برای تمام کلاه‌ ایمنی‌ها

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۶ آذر ۹۹
  • ۲۲ نظر

درست یک ماه و شش روز پیش وقتی نفس نفس می‌زدم تا خودم را در صف نامنظم گروه حفظ کنم، وقتی نزدیک هجده نوزده کیلومتر از راه را طی کرده بودیم، برای یک لحظه، یک ثانیه یا شاید کمتر، تمام دنیا دور سرم چرخید و چند ثانیه‌ای را در فضازمانی بودم که نه قدرت توصیفش را دارم و نه چیزی از آن به یاد دارم. فقط اینکه احساس می‌کردم تمام شد. همه چیز. اما درست چند ثانیه بعد، احساس کردم بالای سرم پر است از صدا و بعد زمانی که چشم‌هایم را باز کردم، اول‌بار نگاهم به چهرۀ هراسان زهرا افتاد و بعد عمو را دیدم که ایستاده بالای سرم و مضطرب است. و چند نفر دیگر که کلاه‌ دوچرخه‌سواری‌شان جلوی نور خورشید را گرفته بود و جمع شده بودند ببینند چه بلایی سر خودم آورده‌ام.

یکی دو دقیقه طول کشید تا حواسم سر جایش بیاید و بعد کلاهم را ببینم که دو نیمه شده، نیمه‌ایش از سرم آویزان است و نیمۀ دیگرش روی زمین. راستش خیلی دوست می‌داشتم که از سر جایم بلند شوم و به یاد تمام زمین خوردن‌های کودکی گرد و خاک شلوارم را بتکانم و بعد سوار بر دوچرخه دوباره راه بیفتم سمت خانه. اما در بینابین سؤال‌وجواب‌های زهرا و عمو که: «کجایت درد می‌کند؟ و چیزیت نیست یا هست؟» این درد شانۀ چپ بود که آرام آرام داشت خودش را نشان می‌داد و امانم را می‌برید. کنارش البته دستمال خونی زهرا هم بود که جریان خون را از روی پیشانی‌ام پاک می‌کرد و نگرانی‌ از چهرۀ خودش می‌بارید.

دوچرخه‌ها که رفتند، فقط عمو ماند و زهرا که منتظر آمدن آمبولانس بیمارستان بودیم. در این روزهایی کرونازده بیشتر از خود درد و زخم‌ها این رفتن به بیمارستان بود که ترس به جانم می‌انداخت. برای همین دوست داشتم بگویم چیزی نیست. می‌رویم خانه. کمی سرم زخم است و دستم کوفته شده. خوب می‌شود ان‌شاءالله! اما هربار که می‌آمدم جابه‌جا شوم این درد شانه‌ بود که به جایم حرف می‌زد. 

آمبولانس که رسید، فکر کردم این سوال و جواب‌ها که اسمت چیست و کجایت درد می‌کند؟ و چطور شد که این‌طور شدی؟ را برای اولین و آخرین بار قرار است داشته باشم. اما همین‌که پا به اورژانس گذاشتم، تازه آغاز ماجرای دیگری بود. یک‌بار مسئول بخش، یک‌بار پرستاری با ماسک آبی، بار دیگر پرستاری که عینک گرد داشت، دفعۀ سوم پرستاری که پشت پیش‌خوان بود، بار چهارم آنکه واکسن کزاز زد و بعد دکتر اورتوپدی که تازه ساعت ده پیدایش شد و همین‌طور سوال و جواب بود که از راه می‌رسید.

 دست آخر ساعت نزدیک یازده بود که با دو ماسک اضافه بر دهان، سری که چند بخیه از آن رد شده و دستی که سنگینی‌اش را تا سه هفته قرار بود گردن وامانده‌ام تحمل کند، از در بیمارستان آمدیم بیرون. تنها توصیۀ دکتر این بود که اگر درد داشتی، قرص مسکن بخور و اینجا باید از تمام مسکن‌های دنیا تشکر کنم. اگر این قرص‌ها و کپسول‌های مسکن نبود، نمی‌دانم چطور دو سه روز اول را باید سپری می‌کردم؟ یکی دو ساعت اول همه چیز خوب بود. آرام بود. خبری از درد نبود. اما هرچه به عصر و غروب آفتاب نزدیک‌ می‌شدیم، درد زبانه می‌کشید و خودش را نشان می‌داد. نمی‌دانم لحظه‌ای که روی زمین افتادم، چطور بود، اما هر بار درد از شانۀ دست چپ شروع می‌شد و بعد خودش را می‌رساند به نوک پا و از آن‌جا دوباره برمی‌گشت و می‌آمد تا همان مبدأ حرکتش. سه روز و سه شب، هر شش ساعت یک‌بار کپسولی آبی رنگ را با کمی آب می‌دادم پایین و بعد انگار که دنیا رنگ و روی دیگری می‌گرفت. روشن‌تر می‌شد و دردها از سرم می‌پرید.

خیلی هم شلوغش نکنم. به جز همین سه روز اول، دیگر روزهایش خیلی بد هم نبود. فقط دستم را با یکی از این آویزهای گردنی بسته بودم و کمی در انجام دادن کارهای شخصی‌ام مشکل داشتم. ادامه‌اش دیگر بخور و بخواب بود. لااقل این بود که دیگر نه نوبتم می‌شد غذا بپزم و نه تا آخر این سه هفته کسی انتظار ظرف شستن یا جارو کشیدن خانه را داشت. می‌خوابیدم، دو ساعت بعد بیدار می‌شدم، چایی می‌خوردم، نیم ساعت سریال می‌دیدم. نیم ساعتی کتاب می‌خواندم، کمی راه می‌رفتم و بعد دوباره یکی دو ساعت می‌خوابیدم و این رویه در تمام بیست‌وچهار ساعت روز ادامه داشت. 

من در زندگی دروغ‌های کوچک و بزرگ کم نگفته‌ام. اما تا به حال پیشامدی نبوده که بخواهم این‌طور دست به تزویر و دو رویی بزنم. دارم از پنهان کردن ماجرا از عزیزترین کسان زندگی‌ام حرف می‌زنم. از اینکه سه هفتۀ تمام مجبور بودم درخواست ارتباط‌ تصویری را رد کنم و در تماس‌های صوتی هم انرژی‌ام را جمع کنم و ناله‌ها را پشت صدای بلندم مخفی نگه‌دارم. اعتراف می‌کنم از سخت‌ترین لحظه‌ها برایم همین بود که پشت گوشی قطعی اینترنت و خط ندادن گوشی را بهانه می‌کردم تا هیچ‌کس از اهل خانه و خانواده نگران حالم نباشد.

حقیقت ماجرا را وقتی برای خانواده گفتم که دیگر دستم را باز کرده بودم و خودشان هم چند ساعتی می‌شد که آمده بودند کاشان. آن هم راستش از شوخی‌های به قول مادربزرگ: «خَرَکی» بچه‌ها ترسیدم؛ که نکند بی‌هوا مشتی حوالۀ شانه‌ام کنند و بعد ترقوه‌ای که تازه جوش خورده بود دوباره کار دستم بدهد. بماند که مادرها خیلی زودتر از چیزی که فکرش را بکنید می‌فهمند. و خب وقتی سر سری حرف را انداختم وسط، مادر را دیدم که اشک در چشمش حلقه زده و نمی‌داند چه بگوید و شاید خیلی دلش می‌خواست به یاد تمام زمین‌خوردن‌های کودکی، به یاد تمام بارهایی که با لباس‌ خاکی به خانه آمده بودم، تشری بزند و دعوایم کند. 

حالا که دارم این سطرها را می‌نویسم، بیشتر از هرچیزی دلم برای دوچرخه‌سواری تنگ شده است. یک ماه و شش روز می‌شود که سوار دوچرخه نشده‌ام. اما هربار که به صحنۀ زمین خوردنم فکر می‌کنم، یاد کلاهی می‌افتم که تکه تکه شده بود و بخشیش از سرم آویزان بود. بعد یادم می‌آید که هنوز بیرون نرفته‌ام و کلاه جدید نخریده‌ام و خب قول داده‌ام که دیگر بدون کلاه ایمنی سوار دوچرخه‌ام نشوم.

یک مهمانی سه نفره

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۳۰ آبان ۹۹
  • ۱۲ نظر

وقتی به شخصیت‌های داستانی فکر می‌کنم، یاد دو شخصیت کوچک و خاص می‌افتم. یکی از این شخصیت‌ها ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی است و دومی شازده کوچولویی که همه می‌شناسیدش. اگر قرار باشد روزی شخصیت‌های داستانی را به یک شکلی از کتاب‌ها بیرون بکشیم، مثلاً با یک پیرینتر سه‌بعدی ان‌ها را پرینت بگیریم و بعد با یک هوش مصنوعی به آن‌ها جان ببخشیم، بدون شک انتخابم همین‌ دو رفیق گرمابه و گلستان خواهد بود. البته فراهم آوردن یک دریای آبی برای ماهی سیاه و یک سیارک کوچک که رویش گل سرخی داشته باشد و یک گوسفند کوچک برای خوردن بائوباب‌ها کار سختی است. اما احتمالاً با همان پرینتر سه‌بعدی کارم راه می‌افتد.

دلم می‌خواهد یک روز مهمانی‌ای بگیرم و هر دوی این‌ها را دعوت کنم. بعد بنشینیم کنار هم و از روز و شب‌هایی بگوییم که از سر گذرانده‌ایم. شازده از سفرش به سیارک‌ها بگوید. از پادشاهی که احتمالاً حالا تمام ستاره‌ها را شمرده و مالکشان شده است. از مرد متشخصی که برای هوادارانش کلاه از سر برمی‌دارد. از روباهی که بازار شایغات پشت سرش حسابی داغ است. و خیلی ماجراهای دیگر که احتمالاً در این سال‌ها باید تجربه‌اش کرده باشد.

بعد یقین نوبت ماهی سیاه است که قصۀ زندگی‌اش را بگوید. اما قبلش برای اینکه خوش‌خوشانمان شود و من هم میزبان خوبی باشم، چایی می‌خوریم و اناری می‌شکنیم. بعد رو می‌کنیم به ماهی سیاه و می‌گوییم: خب رفیق روزهای دور چه خبر از دریا؟ و او شروع می‌کند از ماهی‌های آزاد گفتن و از موج‌های خروشان و طوفان‌ها و ماهی‌گیران ناکس گفتن. و بعد قصۀ ماهیان دیگری را می‌گوید که یکی یکی جویبار کوچکشان را رها کرده‌اند و در این سالیان به سراغ دریای آزاد آمده‌اند. راستش مطمئنم وسط‌ قصه‌ گفتن‌هاش کمی حسودی هم می‌کنم. اینکه من در تمام سال‌ها زندگی‌ام نتوانسته‌ام از یک سری چیزها دل بکنم و نتوانسته‌ام مثل ماهی سیاه باشم، کمی دلگیرم می‌کند. اما مجبورم بپذیرمش. چون هرچه نباشد، او ماهی سیاه کوچولوست و من آدمیزادی که ریشه ندارد و باد همین‌طور این طرف و آن طرف می‌بردش. 

دروغ چرا، تمام این سطرهایی که نوشتم را تمام این سناریو را بارها در ذهنم مرور کرده‌ام. چیزی نیست که حالا در ذهنم ساخته باشمش. سال‌هاست که در ذهنم یک ماهی سیاه کوچولو شنا می‌کند. ماهی سیاهی که یک رفیق شازده‌نامی هم دارد. شازدۀ کوچکی که آن بالاها روی سیارک ب 612 زندگی می‌کند.


پ.ن: این پست را به دعوت بلاگردون و پست کتاب‌چینش نوشته‌ام. اگر دوست دارید، بلاگردون و پست خوبش را دریابید.

دیگر اینکه به رسم هر چالشی باید چند نفر را دعوت کنم. به سبک قدیمی‌ها که ریش و قیچی را دست دیگری می‌دادند، من هم قلم و کاغذ را این‌بار می‌دهم دست: فروزان، جوزفین مارچ، مآه و گلاویژ. دیگر خود دانید. اما روایت داریم هرکس دعوت بلاگردون را اجابت نکند، اهریمن تاریکی نفرینش می‌کند.

هفتۀ کتاب و کتاب‌خوانی اینترنتی

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۲۴ آبان ۹۹
  • ۱۸ نظر

خیلی ساده، در این پست قصد دارم سایت‌های فروشی که در هفتۀ کتاب و کتاب‌خوانی تخفیف خوبی ارائه می‌دهند را معرفی کنم. اگر تجربه‌ای هم در خرید از این سایت‌ها داشته باشم، می‌نویسم. به این امید که گرهی از کار کسی باز کند.


سایت فروشگاهی سی‌بوک:

سی‌بوک در این یک سالی که رو به خرید کتاب از فروشگاه‌های اینترنتی آورده‌ام، همیشه رفیق گرمابه و گلستانم بوده است. قبلاً هم از آن صحبت کرده‌ام. کد تخفیف سی‌بوک در هفتۀ کتاب‌ «Bookweek» است. سی‌بوک بین صفر! تا پنجاه درصد تخفیف دارد. البته هنوز خرید با کدهای تخفیف «تا 32 درصدی ماهانه» برای برخی از کتاب‌ها تخفیف بیشتری را اعمال می‌کند. برای مثال از کد تخفییف «mopon8» هم می‌توانید استفاده کنید.

اگر در سی‌بوک ثبت‌نام نکرده‌اید، می‌توانید از کد معرفی من استفاده کنید: «ثبت نام سیبوک». که ضرری برای شما ندارد؛ اما با هربار خرید شما، ده درصد از مبلغ خریدتان را به اعتبار من اضافه می‌کند.

آدرس سایت سیبوک


سایت فروشگاهی باهوک:

تا امروز از سایت باهوک خرید نکرده‌ام. اما گویا بین صفر تا شصت درصد روی کتاب‌هایش تخفیف می‌دهد که تخفیف کمی نیست:

 آدرس سایت باهوک


سایت فروشگاهی کتاب‌لازم:

در کتاب‌لازم می‌توانید برخی از کتاب‌های دست دوم را خریداری کنید. حسنش این است که ارزان‌تر پایتان در‌می‌آید. عیبش هم این است که خب کتابتان دست دوم است. البته عیب و ایراد کتاب در سایت مشخص شده و با علم به ایرادی که دارد، شما اقدام به خرید کتاب می‌کنید:

 آدرس سایت کتاب‌لازم


سایت فروشگاهی ایران‌کتاب:

ایران کتاب را خیلی وقت نیست که می‌شناسم. اما در همین مدت کم توانسته اعتمادم را جلب کند. ایران کتاب هم در این هفته روی تمام کتاب‌هایش 20 تا 25 درصد تخفیف گذاشته است:

آدرس سایت ایران کتاب


پیج کتاب دماوند:

از کتاب دماوند تقریباً اول ماه بود که چند کتاب خریدم. کتاب دماوند هم مانند کتاب‌لازم مخصوص فروش کتاب‌های دست دوم است. البته به صورت هفتگی یا هر دو هفته یکبار کتاب‌های جدید را برای فروش می‌گذارد. و این را هم بگویم که برخی از کتاب‌هایش روی هوا می‌رود. برای همین یا باید مانند گرگ بالای سر پیج باشید و وقتی کتاب جدید شارژ می‌کند، بلافاصله اقدام به خرید کتاب کنید، یا اینکه بعد بروید و از بین کتاب‌های باقی مانده چیزکی پیدا کنید. در روش اول شانس اینکه کتاب‌های کمیابی که می‌خواهید را پیدا کنید هم هست.

آدرس پیج کتاب دماوند


طرح پاییزۀ کتاب:

طرح پاییزۀ کتاب استثنائاً خیلی ربط به کتاب‌فروشی‌های آنلاین پیدا نمی‌کند. در طرح پاییزه هرکس می‌تواند تا سقف 200 هزار تومان کتاب خریداری کند و در کنار آن از یک تخفیف 20 درصدی نیز سود ببرد. در اغلب شهرها یکی دو کتاب‌فروشی عضو این‌گونه طرح‌ها هستند. با این حال پیشنهادم در این روزهای کرونازده این است که یا از پیج‌های اینستاگرامی این کتاب‌فروشی‌ها خرید کنید یا لااقل در خرید حضوری هم حواستان به نکات بهداشتی باشد.


در ادامه:

سایت  کتابچی

از سایت کتابچی می‌توانید با تخفیف 30 درصدی کتاب بخرید. البته لازم است که با اکانت جدید ثبت نام کرده باشید. کد تخفیفش هم: KETAB99


پ.ن:

اگر سایت یا پیجی را می‌شناسید که در این روزها تخفیف خوبی ارائه می‌دهد، لطفاً پایین همین پست معرفی‌اش کنید. تشکر.


از فلفلی تا آتش بدون دود | یادداشت مناسبتی هفتۀ کتابخوانی

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۲۴ آبان ۹۹
  • ۷ نظر
اینکه فلفلی را کنار آتش بدون دود قرار داده‌ام، خیلی هم بی‌علت نیست. فلفلی اولین کتابی بود که در کانون پرورشی فکری امانت گرفتم. شش سالم بود، اما کم و بیش خواندن را به یاری وحید و زهرا یاد گرفته بودم. بعد از آن سال‌ها کتاب جزئی از زندگی‌ام بود یا لااقل این‌طور فکر می‌کردم. از علاقه‌ام به آتش بدون دود و زنده‌یاد نادر ابراهیمی هم که بارها گفته‌ام. 
خلاصۀ کلام ماجرای اینکه چطور به سراغ کتاب و کتاب‌خوانی آمدم را در یادداشتی به مناسبت هفتۀ کتاب‌خوانی در سایت نشر صاد نوشته‌ام. دعوت می‌کنم یادداشت «از فلفلی تا آتش بدون دود» را در نشر صاد بخوانید.

در ستایش روزانه نویسی

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۱۶ آبان ۹۹
  • ۱۶ نظر
«پنج شش ماه است که می‌خواهم نوشتن این یادداشت‌های روزانه را شروع کنم. شاید نزدیک یک سال از وقتی که نوشتن «مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار» را برای سومین‌بار شروع کردم. آن‌وقت مثل مردی بودم که تنگِ نفس دارد و از کوهی بالا می‌رود. تمرین نداشتم و ندارم و نوشتن دیگر از کشتی و جفتک‌چارکش کم‌تر نیست، تمرین می‌خواهد. فکر کردم کم‌ترین فایده‌ی این یادداشت‌ها آن است که ورزشی است. به‌علاوه اگر آدم چشم‌های بینا داشته باشد، بسیار چیزها می‌بیند که سزاوار نوشتن است. اما برای دیدن: باید به فکر آن بود و نوشتن یادداشت خود تمرینی است برای دیدن؛ یاد می‌دهد که آدم چشم‌هایش را باز کند.» (در حال و هوای جوانی- شاهرخ مسکوب)

حرف اضافه:
چند وقتی می‌شود، شاید همین پنج شش ماه، که دلم می‌خواهد دست به روزانه‌نویسی بزنم. برای همین چند وقت پیش آن بالای وبلاگ صفحه مستقل جدیدی ایجاد کردم با نام «روزانه‌نویسی». در این صفحۀ جدید تلاشم بر ساده و راحت نوشتن است. به قول مسکوب: این دیگر شرحی بر رستم  اسفندیار نیست. پیشامدهای روزانه است. زشت و زیبا و حتی گاهی مبتذل و گذرا. به هرحال چه می‌توان کرد؟ زندگی سرشار از این مبتذلات است. خلاصۀ کلام امیدوارم در این مسیر کم نیاورم و ادامه‌دار باشد.
همین.
حرف اضافۀ دو: نزدیک به دو هفته می‌شد که به وبلاگ سر نزده‌ بودم. خشحالم که سی ستارۀ روشن برای خواندن دارم و کلی کامنت تازه برای جواب دادن. سعی می‌کنم امروز و فردا کامنت‌ها را جواب دهم و یکی یکی این ستاره‌های روشن را هم خاموش کنم. 
ارادتمند.

دیگر حوصله‌مان از این زندگی سر رفته

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۲ آبان ۹۹
  • ۲۳ نظر



نمی‌دانم این عکس عکس واقعی سم بارترام هست یا نه. ماجرای بارترام را یکبار همین‌جا گفته‌ام. دروازه‌بان چارلتون که در یک بازی مه‌آلود دست‌هایش را روی کاسه زانوهای گذاشته بوده، چشم تیز کرده بوده که نکند توپی یک‌باره از فضایی مه‌آلود بیاید و او نداند باید چه خاکی به سرش کند. غافل از اینکه داور بازی را بیست‌دقیقه‌ای می‌شود که تعطیل کرده و تمام هم بازیانش تا حالا رسیده‌اند خانه، دوش قبل از خوابشان را گرفته‌اند و نشسته‌اند به چایی خوردن.  

عکس را این بار داخل توییتر دیدم. به این فکر می‌کنم که چقدر این روزها زندگی‌مان شبیه همین بیست دقیقه سم بارترام است. ما غرق شده‌ایم در فضایی مه‌آلود و هر لحظه در انتظار بلایی هستیم که معلوم نیست از چه نقطه‌ای و با چه شتابی از راه می‌رسد. دریغ از اینکه اصل‌کاری‌ها با خیالی آسوده خوابیده‌اند روی تخت گرم و نرمشان؛ یا اینکه لم داده‌اند کنار بخاری یازده هزار ایران شرق و دارند چایی می‌خورند.

از آن بازی عجیب، جز این عکس(که صحتش هم تأیید نشده) یک اظهارنظر عجیب‌ هم باقی مانده است. بارترام فردای آن مسابقه نامه ای برای هم باشگاهی ها و مدیران باشگاه می نویسد و تصمیم می‌گیرد زین پس هرگز برای چارلتون بازی نکند.

«غم‌انگیز است. من از دروازۀ آن‌ها حراست می‌کردم و آن نامردها مرا پاک از یاد برده بودند. همه‌اش فکر می‌کردم چقدر خوب بازی می‌کنیم! تیم ما همه‌اش در حمله است و بازیکنان چلسی دقیقه‌ای هم فرصت نزدیک شدن به دروازۀ مرا پیدا نمی‌کنند.»

آنچه وضع امروز ما را از سم بارترام هم خراب‌تر می‌کند، همین اظهارنظر چند جمله‌ای است. اینکه او لااقل راه فراری داشته. لااقل توانسته پیش خودش بگوید: «گور بابای فوتبال و چارلتون.» اما ما چه کنیم؟ ما این چند جمله را برای چه کسی بنویسیم؟ اصلاً به فرض که نوشتیم، خب چه کسی برای دروازه‌بانی تنها مانده تره خرد می‌کند؟

چهل و یکم- حمید بابایی

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۲۸ مهر ۹۹
  • ۱۰ نظر

صفرم:

کتابی که در روزجهانی کتاب‌خوانی از نشر صاد هدیه گرفته‌ بودم «راز گاروالا عطرساز» از لیلا امانی بود؛ اما شلوغی‌ همیشگی مهرماه اجازۀ خوانش کتاب را به این بندۀ سراپاتقصیر نداد. از این جهت از آقای صفایی‌نژاد و دیگر اعضای نشر صاد عذرخواهی می‌کنم. با این وجود به پاس این هدیۀ ارزشمند  و برای اینکه ادای دین کوچکی کرده باشم، در ادامۀ پست به معرفی کتاب «چهل و یکم» حمید بابایی می‌پردازم. امیدوارم دوستان در نشر صاد این جسارت و کوتاهی بنده را ببخشند.

چهل و یکم حمید بابایی

چهل و یکم را نخستین بار در همان روزهای اول انتشارش خواندم. وقتی معرفی پر آب ‌و تاب چند نفر از دوستان وبلاگ‌نویس را دیدم، ترغیب شدم به سراغش بروم و ببینم قضیه از چه قرار است. به خصوص اینکه در تمام این معرفی‌ها اشاره‌ای به کتاب تذکرة‌الاولیای عطار شده بود و از اسم کتاب نیز چنین برمی‌آمد که چه از نظر فرم و چه از نظر زبان، روایت چهل و یکم به روایت تذکره نزدیک باشد. 

باب اول: آن راوی کاتب

داستان با یک راوی اول شخص آغاز می‌شود. راوی‌ای که کاتب است، دست‌خط خوشی دارد و از نیک‌نامی صحبت می‌کند که مقامی در حد اولیای الهی دارد و حالا از پس مرگ او، راوی قصد دارد داستان زندگی‌اش را کتابت کند. شروع داستان شروع خوب و پرقدرتی است. آن‌قدر که از همان اول قلابش را به مخاطب گیر بدهد و او را به خواندن صفحه‌های بعدی تشویق کند. 

اگر کسی همین حالا بپرسد چهل و یکم داستان چه کسی است؟ جواب خواهم داد داستان میرعمادِ کاتب! لااقل بخش مهمی از کتاب به روایت زندگی میرعماد اختصاص دارد. میرعمادی که دست برقضا پیشۀ خانوادگی‌اش را رها کرده و به سراغ علم‌آموزی و کتابت رفته است و به واسطۀ خط خوشی که داشته، قرار بوده به میرعماد ثانی بدل شود. میرعمادی که حالا به خاطر دینی که پدرش به حاج حسین بزاز داشته، باید چهل باب از تذکرة‌الاولیای عطار را به خط خوش کتابت کند و برای این کار شبانه به مسجد گوهرشاد می‌رود. میرعمادی که در همین رفت و آمدها با مردی به نام ادریس روبرو می‌شود. ادریسی که گویی قرار است نقش مهمی در داستان داشته باشد و در حقیقت همان نیک‌نامی است که میرعماد در اول کتاب از او نام می‌برد.

باب دوم: آن توبه‌کار نستوه

چهل و یکم لااقل از دید نویسنده نه روایتگر زندگی میرعماد، که روایتگر زندگی ادریس است. در فصل‌های دوم، چهارم، پنجم، هفتم، دهم، دوازدهم، چهاردهم، پانزدهم، هفدهم، هجدهم، بیستم، بیست و دوم، بیست و چهارم و بیست و ششم، راوی دانای کل محدود به ذهن ادریس است که به روایت زندگی او می‌پردازد. اما چیزی که باعث می‌شود من کتاب را روایتگر زندگی میرعماد بدانم و نه ادریس، حجم داستان یا تعداد فصل‌های مرتبط با میرعماد نیست. بلکه همین انتخاب راوی از جانب نویسنده است که این تفکر را در من القاء می‌کند. 

از مزیت‌های راوی اول شخص هم‌ذات پنداری بیشتر مخاطب و همراهی بیشتر او با داستان است. به همین خاطر وقتی داستان از زبان میرعماد روایت می‌شود، سروشکل بهتری دارد و جان‌دارتر به نظر می‌رسد. در حالی که راوی دانای کل بیشتر از اینکه درگیر داستان باشد، قصد دارد حرف خودش را به کرسی بنشاند. راوی دانای کل دست به قضاوت رفتار و کردار ادریس می‌زند، به مانند داستان‌های کلاسیک تمام کشمکش‌های ذهنی او را بیان می‌کند و حتی گاهی اوقات پا را فراتر گذاشته و به شکلی غیرمستقیم خواننده را نصیحت می‌کند. 

همۀ این‌ها سبب شده تا برای من خواننده بخش‌هایی که میرعماد راوی داستان است از جذابیت بیشتری برخوردار باشد. 

 نقدی بر فرم داستان

عصر امروز پیش از اینکه شروع به نوشتن این متن کنم، یک بار دیگر به سراغ چهل و یکم رفتم. این بار کتاب را به شکل متفاوتی خواندم. درواقع فقط به خواندن بخش‌هایی پرداختم که راوی آن میرعماد کاتب است. فرضیه‌ای در ذهنم شکل گرفته بود که قصد داشتم رد یا اثباتش کنم. 

راستش هنوز برایم واضح نشده که چرا نویسنده به سراغ چنین فرمی رفته است؟ و چرا در کنار روایت قصه از زبان اول شخص (میرعماد کاتب)، تصمیم گرفته بخش‌هایی را از زبان یک دانای کل محدود به ذهن ادریس روایت کند؟ 

فرضیه‌ای که به دنبال رد یا اثبات آن بودم، به همین مسئله برمی‌گردد. به اینکه آیا نویسنده از سر ناچاری به سراغ این فرم نیامده؟ آیا اگر نویسنده سعی می‌کرد داستان را از زبان میرعماد جلو ببرد و در کنار همین روایت زندگی میرعماد و حضورش در مسجد گوهرشاد گوشه‌های زندگی ادریس را روایت‌می‌کرد و به شکلی پازل‌مانند آن‌ها را کنار هم می‌چید، داستان سروشکل بهتری نمی‌گرفت؟ 

عصر که داستان را دوباره خواندم، به نظرم رسید که حتی حذف تمام فصل‌های مربوط به ادریس خیلی به داستان ضربه نمی‌زند. نهایت یک سری جزئیاتی دربارۀ زندگی او بی‌جواب می‌ماند که با کمی کوشش بیشتر و به شکلی دیگر می‌شد آن‌ها را وارد داستان کرد.

 البته لازم است ذکر کنم من صرفاً یک خواننده‌ام و صاحب هر اثری نویسندۀ آن است. این نویسنده است که حق دارد به عنوان خالق برای داستانش و چگونگی روایت آن تصمیم بگیرد. 

باری، از دید من خواننده چهل و یکم چند ضعف اصلی دارد و چند ضعف کوچک‌تر. ضعف‌هایی که سبب شده تا به عنوان یک خواننده از خوانش این رمان آنچنان که انتظارش می‌رفت لذت نبرم! از دید منِ خواننده فرم رمان گرفتار یک از هم‌گسیختگی است.‌ این همان چیزی است که منِ خواننده را در همان چند صفحۀ اول از اوج به زمین می‌کوبد و در ادامۀ رمان پس می‌زند؛ که هربار می‌خواهم خودم را در کنار میرعماد ببینم، مرا از او و از داستان دور می‌کند.

ضعف دیگری که به کتاب وارد می‌دانم، زبان آن است. لااقل با توجه به اسم کتاب و فرم اولیۀ آن انتظار داشتم زبان هم تا حدودی به تذکرة‌الاولیا نزدیک باشد. یا نه، لااقل شباهتی به زبان مردم دورۀ پهلوی داشته باشد؛ که صادقانه بگویم تلاش نویسنده برای این کار آنچنان موفق‌آمیز نبود.

سخن پایانی

از اینکه نوشتن بسیار سخت و نفس‌گیر است آگاهم. لااقل در دو سال گذشته هربار دستی به قلم برده‌ و کوششی برای نوشتن کرده‌ام، با جوشش همراه نبوده است. به این قطعیت رسیده‌ام که کار هرکس نیست خرمن کوفتن یا لااقل فعلاً کار من یک نفر نیست. اما به هرحال چیزی که در بالا گفتم، خوانش من از رمان چهل و یکم است. طبیعتاً خوانش دیگران با من تفاوت‌هایی دارد و ممکن است گفته‌های من از دید آن‌ها چندان صحیح نباشد.
 به هرترتیب دربارۀ رمان چهل و یکم سؤال‌های پرتعدادی در ذهنم است که ای کاش می‌شد از خود حمید بابایی گرانقدر این سؤال‌ها را بپرسم. شاید که قدری این ابهام‌ها برایم برطرف شود.

نقدی به جامعه‌ای که سال‌هاست گرفتار نژادپرستی است

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۱۴ مهر ۹۹
  • ۱۷ نظر

ماجرای عیسی آل‌کثیر را حالا فکر کنم همه بدانند. برای همین لازم نیست شرح دهم که عیسی آل‌کثیر کیست و چرا شش ماه به یکباره محروم شد. با این حال یک سری حرف‌ها هست که باید زد.

اول: محرومیت عیسی‌ آل‌کثیر به حق بود؟

خیر. به حق نبود. قبلاً هم خوشحالی‌هایی از این دست را در فوتبال دیده‌ بودم. چند سالی است که بحث نژادپرستی در ورزش و به خصوص فوتبال که بینندۀ زیادی دارد، خیلی جدی گرفته می‌شود. زیرا بازخورد رسانه‌ای زیادی را به همراه دارد. مثالش همین حرکت آل‌کثیر. مادربزرگ من هم حالا برایش مهم شده که بداند چرا عیسی را شش ماه محروم کرده‌اند. با همۀ این احوالات، بحث سر این است که میزان جرم و مجازات باید هم‌خوانی داشته باشد. در فوتبال اروپا چند باری این مسئلۀ توهین نژادی اتفاق افتاده است؛ اما سر و ته قضیه با دو سه جلسه محرومیت یا جریمه مالی هم آمده است. اینجاست که محرومیت عیسی آل‌کثیر لااقل از نظر من به حق نیست. شش ماه محرومیت از فوتبال و 10 هزار دلار جریمه مالی تا حالا در دنیای فوتبال سابقه نداشته است.

مسئلۀ بعدی اینکه محرومیت عیسی را درست دو سه ساعت مانده به شروع بازی اعلام کردند. اتفاقی که کل برنامه ریزی یک مربی و یک تیم را برهم می‌زند. این برهم ریختن برنامه‌ها، نتیجه‌اش از دست رفتن تمرکز و احتمالاً باخت تیم است. اگر برگردید و ده دقیقۀ اول بازی پرسپولیس النصر را ببینید، می‌فهمید از چه چیزی حرف می‌زنم. در همان ده دقیقه اول بازیکنان بارها و بارها اشتباه کردند. یکی دو بار می‌توانستیم گل بخوریم و فقط شانس یارمان بود که اتفاق بدی نیفتاد. بعد تازه آرام آرام فهمیدیم که این النصر هم خیلی تیم شاخی نیست.

دو: آیا آل‌کثیر باید جریمه می‌شد؟

اعتقادم این است که بله. عیسی آل‌کثیر به هر حال حرکتی را جلوی دوربین‌های تلوزیونی انجام داده که در دنیای رسانه معنای دوگانه‌ای به همراه دارد. اینکه منظور اصلی‌اش از این نوع خوشحالی چی بوده و اینکه سال‌ها در لیگ برتر خودمان همین خوشحالی را انجام می‌داده، خیلی صورت مسئله را عوض نمی‌کند.

یک مثال عجیب و غریب بزنم. فرض کنید من یک شناگر باشم که سال‌ها در استخر باغمان شنا کرده‌ام. کسی هم نیامده بگوید چرا توی استخر باغ بدون لباس شنا می‌کنی. حالا فرض کنیم من بروم بام شهر کاشان و همان لحظه اول لخت شوم و بپرم توی آب‌نمای بزرگ پارک. خب من هدفم شنا بوده، سال‌ها هم در چیزی شبیه همین آبنمای پارک شنا کرده‌ام. ولی این بار اگر خیلی شانس بیاورم، چند نفر از برادران نیروی انتظامی می‌آیند و مرا کت بسته و به جرم لخت شدن در انظار عمومی تا کلانتری شهر همراهی می‌کنند. دیگر کاری هم ندارند که قبلاً توی استخر خودمان شنا می‌کرده‌ام یا هدفم از لخت شدن چه چیزی بوده.

می‌دانم مثالم کمی عجیب و غریب است؛ اما منظورم این است که وقتی پای قانون به میان می‌آید، این توجیه کردن‌ها باعث تبرئۀ شما نمی‌شود. این توچیهات وقتی پذیرفته است که همراه با یک معذرت‌خواهی باشد. یعنی چه؟ یعنی اینکه رنگ و روی توضیح به خودش بگیرد، نه توجیه. یعنی آقای عیسی‌آلکثیر همزمان با توضیحات باشگاه می‌آمد و به شکلی رسمی می‌گفت که این کار را به خاطر برادرزاده‌اش کرده، منظوری از این حرکت نداشته و اگر کسی به اشتباه منظور دیگری از این حرکت برداشت کرده، از او معذرت می‌خواهد. به همین سادگی 

تعارف که نداریم، قشر فوتبالیست ما اغلب از افراد کم سواد جامعه هستند. طبیعی است که عیسی آل‌کثیر چیزی دربارۀ نژادپرستانه بودن حرکتش نمی‌دانسته. اما وقتی اهالی رسانه و اهالی باشگاه هم منفعلانه از کنار این قضیه رد می‌شوند و به جای اینکه با یک عذرخواهی مشکل را حل کنند، می‌آیند نامۀ چند ده صفحه‌ای و عکس و سند جور می‌کنند برای توجیه، خب معلوم است نتیجه‌اش هم می‌شود این محرومیت شش ماهه. (بماند که باز معتقدم این محرومیت خیلی سنگین است.)

سه: و اما حرکت چِندش سلبریتی‌ها

من یک چیزی را این وسط درست متوجه نمی‌شوم. بازیکن ما یک اشتباهی مرتکب شده، بعد تیم مقابل هم از این اشتباه استفاده یا سوء‌استفاده کرده و باعث محرومیتش شده است. خب تا اینجای کار ما طلبکاریم و می‌توانیم اعتراض کنیم که چرا بازیکنمان دو ساعت قبل از بازی محرومیت شده؟ حق هم به طور کامل با ماست. ولی یک بار بروید گزارش بازی را گوش کنید. صحبت‌های مجری برنامه را بشنوید. بازیکنمان به خاطر توهین نژادی محروم شده، بعد این‌ها از اول تا آخرش باز دارند به یک قومیت دیگری توهین‌ می‌کنند. یکی با «آل کثیف» گفتن نمک می‌ریزد و یکی دیگر چیزی نمانده که وارد بحث‌های خواهر و مادری شود.

فردای بازی هم مثلاً روزنامۀ گل تیتر می‌زند «آل‌کثیف!». درک این فضای نژادپرستانه لااقل در رسانه‌های رسمی کشور برایم باورنکردنی است. در فضای مجازی و توییتر و اینستاگرام هوادار ممکن است از روی احساسات یک سری چیزهایی بگوید. اما در رسانۀ رسمی کشور؟ این را کجای دلمان بگذاریم؟ بماند که برخی از نویسندگان این روزنامه‌ها همان هوادارهای زرد و افراطی چند سال قبل هستند و به زور افزایش فالوور راهشان را به فضای رسانه هم باز کرده‌اند.

از اینکه بگذریم، کمترین انتظارم پس از همۀ جار و جنجال‌ها این بود که کمی فضای مسموم اطرافمان اصلاح شود یا لااقل کمی به این مسئله فکر کنیم و درباره‌اش حرف بزنیم. ولی خی برای ما ایرانی‌ها نژادپرستی یک چیزی است توی آمریکا و فقط در ظلم به سیاهان امریکا خلاصه می‌شود. این‌طوری می‌شود که بازیکنمان به خاطر توهین نژادی شش ماه از فوتبال محروم شده، بعد یک مشت سلبریتی می‌آیند به سبک همان بازیکن پست و استوری منتشر می‌کنند! یا للعجب! واقعیتش این بخش از ماجرا دیگر برایم هیچ جوره قابل درک نیست.

البته از حق نگذریم، انتظار من هم زیادی است. در فضایی که همه به دنبال لایک و کیلو کیلو فالوور می‌دوند، طبیعی است که گذاشتن یک عکس و استوری این شکلی لایک‌خورش بیشتر باشد تا نوشتن یک پست انتقادی یا تشویق به اصلاح رفتارمان.

بگذریم. راستش اگر کاره‌ای بودم مشت مشت این سلبریتی‌ها را می‌ریختم توی هونگ برقی تا لااقل دلم برای چند لحظه‌ای خنک شود. متأسفانه اما نه هونگ داریم و نه من کاره‌ای هستم.


پ.ن: راستش می‌خواستم عکسی از این سلبریتی‌ها را هم به پست ضمیمه کنم که دیدم خیلی کار عاقلانه‌ای نیست. خودتان به‌طبع عکس‌هایشان را دیده‌اید.