دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همه زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

پایی که جا ماند. (داستانک)

چهارشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
داشتم به این فکر می‌کردم که آدم‌ها با خاطرات تلخ و شیرینی که دارند زنده‌اند؛ و شب را روز و روز را شب می‌کنند. فرقی هم نمی‌کند این خاطرات شیرین باشد یا تلخ، با گذشت زمان همان خاطرات تلخ هم رفته‌رفته صورت شیرین پیدا می‌کند. گفتم زمان، زمان هم این وسط نقش مهمی دارد. اصلاً هرچه زمان می‌گذرد آن خاطرات قدیمی صورت زنده‌تری پیدا می‌کنند. شاید برای همین است که پیرمردها و پیرزن‌ها اینقدر از گذشته‌هایشان خاطره دارند. به هرحال همان‌طور که گفتم ما با خاطراتمان زنده‌ایم و نوشتن خاطرات هم خالی از لطف نیست. این شد که تصمیم گرفتم یکی از خاطراتم را برایتان بنویسم.
تقریباً سیزده چهارده سال پیش دانش‌آموز دورۀ راهنمایی بودم. دوران خوشی بود. هر هفته منتظر دوشنبه‌ها بودیم که زنگ ورزش برسد و بتوانیم یک ساعت و نیم فوتبال بازی کنیم. اعتراف می‌کنم فوتبالیست خوبی نبودم(هنوزهم نیستم). اغلب موقع یارکشی، جزء نفرهای آخری بودم که انتخاب می‌شد. با این‌حال هیچ‌وقت نشد از این ورزش دوست داشتنی دست بکشم. نزدیک روزهای ماه رمضان بود و قرار بود جامی در مدرسه برگزار شود. شور و شوق فراوانی بین بچه‌های مدرسه بود و هرکسی دنبال این بود تا تیمی برای شرکت در مسابقات جفت‌وجور کند. من هم خیلی دوست داشتم عضوی از همین تیم‌ها باشم. ولی خب گفتم دیگر اغلب انتخاب‌های آخر کلاس بودم. چند هم‌کلاسی دیگر هم داشتم که عاشق فوتبال بودند اما موقع بازی که می‌شد این پایشان از آن پایشان دریبل می‌خورد. یک روز با همان چند نفر، داخل کلاس نشسته بودیم که محمد پیشنهاد داد خودمان یک تیم بدهیم. او به من نگاه کرد و من به حمید و حمید به آن یکی حمید و درنهایت تصمیم گرفتیم هرچه باداباد. ما هم یک تیم می‌دهیم. اسم تیم را هم از روی کارتون فوتبالیست‌ها که آن روزها سری جدیدش پخش می‌شد شاهین گذاشتیم. بعد از اینکه چند روزی در کلاس و مدرسه سوژۀ اول خنده بودیم روز قرعه‌کشی فرا رسید. آن سال معلم‌ها هم تصمیم گرفته بودند با یک تیم در مسابقات شرکت کنند و از شانس بدی که ما داشتیم همان مسابقۀ اول خوردیم به تیم معلم‌ها. متلک‌ بچه‌ها کم بود؟ معلم‌ها هم تا می‌توانستند چپ و راست و بالا و پایین تیکه بارمان می‌کردند. حق هم داشتند. حتی خودمان هم مطمئن بودیم که شکست خوردنمان قطعی است. به فکر انصراف از مسابقات هم افتاده بودیم. ولی وقتی حمید گفت اگر انصراف دهیم وضع بدتر می‌شود، دیدیم پر بیراه هم نمی‌گوید. پس تصمیم گرفتیم هرطوری که شده بازی کنیم. بازی‌ها بعد از اذان و در سالن ورزشی مدرسه برگزار می‌شد. قرار شد محمد که هیکلی‌تر از ما پنج نفر بود داخل دروازه بایستد و ما چهار نفر تنها از دروازۀ خودمان دفاع کنیم. علی هم یار تعویضی تیم بود. ولی خب این رسم روزگار است که هرگز طبق خواسته‌های ما گردش نمی‌کند. هنوز چند دقیقه‌ای از بازی نگذشته بود که از روی یک شوت گل اول را خوردیم. حمید سر حمید و من سر محمد و محمد سر حمید داد می‌زد و هرکس دیگری را مقصر می‌دانست. توپ را که وسط زمین کاشتیم هرکدام ساز خودش را می‌زد. حمید که کمی از ما بازیش بهتر بود توپ را گرفت و یک تنه به سمت دروازه یورش برد. من جلوتر از حمید منتظر پاسش بودم که توپ لو رفت. تکلیف آن دو نفر دیگر هم که روشن بود. فقط ماند محمد و دروازه و آقای لطفی. آقای لطفی، از آن معلم‌های دیلاق و هیکلی بود که با هر قدمش احساس می‌کردی کل سالن به لرزه در می‌آید. توپ درست زیر پای آقای لطفی بود و دروازۀ ما را از همان پشت محوطۀ جریمه نشانه رفت. توپ مستقیماً به صورت محمد برخورد کرد و محمد دراز به دراز روی زمین  افتاد. از شدت درد کل صورتش سرخ شده بود. تمام تلاشش را می‌کرد تا جلوی ما اشک نریزد. چند دقیقه آخر نیمۀ اول را محمد از بازی خارج شد و به ناچار من دروازه‌بان تیم شدم. علی هم که یار تعویضی بود به جای محمد وارد زمین شد. تا بیاید نیمۀ اول تمام شود دو گل دیگر هم خورده بودیم. بین دو نیمه محمد گفت که می‌تواند به بازی ادامه دهد. می‌دانستیم اگر بخواهیم فردا سوژه خندۀ مدرسه نباشیم هرطور شده باید یک گل بزنیم. نیمۀ دوم را خوب شروع کردیم. حتی یکی دو بارهم به سمت دروازه‌ شوت زدیم. ولی خب دروازه‌بانشان معلم ورزشمان بود و گل زدن به او کار حضرت فیل. تقریباً اواخر نیمه بود که توپ به کرنر رفت. من توپ را کاشته بودم تا کرنر را روی دروازه بفرستم. به جز محمد که تقریباً وسط زمین خودمان بود بقیۀ بچه‌ها جلو بودند و منتظر ارسال من. توپ را که فرستادم آقای لطفی با آن قد دیلاقش بالاتر از همه توپ را قاپید و با سرعت تمام به سمت دروازه ما شروع به دویدن کرد. رنگ از رخسارۀ محمد پریده بود. آقای لطفی با توپ می‌دوید و من پشت سرش به شتاب. محمد هم وقتی دید من هم دارم به سمت توپ می‌روم دل و جرئت بیشتری پیدا کرد. بیخیال دروازه شد و به سمت آقای لطفی و توپ یورش برد. تقریباً وسط زمین بود که من از پشت و محمد از جلو با جفت پا توپ آقای لطفی را تکل رفتیم. برای یک لحظه همۀ دنیا پیش چشمم تیره‌وتار شد. وسط همهمۀ سالن فقط صدای داد و فریاد آقای لطفی را می‌شنیدم. کمی که گذشت و گیجی از سرم پرید، دیدم آقای لطفی پایش را گرفته و از شدت درد فریاد می‌کشد. محمد هم کمی آن طرف‌تر نشسته و پایش را می‌مالد. بازی نیمه کاره ماند. فردای آن روز آقای لطفی به مدرسه نیامد. پس فردایش هم نیامد. روز سوم ولی سروکله‌اش پیدا شد. با پایی که تا زانو توی گچ بود. و دو عصایی که به کمک آنها راه می‌رفت. تیم ما را به خاطر خشونت از جدول کنار گذاشتند. با این‌حال نه تنها سوژۀ خنده نشدیم بلکه به خاطر شکستن پای معلم عربی تا مدت‌ها قهرمان کلاس بودیم.
+نوشته شده برای وبلاگ سخن‌سرا
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۰۹
آقاگل ‌‌

داستان کوتاه

نظرات  (۲۱)

خوب نوشته بودین خوشمان آمد :)
سپاس
پاسخ:
:)
خواهش می‌کنم.

حتی به نظرم قهرمان‌تر از قهرمان مسابقات بودین :)))
پاسخ:
:))

پس جزء قشر فوتبال دوستِ فوتبال نابلد هستید؛ تماشاچی فقط:))
بعد بازی کری نمی‌خوندین برای تیم‌های دیگه که اگه راست‌ می‌گین بیاین با ما بازی کنید؟:))
 یا مثلا با هر کی در افتادید تهدیدش کنید: اذیت نکن که میام یه تکل روت میرما:D 
پاسخ:
الان هروقت میریم فوتبال من رو می‌ذارن دروازه‌بان. لااقل تو این یکی بد نیستم خوشبختانه. :)
از هفته بعدش زنگای ورزش نگاه همه به ما تغییر کرده بود. می‌رفتیم سمتشون توپ رو می‌کوبیدن توی اوت و فرار می‌کردن.
آقاگل رسما شر بودین :| چه وضعشه آخه!
اون از بابک این از آقای لطفی.
پاسخ:
:))
چیکار کنیم؟ کاری بوده که از دستمون بر می‌اومده.
۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۶ هلیا استاد
قهرمان :))
واقعی بود یا داستان بود فقط؟

پاسخ:
خاطره‌ای بود که در قالب داستان سعی کردم بنویسمش. از این جهت که زندگی خودش یک داستانه. پس خاطرات هم می‌تونن داستان باشن. :)
.
شما نمی‌نویسین؟
درود بر شما
قهرمان ملی
خصوصا اینکه دبیر عربی آدم رو یاد تیمهای عربی می اندازه که با خرید داور همه اش نسبت به تیمهای نامردی می کنن .
به هر روی داستان بامزه ای بود و شیرین
در پناه مهر حضرت دوست شاد باشید ( آمین)

پاسخ:
سلام.
راستش نمی‌دونم سیستم آموزشی ما چطوریه که بعد شش سال آموزش درس عربی اغلب بچه‌ها از عربی متنفر میشن؟ و حتی از معلم‌های عربی هم دل خوشی نداشتیم هیچوقت. اعتراف می‌کنم فرضاً اگر پای معلم ریاضی می‌شکست خیلی ناراحت می‌شدم. ولی به خاطر معلم عربی نه. هیچ اخساس ناراحتی‌ای در من نبود. :| 
تیم ما را به خاطر خشونت از جدول کنار گذاشتند.

با معرفت ها ذکر مأخذ می کنند :)
😂😂😂😂😂

پاسخ:
:)))
۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۳ آسـوکـآ آآ
به به آقاگل
پاسخ:
:))

۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۴ میرزا مهدی
بسیار عالی آقای گل!

پاسخ:
ممنون. 
:))

شاید تکراری باشه خواسته ام
ولی بدین یکی بخونه بذارید گوش بدیم
پاسخ:
خودت بخون:d

۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۰ بهارنارنج :)
خشونت به چهره اقاگل نمیاد آخه:)
بیشتر میومد اگر شبیه اقاگل الان باشید وسطبازی دست اقای لطفی بگیرید بارگه هایی از عصبانیت بگید اقای لطفی لطفا بزاریدخوب باشیمباهم :))
پاسخ:
یه آقای لطفی من میگم یه آقای لطفی می‌شنوی. بعد اون قدیما سه برابر الان مظلومانه‌طور بودم. خشونت نبود. یهویی پیش می‌اومد. :)

دمتون گرم
عجب بازی هیجان انگیزی
ولی این داستان نبودا
خاطره بود:)
پاسخ:
خب من فکر می‌کنم خاطره‌هاهم به نوعی داستانن. فقط به جای اینکه زاییده مغز نویسنده باشه نویسنده خودش اون رو زندگی کرده. نمیشه؟ نقدی نصیحتی چیزی بود بگید. شما جزء باتجربه‌های این زمینه‌ هستین خب.

الان دارم روی یه مطلب کار میکنم فردا حتما به توضیح مفصل درباره ی تفاوت خاطره با داستان میگم. البته نه از این منظر که با تجربه هستم. از این منظر که خودم هم به شدت مشکل دارم با این قضیه و اغلب نمیتونم تفکیک قائل بشم بین شون. چون هدف این پست ها یادگرفتنه و قراره از هم دیگه یاد بگیریم و کاش کسایی باشن که راهنمایی مون کنن توی این مورد و موارد مشابه دیگه.
پاسخ:
 به این خاطر که تحصیلات دانشگاهی‌تون هم مرتبط بوده از ما قطعاً باتجربه‌ترین. و ما خوشحال می‌شیم بیشتر ازتون بیاموزیم :)
ممنونم.
درود بر شما
والا حقشون بود :|

چه تقسیم بندی نا عادلانه ای
دانش آموزان در برابر معلمای غول
نوبره والا :|

+کار حضرت فیل؟ 
قشنگ بود.
۱۰ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۰۶ هلیا استاد
حقیقتا خیلی بی سر و صدا میخواستم بنویسم اگر بدرد بخور شد بذارم :))
خیلییی خوووب بود...
اصلا یک دقیقه هم حواسم از قصه پرت نشد!!

خدایی معلم عربی رو زدن خودش کیفیه:دی
:)))
پاسخ:
باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟
باز می‌خندم که خیلی!
پای معلم قلم شد :))
پاسخ:
:))
۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۵ آقـای چـشــمـ بـه‌راه
:)
سلام گفتنیاره گفتن فقط احساسمو بگم که وقتی گفتین نه تنها منتظر بودم یه چیز منفی مثل همون مضحکه شدن بنویسین. بعد از اینکه قهرمانو خوندم یه لیوان آب سرد رو  قلبم ریختن :)
پاسخ:
سلام :)
ممنون بابت نظرتون. 
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۴۱ دامنِ گلدار
خاطره‌ی داستانی خوبی بود، خسته نباشید
گفتم خاطره‌ی داستانی چون هنوز میشه بیشتر به فرم ارائه‌اش برای تبدیل شدن به داستان فکر کرد. راوی داستان خودتون (اول شخص) هست. شخصیت اصلی تیم فوتبال ضعیفیه که با تیم معلمها هم‌گروه شده. گره مقاومت و تاب آوردن در جام مسابقات هست . ما بعنوان خواننده با تیم شما همراه می‌شویم تا ببینیم نهایت کار چی میشه. 

برای داستانی شدن، میتونستین توصیف بیشتری استفاده کنید. چند نمونه خوب در کارتون هست: به لرزه درآمدن کل سالن با قدمهای آقای لطفی و یک پا از پای دیگر دریبل خوردن. اما بیشتر موارد دیگه در داستان صرفا روایت جریان کلی‌اند و پرداخت کافی ندارند. بخصوص از جایی که بازی نیمه‌کاره ماند! میتونستین خیلی شاخ و برگ بدین به اتفاقات بعد از اون و برای قرمان شدن شما به خاطر شکستن پای معلمتون هم (!) میشد یک صحنه یا توصیف داشته باشین در داستان.  یا اصلا داستان رو با چنین صحنه‌ای آغاز میکردید و بعد برمیگشتین به داستان مسابقه . خلاصه اونجاها رو سریع گذشتین. 

نکته دیگه که به نظرم میاد، اگر این داستان باشه کسی با قهرمان همذات‌پنداری میکنه ذهنیت نوجوان داره، پس بهتره بیشتر از ادبیات و صحنه‌پردازیهای سنین پایین‌تر استفاده کنین. به نظر بچه‎هاست که مصدوم کردن معلم عربی یک نوع قهرمانیه :)

چند تا اشکال نگارشی هم هست. یکی همین کلمات مورد استفاده است. مثل دبلاق و رخساره (که دیلاق رو تکرار هم کردین). میشه کلمات ساده‌تر و امروزی‌تری را استفاده کرد. یکجا هم نوشتین:
متلک بچه‌ها کم بود؟ معلمها هم تا می‌توانستند چپ و راست تیکه بارمان میکردند. 
به نظرم از نظر گرامر علامت سوال باید بشه ویرگول و یک علامت تعجب هم بذارین آخر کل جمله.

و جایی دیگر:
قرار بود جامی در مدرسه برگزار شود. 
فکر کنم اگر می‌نوشتید یک جام مسابقات، یا جام رمضان، مآنوستر میشد.

غیر از اینها نثرتون روان و خوب هست و امیدوارم موفق باشید.
پاسخ:
نقدی که شما و دو سه نفر دیگر از دوستان بهش وارد دونستن همین پرداخت ضعیف و فرم ارائه داستان بود. کاملاً نقد درستیه. ممنونم که وقت گذاشتین و نقطه‌ نظراتون رو کامل نوشتید. با نقد هست که پیشرفت حاصل میشه.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">