برای خدایان احتمالی فوتبال

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۱۲ مهر ۹۹
  • ۲۲ نظر

به بازی امروز خوش‌بین نیستم؛ اما در فوتبال چیزی سخت‌تر و هولناک‌تر از شکست هم وجود دارد. امید به پیروزی، حتی وقتی می‌دانید شانس کمی برای برد دارید. اگر فوتبال از خدایان اسطوره‌ای بود، امشب جمع می‌شدیم گرد یک آتش بزرگ، بعد تمام این نود دقیقه را گرد آتش می‌رقصیدیم و هلهله می‌کردیم. به امید اینکه خدای فوتبال لااقل یک امشب یاری‌مان کند.


مفهومی به نام لحظه

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۶ مهر ۹۹
  • ۱۳ نظر

یک شبانه روز بیست وچهار ساعت است و یک مسابقۀ فوتبال نود دقیقه طول می‌کشد. زمانی که اینجا از آن حرف می‌زنیم، همان زمان خطی است. همانی که از آینده به حال می‌رسد و بعد به گذشته تبدیل می‌شود. نقطه مقابل این زمان خطی اما یک مفهوم زمانی دیگر هم داریم که یورگن کلوپ اسمش را می‌گذارد لحظه. فوتبال برای یورگن کلوپ خلق لحظه‌هاست. تیمش را نود دقیقه به زمین می‌فرستد تا در یک صدم ثانیه لحظه‌ای را خلق کند. لحظه‌ای که انگار زمین و زمان متوقف می‌شود. در حقیقت گویی که زمان خطی از حرکت می‌ایستد، تمام روزمرگی‌های انسانی دور ریخته می‌شود و فقط و فقط همان چیزی اهمیت پیدا می‌کند که وسط زمین سبز رخ داده است. 

این مقدمه را گفتم تا برسم به بازی امشب پرسپولیس با السد قطر. ده دقیقه از بازی گذشته بود که سراغ بازی رفتم. ده دقیقۀ اول را به خاطر فراموش‌کاری از دست داده بودم. راستش یادم نبود بازی ساعت پنج و ده دقیقه است یا پنج و نیم. باری، از وقتی نشستم پای بازی فقط تیمم را می‌دیدم که عقب نشسته، بازیکن‌های حریف را زیر نظر دارد و با منطق و حوصله از دروازه‌اش دفاع می‌کند. راستش اغلب هوادارهای فوتبال از بازی دفاعی خوششان نمی‌آید. بیشتر ترجیح می‌دهند تیمشان سراسر حمله باشد. نقطه مقابل این احساسات اما یک تفکر منطقی است. تفکر منطقی می‌گوید وقتی شما لااقل روی کاغذ تیم ضعیف‌تری هستی، باید شیوۀ بازی خودت را عوض کنی. باید با حوصله بازی کنی و به جای اینکه بی‌جهت در زمین بدوی و تلاش کنی، احازه دهی تا حریف جلو بیاید و خسته شود. بعد همین خستگی نسبی کم کم اثر خودش را روی بازی هم می‌گذارد. آن وقت نوبت تو است که در یک لحظه ضربۀ اصلی را وارد کنی و تمام. 

با همۀ این احوالات هواداری چیز عجیبی است. به خصوص وقتی تیمت بازی داشته باشد، فقط دنبال این هستی که یا به گل برسی یا اینکه دق و دلت را سر بازیکنی که خوب بازی نمی‌کند خالی کنی. در حقیقت بیشتر از اینکه درگیر نوع بازی و سیستم بازی و این‌طور چیزها باشی، ترجیح می‌دهی خودت را درگیر احساسات کنی. به همین خاطر هم بود که از دقیقۀ ده تا دقیقۀ هفتاد فقط بازی را تماشا می‌کردم و گاهی فحشی زیر لب می‌دادم و گهگاه هم داد و هواری راه می‌انداختم. 

از دقیقۀ هفتاد به بعد اما وضع کمی فرق کرد. دقیقۀ هفتاد به بعد می‌شد خستگی را توی بازیکنان هر دو تیم دید. همین باعث شده بود استرس و هیجانم بالاتر هم برود. هر توپی که در رفت و آمد بود، تن و بدنم را می‌لرزاند. مانده بودم این‌هایی که توی زمین هستند و این‌هایی که کنار زمین داد و فریاد می‌کنند، چطور این بار استرس را به دوش می‌کشند. 

از لحظه و خلق لحظه‌ها می‌گفتم. راستش خیلی وقت‌ها که فوتبال می‌بینیم، به دنبال همین لحظه‌ها هستیم. لحظه‌های سرنوشت ساز. چیزهایی مثل اشتباه دروازه‌بان حریف، لغزیدن پای یک بازیکن، کرنری که در شلوغی‌های محوطۀ جریمه وارد گل می‌شود و اتفاق‌هایی از این دست که فقط در چند ثانیه یا بهتر است بگویم در یک لحظه اتفاق می‌افتند. ما اهالی سرزمین فوتبال تمام این نود دقیقه را به جان می‌خریم، فقط و فقط برای دیدن و لمس کردن آن یک لحظه. آن تک لحظۀ ناب. سرمستی حاصل از این لحظه‌های خاص نه از نوع سرمستی دیونسیوسی که از نوع دیگری است. نوعی که نمی‌توانم با کلمه توصیفش کنم. انگار که جهان برای چند لحظه متوقف شده باشد. بعد تمام انرژی مثبت‌های جهان در قالب یک پرتو کیهانی سرازیر شده باشد سمت تو و آن زمین سبز. انگار که وسط گرمای پنجاه درجه‌ای تابستان نوشابه زمزم سر بکشی یا مثلاً درست وقتی که انتظارش را نداری، پیامک بانک برایت بیاید. 

دقیقۀ هشتادونه بازی امروز درست یکی از همین لحظه‌ها بود. یک چیزی که دربارۀ این لحظه‌ها وجود دارد، این است که اگر اهل فوتبال باشی، درست سر‌به‌زنگاه بوی این لحظه‌ها را می‌شنوی. درست مثل این حیوان‌هایی که چند ثانیه پیش از وقوع زلزله دست به کار می‌شوند، من هم درست وقتی توپ به کرنر رفته بود، یک چیزی در درونم شروع کرد به جوش زدن. به قل قل کردن. انگار می‌دانستم که این همان لحظۀ ناب است. همان لحظه‌ای که بعد از آن باید پیرهن از تن در آورد. دور ستون خانه چرخید. داد و هوار راه انداخت و جلوی نگاه متعجب حاضران در خانه بالا و پایین پرید. 

دل‌خوشی‌های صد کلمه‌ای

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۴ مهر ۹۹
  • ۱۱ نظر

شش ماه پیش هرروز صبح که از خواب بیدار می‌شدم، اول یک دل سیر دلم برای خانه و خانواده تنگ می‌شد. بعد وقتی نیم ساعتی را زیر پتو می‌ماندم و با چشمان باز در و دیوار را نگاه می‌کردم، پیش خودم می‌گفتم چه می‌شود کرد؟ شاید همین روزها این ویروس لعنتی رخت بربندد.

حالا در نخستین روزهای پاییز نیم ساعتی می‌شود که با چشمان باز در و دیوار را نگاه کرده‌ام. این بار اما صدای نفس‌های تک تکشان را به وضوح می‌شنوم. صدای خر و پف‌های بابا، صدای نفس‌های سنگین امید و صدای نفس‌‌های آرام مامان. دارم تمام این دقیقه‌های آخر بودنشان را ذخیره می‌کنم. دارم به این فکر می‌کنم که اگر تلخی آن روزهای فراق نبود، شیرینی روزهای وصال این‌چنین زیر زبانم مزه نمی‌کرد. اگر کمی شانس بیاورم، هنوز نیم ساعتی تا بیدار شدن بابا مانده.

.

پ.ن: دل‌خوشی‌های صد کلمه‌ای چالش جدید رادیوبلاگی‌هاست. چالشی که اجازه می‌دهد چند کلمه‌ای را به شیرینی‌ها و دل‌خوشی‌های زندگی فکر کنیم. 

 از پرندۀ سفید، ماه بالای سر تنهایی است و آرزوهای نجیب دعوت می‌کنم که ادامه دهندۀ چالش باشند.

چند پیشنهاد و مورد نویسی

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۲۷ شهریور ۹۹
  • ۱۳ نظر

یکم:

اگر رادیوبلاگی‌ها هنوز از خاطرات روزهای دورتان پاک نشده، بنویسم که ما برگشتیم. به این امید که روزهای بهتری را رقم بزنیم. و به این امید که اندکی رنگ بپاشیم به این همه سختی و سیاهی زندگی. پس اگر دوست داشتید (فرض را بر این می‌گذاریم که دوست دارید) رادیو بلاگی‌ها را همراهی کنید. باشید.

دوم:

امروز روز شعر و ادب پارسی است. به همین مناسبت وبلاگ بلاگردون و پست جدیدش را دریابید. (این بار از خیر مزه ریختن با دریابید و دُریابید می‌گذرم.)

سوم:

سری آ اندک اندک از راه می‌رسد. می‌دانم. ربطی به مورد یک و دو نداشت. احتمالاً ربطی به مورد چهارم هم نداشته باشد. به هرحال: «گفتم بگم نگید نگفت.»

چهارم:

بیست‌وهشتم شهریور روز جهانی کتاب الکترونیک است. راستش خودم هم تا همین دیروز و دیدن این پست نمی‌دانستم چنین روزی هم داریم. به هرحال این روزهای کرونایی و تعطیلی کتابخانه‌های عمومی سبب شده تا بیشتر با برنامه‌های کتاب‌خوان رفیق شوم. فهمیدم تکنولوژی هم خیلی چیز بدی نیست و می‌شود بدون بوی کاغذ هم کتاب خواند. تازه این روزها که اغلب کتاب‌ها را با کاغذ بالکی چاپ می‌کنند و چندان بویی هم ندار د. خلاصه حالا که شنیدم کتاب الکترونیک به قدری اهمیت پیدا کرده که یک روز جهانی هم برایش در نظر گرفته‌اند، کلی ذوق‌زده شدم. این مقدمه را گفتم تا برسم به اینکه: اگر اهل کتاب‌خواندن به کمک برنامۀ طاقچه هستید، این پست از وبلاگ پژوهشگر را از دست ندهید. 

پنجم:

شب‌ها قبل از خواب مسواک بزنید و مراقب وسایل الکترونیکی خود باشید. امضاء: یک زخم‌خوردۀ اقتصادی.


برای وبلاگ و کلماتش

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۲۰ شهریور ۹۹
  • ۲۶ نظر

راستش فکرش را هم نمی‌کردم روزی نوشتن از وبلاگ برایم این‌قدر سخت باشد. حامد (وبلاگ فانوس) به مناسبت روز وبلاگ‌نویسی دعوت کرده بود تا از وبلاگ و تجربیات وبلاگ‌نویسی‌ام بنویسم. در این دو روز گذشته بیشتر به وبلاگ و جایگاهی که برایم دارد فکر کردم. من وبلاگ نویسی را به صورت جدی از همین وبلاگ شروع کردم و در تمام این سالیان از اینجا تکان نخورده‌ام. چهاردهم مهرماه ششمین سالی است که وبلاگ‌نویس شده‌ام. به هیچ عنوان دوست ندارم از کنار این تاریخ ساده عبور کنم. وبلاگ برایم آن‌قدر مهم بوده که تاریخ تولدش را هرگز یادم نرود. حالا اینکه هرسال نزدیک مهر حال و روز ناخوشی دارم هم از شانس بد روزگار است. برای دانش‌آموز و دانشجو جماعت مهر همیشه نخستین ماه سال است. من هم با اینکه دیگر دانشجو نیستم، مهر هنوز  برایم حکم رسیدن به پایان راه و شروع‌ مسیرهای تازه را دارد. همین است که درست هرسال روزهای شهریور و مهر اوضاعم کمی شلوغ پلوغ است. شاید اگر اردیبهشت وبلاگ‌نویس شده بودم یا مرداد ماه آمده بودم سراغ بیان، آن‌وقت تولد وبلاگم را هرساله جشن می‌گرفتم و به افتخارش کیک و نوشابه می‌خوردم. 

 حالا که می‌خواهم از نخستین تجربه‌های وبلاگ‌نویسی‌ بگویم، ترجیح می‌دهم از کمی عقب‌تر شروع کنم. شاید از نخستین برخوردهایم با شبکه‌های مجازی. مثلاً از گودر. گودر یک بخش مجازی کوچک وابسته به جیمیل بود. یک شبکه مجازی جمع‌وجور که ته تهش می‌توانستیم با آن لینک و متن به اشتراک بگذاریم. نخستین بار خاله بود که مرا با گودر آشنا کرد. گمانم پنج شش ماهی از گودری شدنم گذشته بود که گوگل از پروژۀ گوگل پلاسش رونمایی کرد. شبکه‌ای که قرار بود جایگزین گودر شود و ما نیز به اجبار به آنجا کوچانده شدیم. در همان روزها دیگرانی هم بودند که دل گروی فیسبوک داشتند؛ اما به شخصه فیسبوک را دوست نداشتم. برایم پلاس شبکۀ سرگرم‌ کننده‌تری بود. دوستان خوبی هم داشتم. در پلاس کارم به اشتراک گذاشتن متن‌های ادبی، شعر و گاه دست‌نوشته‌های بی‌ارزش خودم بود. 

ترم سوم دانشگاه به هر پوست‌کندنی که بود همراه امید مجوز انتشار مجلۀ خوابگاه را گرفتیم. ایده‌اش از امید بود. بدو بدو‌هایش هم با امید بود. حتی کارهای طراحی و پرینت و توزیع نشریه را هم امید انجام می‌داد و من تنها سردبیر ساده‌ای بودم که فکر می‌کرد خوب می‌نویسد. بعدها توی چند نشریۀ دیگر هم نوشتن را ادامه دادم. نقد می‌نوشتم. به فلانی و بهمانی می‌تازیدم و گاهی سعی می‌کردم طنزنویسی را هم امتحان کنم. آغاز آشنایی‌ام با کیومرث صابری عزیز در همین تلاش‌های نافرجام برای طنزنویسی شکل گرفت.

این دایی مرحومم بود که پای مجله‌های گل آقا را نخستین بار به خانه باز کرد. مجله‌هایی که پر بود از کاریکاتور و نقاشی‌های رنگی رنگی. ما هم هنوز سنی نداشتیم. بچه بودیم و کیف می‌کردیم از تماشا و خواندن لطیفه‌های مجله‌های دایی. بماند که چیزی نمی‌فهمیدیم. بعدها با مجله‌های بچه‌ها گل آقا آشنا شدم. کتابخانۀ پرورشی فکری کودک هر ماه چند شماره بچه‌ها گل آقا می‌آورد. سر مجله‌ها دعوا بود. همین شد که مدیر کتابخانه مجبورمان می‌کرد مجله‌ها را در همان کتابخانه بخوانیم و باهاشان سرکیف بیاییم. 

بعدها ترم چهارم دانشگاه بود که شده بودم مشتری دائمی کتابخانۀ انسانی. آن‌قدری که کتابخانۀ انسانی می‌رفتم، رنگ میز و صندلی‌های کتابخانۀ مهندسی را نمی‌دیدم. یک‌بار در همین گشت و گذارها چشمم خورد به گزیده‌ دو کلمه حرف حساب گل آقای مرحوم. کتابخانۀ علوم انسانی دو جلد از چهار جلدش را داشت. روزهای امتحانات بود. اما با خواندن همان چند صفحه اول آن‌قدر از شوخی‌ها و کتاب خوشم آمد که بیخیال ترمودینامیک و محاسبات عددی شدم و دل دادم به گل آقای مرحوم. نتیجۀ خواندن این دو جلد کتاب هم دست‌آخر شد افتادن ترمودینامیک دو. درسی که بعدها به اجبار معرفی با استادش کردم بلکه درس و دانشگاه تمام شود.

تابستان نود‌وسه هنوز با فاصله مزخرف‌ترین تابستان زندگی‌ام است. روزهای آخر دانشجویی بود و قرار بود برویم اردوی مشهد. نتیجۀ کنکور کارشناسی ارشد آمده بود. امید چندانی نداشتم ارشد جایی قبول شوم. دایی کاشان بود. دو هفته مانده به امتحان‌های پایان‌ترم ما می‌خواستند بروند مشهد. دو هفته بعدش جشن عید شعبان بود. علی از خانه ماشین آورده بود و رفته بودیم دور دور و حسابی خوش گذشته بود. چند هفته‌ای می‌شد از خانه بی‌خبر بودم. کسی کاری به کارم نداشت و من هم سرگرم امتحان‌ها و روزهای آخر دانشگاه بودم. امتحان‌های ترم که تمام شد، بعدش رفته بودیم مشهد. خوش گذشته بود. وسط صحن انقلاب بود که گوشی تلفن همراهم را دست گرفتم. پیامکی نوشتم و برای تمام اعضای خانواده فرستادم‌. برای همه ازجمله دایی. برایشان آرزوی سلامتی کرده بودم و گفته بودم که نایب‌الزیاره‌شان خواهم بود. روز اول ماه رمضان بود که برگشتم سمیرم. بابا پیراهنی مشکی به تن داشت و ریش‌هایش بیش از حد معمول بلند بود. پرسیدم کسی فوت کرده؟ و جوابش این بود که یکی از پیرمردهای فامیل به رحمت خدا رفته است. سخت است نوشتن این چند خط. از خیرش می‌گذرم. نمی‌خواهم احساساتی شوم‌. یک ساعت بعدش فهمیدم یکی از پیرمردهای فامیل، همان دایی بود. دایی‌ای که یک ماه پیش دیده بودمش. کنارش راه رفته بودم و برای نخستین بار پای گل آقا را به خانه‌یمان باز کرده بود. تابستان نودوسه وحشتناک بود.

مهرماه نودوسه دیگر کاشان نبودم. سمیرم هم نماندم. همان روزهای اول بساطم را جمع کردم و آمدم کرمان. دو هفته از کلاس‌ها رفته بود که دانشگاه باهنر را پاگشا کردم. بابا که من و وسیله‌هایم را توی خوابگاه گذاشت و رفت، احساس کردم چقدر در این دنیا تنها شده‌ام. کاشان لااقل این حسن را داشت که تنها نبودم. اینجا اما همه چیزش بوی غربت می‌داد.

حالا تازه رسیده‌ام به چهاردهم مهرماه نودوسه. یادم است توی خوابگاه نشسته بودم‌. لپ‌تاپ حسین دستم بود و صفحه گوگل پلاس را بالا و پایین می‌کردم. هربار که لپ‌تاپ حسین را قرض می‌گرفتم، دلم خوش بود به چراغ‌های سبزرنگ صفحه چت جیمیل. چت کردن شده بود بخشی از زندگی‌ام. بخشی از زندگی که تا حدودی غم غربت را می‌شست و می‌برد. چهاردهمین روز مهرماه را با امید بودم. نشسته بودیم و از خاطرات روزهای دور می‌گفتیم. از نشریه، از سختی‌های دانشگاه، از غم و درد دوری و ... سر همان مکالمه بود که امید دعوتم کرد تا یک وبلاگ داشته باشم. صفحه بیان را جلوی رویم گذاشت و گفت اسم وبلاگت را بگذار سردبیر. به یاد تمام روزهای سردبیری. حالا که به آن روز و ساعت فکر می‌کنم، می‌بینم شانس یارم بود که بیان آن روز اجازه نداد از اسم و آدرس سردبیر استفاده کنم. پیغام خطایش این بود که این آدرس‌ها تنها برای کاربران ویژه در دسترس است. من هم که مسلما کاربر ویژه‌ای نبودم‌. چتد ثانیه‌ای چشمانم را بستم. دنبال اسم مناسبی برای وبلاگ بودم. بعد یاد گل آقا افتادم. یاد کتابخانه کودک افتادم. یاد دایی افتادم. یاد تمام روزهایی که دو کلمه حرف حساب می‌خواندم. و یاد وبلاگ دایی که در بلاگفا بود و اسمش آقاگل بود و دیگر هیچ‌وقت قرار نبود به‌روز شود. تصمیمم را گرفتم. آدرس را وارد بخش پیشنهادی بیان کردم و دکمه تایید را زدم. 

حالا با کمی ارفاق شش سالی می‌شود که وبلاگ‌نویسم. روزهای اول بیشتر شعر و بریده کتاب می‌گذاشتم. روزهایی که اینجا پرنده‌ای پر نمی‌زد و امید و یکی دو نفر دیگر تنها خواننده‌هایش بودند‌. بعدها تصمیم گرفتم از دردسرهای خوابگاه و دانشگاه بنویسم. تجربه جالبی بود‌ و این حسن را هم داشت که خانواده می‌فهمیدند کجا سرم گرم است و چه چیزهایی را از سر گذرانده‌ام.( هیچ‌وقت آدرس وبلاگم را از کسی مخفی نکرده‌ام.) البته بخشی از این پست‌های خاطره‌گون حالا دیگر در دسترس نیستند. گمانم بعضی از پست‌های شعر و متن‌های ادبی را هم حذف کرده باشم. این روزها دلم می‌خواهد بیشتر بنویسم‌. اما دیگر به اندازه روزهای دانشجویی دغدغه‌مند نیستم. شاید در گرفتاری‌های زندگی غرق شده‌ام. شاید هم برعکس، کمی پخته‌تر شده باشم و هدفم از زندکی رنگ و بوی مشخص‌تری به خود گرفته باشد. هرچه هست به خودم قول داده‌ام این روزها که تمام شود، بیشتر سراغ وبلاگ را بگیرم و بیشتر بنویسم.

راستش یک وقت‌هایی دلم می‌خواهد برگردم به قبل از تابستان نودوسه. اما در همین رفت و برگشت کوتاه زمانی باز هم مطمئنم راه و رسم وبلاگ‌نویسی را دوباره از سر می‌گرفتم. 


پ.ن: آغازگر این چالش مجید اسطیری (وبلاگ آلپرولازم) است. به پیشنهاد مجید باید در پایان متن از سه نفر دیگر دعوت کنم تا به این چالش بپیوندند. به همین جهت دعوت میکنم از:

آبلوموف(رحیم فلاحتی)، تویی پایان ویرانی( عارفه) و بندباز تا ادامه دهنده‌ی این مسیر باشند.


غرغرهای سادۀ یک آدم ساده در روزهای پیچیدۀ زندگی

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۱۷ شهریور ۹۹
  • ۱۷ نظر

تا همین‌جا شهریور گندترین ماه نودونه بوده است. حتی گندتر از فروردینی که دور از خانواده و با ترس از این ویروس لعنتی سپری شد.ا نزدیک به یک هفته می‌شود که لپ‌تاپم خراب شده است. برای من که دورکاری می‌کنم، خرابی لپ‌تاپ یعنی بی‌کار شدن. یعنی نداشتن یک لقمه نان برای گذران زندگی. باز کاش می‌فهمیدم چه مرگش است. بلکه درستش می‌کردم و تمام. شده مثل روزهای بیماری پدربزرگ که هر پزشکی نظر خودش را داشت و این وسط هرروز پدربزرگ بود که ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد و بدنش نسبت به هر داروی جدیدی واکنش جدیدتری نشان می‌داد. آن‌قدر از دست لپ‌تاپ دل‌چرکینم که اگر همین امروز یک نفر پیدا می‌شد و می‌گفت لپ‌تاپت چند؟ می‌گفتم بیا بردار ببر. هرچقدر هم که خودت دوست داشتی بده. اصلاً جهنم و ضرر

سمت دیگر ماجرا پیدا نشدن قطعه است. این روزها بیشتر مراقب دستگاه‌های الکترونیک باشید. کافی است تقی به توقی بخورد تا بیچاره شوید. بازار به شکل مزخرفی کساد است و اگر کمی فقط کمی دستگاهتان قدیمی باشد، با بدبختی می‌توانید تعمیرش کنید. آن‌هم پول خون پدرتان را ازتان می‌گیرند! از طرف دیگر هم تعمیرکارها بی‌حوصله‌اند و اولین واکنششان به دیدن هر ایرادی این است که سوخته و باید تعویض کرد و چاره‌ای نیست و تعمیر نمی‌شود! حالا هرچقدر هم که شما اصرار کنید که بابا، قربانت شوم، مگر برد فضاپیمای دیسکاوری است که تعمیر نشود؟ مگر گوشی نوکیا 1100 برایت آورده‌ام که می‌گویی تعمیرش نمی‌ارزد و فلان و بهمان؟ شاید باورت نشود، ولی وقتی رو به منِ مشتری می‌گویی تعویض ال‌سی‌دی دو میلیون برایت آب می‌خورد، تن و بدنم غش و ضعف می‌رود. برای من که درآمدم چندرغاز است، دو میلیون خرج یک ماه زندگی‌ام می‌شود. بعد انتظار داری دو دستی تقدیمش کنم و بروم پی کارم و تهش هم بگویم دمت گرم رفیق؟ آن‌هم وقتی می‌دانم اصل قطعه سالم است. نهایت برد ال‌سی‌دی سوخته که با کمی حوصله قابل تعمیر است. تازه اگر مشکل از آن باشد. وقتی چیزی را چک نمی‌کنید، دقیقاً چطور باید قبول کنم حق با شماست؟ و چطور قبول کنم اگر این دو میلیون را هم دادم، بعد چیزی که تحویل می‌گیرم یک لپ‌تاپ صحیح و سالم است؟ وقتی هم از تضمین صحبت می‌کنی، دیوار حاشا بلند است که اصلاً چنین چیزهایی ضمانت ندارد و فلان و بهمان. به عبارتی شما کارت نباشد. پول را بده. ولی اگر درست نشد هم تقصیرکار من نیستم!

از آن طرف چندرغاز پولی که درمی‌آوردیم را هر بار توی بورس سرمایه‌گذاری می‌کردیم تا لااقل نرخ تورم شت و پتمان نکند. روزهای اول هم پیش خودمان فکر می‌کردیم چه کار خوبی داریم می‌کنیم. فکر می‌کردیم لااقل خیالمان جمع است. با این چندرغاز که نمی‌شود سکه خرید یا نمی‌شود ماشین خرید یا نمی‌شود سراغ خرید زمین رفت. ولی لااقل می‌شود اینجا سرمایه‌گذاری‌اش کرد. که خب بازار بورس هم چند وقتی است تبدیل شده به کارخانه رب گوجه‌فرنگی

یکی دیگر از بدبختی‌های دورکاری و فریلنسری هم خوردن به پست کارفرمای بدقول است. کارفرمایی که قول می‌دهد سر ماه با شما تسویه‌حساب کند. یا مثلاً قول می‌دهد همکاری‌اش چندماهه باشد و یک‌باره وسط کار قالتان می‌گذارد. این‌طور می‌شود که شما باید با زبان خوش بدوی دنبال کارفرما که د لعنتی! شاید باورت نشود. ولی من هم آدمم و من هم خانه و زندگی دارم. اجاره خانه دارم. ظهرها نهار می‌خورم و شب‌ها شام. تازه برای خرید یک بیست لیتری آب هم باید 1500 تومان پول بدهم. حالا شانس بیاورم و مثلاً در طول ماه دیگر کولر نسوزد و یخچال سالم باشد و لامپ دستشویی نترکد و هوس چیپس و پفک هم نکنم تا بلکه بتوانم با این چندرغاز درآمد زندگی کنم. بعد شمای کارفرما سر را مثل چیز می‌اندازی زیر و امروز و فردا می‌کنی؟ خوب بود من هم موقع تحویل کار هی امروز و فردا می‌کردم؟ 

تنها نکتۀ مثبتی که این روزها می‌توانم به آن فکر کنم، این است که باز خدا را شکر مرحلۀ دوم آزمون آموزش‌وپرورش را قبول نشدم. وگرنه همین حالا داشتم به دردسرهای دیگری هم فکر می‌کردم. ایضاً خدا را شکر که در این سال‌ها تشکیل خانواده ندادم و حالا بچه مدرسه‌ای ندارم که بخواهم غم و غصۀ آن‌ها را هم بخورم

ننه یک وقت‌هایی سر به آسمان می‌کرد و می‌گفت: «خدایا بده یک گونی پول.» این روزها من هم هر بار سر به آسمان می‌برم و زیر لب می‌گویم خدایا بده یک لپ‌تاپ سالم. بده یک کار خوب. بده یک رفیقی که مثلاً بیاید بگوید فلانی من این لپ‌تاپ را لازم ندارم. برای تو. تا هر وقت که کارت راه بیفتد.


یادگار گنبد دوار

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۵ شهریور ۹۹
  • ۱۵ نظر

این پنجاه ثانیه را چند روز پیش شکار کردم. پیرمردی که روی آن چند سنگ فرش متفاوت مسجد امام ایستاده، علی اصغر شاهزیدی است. از ماسک‌های بردهان زدۀ حاضران هم به نظر می‌رسید که کلیپ مربوط به همین روزهای گذشته است. لازم نمی‌بینم کیهان کلهر را معرفی کنم. کلهری که وقتی صدای شاه‌زیدی تنین انداز می‌شود، ترجیح ‌می‌دهد چند ثانیه‌ای را روی زمین زانو بزند. حال اینه چه دلیلی برای این کارش داشته را خیلی کاری ندارم. برای من در این پنجاه ثانیه مهم همین تک بیت حافظ است. شاه‌زیدی می‌خواند «از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر/ یادگاری که در این گنبد دوار بماند» و من در فضازمانی که در آن سیر می‌کنم، در حالی که چیزی به ساعت پنج صبح نمانده، دارم به دنبال گنبد دوار می‌گردم. گنبد دواری که گویا جز صدای سخن عشق چیزی در آن خوش نیست. 


(پ.ن: چند روزی است که صندوق بیان به شکل مستقیم برایم باز نمی‌شود. به همین خاطر فعلاً کلیپ را از همان لینک ابتدای متن ببینید. بلکه بفهمم مشکل از کجاست.)

برای سه ماه و چند روز پیش؛ برای سه ماه و شاید چند روز بعد

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۳ شهریور ۹۹
  • ۲ نظر

:: پاسخی به فراخوان وبلاگی فصل پایان ::


اینکه آدم به سه ماه و چند روز بعدش فکر کند همین‌طوری هم چیز عجیبی است. اما چاره‌ای ندارم. البته دروغ چرا، اینکه فکر کنی همه چیز تا سه ماه و چند روز بعدش تمام شده، تمام دفترهای زندگی بسته شده و دیگر خبری از این همه دغدغه‌های ریز و درشت روزانه نیست، همین مسئله خودش یک حس اطمینان خوبی به آدم می‌دهد. برای همین است که به ذهنم اجازه داده‌ام برای خودش مشغول بازی بازی شود. ولش کرده‌ام به امان خدا که هی برود به گذشته بعد بدود، بدود، بدود تا برسد به سه ماه بعد و باز دوباره همین مسیر را طی کند. هی برود سراغ آدم‌های مهم زندگی‌اش و دوباره به سه ماه بعدش فکر کند. برگردد و این‌بار برود سراغ خاطرات مهم زندگی‌اش و دوباره بدود تا سه ماه آینده. و باز و باز و باز. 

اول فکر می‌کردم با شنیدن این خبر همه چیزم فلج شود. حالا اما یک حس اطمینان خاطر خوبی دارم. به همۀ روزهای زندگی‌ام که فکر می‌کنم، می‌بینم همیشه از اولین قدم‌ها ترسیده‌ام. دقیقاً درست است. من همیشه از اینکه کاری را شروع کنم، بیشتر از خود کار می‌ترسم. ولی در نقطۀ مقابلش، پایان‌ها هرگز برایم ترسناک نبوده‌اند. حتی به این فکر می‌کنم که گاهی وقت‌ها که خسته می‌شده‌ام، به خودم نوید پایان را می‌دادم. مثلاً هر بار که بابا شوق سازندگی‌اش می‌گرفت و یکی از دیوارهای خانه را خراب می‌کرد، سر آن کلنگ اول، سر آن تصمیم ناگهانی بابا می‌ترسیدم؛ اما بعدش همه چیز به یک‌باره ساده می‌شد. بعدش فقط به پایان فکر می‌کردم. به اینکه بالاخره مجبور است یک جایی تمام شود. حالا یک بار بالا بردن دیوار در ضلع دیگری از خانه نقطۀ انتهایی کار بود و یک بار رنگ کردن در و پنجره‌ای که تازه کار گذاشته بودیمش 

احساسم این است که کلنگ اول را زده‌ام. قدم اول را برداشته‌ام. همین است که حالا همه چیز از همین‌جا برایم روشن و واضح است. نقطۀ پایان قدم به قدم جلوتر می‌آید و من می‌دانم که فقط سه ماه و شاید چند روز دیگر وقت دارم. همین باعث آرامش خاطرم است. از مسیر ترسی ندارم. البته چیزی هم برای ترسیدن نیست. شاید اگر قرار بود همه چیز جور دیگری رقم بخورد، از حالا باید ترس غصه‌ خوردن نزدیکانم را داشته باشم. ولی با این سروشکل، خیالم جمع است که آن‌ها هم وقت زیادی برای این‌ فکر و خیال‌ها ندارند. مطمئنم آن‌قدر فکر و خیال‌های متفاوت به سرشان هست که عملاً به این روزهای من فکر نمی‌کنند. از این بابت خیالم جمعِ جمع است. و حقیقتاً چه خوب.

فقط تنها نگرانی‌ام برای وقتی است که دیگران هم خبر را بشنوند. نگران این هستم که آن‌ها توان لازم برای سرپا ماندن را نداشته باشند. نگران همان واکنش اولشان به خبر هستم. اینکه آن‌ها نتوانند این سرنوشت حتمی را بپذیرند، برایم دلهره‌آور است. کاش می‌شد همه چیز را مخفی کنم. کاش می‌شد دور گوش‌ها و چشم‌هایشان یک دیوار فرضی بکشم و کاری کنم.

راستش نمی‌دانم انتخابم درست است یا غلط. به هرحال قضیه همین امروز فرداست که لو برود. اینکه خودم زودتر بگویمش، شاید کار را راحت‌تر کند. اصلاً اولین تصمیمم برای این روزهای باقی مانده همین است. بعدش هم هرچه آید، خوش آید. دیگر قرار نیست از این بدتر بشود که. هست؟


+ پ.ن: عارفه روزهای آخر اردیبهشت دعوتم کرده بود تا برای فصل پایان بنویسم. خوشبختانه خودش بود و به یادم آورد. وگرنه شاید تا سه ماه و ده روز بعد هم یادم نمی‌آمد که به فراخوان وبلاگی دیگری هم دعوت شده‌ام. خلاصۀ کلام با تشکر ویژه از سید طاها و عارفه.