دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

و گفت: خلق بر سه قسم‌اند و گروهی با خود به جنگ برای خدای تعالی و گروهی‌اند با خلق به جنگ برای خدای و گروهی با حق به جنگ برای خود!
که چرا قضای تو به رضای ما نیست؟
چرا مشیت تو به مشاورت ما نیست؟

تذکرةالأولیاء
ذکر سهل بن التستری

استادیوم کوچک ما

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۰ ب.ظ

نگاهم از توپ جدا نمی‌شد. می‌خواستم هرچه در توان دارم بگذارم و توپ را به سمت در حیاط شوت کنم. فکر می‌کردم هرچه از توپ فاصله داشته باشم قدرتم بیشتر خواهد شد. تا جایی که می‌شد عقب رفتم. نفسی عمیق کشیدم و شروع به دویدن کردم. پای چپم را ستون کردم و با نوک پای راست شوت زدم. احساس کردم نیرویم چند برابر شده. گل زده بودم. صدای فریاد خوشحالی وحید در گوشم بود. صدای برخورد توپ با در و جیغ‌های مادر که از پله‌های خانه پایین می‌دوید هم. 

خانۀ پدربزرگ یکی از آن خانه‌های قدیمی شهر بود. از همان خانه‌هایی که در هر اتاقش یک خانواده زندگی می‌کردند؛ و  ایوانش مکانی بود تا زن‌های خانه قالی ببافتند؛ و حیاطش به قدری بزرگ بود که بچه‌ها مجبور نباشند برای بازی از خانه خارج شوند. جملۀ معروفی است که می‌گوید اگر می‌خواهید چند پسربچه را خوشحال کنید یک توپ فوتبال به آنها بدهید. پدربزرگ البته با این جمله چندان موافق نبود. اعتقاد داشت فوتبال فقط هدر دادن وقت است. اینکه مرحوم پدربزرگ دلش به حال وقت ما می‌سوخت که هدر می‌رود و یا درخت گردوی توی باغچه هیچ‌وقت نفهمیدم. البته وقتی به شیشه‌ها و توپی که به عمد سمت درخت گردو شوت می‌زدیم فکر می‌کنم، صحنه قدری برایم واضح‌تر می‌شود. به هرحال، وقت‌هایی که پدربزرگ خانه نبود و به مغازه نجاری‌اش می‌رفت، فوتبال بخش جدانشدنی سرگرمی‌هایمان بود. وحید، تنها هم‌بازی دوران کودکی‌ام بود که به فوتبال علاقه داشت. گاهی حامد هم به جمع دونفرۀ ما اضافه می‌شد. این علاقه به قدری بود که در هر فرصتی و با هرچیزی که می‌شد فوتبال بازی می‌کردیم. از توپ‌های جورابی گرفته تا بطری‌های پلاستیک تا مدادتراش و پاک‌کن! از اولین روز هفته تا پنجشنبه به همین شکل می‌گذشت. روزهای جمعه‌ اما جمع‌مان جمع‌تر بود و تعداد هم‌بازی‌ها بیشتر. محمد، مجتبی و مصطفی، سه نفری بودند که سر و کله‌شان اغلب روزهای جمعه پیدا می‌شد. چند سالی از ما بزرگتر بودند و کمتر ما به جمعشان راه پیدا می‌کردیم. آن روزها کارتون فوتبالیست‌ها هم جمعه‌ها پخش می‌شد. به همین خاطر بازی روزهای جمعه شور و حال دیگری داشت. به محض خروج پدربزرگ از خانه، هر کدام از ما در نقش یکی از شخصیت‌های کارتون فرو می‌رفتیم و جو خاصی بر حیاط خانۀ پدربزرگ حاکم می‌شد. حیاط به قدری بزرگ بود که بتواند حکم یک زمین فوتبال را داشته باشد. کافی بود در حیاط را یکی از دروازه‌ها در نظر بگیریم و دروازۀ دوم هم می‌شد فاصلۀ دیوار تا ستونی آهنی بود که چند متر آن طرف‌تر قرار داشت. محدودۀ باغچه که سمت چپ حیاط بود و پله‌های خانه هم منطقۀ ممنوعه و به اصطلاح اوت بود. تنها تفاوتی که زمین فوتبال ما با زمین‌های دیگر داشت چمن نبودنش بود. که آن هم مشکل به خصوصی به شمار نمی‌آمد.   

 آن روز هم جمعه بود و به محض اینکه پدربزرگ از خانه بیرون رفت بساط فوتبال را پهن کردیم. هرکس نقشی برای خودش انتخاب کرد و چون من صاحب توپ بودم، نقش کاپیتان سوباسا که همیشه سرش دعوا بود به من رسید. من، وحید و محمد در یک تیم بودیم و مجتبی و مصطفی در تیم رو به رو. بازی شروع شد و بعد از یکی دو ساعت دویدن و بالا و پایین پریدن، داور فرضی سوت پایان را به صدا در آورد، و به این خاطر که نتیجه مساوی بود. یا شاید دلمان می‌خواست که مساوی باشد، کار به ضربات پنالتی کشید. نتیجۀ بازی در ضربات پنالتی هم مساوی دنبال می‌شد و هیچ کدام از دو تیم موفق به باز کردن قفل دروازۀ حریف نشده بودند. فقط مصطفی مانده بود و من. مصطفی پشت توپ ایستاد و آخرین پنالتی تیمشان را به بیرون از حیاط خانه شوت زد تا همۀ امیدها به من باشد. اگر توپ گل می‌شد تیم ما برندۀ مسابقه بود. توپ را از دست مجتبی گرفتم و آن را روی نقطه‌ای که برای زدن پنالتی مشخص شده بود کاشتم. فکر کردم هرچقدر از توپ فاصله داشته باشم قدرت شوتم بیشتر خواهد شد. به همین دلیل توپ روی نقطۀ پنالتی کاشده شده بود و من چسبیده به دیوار انتهایی حیاط ایستاده بودم. مجتبی روی پله‌ها نشسته بود. وحید به دیوار تکیه داده بود و محمد در سمت چپ من، با کمی فاصله از توپ ایستاده بود. نگاهی به مصطفی که داخل دروازه قرار داشت انداختم و چشمم را به توپ دوختم. نفسی عمیق کشیدم و شروع به دویدن کردم. پای چپم را کنار توپ بر روی زمین گذاشتم و با نوک پای راست توپ را شوت کردم. صدای فریادهای وحید و صدای در که انگار سنگ بزرگی به آن کوبیده باشند در گوشم پیچید. و بعد صدای مادرم که جیغ‌کشان از ایوان خانه به سمت حیاط می‌دوید. توپ گل شده بود. من گل زده بودم. تیم ما برنده شده بود. من اما درازکش روی روی زمین افتاده بودم. سر و صورتم غرق خون بود. محمد که گویا امیدی به گل زدن من نداشت، در آخرین لحظه به یاد صحنه‌ای که توپ را آقای تارو و کاپیتان سوباسا به صورت هم‌زمان به سمت دروازۀ واکاشی زوما شوت می‌کنند افتاده بود و تصمیم گرفته بود این ایدۀ مسخره را عملی کند.

#سخن‌سرا-تمرین چهارم

نظرات  (۱۷)

عجب بچه ی کله خری بود محمد :|
چه خوب بود فضاسازی :)) تا چند دقیقه به متن زل زده بودم :)

*مجتبی رو یه جا نوشتید : مجتی :) اشتباه تایپیه یا چی؟
پاسخ:
+اشتباه تایپیی بوده. درستش می‌کنم.  :)
.
ممنون. نظر لطفتونه.
۱۳ تیر ۹۷ ، ۱۴:۴۲ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
:-))))))))))))
تازه این آقا محمد بزرگتر بود!
پاسخ:
شش هفت سالی از بنده بزرگتره.
هاااا! 😲😲😲
نمی دونم چرا آخرشو نفهمیدم و دوبار خوندم! فکر کنم به خاطر کلمه ی "آقای" باشه 
تارو یه بچه بود کلمه ئ آقا مناسب نیستااا
پاسخ:
:))
درسته. حالا بدون کلمۀ آقا بخونین شاید متوجهش شدین خب.
چقدر این پستهای خاطرات خوب و باحاله، تمامش رو خصوصا قسمت توپ‌های جورابی رو با لبخند و خنده خوندم،ما هم توپ جورابی درست میکردیم و باهاش هفت‌سنگ بازی میکردیم:))
من بچگی‌هام فقط با داداشم فوتبال بازی میکردم یه بار تو دروازه بودم(تیرک‌ها دمپایی هامون بود) یه جوری سوباسایی شوت زد که من از ترس کج ایستادم و دستمو گرفتم جلوی صورتم، توپ محکم خورد به پام و تا یه هفته جاش روی پام خون‌مردگی و رد زخم درست کرده بود، بخاطر اون ضربه کلی مامان و بابام دعواش کردن:))
پاسخ:
مگه تقصیر اون بوده که توپ خورده به تو؟ اون که هدفش گل زدن بوده خب :)))
.
منتظر داستانتون برا سخن‌سرا هستیم. شمام خوب خاطره تعریف می‌کنین.
هنوز دارم فکر میکنم اینکه آخر داستان رو همون اول آوردین خوب بود یا نه!
از یه طرف یه کار جالب و نو بود و شروع داستان رو هیجان انگیز می کرد و از طرفی آخر داستان لو میره و میدنیم گل رو میزنی، و این از هیجان کم میکنه.
البته این کار رو در فیلم سینمایی ها و رمان های بلند دیدم انجام میدن و وقتی آخر کار یادت میاد که اول فیلم یا رمان همه اینا گفته شده بود یه حس جالب بهت دست میده ولی باید بگم اینجا داستان کوتاهه و ما هنوز اول داستان یادمون نرفته!

اما در کل نوشته خوبی بود و به نظرم فاکتورهای داستان کوتاه به خوبی رعایت شده بود.
+تا یادم میاد تو بچگی هات همش خونین و مالین بودی!چرا آخه؟ 
پاسخ:
خب فقط یک بخشی از آخر داستان رو آورده بودم. آخرش نه گل شدن توپ که شکستن سر من بود. می‌خواستم این طور به نظر بیاد و با همین هدف نوشته بودم. شاید بهتر باشه انتهای داستان رو کمی تغییر بدم با این حساب. طوری که خواننده متوجه بشه اون فریاد شادی و جیغ آخر نه برای گل شدن که برا خوردن زمین من بوده احتمالاً. تفاوت ابتدای داستان و انتها در همینه.
.
+ نمی‌دونم. زیادم شیطنت نمی‌کردیم آخه. آروم بودیم. فقط شانس نداشتیم هیچوقت.
شاید باورتون نشه ولی من و پسرعموهام هنوز هم بعصی وقتها که موقعیت رفتن تو حیاط نیست؛ توی یکی از اتاقهای خونه پدربزرگم که خالیه میریم و با یه توپ جورابی بازی میکنیم D: ^_^ 
پاسخ:
دیگه سنم از توی خونه بازی کردن گذشته. بچه که بودیم تجربه این کار رو زیاد داشتیم. با جوراب با تراش و پاک کن با بطری با هرچی گیرمون می‌اومد خللصه. چقدرم لامپ و شیشه و گل و گیاه نابود کردیم:d


آخ ، طفلی شما :(
پاسخ:
باور کنین من می‌گردم خاطره خوبم پیدا کنما. ولی ته همۀ خاطره‌ها یه بلایی سر منم اومده :))
یک سالم بود تو رودخونه نزدیک بود غرق بشم. تازه دوچرخه سواری یاد گرفته بودم خوردم زمین دوتا دندونام شکست. رفته بودیم عکس بگیریم خوردم زمین سرم شکست. بار اولی که مشهد رفته بودم دماغم شکسته. کلاً آخر همه داستانای بچگی همینه. 
۱۳ تیر ۹۷ ، ۱۷:۲۵ آقای مُرَّدَد
mr GOOOOOOOLLLLL
دست‌مریزاد!
پاسخ:
از شما چه پنهون یه مدت زیادی چندتا از بچه‌ها بهم می‌گفتم مسترفلاور. رمز لپتاپمم یه مدت همین بود. :)
ارادتمند. بیشتر نقد می‌کردی آقا.
۱۳ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۷ پـــــر ی
می بینم که بازم صحبت از فوتباله :)
پاسخ:
از اون روز که تو دربارۀ فوتبال نوشتی کلاً نظرم نسبت به فوتبال تغییر کرده. :))
مثبت بود مثبت‌تر هم شده درواقع.
روون بود دوسش داشتم احسنت
و یاد خاطرات بچگیم افتادم که البته تیم داشتیم با 3 تا دایی جان ها و بابا و داداش و شوهر خاله و اینجانب به عنوان گل سر سبد معمولا یا دروازبون تیم دایی بزرگه بودم یا دست به سرم میکردن که بشم داور و یا حتاااا ماساژور😂
لیگگ برگزار میکردیم و جدا برنامه منظمی داشتیم واسه فوتبال البته فک کنم اخر هفته ها بود (خب من دختر بچه بودم اینقدر عاشقش نبودم که خوب یادم باشه) اما نهایتا به برنده لیگ کاپ هم میدادیم😀 در این حد جدی
پاسخ:
جام رمضان خانوادگی حتی :)))
ممنون.
تو توی دروازه نبودی چرا؟ D:
پاسخ:
ما کوچولو بودیم. تو پنالتیا نمی‌ذاشتن وایسیم دروازه. :d
اخه داعش که تو دروازه نبود، یه دختربچه‌ی ۷،۸ساله بود:)) البته منم تو بازی شیرین‌کاری زیاد میکردم ها، مثلا یه بار وقتی شوت زد به جای اینکه برم توپ رو بگیرم دمپایی‌ها رو با دوتا دست گرفتم و چسبوندم به خودم، یعنی تیرک‌های دروازه رو جمع کردم تا توپ نخوره تو گل:))) از همون بچگیم نابغه بودم اصلا:D
من خاطره دارم ولی داستان؟ سعی میکنم یکش رو بنویسم:)
پاسخ:
همچین باعث شادی خانواده می‌شدین پس:d
بنویسید. منتظریم :)
درود بر شما
هنوز پاراگراف نخست را به نیمه نرسانده بودم که لحن پسرانه بودن داستان خودش را به زیبایی نشان داد .
بسیار زیبا و با وجود حادثه و آسیب دیدگی قهرمان داستان ( راوی) اما بسیار شیرین و دلپسند بود .
بازهم سپاس از شما - سخن سرا و همه داستانهای نوشته و نانوشته دنیا
پیروز - پر اندیشه - تندرست و البته شاد باشید .
پاسخ:
درود.
لطف دارید. ممنون از شما که همیشه با سخن‌سرا همراهی می‌کنین.
۱۴ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۰ پـــــر ی
من کلا اون پست رو منهدم کنم از اساس شما حداقل به حالت اولت برمی گردی؟؟؟!!
پاسخ:
فرایند بازگشت‌ناپذیره. پس میشه گفت خیر. :)

۱۴ تیر ۹۷ ، ۲۳:۴۲ آسـوکـآ آآ
چقدر خوب بود
چقدر تصور کردنی بود
چقدر خوندنی بود
عالی نوشتید.:-)

تازه،
مارو بردین به کودکیامون
یاد ماتسویاما افتادم(اگه اسمش رو اشتباه نگفته باشم)
یادتونه بیماری قلبی داشت؟
پاسخ:
نظر لطفتونه. :)
شمام بنویسید خب.
.
.
من هنوزم فوتبالیستا می‌بینم.:دی نسخۀ 2018 تازه 14 قسمتش اومده. و فوق‌العاده خاطره‌انگیزه. :))
۱۵ تیر ۹۷ ، ۰۸:۴۰ آسـوکـآ آآ
فکر میکنم اعتماد به نفس یا یه همچین چیزی تو وجودم خاموش شده.

جدی میگید؟ هنوز تو هوا میمونن تا قسمت بعد؟:-D
پاسخ:
این چیزیه که دو هفته پیش منم باهاش درگیر بودم. و نهایت به این نتیجه رسیدم شروع که بکنی به نوشتن خودش میاد. :) 
شمام شروع کنین به نوشتن. 
.
آره. اتفاقاً خیلی هم محبوب شده. 
نه یه کم بهبود پیدا کرده کارشون:d
۱۷ تیر ۹۷ ، ۱۹:۳۷ پـــــر ی
کلتت رو بده به من
پاسخ:
چه خطرناکی تو. :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی