خانه نویی- سه تا مانده به آخر

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۱۰ دی ۹۹
  • ۲۱ نظر
سلام.
قول داده بودم با تمام شدن کار طراحی سایت، اینجا آدرس جدید را به اشتراک بگذارم.
این شما و این آدرس جدید دو کلمه حرف حساب:

Aghagol.me

امیدوارم نگذارید در خانۀ جدید احساس غریبگی کنم.
ارادتمند همه‌ی دوستان قدیم و جدید.

کانال تلگرامی آقاگل | دو تا مانده به آخر!

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۴ بهمن ۹۹
  • ۳ نظر

سلام

امیدوارم در این روزهای نه چندان روشن، حال دلتان خوب باشد.

غرض از مراحمت، برای اینکه خواندن پست‌های سایت را راحت‌تر کنم، تصمیم گرفتم یک کانال تلگرامی هم در کنارش داشته باشم. 

با عضویت در کانال، قدم روی چشمان بنده‌ی حقیرِ آقاگل می‌گذارید. :)

آدرس:


Aghagolme@



پ.ن: و اینکه در کانال هم لینک پست‌ها را ارسال می‌کنم و هم گاهی ممکن است عکس، فیلم، موسیقی و ... به اشتراک بگذارم. 


هیچ چیز با تو تمام نشد، همه چیز با تو شروع می‌شود! - چهارتا مانده به آخر

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۲۴ آذر ۹۹

صفرم: 

راستش فکر می‌کنم از پست آخرم برداشت‌های اشتباهی صورت گرفته است که نیاز بود یک سری توضیحات دیگری را به آن اضافه کنم.


یکم: 

از روزی که به بیان آمدم، بیشتر از شش سال می‌گذرد. شش سال در اینجا نوشته‌ام و خوانده‌ام.  شش سال خاطره ساخته‌ام. در غم و شادی‌های زندگی اینجا بوده‌ام. بیان در تمام این روز و شب‌ها مانند عضوی از خانواده‌ام بوده و هنوز هم هست. به همین خاطر دوست دارم اینجا و در آخرین روزهای حضورم در وبلاگ از بچه‌های بیان و به خصوص تیم بیان تشکر کنم. و اینکه بخشی از حرف‌هایی که در پست قبل زده شد حساسیت‌زا بود و بابت این مسئله از تیم بیان و آقای قدیری صمیمانه عذرخواهی می‌کنم. 

دوم: 

تصمیمی برای پاک کردن دو کلمه حرف حساب ندارم. خاطراتم در اینجا و حرف‌هایی که زده شده و کامنت‌هایی که ردوبدل شده، جزئی از خاطراتم است (و چه خاطرات شیرینی). برای همین دوست دارم دست نخورده باقی بمانند. دروغ چرا! یک روزهایی که دلم تنگ می‌شود، می‌آیم و کامنت‌های قدیمی وبلاگ و پست‌های قدیمی‌ام را می‌خوانم. به خصوص دیوانۀ پست‌های چالش زبان مادری هستم. و البته حیف و صد حیف که برخی از این وبلاگ‌ها دیگر نیستند و برخی از دوستان هم پست‌ها را به دلایل شخصی برداشته‌اند.

سوم: 

مورد سوم ربطی به وبلاگ ندارد و بیشتر فوتبالی است. :) شما را نمی‌دانم. اما راستش از همین حالا استرس فینال یکشنبه مرا حسابی گرفتار کرده است. همین‌جا قول میدهم اگر فینال را بردیم و قهرمان آسیا شدیم، به پنج نفر یک کتاب هدیه دهم. (این فرمول برای نیمه‌نهایی که با دو جلد کتاب جواب داد. امیدوارم برای فینال هم جواب بدهد:دی) 

چهارم:

اینکه چطوری و به چه کسانی هم بماند بعد از روز فینال. فعلاً دعا کنید فینال را ببریم و من یک‌شنبه شب را خوشحال بخوابم. :)

پنجم:

همین.

رفتن از وبلاگ - پنج تا مانده به آخر!

  • آقاگل ‌‌
  • سه شنبه ۱۸ آذر ۹۹
  • ۵۳ نظر
استاد راهنمای ارشدم، یک پیرمرد شصت ساله بود که آخرین سال‌های تدریسش را پشت سر می‌گذاشت. یک‌بار وقتی رفته بودم دفترش و بحث لپ‌تاپ و کامپیوتر بود، پرسید :«داودی! از خرید لپ‌تاپ هم سر در می‌آوری؟» این شد که بحثمان رفت سمت خرید لپ‌تاپ و اینکه سال‌هاست از یک لپ‌تاپ دوال کور( دو هسته‌ای‌های قدیمی) استفاده می‌کند و سال‌هاست ویندوزش همان ویندو ایکس‌پی بوده و تازه امسال با چیزی به اسم ویندوز 7 آشنا شده است. بعد برایم تعریف کرد که چه زجرهایی با این لپ‌تاپ قدیمی کشیده و اینکه قدیم‌ها چقدر همین لپ‌تاپ یار و یاورش بوده. اینکه وقت مهمانی آن را زیر رخت‌خواب‌های خانه قایم می‌کرده‌اند یا اینکه حواسش بوده هرگز آن را توی ماشین جا نگذارد.
از تمام خاطراتش گفت و بعد اضافه کرد پس از تمام این سال‌ها به فکر خرید یک لپ‌تاپ جدید افتاده است. می‌گفت این اواخر وقتی برنامه‌ای را اجرا می‌کند، باید لپ‌تاپ را روشن بگذارد و بیاید دانشگاه تا بلکه آخر شب بالاخره برنامه‌اش جواب دهد؛ اما وقتی همین برنامه را روی کامپیوترهای اتاق محاسبات اجرا می‌کند، نهایت ده دقیقه، بیست دقیقه زمان می‌برد.
چند روز پیش که دکتر میم توی وبلاگش از بیان شاکی شده بود، مرا یاد تصمیمی انداخت که مدت‌هاست از عملی‌ کردنش فرار می‌کنم. راستش دارم فکر می‌کنم بیان یا هر سرویس دهندۀ وبلاگی دیگری (لااقل در داخل ایران) چیزی است شبیه همان لپتاپ قدیمی استادم. درست است که کارمان را با هزار بدبختی راه می‌اندازد؛ اما در این مسیر دق‌مرگمان هم می‌کند. درست است که به فضای آن دل‌ بسته‌ایم و درست است که زمان زیادی یار و یاورمان بوده، اما خب قسم حضرت عباس هم نخورده‌ایم که همیشه همراهش باشیم. یک وقت‌هایی باید سیستم‌های قدیمی و فرسوده را کنار بگذاریم و به سراغ چیزهای نو و دست‌اول‌تری برویم. چیزی که لااقل مایۀ آزارمان نباشد. مثل همان استاد راهنما که با خرید یک لنووی هفت هسته‌ای چند سالی جوان‌تر شد.
مطمئنم می‌دانید دربارۀ چه حرف می‌زنم. از یک تغییر و شاید رفتن به یک خانۀ جدید. به جایی که راحت‌تر بتوانیم حرف بزنیم و راحت‌تر بتوانیم بنویسیم. با امکاناتی بیشتر، رفاه بیشتر و البته امنیت بالاتر. نمی‌گویم بیان امن نیست! (که البته شواهد امر چیز دیگری می‌گوید) و نمی‌گویم مشکلات فلان و بهمان دارد. (که خود پیداست از زانوی تو!) اما می‌گویم: مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد. راستش من هم از تمام سرویس‌دهنده‌های رایگان ایرانی می‌ترسم؛ و از اینکه بلایی مثل بلاگفا یا میهن‌بلاگ سرمان بیاید هم بیشتر. 
خلاصۀ کلام، فکر می‌کنم کم کم وقت خداحافظی است. 
البته تصمیم برای رفتن تصمیم آسانی نیست. به خصوص وقتی به شبکه‌های دوستی‌‌ای فکر کنید که اینجا و در زیر سایۀ وبلاگ ساخته‌ایم. خوشحال می‌شوم اگر نظرتان را در این‌ مورد بگویید. 

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۹ آذر ۹۹
  • ۱۰ نظر








می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند
تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

سعدی






پ.ن:

ساز و آواز بیات ترک، محمدرضا شجریان، مجید درخشانی، آلبوم در خیال