دوران بازنشستگی!!!

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۲ آبان ۹۳
  • ۲ نظر
 گاه می شود انسانیت را پرینت کرد و به شیشه چسباند….
 مرد کتاب فروش روی شیشه نوشته: "متناسب با در آمد شما کتاب دلخواه موجود است. اگر نه, کتاب را به امانت ببرید."
 آدرس: اتوبان نواب- بالاتر از میدان جمهوری- بین آزادی و کلهر
  

عزاداری حسینی - بایدها و نبایدها-1

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۲ آبان ۹۳
  • ۲ نظر

پایگاه اینترنتی رادیو بین المللی چین (CRI) به نقل از منابع داخلی نوشت: «همزمان با نزدیک شدن به ماه محرم، نگاهی به طبل‌های در معرض فروش در حوالی راسته پارچه فروش‌های بازار تهران این سؤال را به ذهن متبادر می‌کند که این طبل‌ها ساخت کدام کشور است؟ پاسخ به این سؤال را در برچسب‌هایی که "MadeinChina" رویشان نقش بسته، می‌توان دریافت.»

 

 

این منبع دولتی ادامه داد: «کشور چین بزرگترین مبدأ طبل‌های وارداتی ایران در نیمه نخست امسال بوده است. قیمت این طبل‌ها بر اساس سایزشان متفاوت است و گاهی نیز طبل‌های ساخت ایران به چشم می‌خورد.

بر اساس مشاهدات، جنس این طبل‌ها عمدتا از استیل و آهن است و چوب استفاده شده در آن‌ها نیز "توپوز" نام دارد. بر این اساس، متوسط قیمت یک طبل کوچک 63 هزار تومان است، اما قیمت این کالا به طور میانگین از 90 هزار تومان تا 600 هزار تومان متغیر به نظر می‌رسد.»

 

 

 

 

بر پایه گزارش مذکور، «آمار واردات طبل در ششماهه اول سال جاری گویای این است که چین به لحاظ وزنی اولین صادرکننده این کالا به ایران است. امارات متحده عربی نیز به لحاظ ریالی و ارزش دلاری بزرگ‌ترین صادرکننده طبل‌ به ایران بوده است. البته کشورهای دیگری هم در این میان تلاش کرده‌اند در بازار ایران جایی برای طبل‌های خود پیدا کنند؛ از جمله: هلند، ترکیه و آلمان.»

 

 

رادیو چین خاطرنشان کرد: «مجموع طبل‌های واردشده به ایران در ششماهه نخست سال جاری، ارزشی معادل 458 میلیون و 359 هزار ریال معادل 17 هزار و 736 دلار داشته‌ است. موضوع قابل توجه این است که علی‌رغم مشاهده طبل‌های ژاپنی در بازار ایران، در میان کشورهای صادرکننده طبل به ایران نامی از کشور ژاپن دیده نمی‌شود که این شائبه را به وجود می‌آورد که طبل‌های ژاپنی از مبادی غیررسمی عبور داده شده‌اند.»

آخرین دو شنبه مهر با یاری مهربان

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۱ آبان ۹۳
  • ۵ نظر

قسمت اول

 ساعت پنج کلاس دارم و با عجله آماده می شوم تا به سرویس های ساعت چهار برسم. ساعت چهار و پنج دقیقه است، پانزده دقیقه وقت دارم.  با سرعت نور لباس می پوشم و از اتاق بیرون میزنم، ساعت چهار و پانزده دقیقه است. فقط پنج دقیقه وقت دارم که به درب پایین دانشگاه  برسم. اما خیالم راحت است که اینجا ایران است و طبق روال هر روز حداقل حرکت اتبوس ها با پنج تا ده دقیقه تاخیر خواهد بود. ساعت  چهار و بیست دقیقه است! تنها صد متر با درب فاصله دارم! با تعجب میبینم که اتوبوس ها به راه افتاده اند که بروند!!!

  با شتاب تمام میدوم!

  اما نه! فایده ای ندارد که ندارد.

  جا مانده ام!!!

  چند لحظه ای مات و مبهوت اطراف را می نگرم، بنری نظرم را جلب می کند:

  "شب شعر باران- با حضور استاد هوشنگ مرادی کرمانی- تالار وحدت-ساعت شانزده"!!!!

  گل از گلم می شکفد.

  بار دیگر سراسیمه به راه می افتم، پیرمردی از کنارم میگذرد، چهره اش آشناست!

  آدرس تالار را می خواهد. به او میگویم که "پدر جان همراه من بیا."

  در بین راه چند کلمه ای بینمان رد و بدل می شود. پیرمرد خوب ، فهمیده و با تجربه ای به نظر میرسد!

  به نزدیکی تالار که می رسیم جمعیت به طرف من و پیرمرد هجوم می آورد، دلیلش را نمی دانم، ترس برم داشته است!

  پیرمرد لبخند زیبایی به من میزند و صمیمانه تشکر می کند. حال دیگر او را به جا می آورم!

  او خود هوشنگ مرادی کرمانیست!!!

  این بار بیش از پیش مبهوت شده ام...

  دیگر فرصتی برای عذر خواهی پیدا نمی کنم، فقط پیرمرد را می بینم که در میان جمعیت گم شده است و من در میان جمعیت له  می  شوم!!!

 

  قسمت دوم:

  تالار غرق در جمعیت است، مجری حضور استاد را خوش آمد می گوید و از ایشان جهت شروع مراسم کسب اجازه می کند.

  در ابتدا از آقای مجتبی احمدی دعوت می شود که به روی صحنه بیاید و شعری بخواند. خوب میشناسمش، طنز پردازی از خطه  کرمان که  چندی پیش در تلویزیون و برنامه قند پهلو نیز حاضر بود.

  چهره اش بسیار دوست داشتنی است. در ابتدا شعری می خواند در مورد قصه های مجید:

  "این سیاه این سپید کرمانی است

  این هراس این امید کرمانیست

  بنویس آی اصفهانی ها!

  قصه های مجید کرمانی است."

  و سپس شعر "سال هزار و چهار صد و چهاره" را می خوانند.

  پس از ایشان دیگر دوستان دانشجو نیز شعر هایشان را می خوانند. این داستان ادامه می یابد تا زمان اذان.

  پیرمرد به آرامی از جایش بلند می شود، با لبخندی که بر لب دارد باز به سمت من می آید که در همان ردیف جلویی نشسته ام.

  - "جوون کجا می شود نماز خواند؟"

  دیگر حضار با تعجب استاد را می نگرند و باز این منم که مات و مبهوت اطرافم را می نگرم!

 

  قسمت سوم:

  نوبت داستان خوانی پیرمرد است، با همان لبخند زیبا و چهره ای آرام از پله ها بالا می رود، سلام می کند و بعد شروع به صحبت  کردن  می کند.(به دلیل بهت نویسنده این قسمت از نوشته مخدوش شده است...)

  پس از اتمام سخنرانی استاد حس می کنم که بیش از چهل کتاب را به طور فشرده خوانده ام!!! 

  حس زیبائیست و غیر قابل وصف!

  جلسه که تمام می شود باز جمعیت به طرف استاد حجوم می آورند. من نیز از جا برمیخیزم و به طرف پیرمرد می روم. همه به  دنبال این  هستند که چند کلمه ای با استاد صحبت کنند و یا از او امضاء بگیرند. پیرمرد با بردباری تمام به سوال ها پاسخ می دهد  و با تک تک بچه ها  عکس یادگاری می اندازد.

 ساعت تقریبا هشت شب است، جمعیت کم کم سالن را ترک کرده اند و فقط چند نفر اطراف استاد را گرفته اند. یک بار دیگر چشم هایمان در  هم گره می خورد، و باز آن لبخند زیبا!

    این بار کمی جرئت پیدا می کنم و پیش می روم، صمیمانه به استقبالم می آید و دستم را با دستان پینه بسته اش می فشارد.

 مجال حرف زدن به من نمی دهد.

 "خب جوون، ممنون که امشب نقش علائم راهنمایی را برای من بازی کردی"!

 میخندد.

و  این خنده آخرین چیزیست که از پیرمرد در خاطرم مانده است. و براستی بهترین هدیه ای بود که می توانستم از استاد بگیرم. 

   ای کاش باز هم فرصتی دست دهد تا به خدمت این استاد بزرگوار و پیرمرد دوست داشتنی برسم.

  ای کاش...

 

 

 

 

 

 

 

 
 

 

 

استاد هوشنگ مرادی کرمانی

 

س.ن: از آنجایی که مطلب فوق صرفا یک نوع اشتراک گذاری خاطره است پس دوستان اگر مشکل نگارشی و یا ویرایشی در متن مشاهده کردند بر ما ببخشایید.

در ضمن متاسفانه کمی کیفیت فایل صوتی پایین است.

 

 

 

 

 

شعر قرائت شده توسط آقای مجتبی احمدی در شب شعر باران- دانشگاه کرمان

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۳۰ مهر ۹۳
  • ۰ نظر

س.ن: مردی از دیار کرمان

مجتبی احمدی



- عجیبه واقعاً! مگر نه؟
- آره!
- حاصل ضرب دودوتا، چهاره!
چهارتا فصل سال‌مون بهاره
آخه چه قرنیه؟ چه روزگاره؟
- سال هزار و چارصد و چهاره

 

تموم چاله چوله‌ها پُر شده
خوب بخورین که سوله‌ها پر شده
هی بشورین که لوله‌ها پر شده
تازه، آبش همیشه پرفشاره
سال هزار و چارصد و چهاره

 

عدله که داد می‌زنه تو هر دیار:
«یکی شده قیمت موز و خیار
آی خونه‌دار! زنبیلُ وردار بیار!»
فقره که داره زنبیلُ میاره
سال هزار و چارصد و چهاره

 

هزارتا فکره پشت هر تریبون
مردا تمیزن؛ نه به زور صابون!
هیچ زنی واینمیسته تو خیابون
اگر که وایسه، منظوری نداره
سال هزار و چارصد و چهاره

ا

گر سوال کنی، جواب می‌رسه
ماهی سه‌بار «روز کتاب» می‌رسه
از همه‌جا بوی کباب می‌رسه
حتی از اون خونه‌ی نیمه‌کاره
سال هزار و چارصد و چهاره

 

کتابا از ممیزی رد شدن
هفتگیَم چاپ مجدد شدن
تیراژا صدهزار و پونصد شدن
کتاب توی زنبیل خانواره
سال هزار و چارصد و چهاره

 

حادثه‌ی بدی نمی‌شه حادث
خبرنگار سرویس حوادث
زده تو کار سرویس مدارس
پیاده بوده و حالا سواره
سال هزار و چارصد و چهاره

 

قصه عوض،بدل شده به قرآن!
بازار چین افتاده دست ایران
بگو با چی!؟... نسل جدید پیکان!
تازه دوتا بوق اضافه داره
سال هزار و چارصد و چهاره

 

خط‌بازیا گُم شد و خط عوض شد
دُرستایی که بود غلط، عوض شد
خلاصه، فرهنگ لغت عوض شد
عمل دیگه معادل شعاره
سال هزار و چارصد و چهاره

 

تموم قُفلا از کلید نوشتن
کلیشه‌ها حرف جدید نوشتن
سیاسیا شعر سپید نوشتن
حرف حساب انگاری پرشماره
سال هزار و چارصد و چهاره

 

به تَه رسوندن همه ‌آغازا رو
دارن هوای طنزپردازا رو
تلویزیون نشون می‌ده سازا رو
کاری نداره که دفه یا تاره
سال هزار و چارصد و چهاره

 

محله‌ی ما پُرِ باسواده
چیزی که نیس - جون تو! - اعتیاده
جمعیتَم در حال ازدیاده
اینا همش مایه‌ی افتخاره
سال هزار و چارصد و چهاره

 

صفحه‌ی یک، تیترُ زده: عدالت!
صفحه‌ی دو، تیترُ زده: کسالت!
صفحه‌ی سه، تیترُ زده: خجالت!
«خبرندار»ه یا «خبرنگار»ه؟!
سال هزار و چارصد و چهاره

 

زندونا تعطیله؛ بیا تماشا!
کارخونه تکمیله؛ بیا تماشا!
موقع تحویله؛ بیا تماشا!
- تحویل چی؟
- تحویل سال، دوباره
سال هزار و چارصد و چهاره
 

...
...
 

یواش‌یواش وارد گلزار شدم
یا شایدَم وارد بازار شدم
به صورتم آب زد و بیدار شدم
آبی که زد به صورتم چه بد بود!
سال هزار و سیصد و نود بود!

 
 

note

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۲۷ مهر ۹۳
  • ۳ نظر

تمام note های گوشی بنده در طی یک هفته!!!
س.ن: بعضی از موارد رو خودمم نمی فهمم
- ص144
- بزنم تهمت و بهتان و چوگویند مزن    بکشم جیغ و زنم داد که آزادی نیست
- دکتر
- انرژیهای نو
- نغمه بادگیرهاواقعا چرا؟
- نوستالژی
- درختچه زیتون، اسرائیل، فلسطین، جنگ و صلح
- آزادی، انسانیت، امام حسین(ع)، عبادت
- لبخند غیر مجاز- اسماعیل امینی
- جزوه یادم نره
- تیتراژ بچه های کوه آلپ
- مجله طنز،جمعه 5عصر
و ...

س.ن: کسی منشی خوب سراغ نداره؟
(شرایط: مجرد باشه، شرایطش به من بخوره، به سفارش پدر تک فرزند باشه و شاغل)

سیاستنامه

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۲۶ مهر ۹۳
  • ۱ نظر

س.ن تقدیم به تمامی سیاستمداران عالم
..سیاستنامه..
دهی بوی گل ها، بهاری مگر کنی فتنه برپا،شراری مگر؟
تمامی ندارد سخن گفتنت حکایات دنباله داری مگر؟
تو را ناز و خمیازه قاطی شده بمیرم الهی،خماری مگر؟
چه آشفته و درهم و برهمی ترافیک بی بند و باری مگر؟
ندیدم زتو، هیچ خیر و ثمر رقیب درخت چناری مگر؟
همه جانب اغنیا می روی عزیز دلم،خاویاری مگر؟
چرا رفته ای جزو مستضعفین؟ فقیری مگر، بی دلاری مگر؟
شدی خیط و داری تفرعن هنوز ابر قدرتخرسواری مگر؟
چنان شهر بیروت و جوی عراق گل آلود از چشمه ساری مگر؟
شد از راه و رسمت جهانگرد مات حلاصه، سیاستمداری مگر؟؟

نشریه فکاهیون، سال اول ،شماره 30-اردیبهشت 63

روش ان فکر

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۲۶ مهر ۹۳
  • ۱ نظر

تقدیم به همه روش ان فکران عالم
..روشنفکر..


بنده روشن فکرم  و روشن بسی فکر من است          بنده فکرم روش ان است.
من به تهران ساکنم اما دلم در لندن است                  بنده فکرم روش ان است.
نزد من ایران و ایرانی ندارد اعتبار                             از صغارش تا کبار
در اروپا محترم،در پیش من مرد و زن است                 بنده فکرم روش ان است.
واژه های انگلیسی میبرم هردم به کار                      باغرور و افتخار
گرچه هنگام سخن گفتن زبانم الکن است                  بنده فکرم روش ان است.
مرغ بیگانه بود در نزد من مانند غاز                           بهتر از طاووس ناز
غاز ایرانی کم از گنجشک در نزد من است                 بنده فکرم روش ان است.
آنکه بی دین است و بی ایمان بود دلخواه من            خواه مرد و خواه زن
آنکه باشد صاحب اخلاص بامن دشمن است              بنده فکرم روش ان است.
نزد من حب الوطن بی معنی و افسانه است             یار من بیگانه است
هرکجا جز خاک ایران پیش چشمم گلشن است          بنده فکرم روش ان است.
درجهان جز مدپرستی مطلبی از من مخواه                باشدم این رسم و راه
شیوه ای اینسان مرا چون شیره جان و تن است         بنده فکرم روش ان است.

کیهان-18اسفند 73

کتاب خوانی

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۱۶ مهر ۹۳
  • ۵ نظر

یکی از چیزهایی که نمیتوانم درک کنم این است که چگونه برخی دوستان کتابی که نویسنده آن برایش  سال ها وقت گذاشته است را فقط در یک روز می خواهند بخوانندش!!!
کتاب را باید با تمام وجود خواند و با تمام وجود تار و پود آن را دریافت!!!
تا بلکه اندکی بتوانی بفهمی احوالات نویسنده را.!!!

پ.ن: سیر مطالعاتی کتا ب "نون نوشتن آقای دولت آبادی" تقریبا دو هفته طول کشید!!!
چیزی که به نظر برخی دوستان بسیار عجیب بود؟!؟
اما کاش بیشتر به طول می انجامید تا بتوانم بهتر بفهممش!!!
حداقل یک ماه یا دوماه...