دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

سی سحر سی دقیقه با کتاب روز چهاردهم

جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۲ ب.ظ

نقل است که روزی نان می‌خوردی. سگی آنجا بود و بدو می‌داد. گفتند:

چرا با زن و فرزند نخوردی؟

گفت: اگر نان به سگ دهم تا روز پاس من دارد تا من نماز کنم! و اگر به زن و فرزند دهم از طاعتم باز دارند!


*****

نقل است که یکبار در محملی بود و به مکه می‌رفت. رفیقی با او بود. او همه راه می‌گریست. رفیق گفت: از بیم گناه می‌گریی؟

سفیان دست دراز کرد و کاه برگی برداشت، و گفت: گناه بسیار است ولیکن گناهان من به اندازه این کاه برگ قیمت ندارد. از آن می‌ترسم که ایمان که آورده‌ام با خود، ایمان هست! یا نه.


*****


نقل است که چون یکی از شاگردان سفیان به سفر شدی گفتی: اگر جایی مرگ ببینید برای من بخرید.

چون اجلش نزدیک آمد بگریست و گفت: مرگ به آرزو خواستم، اکنون مرگ سخت است. کاشکی همه سفر چنان بودی که به عصایی و رکوه‌ای راست شدی. ولکن القدوم علی الله شدید.

به نزدیک خدای شدن آسان نیست و هرگاه که سخن مرگ و استیلای او شنیدی چند روز از خود برفتی و به هرکه رسیدی، گفتی: استعد لموت قبل نزوله. ساخته باش مرگ را بیش از آنکه ناگاه تو را بگیرد.

 از مرگ چنین می‌ترسید و به آرزو می‌خواست.


تذکرةالأولیاء 

ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه


نظرات  (۱۶)

هوم الاپ سحره؟؟
پاسخ:
سحر من کتاب میخونم. ولی بعضی وقتا خوابم میبره و نمیرسم بیام و همون سحر پست رو بنویسم. برا همین میره تا سری بعد که بیام وبلاگ :)
این شد که الان پست رو نوشتم. ببخشید.
هوم الان سحره؟؟
پاسخ:
:)
چه خوب بود... 
پاسخ:
خواهش :)
سلام :)
پاسخ:
سلام :)
نه بابا مزاح بود.. 

متن آخری منو یاد این روایت انداخت...
حاسبو انفسکم قبل ان تحاسبو...

پاسخ:
دقیقا به همین موضوع اشاره داره متن آخر

یک قسمت دیگه بود که چون متن زیاد طولانی میشد نیاوردمش. باز اون هم مرتبط با همین بحث بود:

و گفت: اگر خلق بسیار جایی نشسته باشند و کسی منادی کند که کی می‌داند که امروز تا به شب خواهد زیست برخیزد؛ یک تن برنخیزد، و عجب آنکه اگر همه خلق را گویند با چنان کاری که در پیش است هرکه مرگ را ساخته‌اید برخیزید؛ یک تن برنخیزد!

حکایت دوم خیلی جالب بود.
ممنون
یاعلی
پاسخ:
خواهش :))
اوهوم منم اینو خوندم و کپیش کردم.. واقعا جالبه و البته حقیقت :|
پاسخ:
:)
آره. حقیقتی که میتونه تلخ هم باشه.
 وقتی داشتم گنجور رو می خوندم یه سوال برام پیش اومد که
سفیان مستجاب الدعوه بود؟؟

پس آب در چشم آورد. گفت: بارخدایا! بگیر ایشان را گرفتنی عظیم.
همین که این دعا گفت در حال خلیفه بر تخت بود و ارکان دولت بر حواشی نشسته بودند. طراقی در آن سرای افتاد و خلیفه با ارکان دولت به یکبار بر زمین فروشدند و آن دو بزرگ گفتند: دعایی بدین مستجابی و بدین تعجیلی؟
سفیان گفت: آری! ما آب روی خود بدین درگاه نبرده ایم.
پاسخ:
نمیدونم. ولی خب به عبارتی این کتاب شرح اولیاء خداست. از این  دست حکایات درش زیاد هست
نماز روزه‌هات قبول :)
پاسخ:
:))
سلام.
همچنین
ولکن القدوم علی الله شدید.

با معرفت ها ذکر مأخذ می کنند :)
پاسخ:
صحیح
۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۹ ام اسی خوشبخت
عالی بود. بمیریم قبل از اینکه بمیریم. ان شالله :)
ممنون، خداوند اجر عظیم به شما و نویسنده کتاب عطا کند :)
پاسخ:
ممنونم :))

تنها بحثی که توی ادبیات ما باهاش مشکل دارم؛ بی‌ارزش جلوه دادن زن هست. اینجا هم زن رو در حد سگ پایین آوردن. باز هم جای شکرش باقی هست که توی جامعه امروز این مشکلات کمتر دیده میشه!
پاسخ:
البته اینجا منظور چیز دیگه ای بوده. 
یکی از ویژگی های عرفا و شوریده حالان اون زمون این بوده که به کل دنیا و لذت های دنیا رو ترک میکردن. خانواده هم از همون جنس رنگ تعلقات دنیایی بوده براشون.
وقت مناسبی پست گذاشتی؛ این دفعه رو تونستم با سر فرصت و دقت بخونم :)
پاسخ:
:))
ارادتمند.
اصلا از این آقای سفیان خوشم نیومد :/
ایش :\
پاسخ:
:))
چرا؟
رجوع کنین به کامنت احمدرضا
۱۹ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۱ بهارنارنج :)
نفهمیدم:/
اولی و دومی نفهمیدم خط اخرشونو
پاسخ:
اولی رو رجوع کنین به کامنت احمدرضا

دومی هم میگه گناهانم حتی از این برگ هم سبک تره. ولی سوالم این هست که ایمانی که با خودم دارم آیا واقعا ایمان واقعی هست؟ 
این تذکره چقدر خوبه‌ها! :| چقدر غافلم من!
پاسخ:
خیلی خوبه.
من هم مدت ها بود میخواستم دریابم تذکره رو. هربار سر باز میزدم!

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">