دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند
رونده باش
امید هیچ معجزه‌ای ز مرده نیست،
زنده باش...

تذکره الاولیاء

سه شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۴۹ ق.ظ

و گفت: «مرا سه مصیبت افتاده است، هر یک از دیگر صعب‌تر». 

گفتند: «کدام است؟». 

گفت: «آن‌که حق از دلم برفت». 

گفتند: «از این سخت‌تر چه بود؟». 

گفت: «آن که باطل به جای حق بنشست». 

گفتند: «سیوم چه بود؟». 

گفت: «آن که مرا درد این نگرفته است که علاج و درمان آن کنم و چنین فارغ نباشم».


تذکره‌الاولیاء

ذکر ابوبکر شبلی رحمة‌ الله‌ علیه

موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۳۱
آقاگل ‌‌

تذکرة الأولیاء

نظرات  (۱۲)

۳۱ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۳۴ محمدرضا .....
خدا از این سه مصیبت نجاتمان دهاد
آمین
پاسخ:
آمین...
ها
پاسخ:
ها :)
۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۶ دُچــــ ــــار
حقیقتا اگه آدم! بودم با این پست بیدار می شدم :)
پاسخ:
حقیقتا اگه بودیم.
۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۹ بهارنارنج :)
واقعا:)
پاسخ:
واقعا
احسنت! :| :)
پاسخ:
:)

حق از دل بره بازم میشه جبرانش کرد 
باطلی ک جای حقو گرفت باز امیدی هست ک مردم میتونن با هشدار جبرانش کنن
افرادیم ک نسبت به حق بی اعتنا باشن دیگه بدتر میشه جامعه ای مث جامعه ی حضرت لوط پیامبر  که دیگ باید فاتحه ی اون جامعه خونده شه
لایغیرو ما بقوم حتی یغیر ما بانفسهم
پاسخ:
درست میفرمایید.
:)
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند

نمیدونم چه ربطی داشت! :)))))
پاسخ:
منم نمیدونم. ولی حتما داره :)
درود بر شما 
بسیار زیبا و اندیشه بر انگیز گمان می کنم که اگر تنها باطل به جای حق بنشیند برای آغاز همه پلیدی ها و فراموش شدن همه حقوق کافی است  این داستان کوتاه را با دریافت اجازه  از وبلاگ یکی از دوستان تقدیم حضورتان می کنم . 

پیش از آنکه انسان پا بر زمین بگذارد، خدا تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود

آی، ای انسان، زندگی کن و بدان که در آزمون زندگی این ابر و خورشید فراوان به کارت می آید

انسان نفهمید که خدا چه می گوید، پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را قدری باز کند

خداوند گفت: این ابر و خورشید ابزار کفر و ایمان توست. زمین من آکنده از حق و باطل است . اگر حق را دیدی، خورشیدت را به درکش، تا آشکارش کنی، آنگاه مومن خواهی بود. و اما اگر حق را بپوشانی، نامت در زمره کافران خواهد بود

انسان گفت: من جز برای روشنگری به زمین نمی روم و می دانم این ابر هیچگاه به کارم نخواهد آمد

انسان به دنیا آمد، اما هرگاه حق را پیشاروی خود دید، چنان هراسید که خورشید از دستش افتاد

حق تلخ بود، حق دشوار بود و ناگوار، حق سخت بود و سنگین .انسان حق را تاب نیاورد

پس هر بار که با حقی روبرو شد، آن را پوشاند تا زیستنش را آسان کند

فرشته ها می گریستند و می گفتند: حق را نپوشان، این کفر است

ولی انسان هزاران سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمی شنید

انسان کفران کرد و جهان را، ابرهای کفر او پوشانید

انسان به نزد خدا باز خواهد گشت و روز واپسینش را "یوم الحسرۃ " نام نهادند

و در آن روز خدا خواهد گفت: قسم به زمان که زیان کردی

حق نام دیگر من بود.  

در پناه مهر خدای بزرگ و مهربان ( تندرست و نویسا - دلارام و توانمند و البته شاد باشید ) آمین 


پاسخ:
درود.
داستانکی که نقل کردید بسیار دلنشین بود و به همان اندازه گزنده.
دست مریزاد.
ممنونم.
موفق و موید باشید شما نیز هم.
:)
:/
پاسخ:
بله
۰۲ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۳۷ פـریـر بانو
درد سومی از اون دوتای قبلی جدا بدتره -__-
پاسخ:
جدن بدتره. 
زیبا بود
پاسخ:
ممنون
👍👍👍
پاسخ:
:)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">