دو کلمه حرف حساب

مایین م سینه‌ای که در آن ماجرای توست
دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

۷ مطلب با موضوع «خاطره نگاری :: چند نفر و سه چارم» ثبت شده است

خواب بودم که احساس کردم جایی منفجر شده. نشستم و دو دقیقه تمام دور تا دورم را نگاه می‌کردم و اصلاً نمی‌فهمیدم کجا هستم. راستش انتظار داشتم یا توی تخت خوابگاهم باشم و یا اینکه زیر همان اوپن آشپزخانه منزل قدیمی. ولی اطرافم به هیچ وجه شبیه این دو مکان نبود. ترس برم داشت. کجا میتونستم باشم؟ فقط می‌فهمیدم که دور تا دورم پر از سر و صداست. مثل این بود که توی یک کارگاه تراشکاری زندانی شده باشید. توی مغزم صدای برش کاری و جوشکاری و چکش کاری مداوم می‌آمد. هر ثانیه‌ای که می‌گذشت بیشتر می‌ترسیدم و با همان ترس دور و اطرافم را نگاه می‌کردم. کم کم پرده‌ها کنار می‌رفت. کم کم متوجه شدم اینجا که خوابیده بودم منزل جدید بود. داخل اتاق خودم هم بودم. ولی این صداها چی بود؟ آنهم این وقت شب؟ حالا که مطمئن شده بودم کجا هستم کمی آب خوردم و بیشتر گوش دادم. حساب کار داشت دستم می‌آمد. صدا صدای بمب یا کارگاه تراشکاری نبود. صدای این چهار نفر بود که مشغول بازی بودند. اینکه ساعت دوازده شب این حجم از انرژی را از کجا می‌آورند تعجب آور است. ولله ما بچه که بودیم بهمان می‌گفتند اگر نخوابی آل میآید و می‌بردت.  ولی این نسل جدید علاوه بر اینکه فوتوسنتز می‌کنند به سیستم‌های هیدروژنی نیز مجهز هستند. وگرنه این حجم انرژی آن‌هم این وقت شب آن‌هم برای نسلی که به زور اسلحه و تهدید باید غذا در حلقش ریخت به ولله غیر طبیعی است.

نشسته از راست: امیرحسین(پسرخاله)، آرمیتا(دختر دائی)، مهری ماه (دختر خاله) و نفر آخر آرمین (پسردائی) ملقب به گروه جی 4

۳۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۷
آقاگل ‌‌
امیرحسین که قبلتر معرفی شده و نیاز به معرفی نداره. پسرخاله این بنده نگارنده که در حال حاضر نزدیک به پنج سال و به قول خودش چارسال و نیم داره. نفر بعد که نیاز به معرفی داره دختر خاله است. که شاعر در وصفش گفته: "وای دختر خاله گل ناز من" و الی آخر که خب از اینجا خانواده رد می‌شه و بماند که ادامه‌اش چیه. خودتون گوگل کنید. البته فکرتون منحرف نشه. این دختر خاله ما حدوداً یک ساله است. این توضیحات رو دادم چون از این پس برخی پست‌ها اختصاص داره به چالش‌های زندگی جدید و همسایه‌های جدید (که خب در این مورد اولین همسایه همین خاله گرامی است. ). برای شروع، از چالش‌های این چند وقته‌ی ما چند نفر با این سه چهارم نفر( سه چهارم که یک دومش امیرحسین و یک چهارمش مهری ماه خانم هستن-توضیح از این بنده پسرخاله) می‌نویسم:

شاید در ظاهر از اون یک چهارم نفری که دختر هم هست انتظار شیطنت خاصی نداشته باشید ولی واقعیت چیز دیگه است. از یک دوم باقی مونده هم نمی‌شه به سادگی گذشت. همین‌قدر بگم که فجایع و میزان تخریب این "سه چهارم" نفر قشنگ با میزان تخریب بمب‌های هیدروژنی برابری می‌کنه. یک چهارم رو بگیری یک دوم خرابی به بار میاره یک دوم رو بگیری یک چهارم. و بعد نکته مهم اینه که به قول قدیمیا این سه چهارم نفر مثل شیر و آهو می‌مونن.(اصل ضرب المثل البته چیز دیگه‌ است! ولی حق همسایگی رو هم باید به جا آورد.) ولشون کنی شیرخان آهو رو دریده! البته خود آهو هم همچین بدش نمیاد سر به سر شیر بزاره. یعنی کافیه شما یک لحظه غافل شی از روابط حسنه این زوج، می‌بینی یک دوم اون یک چهارم نفر رو بغل کرده و به سبک کشتی پهلوانی روی هوا می‌چرخونه و مثل گوشت می‌کوبدش زمین. بعد هم به سبک کشتی کج رو سرش خیمه میزنه بلکه یحتمل بزنه رو زمین و تسلیم شه. یا کافیه اون یک دوم نفر بخواد بشینه پای کامپیوترش، همین نیم وجبی همین یک چهارم نفر خودمون، هرچی سیم و دم و دستگاه و کاسه کوزه مال کامپیوتر هست رو می‌ریزه به هم و دِ بدو که بریم. الفرار. چند وقت پیش مادرشون اون یک دوم نفر رو تهدید کرده بود که اگه شیطونی کنی و یک چهارم نفر رو اذیت کنی یعنی به درد نمی‌خوره و پس می‌برم می‌ندازمش توی سطل آشغال. البته که خب حافظه بچه‌ها تو این موارد در برابر بازیگوشی‌شون همیشه مغلوب می‌شه. و هربار که این یک دوم نفر شیطنت می‌کنه یک چهارم نفر بی خبر از همه جا به فرو رفتن در سطل آشغال تهدید می‌شه. و بعد گریه‌های یک دوم نفر که معذرت می‌خواد و میگه که دوسش دارم دوسش دارم. و باز دو دقیقه بعد همین آش و همین بشقاب. 
خلاصه که بساطیه در کل. دو حالت بیشتر هم نداره، آدم یا پیر نمی‌شه با اینا یا پیر می‌شه از دستشون. 
۲۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۱
آقاگل ‌‌

داروین معتقد بود زرافه‌ها گونه‌های حیوانی بودند که چون گیاهان در سطح زمین کم شده بودند اندک اندک گردن‌هاشون دراز شد و تبدیل شدن به گردن‌درازهای روزگار! و بعد شروع کردند به خوردن برگ درخت‌ها. و اینچنین شد که زرافه‌ها که تونسته بودن خودشون رو با محیط اطراف وفق بدهند زنده موندند و احتمالاً نمونه‌های شبیه آن‌ها که به جای گردنِ دراز، گوش‌دراز شده بودند یکی یکی مردند و نسل شون منقرض شد! حالا و بعد از گذشت بیش از 200سال از نظریه فرگشت آقای داروین خان به شواهدی دست پیدا کردم که نظریه ایشون رو کاملاً تصدیق می‌کنه! نتیجه مطالعاتم رو برای اولین بار هست که دارم منتشر می‌کنم. و به نظرم این وبلاگ از هر مجله و مرکز علمی معتبرتر هست.


فرض:


این بنده نگارنده معتقد است نسل جدید انسان‌ها توانایی فوتوسنتز را دارا می‌باشند.


نحوه ازمایش:


جهت آزمایشات فوق نیاز به یک نمونه از نسل جدید انسان‌ها داشتم که اصطلاحاً در جامعه آنها را با نام گودزیلا می شناسیم. پس از مطالعات اولیه نمونه تصادفی فوق انتخاب شد. پسردائی عزیزمان، که به تازگی مدرسه‌اش تمام شده و برای تعطیلات تصادفاً آخر هفته را میهمان ما هستند. نمونه فوق ساعت 21 روز سه شنبه به منزل ما آمده و از همان لحظه مورد ازمایش قرار گرفته است. طی دو روز گذشته هر وقت گفتیم "آرمین بیا غذاتو بخور" بی برو برگرد گفته "من سیرم!" شب‌ها هم پا به پای این بنده نگارنده تا ساعت یک و دوی نیم شب بیدار بوده و با تبلتش سرگرم است بعد فردایش ساعت شش صبح از خواب برخاسته و صبحانه نخورده و چه بسا دستشویی نرفته می‌نشیند پای کامپیوتر! ساعت هشت می‌گیم "آرمین بیا صبحانه بخور"، میگه "من سیرم!" ساعتی بعد به زور لقمه‌ای در دهانش میچپانیم! بلکه از گرسنگی نمیرد. ساعت یک ظهر است باز می‌گیم "آرمین بیا نهار" وسط ظهر که آفتاب مستقیم تو سر ادم است و به قول قدیمیا تو سر سگ بزنی بیرون نمیاد(در مثل جای مناقشه نیست-توضیح از بنده محقق) مشغول توپ بازیست. و طبق معمول میگه"من سیرم!" و جالب اینکه در طی این دو روز من ندیدم نمونه مون جز آب و بعضی مواقع چلسمه ملسمه چیزی بخورد. که آن هم اونقدری نبوده که بگیم بر اثر خوردن چلسمه‌ها سیر شده. پس فقط یک توجیه برای این انرژی درونی پیدا می‌شود.


نتیجه گیری:


طبق آزمایشاتی که انجام شد، به این نتیجه رسیدم که آرمین که نمونه من بود طبق نظریه آقای داروین که معتقده "آغاز گونه‌های جدید به وسیله انتخاب‌های طبیعی صورت گرفته، و نتیجه آن بقای نژادهای اصلح در تنازع با بقاست" همانند زرافه‌ها تغییراتی سیستماتیک در ساختمان بدنش ایجاد شده و تبدیل به گونه‌ای از گودزیلایان شده که بر اثر یک‌جانشینی‌ اندک اندک طبیعت باورش شده که آرمین یک درخته! و کم کم یاد گرفته چگونه مانند درختان عمل فوتوسنتز رو انجام بده و از طریق اون زنده بمونه. ایضاً نخوابیدن شبانه‌اش همبه خاطر ساختمان درختی بدنش قابل توجیه است. یحتمل تا نیمه‌های شب دی‌اکسیدکربن محیط رو جذب کرده و اکسیژن تولید می‌کند. و نیازی به خواب و غذای زیاد هم ندارد. و چلسمه‌هایی که می‌خورد حکم کودهای گیاهی را دارد. ایضاً شیطنت‌ها و انرژی وصف ناشدنیش هم به خاطر نیمه دیگر بدنش که شبیه به ساختمان بدنی گودزیلایان است قابل توجیه می‌شود. برخی مواقع عنان از کف داده از در و دیوار بالا می‌رود. طوری که هر لحظه منتظرم انرژیش تمام شود و مانند ربات‌ها همان‌جا خاموش شود. و قطع به یقین این سطح انرژی جز با فوتوسنتز قابل توجیه نیست! نتیجه آنکه آرمین یک گودزیلای دهه هشتادی است که ساختمان بدنش در نزاع با طبیعت تغییر یافته و پوست بدنش به فوتوسنتز گیاهی مجهز شده است. 


***تمت***


هرگونه کپی برداری، پرینت، یا استفاده از بخشی از این مطلب بدون ذکر منبع طبق قوانین نشر شامل پیگرد قانونی واقع می‌گردد! حق چاپ محفوظ است!

۳۱ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۷
آقاگل ‌‌

بهش گفتم من وقتی بچه بودم بستنیام رو می‌کاشنم بعدش ده تا بستنی به جاش سبز می‌شد همه رو می‌خوردم!

نامبرده ساعتی بعد در حال چال کردن نیمه‌ی بستنی در باغچه خونه رصد شد. :|

۲۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۳۶
آقاگل ‌‌
در خونه باز بود، امیرحسین در رو باز کرده اومده تو، همینطوری سر رو انداخته زیر و رفته نشسته سر کامپیوتر.
کلاً امسال بیش از حد روی سایلنته، بهش میگم: اوی پسره، تو که پیرهن قرمز پوشیدی با تو ام، اینجا چکار میکنی؟ گم شدی؟ اومدی اینجا چکار؟ اسمت چیه؟ گم شدی؟ 
هاج و واج خیره شده و به من که دو متریش وایسادم نگاه میکنه، جوری وانمود می‌کنم که اشتباه اومده و من نمی‌شناسمش! 
بهش می‌گم: بچه کی هستی؟
بالاخره بعد از چند ثانیه به حرف اومده، میگه: بچه بابایی! 
میگم: بابات اسمش چیه؟ 
دوباره بعد از چند ثانیه مکث می‌گه: بابایی بالاست. 
میگم: ببینمت گم شدی؟ اسمش چیه؟ 
می‌گه: اسمش باباییه دیگه! 
می‌گم: خب چرا اومدی اینجا؟ خونه تون رو گم کردی؟ خونه تون کجاست؟
می‌گه: نه من از اونور اومدم اینور بعد اومدم پایین!
می‌گم : خب یعنی می‌دونی خونتون کجاست؟ اسمت چیه حالا؟
می‌گه: امیر حسین. 
می‌گم امیر حسین چی؟
می‌گه : امیرحسین حیدری!
دوباره ازش می‌پرسم خب حالا چرا اومدی اینجا؟ اگه راهت رو گم کردی بگو تا برسونمت. 
هاج و واج نگام می‌کنه، رنگش پریده، شوکه شده، چشماش از حدقه داره می‌زنه بیرون.عنقریبه که اشک از چشماش جاری بشه، دوتا پا داره دو تا پا هم قرض می‌کنه و از خونه میزنه بیرون. 


+مریض نیستما! دلم درد می‌کنه!
++کامنت‌هارو آخر شب جواب میدم.
۲۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۳۴
آقاگل ‌‌



نمی‌دونم چی بوده داستانش و چی شده که بالش شکسته. ولی از بخت بدش یا شاید هم بخت خوبش (چون معلوم نیست چی تو دل گنجیشکیش می‌گذره.) افتاده بود توی حیاط خونه ما. 

الآن هم افتاده زیر دست این چهار شگفت انگیز! (من لقب چهار زامبی رو بهشون دادم.) که تا دو دقیقه قبل در حال بازی زامبی بودند. و حالا به یمن حضور گنجشک جان بالاخره دست از سر کچل تکنولوژی و بازی برداشتند!

خدا آخر و عاقبت این گنجشک رو هم به خیر کنه ان شالله. 

این هم بساط ما در چهارمین روز از بهار...



صبح شد،آفتاب آمد...


چای را خوردیم، روی سبزه زارِ میز.

ساعت نُه، ابر آمد...نرده‌ها تر شد.

لحظه‌های کوچک من زیر لادن‌ها نهان بودند.


یک عروسک پشت باران بود.

ابرها رفتند.

یک هوای صاف

یک گنجشک...یک پرواز


"سهراب سپهری"

۱۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۵
آقاگل ‌‌
مامانش توی اتاق داره نماز می‌خونه و خودش در حال بازی! دارم کتاب می‌خونم و می‌خوام به نوعی ساکتش کنم!
+ امیر حسین، هیسس! خاله داره نماز می‌خونه!!
با حالتی پوکرفیسانه و بعد از دو دقیقه مکث و تفکرات عمیق! 
-نه! ببین انگشتر داره، ببین چادرش گل گلی آبیه، ببین مانتوش قهوه‌ایه، ببین جوراباش صورتیه. ببین....(سه صفحه استدلال!) دیدی؟ مامانیه، خاله نیست که!
+نه خاله است، لباس‌های مامانیت رو پوشیده. 
-بعد از تمام شدن نماز رفته صورت مامنش رو فاتح طور بر گندونده طرف من! میگه نه ببین مامانیه! خاله نیست! دیدی؟ دیدی مامان بود؟! 



روایت معتبر داریم از غیر معصوم می‌گه: یکی از تفریحاتی که باعث شادابی پوست شده و چربی‌های بدن را آب کرده و موجب باز شدن عروق قلبی و رفع تنگی نفس می‌گردد سر کار گذاشتن کودکان( بخصوص از نوع دهه نودی) است!

"اصول کافی-ص 237" (البته تو کتاب نیست! نوشتم رو کاغذ گذاشتم بینش)
 

+از این دست خاطرات اگه دارید تعریف کنید بخندیم روحمون شاد بشه :)

۲۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۰۲:۲۳
آقاگل ‌‌