزن؟


۲۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۶
آقاگل ‌‌

عاشق شده بود.

دخترک هوش از سرش برده بود.

قرارهایشان را گذاشته بودند.

و در همان عصر که چوپانک دروغگو بازیش گرفته بود و فریاد می زد گرگ گرگ! به عقد هم درآمدند!

و از همان شب قوچ ها یک به یک ناپدید شد...


ازدواج باشکوهی بود ازدواج سگ گله با ماده گرگ زیبا!



شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد

ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد!

"حامد عسگری"

۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۳
آقاگل ‌‌

یکی بود، یکی نبود ؛‌غیر از خدا هیچکس نبود.


آن که نمی داند بداند و آن که نخوانده است بخواند که روزی روزگاری چوپانی بود که هر روز گله اش را می برد به چرا و شب برمی گشت به ولایت خودش.[ظن:ولایت غربت،توضیح نگارنده].

یک روز که گله  را برده بود به صحرا، بعد از آنکه خوب گله را چراند و سیر کرد، آن ها را جمع کرد زیر یک سایه درختی و نی هفت بندش را در آورد و بنا کرد به یک حالت سوزناکی نی زدن. همین طور که داشت نی می زد و برای دل خودش غنا می کرد، یک دفعه یک ماری از پشت درخت بیرون آمد به این درازی. [به این درازی:واحد اندازه گیری طول در زمان قدیم بوده است؛ معادل هشت متر و سی سانت، حال یک چیزی کمتر یا بیشتر.]

باری، مار همین طور  آمد و آمد تا پیش چوپان بعد سرش را بلند کرد و با یک لحن دوستانه ای خطاب به چوپان گفت:«سلام مَشدی!» چوپان با بی حالی سرش را بلند کرد و گفت:« و علیک السلام اگر آمده ای مرا نیش بزنی، بهتر است به خودت زحمت ندهی چون در این دوره و زمانه کسی که پیتزا و همبرگر و دود و سرب معلق در هوا را خورده باشد، هیچ نیش و زهری در او کارگر نیست.علاوه بر این، من هم چُپُق می کشم و هم نیش زبان عیالم را تحمل می کنم. بنابراین بی خود به خودت زحمت نده و از همان راهی که آمده  ای، برگرد. »

مار گفت: « ای آدمیزاد، بدان و آگاه باش که من پادشاه تمام مار های جهانم و نامم "سلطان مار" است. آن زمان که قارون با گنج ها و دارایی اش به زیر خاک رفت، من پانصد ساله بودم و رفتم بر سر گنج او نشستم تا کسی نتواند به آن دست پیدا کند.حالا که دیگر پیر شده ام  و دندانهایم ریخته، دیگر علاقه ای به آن گنج ندارم. آمده ام در این بیابان تا اگر کسی بتواند  جواب سوالهایم را بدهد، آن گنج را دو دستی تقدیمش کنم و خودم بروم و به کار و زندگی ام برسم. »

چوپان گفت: « باشد. بپرس»

مار گفت:«آفرین و اما سوال دوم این که آن چیست که پایه و اساسش قوی است ولی خودش ضعیف است؟»

چوپان گفت:« آن، مستضعفان هستند که خودشان وضع خوبی ندارند ولی«بنیاد»شان،ماشاءالله هزار ماشاءالله خیلی قرص و محکم است.»

مار گفت:«مرحبا! سوال سوم این که بیچاره ترین موجود جهان، کدام است؟»

چوپان گفت « مرغ است که هم در عزا سرش را می برند و هم در عروسی.»

مار گفت:« احسنت! سوال چهارم این که آن چیست که اولش قند بود، بعد شکر شد و عاقبت عسل می شود؟»

چوپان گفت:« آن، زبان فارسی است که در دوره خواجه حافظ ،جزو اقلام صادراتی به بنگاله می‌رفت و در دوره مرحوم جمالزاده، شکر شد و با سعی و تلاش فرهنگستان زبان و ادب فارسی تا چند صباح دیگر عسل می شود.»

مار گفت :«مرسی!حالا سوال پنجم و آن این که ...»


*هشت سال بعد:

مار گفت:«زهازه!اما سوال هجده هزارو پانصد و سی و یکم...»

* *‌ *

ما از این داستان نتیجه می گیریم که آدم نباید هیچ وقت به سوالات یک مار دراز جواب بدهد چون مارهای دراز معمولا خیلی سوال می کنند.

قصه ما به سر رسید، غلاغه به خونش نرسید.

 



+ سایت آقای زرویی نصر آباد عزیز، ملانصرالدین معاصر.

۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۵
آقاگل ‌‌

آورده‌اند که روزی از روزها شیخنا (که خداوند نگهدارش باد) با جمعی از مریدان از کوچه‌ای بشد. در بین راه عبای شیخ به پاره‌سنگی گیر کرد و پاره همی شد. مریدان چون سر در جیب خیال فرو داشته بودند متوجه واقعه نشدندی و گمان بردند که‌این ازجمله فیوضات حضرت استادی است. پس یک‌به‌یک به تقلید عبای خود را جر دادندی و سعی بر این داشتند تا در این جر و واجری از رقیبان پیشی همی‌گیرند. شیخ چون این حالت در مریدان بدید سخت برآشفت: «که‌ای سفلگان! معلوم می‌شود که شمارا چه مرضی درافتاده؟ چرا با خود چنین کنید؟»

مریدان چون شیخ را در این احوالات بدیدند باز متعجب شدند که:

منظور شیخ به کیست؟ و حکمت سخنش در چیست؟

شیخ که مریدانش را بسیار پیاده دید! رو به آن‌ها نمود و فریاد برآورد که خاک‌برسرتان (البته منظور شیخ خاک پاک و تصفیه‌شده بوده است- توضیح از بنده نگارنده)!!!

عبایتان را چرا می‌درید؟

یکی از مریدان که از دیگران بسی پیاده‌تر بود و عبایش را تا انتها دریده بود! رو به شیخ کرد و گفت: «یا شیخ، ما گمان بردیم که مد روز است و شما از قصد با عبایتان چنین نموده‌اید! پس گفتیم ما نیز که به‌حق در همه احوالات پیرو و مرید شماییم چنین کنیم. تا خوش آید شیخنا را!»

شیخ چون این شنید از دست بشد، نعره برآورد، رو به بیابان گذاشت و دگر تا عمر داشت گرد مریدان نیامد....


آقاگل

زمستان 93 

۱۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۱
آقاگل ‌‌

و پیرمردی بود لولی وش که پسری جوان داشت. روزی پسرک را به نصیحت گرفت: " که ای فرزند دلبند! و ای شیر دربند! تو را در زندگی دو راه است! یا پیشه پدری یاد گیری و فنون مطربی بیاموزی! و یا آنکه تو را به علم آموختن فرستم تا دانشمند شوی و همه عمر را به فلاکت به سر بری!"

۲۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۵۹
آقاگل ‌‌

و سهراب نامی بود پهلوان در سپاه تورانیان و وی را پدری بود رستم وار که به درستی او را رستم نامیدند.

و سهراب را سر جنگ با ایرانیان بود.

 کاووس کی رستم را پیغام همی فرستاد که ای یل ایران زمین اگر آب در دست داری بر زمین گذار و شتابان بیا که سپاه تورانی در راه است. و رستم این شیر بیشه الهی روزی چند به باده خواری گذراندی و فرمان پادشاه به پشت گوش همی انداخت و التفات ننمود. ( برخی گویند که وی همی دانست که پهلوان سپاه توران همان جوانک خودش است و به همین دلیل فرمان پادشه به پشت گوش انداخت - توضیح از بنده نگارنده)!

باری، پس از چند روزی جنگ آغازیدن گرفت و دو سپاه را درگیری سختی پیش آمد. در همین بین سهراب این طفل خردسال شتابان به پدر سالخورده خود پیغام همی نوشت که "ای پدر مرا بسیار مهر تو در دل است و خواهم دیدن تورا...."

و جواب چنین بشنفت: "که ای فرزند پاک سرشت من، مرا نیز شوق بسیار است در دیدار تو، اما چه کنم که باید در جنگی اهریمنی با پهلوانی از سپاه توران در آویزم! و این فرمان، فرمان پادشاه است و نتوان آن را زمین گذارد!!!

و اینچنین بود که تراژدی ترین داستان ها رغم خورد.




۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۵۲
آقاگل ‌‌