کاتلین کروگر

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۲ شهریور ۹۹
  • ۸ نظر


حضور یک زن روی نیمکت فوتبال مردان حتی در قرن بیست‌ویکم هم چندان طبیعی به نظر نمی‌رسد. (لااقل من به جز یکی دو مورد چیزی به ذهنم نمی‌رسد. آن‌ها هم اغلب پزشک یا دستیار پزشک بودند.) سال‌هاست که مربی‌ها یکی پس از دیگری آمده و رفته‌اند. اما کاتلین کروگر همچنان مدیر تیم مانده است. زنی در سایه و دور از فضای رسانه‌ها. کمتر کسی برای مصاحبۀ قبل و بعد از بازی به سراغ کاتلین می‌رود. سوپراستار زمین بازی و رسانه‌ها نیست؛ اما در عوض حسابی بازیکنان و مربی‌ها به او اعتماد دارند. کاتلین ده سالی می‌شود که روی نیمکت تیم بایرن مانده و سابقه حضورش از بسیاری بازیکن‌های تیم هم بیشتر است. 

او یک بار در روزهای جوانی ورزش کاراته را رها کرده و به تیم زنان بایرن مونیخ پیوسته است. اما حتی در آلمان صنعتی هم هنوز فوتبال زنان سرطفیلی فوتبال مردان حساب می‌‌شود. اگر فوتبال مردان کباب غاز باشد، فوتبال زنان چیزی شبیه تخم مرغ نیم‌روست. همین هم شد که کاتلین یک روز تصمیم گرفت فوتبال را رها کند و برای خواندن مدیریت بین‌الملل وارد دانشگاه شود. بعدها اما مدیر تیم بایرن از او دعوت کرد تا به عنوان دستیار کنارش باشد. پیشنهادی که خیلی زود با موافقت کاتلین مواجه شد. برای کاتلینی که از وقتی دست چپ و راستش را شناخته، بایرن عضوی از خانواده‌اش بوده، حضور در باشگاه به هر شکلی که باشد هیجان‌انگیز است. سه سال بعد وقتی مدیر تیم از باشگاه رفت، زندگی برای کاتلین بیست و هشت ساله نه تنها سخت نشد، بلکه میزان هیجانش بیشتر هم شد. در سال 2012 کاتلین به طور رسمی مدیر تیم بایرن مونیخ شد و حالا هشت سال از دوران مدیریت او روی نیمکت بایرنی‌ها می‌گذرد.

خلاصه اگر امشب بایرن قهرمان شد و یک جایی دیدید تلویزیون دارد تصاویر آهستۀ گل‌ها را بی‌جهت پخش می‌کند، احتمالاً دوربین‌های تلویزیونی روی تصویر زنی زوم کرده‌اند که دارد با بازیکن‌ها بالا و پایین می‌پرد. یا اگر بایرن باخت و قهرمان نشد و باز دیدید که تلویزیون ما دارد تصویر آهستۀ گل‌ها را پخش می‌کند، احتمالاً دوربین‌ها زنی را نشانه گرفته‌اند که یکی یکی دارد دست بازیکن‌های تیمش را می‌گیرد، از زمین بلندشان می‌کند و به آن‌ها می‌فهماند که: «هی گایز! دنیا هنوز هم ادامه دارد.»


قاب دلخواه من

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۳۱ مرداد ۹۹
  • ۲۱ نظر


به تمام شب‌هایی فکر می‌کنم که ماه کامل است. به تمام شب‌هایی که از لابه‌لای برگ‌های نخل خودش را می‌رساند به پنجرۀ اتاق و اصرار دارد که: «شب نه وقت خواب است.» 

برای من شب چیزی بیشتر از هفت هشت ساعت خواب و تاریکی است. برای من شب سراسر آرامش است و تنهایی. پر است از ستاره و نور ماه. شب برایم پرده‌ای از همان چیزی است که فیزیک‌دان‌ها به آن می‌گویند «ماده‌ تاریک». چیزی ورای زندگی. مثل یک فضای تهی و تمام ناشدنی. اگر به اختیار قرار باشد بخشی از بیست‌وچهار ساعت روز را برای زیستن انتخاب کنم، بی‌شک انتخابم همین درازنای شب است. اصلاً همین است که از شب‌های زمستان بیشتر از هر فصل دیگری خوشم می‌آید و به همان میزان از روزهای دراز تابستان دل‌خوشی ندارم.

اینکه عکس را چپ‌اندرقیچی می‌بینید، برای این است که خواستم دقیقاً همان قابِ دلخواه خودم را به اشتراک بگذارم. از همان زاویه‌ای که شب‌ها به آسمان خیره می‌شوم. همین‌طور از پایین به بالا و همین‌قدر چپ‌اندرقیچی!


پ.ن: ارادتمند دوستان بلاگردون و تشکر از هلمای عزیز برای دعوتش.


zeyel meyel

  • آقاگل ‌‌
  • سه شنبه ۲۸ مرداد ۹۹
  • ۱۲ نظر

 


دریافت

 

نمی‌فهمم چرا چند روزی است بند کرده‌ام به این آهنگ. گفتم اینجا هم بگذارمش که یک موقع وبلاگ بی‌ نصیب نماند.

همین.

کنسرت آنلاین موسیقی نواحی

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۲۳ مرداد ۹۹
  • ۸ نظر

انجمن موسیقی ایران قرار است از امشب تا یک‌شنبه شب «کنسرت‌ آنلاین موسیقی نواحی» را برگزار کند. اگر اهل موسیقی فولکلور هستید و از شنیدنش لذت می‌برید، پیشنهاد می‌کنم این چند شب را از دست ندهید.



یک: برای بزرگ شدن تصویر روی آن کلیک کنید.

دو: آدرس صفحۀ انجمن موسیقی ایران

سه: بیش از این حرفی نیست.

روزگار عجیبی است آقای پیرلو

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۱۹ مرداد ۹۹
  • ۱۱ نظر

صبح شنبه را با خبر سرمربی‌گری پیرلو شروع کردم. اینکه ساری از یوونتوس اخراج شود یا نه، اینکه قابل حدس بود یا نه، اینکه چه کسی به عنوان سرمربی‌اش انتخاب می‌شد یا نمی‌شد، ابداً ربطی به من نداشت. دلیلی هم نداشت پیگیرش باشم. اما شنیدن خبر سرمربی‌گری آندره پیرلوی معروف و محبوب روزهای دور چیز دیگری بود. تنها تیتری که می‌توانست روی صفحۀ گوشی متوقفم کند. 

خبر سرمربی‌گری پیرلو برایم همزمان شده با خوانش کتاب «می‌اندیشم پس بازی می‌کنم» که نویسنده‌اش خود پیرلوست. همین برایم جالب است و جالب‌تر اینکه فصل نه کتاب با این جمله‌ها آغاز می‌شود: «حتی یک پنی هم روی سرمربی شدن خودم شرط نمی‌بندم. شغلی نیست که جذبش شوم. پر از نگرانی است.»

کتاب سال 2013 به چاپ رسیده. این یعنی هفت سال از چاپش می‌گذرد. هفت سالی که باعث شده تا آندره‌آ پیرلوی بازیکن برسد به آندره‌آ پیرلوی مربی. آنچه برایم جالب توجه است، همین تغییر نگرش صد و هشتاد درجه‌ای پیرلوست. اینکه روزی روزگاری فکرش را هم نمی‌کرده سرمربی شود و حالا شده. حالا قرار است بنشیند روی صندلی مربی‌گری و سر بازیکن‌ها داد بزند. حتی سر بوفنی که روزی هم‌بازی‌اش بوده و یک سال هم از او بزرگتر است. 

توی این پست فوتبال برایم حاشیۀ متن است. آنچه اهمیت دارد، همین تغییر نگرش‌هاست. همین تفاوت دیدگاه‌هایی که به مرور زمان پیش می‌آید و گویا خودمان متوجه‌اش نیستیم. برای خودم زیاد پیش آمده. مطمئنم اگر به سعید هفت سال پیش می‌گفتند هفت سال بعد قرار است به تولید محتوا علاقه‌مند شوی، قرار است به سمت ادبیات بیایی و قرار است کتاب‌فروش باشی، از تعجب روی سرش شاخ سبز می‌شد. مطمئنم سعید هفت سال پیش هم حاضر نبود روی الآن خودش یک پنی هم شرط ببندد. ولی حالا شده. حالا اینجاست و خب باید اعتراف کنم روزگار عجیبی است آقای پیرلو.


زرشک

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۱۳ مرداد ۹۹
  • ۲۳ نظر

در این روزگار کرونایی از هرچه رنگ و روی تکرار داشته باشد بیزار شده‌ام. از سبک کتاب‌هایی که قبلاً می‌خواندم. از فیلم‌هایی که در حالت عادی دوست داشتم ببینمشان. از غذا و خوردنی‌هایی که روزی مورد علاقه‌ام بودند. حتی از آهنگ‌ها و خواننده‌هایی که تا پیش از این روزها و ساعت‌ها می‌شنیدمشان. 

این آخری مورد ویژه‌ای است. چون رابطۀ من و آهنگ مثل رابطۀ تمام انسان‌های عادی است با قهوه. همان‌طور که قهوه مانع خواب دیگران می‌شود، آهنگ هم جلوی خواب رفتن منِ همیشه خسته را می‌گیرد. حالا نتیجه این شده که پناه آورده‌ام به ساندکلود و خواننده‌های ناشناخته‌اش. هربار کلیدواژه‌ای را بی‌جهت سرچ می‌کنم و بعد هر آهنگی بیاید، می‌گذارم پخش شود. همین. فقط پخش شود و بعد هم برود در امان خدا.  نمی‌دانم این چند روز چقدر آهنگ عربی، ژاپنی، ترکی، آفریقایی، مراکشی، انگلیسی و فلان و بهمان گوش داده‌ام. آهنگ‌هایی که اغلب حتی نمی‌فهمم خوانندۀ بخت برگشته‌اش چه می‌خواند؟ اسمش چیست؟ اهل چه کشوری است؟ برای چه و برای که می‌خواند؟ و احتمالاً خود خواننده هم فکرش را نمی‌کرده دیوانه‌ای از ایران روزی آهنگش را بشنود. این ویروس لعنتی روی همه چیز اثرش را گذاشته. از فوتبال بگیر تا سیاست و اقتصاد و علوم پزشکی. بعد حالا انتظار داشته باشم که روی سبک آهنگ‌های من اثری نگذاشته باشد؟ 

زمان

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۱۲ مرداد ۹۹
  • ۱۲ نظر


این عکس رو مدت زیادیه که دارم. بیشتر از شش ماه. شاید هم بیشتر. روزهای اولی که پیداش کرده بودم، برای مدت زیادی تصویر دسکتاپ لپتاپم بود. هرروز نگاهش می‌کردم. همون روزی که سر از اینستا درآورده بودم و وسط آشفته‌بازار اینستا پیداش کرده بودم، اسمش رو گذاشتم «دروازه‌ها سخن می‌گویند.» ولی از چی؟ و از کجا؟ تا امروز بارها بهش خیره شدم تا ببینم پشت این چهرۀ زنگ زده، پشت این رنگ‌های پوسته شده و ریخته، پشت این چهرۀ زخمی چه چیزی پنهان شده؟ چه داستان‌ها و چه ماجرایی؟ 

احتمالاً باید عکس یک دروازه باشه گوشۀ یک پارک کهنه. پارکی که سال‌هاست گوشۀ یک محله جا خوش کرده. پارکی که آدم‌های بسیاری رو به چشم دیده. نسل به نسل آدم‌ها رفتن و اومدن و باز روز از نو و روزی از نو. و این دروازه، روزی روزگاری احتمالاً کسی آمده و توی زمین بازی پارک نصبش کرده و رفته. همین. بدون اینکه فکر کنه قراره چه بلایی سر این دروازه بخت‌برگشته بیاد. مثلاً اگر عمری حدوداً بیست ساله داشته باشه، یعنی لااقل بازی دو نسل رو از نزدیک دیده و لمس کرده. جنس توپ‌ها عوض شده، آدم‌ها هم. اما این دروازه همچنان ثابت مونده و از جاش تکون هم نخورده. به عبارتی ممکنه نسل اولی که توی این زمین بازی می‌کرده، پدر یا مادر نسلی باشه که این روزها به میله‌های تمام فلزی دروازه و به این زمین فوتبال پناه میاره.

همۀ این‌ها رو گفتم، تا برسم به اینکه این دروازه و این زخم‌های کهنۀ نقش شده بر پیکرش برای من تعریفی از مفهوم زمانه. زمانی که می‌گذره و خواه ناخواه ردپاش رو روی تیرک‌های تمام فلزی این دروازه جای می‌گذاره. 

نخوندی هم نخوندی؛ نموندی هم نموندی

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۱۰ مرداد ۹۹
  • ۱۵ نظر

آدم‌ها روحیات متفاوتی دارن. برای همین هرکسی برای به دست آوردن انرژی از دست رفته‌اش، دست به کار یا کارهای متفاوتی می‌زنه. برای من خلوت و سکوت یک چنین حکمی رو داره. الان بیشتر از بیست و چهار ساعته که تنها نشسته‌ام توی خونه. جز صدای کولر هیچ صدایی به گوش نمی‌رسه. از صبح به چیزهای متفاوتی فکر کردم. به آینده، به گذشته، به آدم‌هایی که روزگاری بودن و حالا مدتی می‌شه که نیستن. به روزهایی که پیش رو دارم و به کارهایی که باید انجامشون بدم. 

روزهای عجیبیه. از یک طرف سر خودم  رو به عمد شلوغ می‌کنم که به چیزی فکر نکنم و از یک طرف هربار دوست دارم پل بزنم به گذشته و آینده. انگار گربه‌ای باشم گیر کرده در یک جعبۀ کفش. تا وقتی در این جعبه باز نشه، معلوم نیست این گربه زنده است یا مرده. با این حال خوشحالم که این مدت کم نیاوردم. گذروندم به هر شکلی بوده. رد شدم از بالا و پایین‌های زندگی و حالا اینجام. اینجایی که الان هستم، ممکنه یک نقطه شروع خوب باشه. ممکنه، اگر خودم گند نزنم بهش. دارم به روزهایی فکر می‌کنم که دوست دارم زودتر از راه برسه. دوست دارم کارها بر وفق مرادم پیش بره. لاقال برای چند ماه. برای چند ماه چی میشه اگر همه چیز زندگی بر وفق مراد من باشه؟ چی میشه اگر این روزهای پیش‌رو، همون روزهای بار دگر روزگار چون شکر آید باشه؟ نمی‌دونم راستش. 

درسته که ترجیح می‌دم این شکلی باشه و چالش جدی‌ای توی این چند وقت نداشته باشم، اما خودم خوب می‌دونم که امکانش نیست. می‌دونم که قرار نیست آسون باشه. می‌دونم که هرروزی که می‌گذره، این جاده پیچ و خمش بیشتر می‌شه و فراز و نشیب‌هاش تندتر. 

بگذریم. اصلاً چرا دارم اینا رو اینجا می‌گم؟ بازهم نمی‌دونم. فقط این رو می‌دونم که دلم می‌خواد یک مدت بی‌خیال از هر چیزی اینجا بنویسم. چرت و پرت بنویسم. ذهنم رو هرچی توش هست بریزم بیرون. خلوتش کنم. ساکتش کنم و بعد ادامه بدم. همین و بس. چیز زیادی نیست. 

یکی دو ساعت دیگه این سکوت تموم میشه و دوباره دنیا پر میشه از شلوغی. اون موقع منم و هفتۀ تازه‌ای که توی راهه. منم و این نقطۀ شروع جدید. شروعی که امیدوارم بهش گند نزنم.

.

پ.ن: فکر کنم لازمه بگم قرار نیست از این کلمه‌ها چیزی در بیاد. از این به بعد هر مطلبی که با این عنوان بنویسم، بی‌محتواترین پست‌های این وبلاگه. خلاصه که همین.