دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

این دریغاها خیال دیدن است
وز وجود نقد خود ببریدن است‌‌

غیرت حق بود و باحق چاره نیست
کو دلی کزحکم حق صدپاره نیست

مولوی

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است؟

يكشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۵۲ ق.ظ

و سهراب نامی بود پهلوان در سپاه تورانیان و وی را پدری بود رستم وار که به درستی او را رستم نامیدند.

و سهراب را سر جنگ با ایرانیان بود.

 کاووس کی رستم را پیغام همی فرستاد که ای یل ایران زمین اگر آب در دست داری بر زمین گذار و شتابان بیا که سپاه تورانی در راه است. و رستم این شیر بیشه الهی روزی چند به باده خواری گذراندی و فرمان پادشاه به پشت گوش همی انداخت و التفات ننمود. ( برخی گویند که وی همی دانست که پهلوان سپاه توران همان جوانک خودش است و به همین دلیل فرمان پادشه به پشت گوش انداخت - توضیح از بنده نگارنده)!

باری، پس از چند روزی جنگ آغازیدن گرفت و دو سپاه را درگیری سختی پیش آمد. در همین بین سهراب این طفل خردسال شتابان به پدر سالخورده خود پیغام همی نوشت که "ای پدر مرا بسیار مهر تو در دل است و خواهم دیدن تورا...."

و جواب چنین بشنفت: "که ای فرزند پاک سرشت من، مرا نیز شوق بسیار است در دیدار تو، اما چه کنم که باید در جنگی اهریمنی با پهلوانی از سپاه توران در آویزم! و این فرمان، فرمان پادشاه است و نتوان آن را زمین گذارد!!!

و اینچنین بود که تراژدی ترین داستان ها رغم خورد.




نظرات  (۱۰)

یکی از سوالاتم این بوده که آیا رستم قبل از کشتن سهراب می دانست که او همان فرزند خودش است یا خیر؟
در این باب گویند که زمانی که کی کاووس رستم را به جنگ فرا میخواند و گیو خبر را برای رستم می برد،  چرا رستم سه شبانه روز را در آن برهه حساس به میگساری میپردازد؟
 همان رستمی که در هفت خوان راه کوه را برمی گزیند تا وقت کمتری را صرف رسیدن کند؟
 و چرا در طول جنگ و قبل از آن دل آشوب است؟
رستمی که دلاوری هایش زبان زد است و ترسی به دل ندارد، این بار ترسش از چیست؟
شکست از پهلوان توران زمین یا کشتن پسر به دست خود؟
 چرا برای دیدن پهلوان توران با شکل مبدل به اردوگاه دشمن می رود؟
آیا چیزی به غیر از یک حس جاذبه درونی؟
و گریه هایی که بر بالین پسر میکند آِیا تنها به خاطر این است که ندانسته این کار را با پسر خود کرده یا فراتر از آن؟
 کشتن پسر بطور دانسته و گریه ای که نه برای پسر بلکه بیشتر از سر ذلت خود رستم است؟!؟
 

یه مدت کوتاه قصد شاهنامه‌خوانی رو کرده بودم اما ... ://
پاسخ:
من بچه که بودم یک سری داستان هایی از شاهنامه رو به نثر خونده بودم. بعد ها بعضی داستان هاش رو به شعر خوندم. جدن با اینکه خیلی ساده است خیلی سخت می شه متوجه شد. نیاز هست  که  یک کتاب شرح کنارش باشه. و البته مقادیری وقت :)

داستان مورد علاقم داستان ضحاک :)

+ حس درونی بوده بنظر من هم.

پاسخ:
ضحاک و داستان کاوه آهنگر فوق العاده است.
"فروهشت همی سرخ و زرد و بنفش/ همی خواندش کاویانی درفش"
یاد معلم ادبیات پیش دانشگاهیمون افتادم.
شروع اینکه علاقه مند شدم به ادبیات از کلاس های فوق  العاده ایشون شروع شد.

حالا که صحبت شاهنامه شد (و دیروز هم بزرگداشت فردوسی بود) می‌خوام یه سوالی که چند وقته ذهنم رو درگیر کرده و هنوز به جوابش نرسیدم رو از شما بپرسم، شاید بدونی؛ زمان فردوسی (حدوداً هزار سال پیش) که طبیعتاً امکان اندازه‌گیری ارتفاع کوه‌ها رو نداشتن، پس فردوسی از کجا می‌دونسته که «دماوند» بلندترین قله ایرانه؟ که حوادث مهمی از قصه‌های شاهنامه رو هم اون‌جا روایت کرده و اتفاقاً بعضی قسمتای دماوند هم وام‌دار اسامی شاهنامه‌ای هستن مثل «پناهگاه سیمرغ» که خب فردوسی از کجا می‌دونسته که یه جایی روی دماوند هست که به قدری عمق داره که پرنده‌ای به ابعاد سیمرغ اون‌جا می‌تونه پناه بگیره؟
تا حالا بهش فکر کردی؟
پاسخ:
چه سوال جالبی پرسیدی. جالبه خیلی از اتفاقات توی البرزکوه یا همین دماوند افتاده.
از بزرگ شدن زال به دست سیمرغ تا زندانی شدن ضحاک مار دوش در کوه دماوند. تا داستان آرش کمانگیر.
جالب بوده که هزارسال پیش این کوه اینقدر مقدس شمرده می شده و در موردش این همه داستان ها و حکایت های افسانه ای می نوشتند.
شاید به خاطر مرموز بودنش و قابل دست یابی نبودنش اینقدر مورد توجه بوده.
واجب شد در موردش از دوستان ادبیاتی سوال کنم.
ممنون بابت این سوال خوب دادا:)

۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۴۹ بهار پاتریکیان D:
جسارتاً عرض میکنم ،
فکر میکنم خردسال این شکلی صحیح تر باشه :)))
اگه دوست داشتین اصلاحش کنین :)
بیشتر از داشتان ضحاک خوشم میاد :))) خفن تره :)))
پاسخ:
جسارت نیست :)
قبلا گفتم آدمی ام که غلط نویسیم شهره خاص و عامه.
هروقت غلط دیدین در متن حتما تذکر بدید.
نه تنها جسات نیست خوشحال هم می شیم.
.
داستان ضحاک و کاوه آهنگر خیلی خوبه.
و خیلی حرف داره برا زدن.
خورده شدن مغز بعنوان نماد تفکر بعنوان داروی ضحاک.
و بعد قیام کاوه.
تا جوونی بشین این هارو بخون.
:)

این الان چی بود؟ برا خنده بود؟ 
پاسخ:
یک نگاه بود به داستان رستم و سهراب.
و یک طنز تلخ شاید.

با این پست خیلی به فکر فرو رفتم. من به عنوان یه جوون ایرانی چیزی که از قصه های معروف شاهنامه میدونم همونیه که تو کتابای دبیرستان بوده یا اینقدر معروف بوده که شنیده باشمش. من اصلا نمیدونستم رستم قبل از جنگ باده گساری کرده و عقب مینداختش، یا رفتن با لباس مبدل... خیلی دلم سوخت واسه خودم وهمچنین فردوسی که سی سال سرود و اخرش ماییم که هیچی ازش نمیدونیم. قدیما مردم حفظ بودن:)

اما در مورد پست حسم میگه اینها همش حس درونی و الهاماتش بوده وگرنه چرا باید بدونه و بکشه؟
پاسخ:
فکر کنم تو کتاب آقای شمیسا خوندم همچین مطلبی رو.
اینکه رستم با علم به اینکه میدونسته سهراب همون کسی خواهد بود که باید باهاش بجنگه.
بعید هم نبوده همچین موردی. با توجه به دلایلشون.
خیلی بده که ادبیات کشورمون رو نمیدونیم و نمیخونیم..

بدتر اینکه هنوز نمیدونم چرا کتاب های ادبیات دوران دبیرستان که باید گلچینی از بهترین های ادب و هنر جهان می بود با آثار ضعیف تری پر می شد؟؟
مثلا شعر آی آدم ها نیما چرا نباید بین اشعار کتاب درسی باشه؟ ولی شعر داروگ هست؟
یا چرا ماجرای بر دار شدن حسنک وزیر نیست؟
یا چرا اثری از داستایوفسکی نیست ولی از اُ هنری هست؟ یا از شکسپیر آثاری هست که واقعن ضعیف هستند؟ و آثار قویش نیست؟
چرا کتاب های ادبیاتی که باید گلچینی از بهترین های جهان باشه این شکلی بودند؟
خیلی حرف ها در این مورد هست.


یعنی به خاطر وطن کشت پسرش رو؟
پاسخ:
شاید آره.
با این فرض به داستان نگاه کنین. 
خیلی تراژدی تر خواهد بود.
و البته قابل باورتر.
تا قبل اینکه به این فکر کرده باشم میگفتم خب چرا رستم نباید میگفت؟ چرا نباید می پرسید که تو کی هستی؟ 
ولی اگر می دونست و این کارهارو انجام میداد. به نظر درست تر و قابل باورتر هست.
رستم وقتی کیکاووس ازش میخواد که به جنگ بره چرا چند روز تأخیر میندازه؟
اون باده گساری برای چیه؟ چه چیز رو نمیتونه هضم کنه؟ 
فکر می کنم می دونست. و فقط به خاطر وطن بود که به جنگ رفت. و پسر رو کشت.

متشکرم از شما
پاسخ:
:/
کاش این تشکراتتون یک دلیل هم داشت.
اگر صرف نظر دادنه بنده هم همینطور  که فرمودید بیام در وبلاگ شما نظر دهم حتی بنویسم "متشکرم"؟
این هم هدر دادن وقت خودمه هم هدر دادن وقت شما.
هدر دادن وقت دیگران هم به نوعی حق الاس محسوب میشه.
این منطقی ترین مطلبیه که میتونم بگم الآن.
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۳۷ دختریمی که رفت ...
آقای گل ملت من یه جور دیگه شنیدم ...
به این صورت که وقتی سپاه توران قصد جنگ با ایران رو داشته و رستم از رفتن به جنگ ممانعت میکرده  پادشاه ایران بزور متقاعدش میکنه که به جنگ بره اون تو جنگ ازسهراب خبری نداشته منظورم اینه که تا روز نبرد نمیدونسته سهراب پسرشه و اینکه یه نفر از سران سپاه توران از رابطه ی پسری و پدریشون آگاه بوده و مخفی میکنه و چیزی نمیگه و سهراب یه شب قبل از نبرد اصلیشون پیش رستم میره و میگه بیا جنگ نکنیم و رستمم قبول نمیکنه.
 قبل از جدایی رستم از همسرش نشانی به اون میده تا به دست پسرش ببنده و وقتی  تو جنگ سهراب رو که میکشه اون نشان رو میبینه اما اون موقع دیگه سهراب آخرین نفساش بوده.

نمیدونم اینی که من نوشتم چقدر با واقعیتی که تو شاهنامه هست مطابقت داره اما خب 
من این طوری شنیدم، پنج شیش سال قبل تو ادبیات اول دبیرستانمون اینطوری خوندیم هر چند که شاید من اصل ماجرا رو از یاد برده باشم !!! اما این تو ذهنمه ...
پاسخ:
خب این دقیقا روایتی هست که داخل کتاب ادبیات دبیرستان بود.
این مطلبی که عرض کردم به نقل از کتاب آقای سیروس شمیسا بود.
که پیشنهاد میکنم اگر جایی کتابشون رو دیدید حتما بخوانید.
خیلی روایت جالبی دارند ایشون.
و خیلی شرح خوبی نوشته اند بر شاهنامه فردوسی جان.
:)
.
(و اینکه بنده نه آقای گلی هستم نه اقای آقاگل. در کل آقاگل هستم :)) این هم ماجرا داره که چرا آقاگل؟ بیشتر به خاطر اسم آقای کیومرث صابری، گل آقای مرحوم و بخاطر علاقه مندی به شخص ایشون)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی