دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

ای پسر! سخنگوی باش ولیکن دروغگوی مباش و خود را به دروغ‌گویی معروف مکن؛ و به راستگویی معروف باش تا اگر وقتی به ضرورت دروغی گویی از تو بپذیرند!

«قابوس‌نامه»
«در نیک‌ و بد سخن گفتن»

سفرنامه میبد شهسوار-یک

سه شنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۱ ب.ظ

این چند روز تاریخ از دستم در رفته بود. شاید برای همین است که نمی‌دانم چه روزی بود که به سمت یزد حرکت کردیم و از آن طرف هم یادم نمی‌آید چه روزی بود که از شهسوار برگشتیم. سفرمان تفریحی نبود. اگرچه بخش‌های تفریحی خوبی هم داشت. از دیدار با علی‌جان گوهری گرفته تا دیدن ماه گرفتگی و بیرون رفتن با یکی از دوستان خاله. دیدن غروب آفتاب و نشستن کنار ساحل دریا و قدم زدن بین درخت‌های جنگلی روستای قلعه گردن هم بماند. همنشینی با خاله‌ای که بخش زیادی از روزهای زندگی‌مان با هم گذشته هم بخش خوب سفر بود. اما پایۀ اصلی سفرمان صحبت کردن با مردم دو شهر و سه روستا بود. مردم شهر میبد و یکی از روستاهای این شهر به علاوۀ مردم شهسوار و دوتا از روستاهای شهسوار. بخش‌های تفریحی سفر بیشتر جنبۀ فردی دارد و چیزی نیست که بشود در وبلاگ ثبتش کرد. ولی بخش‌ کاری سفر که تقریباً در روز هشت تا ده ساعت از روزمان را می‌گرفت بحثش جداست. شیوۀ کارمان به این گونه بود که باید در هر محله در تعدادی از خانه‌ها را می‌زدیم و یک پرسشنامه که شامل هشت صفحه سؤال‌ بود را از یکی از اهالی آن خانه می‌پرسیدیم. سؤال‌هایی که بیشتر جنبۀ اجتماعی داشت. و موضوعش سنجش سرمایه و سلامت اجتماعی مردم بود. شاید به مرور برخی از سؤال‌ها را همینجا یا داخل کانال مطرح کنم و بخواهم که به آن‌ها فکر کنید و گاهی هم به آن‌ها پاسخ دهید. ولی آنچه در این سفر برایم جالب بود و اهمیت داشت نه پرسیدن این سؤال‌ها که نوع برخورد مردم و صحبت‌هایی بود که در دل سؤال‌ها بینمان رد و بدل می‌شد. قبلاً گفته بودم که من به شخصه یک آدم کم حرف هستم. به خصوص وقتی روبروی یک فرد غریبه قرار می‌گیرم. ولی این دو هفته با آدم‌های بسیاری با طرز فکرهای متفاوتی صحبت کردم. متأسفانه میبد که بودیم هیچ چیز را یادداشت نکردم. ولی شهسوار از همان روز اول هر اتفاق یا صحبت جالبی که شکل گرفته بود را گوشه‌ای یادداشت کردم. برخی از این یادداشت‌ها را با کمی ویرایش در ادامه می‌نویسم. برای میبد هم مجبورم به حافظۀ خودم رجوع کنم. بی آنکه تاریخ دقیق اتفاقات را ذکر کنم. یادداشت‌های زیر به نوعی درحکم سفرنامۀ این سفر چهارده روزه نیز هست. 

میبد:

یک- میبد شهر عجیبی است. با کوچه‌ها و خیابان‌های عجیب‌تر. گم شده‌ام و با استفاده از نقشه سعی در انطباق دادن مسیرها دارم. دنبال سه راهی چهارده معصوم می‌گردم. بعد از حسینیۀ ده آباد باید به مسجد حضرت ابوالفضل برسم. ولی هرچه می‌گردم پیدایش نمی‌کنم. نزدیک ظهر است و کمتر کسی داخل کوچه‌هاست که بشود از او آدرس پرسید. دست آخر جلوی چند موتوری را می‌گیرم. نفر آخر جوانکی است با ریش‌های پرپشت. نگاهی به قیافه‌ام می‌اندازد و متوجه می‌شود که اهل این اطراف نیستم. اشاره‌ای می‌کند و روی ترک موتورش سوار می‌شوم. با گذشتن از کوچه‌های پرپیچ و خم بالاخره به مسجد مورد نظر می‌رسم. تقریباً سه چهار کوچه آن طرف‌تر. سه راهی چهارده معصوم هم کمی بالاتر از مسجد قرار دارد. سه کوچۀ باریک که یک موتور به سختی از آن می‌گذرد. و تابلویی کوچک در اندازۀ ده در چهل که روی دیواری خشتی جا خوش کرده و روی آن نوشته‌اند سه راهی چهارده معصوم! کوچه‌های میبد

دو- در یکی از همین کوچه‌های باریک خانه‌هایی است که داخل یک کوچۀ دالان‌طور قرار گرفته. بعد هر دالان خودش یک در دارد. اوایل نمی‌دانستم جریان از چه قرار است و گمان می‌کردم همین در حکم در خانه است. یکبار در یکی از همین دالان‌ها را می‌زدم که پیرزنی شصت هفتاد ساله با چادری که من را یاد چادرنمازهای قدیمی مادربزرگم می‌اندازد از آخر کوچه شلوغ‌کنان پیش می‌آید. هنوز لهجه‌هایشان برایم گنگ است. متوجه حرف‌هایش نمی‌شوم تا اینکه نزدیک می‌آید. می‌پرسم مادر خانۀ شماست؟ می‌گوید شما همانید که دارد آمار می‌گیرد؟ می‌گویم بله. خبرها چه زود می‌پیچد توی محلۀ‌تان. در را باز می‌کند و با تعارفی که نمی‌شود ردش کرد مرا به داخل خانه دعوت می‌کند. پسرش که گویا همسایه‌ هم هستند را صدا می‌زند. پسر مردی است چهل ساله. می‌آید و با کمی توضیح اولیه سؤال‌هایم را شروع می‌کنم. پیرزن چند دقیقه بعد از آشپزخانه با سینی شربت می‌آید. می‌گوید اول شربت را بخور بعد سؤال بپرس. تعارف‌هایش کوبنده است. نمی‌شود ردش کرد. تشنگی هم مزید بر علت. لیوان شربت را سر می‌کشم. پیرزن فرصت تشکر نمی‌دهد دوباره لیوان را پر می‌کند و می‌گوید بخور. تشنه‌ای. می‌ترسم دومی را نخورده برود سراغ سومی. اینبار فقط تا نیمه لیوان را سر می‌کشم. 

سه- در خانه‌ای را می‌زنم که صدایی از داخل نانوایی بلند می‌شود. «مأمور آبی؟ یا برق؟» داخل نانوایی می‌شوم. توضیح می‌دهم که برای چه آمده‌ام و مأمور برق و آب نیستم. خانه مال آقای نانواست. ولی همسایه‌شان که یک پیرمرد خوش تعریف است هم داخل نانوایی است. هر سؤالی که می‌پرسم با هم جواب می‌دهند. طوری مشورت می‌کنند انگار اگر جوابشان غلط باشد مردود می‌شوند. مرد جوان‌تر از کار و بار کساد شده‌اش می‌گوید. از دو بچه‌ای که یکی اول راهنمایی است و دیگری تازه مدرسه رفته. پیرمرد پیوسته سفارش می‌کند بچه‌ها را باید به مدرسه بفرستی. دلیلش هم این است که خودش سواد ندارد و وقتی به بانک می‌رود همیشه دردسر دارد.

چهار-حتی در محله‌های بالای شهر هم کمتر پیش می‌آید که زنی در را باز کند و به سؤال‌هایم جواب دهد. بیشتر مردها برای پاسخگویی می‌آیند. اینبار ولی زنی حدوداً سی ساله در را باز می‌کند. پسرش چهار پنج سال سن دارد. بالا و پایین می‌پرد و گریه می‌کند تا مادرش به او هم چادر بدهد تا بیاید دم در. خنده‌ام می‌گیرد. بالاخره زن چادری به پسرش می‌دهد و خودش برای جواب دادن به سؤال‌ها می‌آید. مدرک تحصیلی‌اش کارشناسی ارشد است. اغلب مردم میبد تحصیلات بالایی ندارند. مدتی است بیکار شده و دنبال کار است. اولین نفری است که در میبد در جواب عضویت در انجمن‌ها و گروه‌های خاص گزینۀ انجمن‌های علمی و تخصصی را علامت می‌زند. زن همسایه که فضولی‌اش گل کرده با سه لیوان شربت می‌آید. لیوانی را به من و لیوانی را به پسربچه می‌دهد که البته حالا دیگر چادر را کف حیاط خانه رها کرده و خوشحال است که می‌تواند سر ظهر بیرون از خانه بازی کند. لیوان شربت را می‌نوشم و زن همسایه کمی پرس و جو می‌کند و بعد اصرار می‌کند تا یک لیوان دیگر هم شربت بخورم. اینقدر اصرار می‌کند تا عاقبت بطری آبم را در می‌آورم و می‌گویم پس بی‌زحمت داخل این بریزید. کمی بعد بطری خودم را با یک بطری آب یخ زدۀ دیگر می‌آورد.

پنج- در خانه‌ای را می‌زنم. پنجره‌ای باز می‌شود. مردی می‌گوید از داخل دالان بیایم تو. داخل کارگاه حصیربافی است. مرد به همراه دو نفر دیگر نشسته‌اند به تعریف که من وارد می‌شوم. یک چشمم به مرد است که چطوری حصیر می‌بافد و سؤال‌هایم را یکی یکی می‌پرسم. 

شش- بیشتر جوان‌های میبد توی شرکت‌های کاشی کار می‌کنند. تقریباً ساعت سه عصر است و داخل یکی از کوچه‌ها قدم می‌زنم. یک پسر جوان با موتور جلویم را می‌گیرد. با لهجه‌ای شیرین که حالا بهتر متوجهش می‌شوم می‌گوید ببین من دارم از کارخونه میام. مردونه اگر می‌خوای در خونه مارو هم بزنی همینجا سؤالاتو بپرس. می‌خوام برم بخوابم. میگم خونه‌تون کدومه؟ دری را نشان می‌دهد که کمی با ما فاصله دارد. درها را می‌شمارم. سومین دری که توی کوچه به آن خواهم رسید در آن‌هاست. می‌گویم خب باشد. روی موتور نشسته و من توی سایه ایستاده‌ام. سؤال‌ها را می‌پرسم و جواب می‌دهد. کمی هم از زندگیش می‌گوید. از شرکت، از اینکه تازه یک سال است ازدواج کرده و اگر چند ماه دیرتر می‌آمدم در جواب تعداد اعضای خانه می‌گفته سه نفر و نه دو نفر. تعارف می‌کند که نهار را مهمانش باشم. ولی رد می‌کنم. شماره‌اش را می‌دهد. کلی هم سفارش می‌کند که اگر مشکلی در این چند روز پیش آمد با او تماس بگیرم. سر جواب دادن به سؤال‌ها هم کلی مسخره بازی در می‌آورد. جزء معدود آدم‌هایی است که می‌بینم پر از انگیزه و امید است. خوشحال است و این خوشحالی را می‌شود از چشم‌ها و خنده‌هایش دید.

شهسوار بماند برای پست بعد. بیش از حد طولانی شد. چند عکس هم از یزد و میبد ببینید خالی از لطف نیست:

تصویر یک، تصویر دو، تصویرسه، تصویر چهار، تصویر پنج، تصویر شش، تصویر هفت، تصویر هشت، تصویر آخر

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۱۶
آقاگل ‌‌

خاطره نگاری

نظرات  (۳۱)

۱۷ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۶ آرزوهای نجیب (:
اینقدر ماجراجویی‌هایی این مدلی رو دوست دارم. 
سری بعد همکار خواستین خبر بدین حتماً.
پاسخ:
:))
دعا کنین سری بعد خاله زنگ بزنه بگه بیا بریم شیراز. حله.

۱۷ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۷ آرزوهای نجیب (:
خواستم مدل اون خانم پیر کوبنده حرف بزنم که نه نیارید. نمی‌دونم تونستم کوبنده‌وار پیشنهاد همکاری بدم یا نه 😄😄
پاسخ:
پیرزنه از یه جهاتی شبیه ننه خودم بود. وقتی می‌ری خونه‌ش کمتر از دوتا چایی بخوری کتکت می‌زنه. یا اگر موقع نهار دوتا بشقاب نخوری حس می‌کنه غذاش خوب نبوده یا تو دوست نداشتی. بعد مشکل میشه دوباره. :)
حله. همون فقط دعا کنید مثلاً زنگ بزنن بگن بیاید دو سه ماه برید شیراز حتی.:دی
۱۷ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۲ آرزوهای نجیب (:
نمی‌شه اگه شهرهای دیگه هم بود پیشنهاد همکاری بدید؟ 
پاسخ:
چرا چرا. :)
ولی ما شیرازو دوست داریم بهش احترام می‌ذاریم.

شهر ما هم جاهای اینجوری داره(البته نه دقیقا) خونمونم اتفاقا تو قسمت تاریخی شهرِ همه ی موزه هاشم تقریبا یه جا جمع شده.
اینجا کسی همینجوری کسیو خونش دعوت نمیکنه، خیلی دوست دارم شهرای اینجوریو که مردمش راحتن ببینم.
پاسخ:
شهر شما خب میشه کجا؟ معرفی کنین :))
سلام
مثل سفرنامه های جلال بود!
پاسخ:
سلام. 
:)
ممنون بابت تعریفتون.
:-)) خوشم اومد :-) خوشبحالت .
 توی عکس ها ، تصویر هفت... اون در رو میخوام 😍 همون که پشتش آجره 
پاسخ:
قابلی نداره دکتر. عکس باکیفیتش رو می‌فرستم. :)

چه خوب بود!
خیلی خوب توصیف کردی
شربتِ چی می‌دادن حالا؟
پاسخ:
اون همسایه‌ای که برا فضولی اومده بود شربت خاکشیر و تخم‌شربتی آورد. بعدم بطریم رو پر کرد با همون شربت. :)
اون پیرزنی که خونشون رفتم شربت آلبالو.
با ابراز شعف و تعجب فراوان همه ش رو خوندم ! خخخخ
چقدر خوبه که هنوز هم همچین مردمی داریم
برای ما آدمهای شهر های بزرگ ، حتی تصور کردنش هم مشکله
پاسخ:
آره. خیلی سخته اعتماد به غریبه‌ها. و این مشکلی بود که توی شهسوار باهاش روبرو شدیم. به خصوص که اغلب خونه‌ها آپارتمانی بود. ولی شهرای کوچیک راحت‌تر اعتماد می‌کنن. و هنوز اون همبستگی و مهربانی بینشون جاریه.
درود بر جناب آقا گل 
رسیدن شما و خاله خانوم تون  به شادی 
چشم ما روشن 
از کویر تا دریا - از خاک تا آب 
از زمین تا آسمان و دیدن مهتابی که سرخ پوش شده بود. مرا به یاد
از راه رفتن در میان درختان و جنگل  ،تا قدم زدن و پرسش کردن در کوچه های باریک و خشت و گل 
و مردمان مهربان کویر با آن گویش زیبا و دلهای مهربان 
و نوش جان کردن لیوانهایی پر از شربت مهربانی 
همه را بسیار زیبا و دلنشین توضیح فرمودید . 
و  چه عکسهای ناب و صمیمی  لطف کردید و گذاشتید . بسیار زیبا هستند
آتشکده  با آن ابهت و ایستادگی اش - کوچه های باریک با دیوارهای گلی و درهایی که خدا می داند روی کدام پاشنه می چرخیده و به روی چه کسانی باز می شده و حالا خاموش مانده . 
امیدوارم همواره خوش سفر و شاد باشید و در پناه سایه مهر خداوند از ثروت تندرستی و دلارامی برخوردار باشید ( آمین) 
 

پاسخ:
سلام. 
سلامت باشید. ممنونم. 

انصافا خیلی همذات پنداری کردم با نفر آخر :)))
الان سوالاتتو بپرس دیگه نیا ما رو بیدار کن
پاسخ:
:)))
آره. همچین داش مشتی طورم بود پسره.
۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۲ مصطفی فتاحی اردکانی
آقاگل جان میبد جاهای دیدنی دیگه ای هم داشت که عکس بگیری و بذاری....
پاسخ:
فکر کنم از کناب قلعه‌ای که آخر خیابون امام بودم گذشتم. ولی عکس نگرفتم اون روز. کارگاه‌های حصیربافی هم بود و دلم می‌خواست ازشون عکس بگیرم که نشد. یکی از عکسا هم البته از اردکانه. اونی که یک جوانی داره توی کوچه‌ها قدم‌زنان پیش میره. :)

طولانی می‌نویسید ها ولی خوبیش اینه که خسته کننده نیست اولش رو میگیری راحت‌ سر از اخرش در میاری:))
خیلی از این پیرزن‌ها و پیرمردها پر از مهر و محبتن؛ ادم با خیلی از ما جوون‌های کم حوصله و بداخلاص مقایسه‌شون میکنه کلا ناامید میشه.
چقدر اون جوون اخری باحال بود، نمی‌شد صبح و عصر کار کنید و ظهر استراحت تا مردم هم از دستتون اسایش داشته باشن؟:))
پاسخ:
کمال همنشینی با شیخنا شباهنگ در ما اثر کرده طولانی‌نویس شدیم. :)
.
نه. تعداد پرسشنامه‌ها بالا بود. نمی‌رسیدیم اگر استراحت می‌کردیم. هر پرسشنامه حداقل بیست دقیقه وقت می‌گرفت. خوشبختانه هیچوقت نشد که کسی ازمون گله کنه بگه حالا چه وقت اومدنه. تازه کلی هم تعارفمون می‌کردن که نهار بزنیم. :دی
۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۴ بهارنارنج :)
سفربخیر:)
پاسخ:
مرسی :)
۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۳ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
چه مردم مهمون نوازی:-)
خیلی خوب توصیف کردین. 
پاسخ:
آره. خیلی خون‌گرم و مهمون نواز بودن. :)
تمام خونه ها رو باید میرفتین؟ فکر کردم معافش می کنید و میگید چشم در خونه تون را نمیزنم 
از کجا نامه داشاین که این همه خوب همکاری می کردن که خودشون میومدن می گفتن؟ 
دمشونم گرم که صادقانه جواب می دادن
پاسخ:
تمام خونه‌ها رو نه. داخل شهر یک سری محله رو مشخص کرده بودن. داخل هر محله باید یه تعداد خاصی پرسشنامه پر می‌شد. نحوۀ انتخاب خونه‌های هدف هم این شکلی بود که باید مثلاً فقط خونه‌های زوج کوچه رو می‌رفتی.
مجوزامون در حد کشوری اعتبار داشت. دیگه تا می‌گفتیم از طرف کجا مجوز داریم کسی چیزی نمی‌گفت:دی
فکر کنم اغلب صادقانه جواب می‌دادن. مگر یه سری سؤال خاص رو. :) مثلاً درامد.
هیچی عکس از اون درها که همینطوری الکی هستن به هیچ جایی وصل نبودن نداشتی؟ اونا جاشون بین عکسات خالیه.
پاسخ:
اون درا رو بیشتر توی مسیر دیدیم. نشد عکس بگیرم. یکی دوتا عکس دارم که دری روی یک دیوار بود. ولی بعد دیوار خراب شده بود. باغ پشتش خشک شده بود. در اما هنوز مونده بود.
چه پست خوبی بود؛ چه روون و حال‌خوب‌کن. چه عکسای قشنگی. ^_^
منتظر قسمت دوم هستیم. :)
پاسخ:
ارادتمند دکتر :)
۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۹ مریم خانوم
خیلی خیلی خوش اومدید به شهر میبد
بنده میبدی ام میگفتین در خدمت باشیم😊
بازم بیاین و جاهای دیدنی هم داره که نباید از دست داد
بازم بیاین❤
پاسخ:
سلامت باشین. :)
چه خوب که از شهر میبد هم یک نفر این پست رو خوند. چه خوشحال شدم. سلام به همشهریاتون برسونین. :))
راستش زیاد شناخت نداشتیم. یه قلعه‌ای بود آخر خیابون امام. فقط اون رو یکبار از نزدیک دیدم. 
سره وقت میام می خونمش .. به اندازه یه رفت و برگشت از رشت تا شهسوار خوندنش زمان می بره که !!! :)))
پاسخ:
:))
تازه این فقط نصفش بود. 
اول - خیلی خیلی خیلی خیلی عالی نوشتی، موقع خوندن داشتم فکر میکردم چه خوب میشد اگر به کل ایران و بعدها به کل جهان کم کم سفر می‌کردی و در مورد شهر و خصوصیات مردمش با همین نثر قشنگ می‌نوشتی و بعد کتابش می‌کردی، قلمت مانا.
دوم - شربت خوردن عوارض نداشت؟ وضعیت سرویس بهداشتی ها چطور بود؟
سوم - عکس ها هم عالی.
چهارم - منتظر ادامه‌ش هستم.
پاسخ:
هر بلاگری بیست تومن بده من حاضرم به همه شهرای ایران سفر کنم و براتون سفرنامه بنویسم :دی اولم میام بوشهر. خوبه؟ :))
.
اینقدر راه می‌رفتیم که نیازی به سرویس‌بهداشتی پیدا نمی‌کردی. دو سه بار نیاز پیدا کردم اونم تو هر کوچه یه مسجد داشتن. 
.
می‌نویسم به زودی :)
طرفای مام اومدین خبر بدیم مام از همکاری کردن با شما خوشمان می آید:)
پاسخ:
خودمم دوست دارم دوباره از این دست تجربه‌ها داشته باشم. ولی بعید می‌دونم دیگه بشه :)
سلام و درود آقاگل 
همیشه به سفرکه اینجوری دست پر برگردی و دستت دردنکنه برای عکسها و مرسی برای اینکه اجازه دادی که همراهت باشیم . خیلی خاطرهامو زنده کردی ـ بازم ممنونم
لطفن بافیش رو هم  بنویس ـ پیرمرد
هرچی بلندتر با جزئیات ـ بهتر :)  
سوال : این آمارگیری برای کاری تحقیقاتی ست ؟ 
عکس اولی باغ شازده ست ؟
اونایی هم که تنبلن برای خوندن ـ نخونن خب :)


پاسخ:
سلام. :)
زنده باشین. نوشتم نوشتم.
.
بله. یک کار تحقیقاتی کشوری بود. 
نه. باغ شازده که مال ماهان کرمانه. این باغ دولت آباده. شهر یزد.

سلام مومن. جزاکم الله خیرا


پس این مدت که نبودی یَتَه سفر به میبد داشتی(لبخند)

مردم یزد به طور کلی خیلی مذهبی هستند...مثلا شما کمتر می بینی کسی دزدی کنه..یکی از اقوام ما، تو میبد دانشجو بود و همونجا هم ساکن شد...

ایشون تعریف می کرد که طرف مغازه ش را شب همینطوری رها می کنه و میره...کسی هم نمیاد به وسایلش دستبرد بزنه...

و این یکی از محسنات این مناطقه....


میگم تو این چند روزه، نباید یه باقلوائی چیزی میاوردی؟(لبخند)



عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
پاسخ:
سلام. :)
بلی. و بعد هم یه سفر کوتاه به تهران و یه سفر بلند به شهسوار. 
.
باقلوا؟ قطاب باید می‌آوردم که نیاوردم:دی
یاعلی.
دست انگشتات درد نکنه بابت این همه تایپ!!! :))
پاسخ:
سلامت سلامت :)
(:
پاسخ:
:)
عسل بیوتی که قطعا نمی‌شناسید عاشق سفر رفتن، چه به ایران و چه به خارج از کشوره. یک بار رفته بود دیزنی‌لند...کلی از جزئیات سفرش گفته بود. توی پست بعدیش یه سوال پرسید. گفت اگه ازتون بپرسن تا حالا رفتین دیزنی لند یا نه؟! شما می‌گید «نه نرفتم.» یا می‌گید «با دوستم عسل رفتم.»؟! و همه گفته بودن با دوستم عسل رفتم. حالا من خودم زیاد این عسل رو دوست ندارم. فقط می‌خواستم بگم مثلا الان همچین حسی دارم که اگه کسی ازم پرسید رفتی میبد یا نه؟! می‌گم با هم‌بلاگریمون رفتم :))) 
پاسخ:
آره نمی‌شناسم دقیقاً. :)
چه خوب که چنین احساسی رو ایجاد کردم. 
خیلی این مدل سفرها رو دوست دارم ولی اعتماد به نفسشو ندارم :/
دلنشین و همراه کننده توصیف کردین. عالی بود. ممنون از شراکت دادن ما در سفر.
یه سوال بی ربط! به خاله تون میگین خاله یا اسمشو صدا می زنین؟ :دی
پاسخ:
بیشتر وقتا به اسم صداش می‌زنم. دیگه چون هم سن هستیم انگار نمی‌شه بهش خاله گفت. :))

با پیشنهادت موافقم. ولی بوشهر رو بذار برای پاییز و زمستون وگرنه همون روز اول گرمازده میشی و سفرنامه‌ت ناقص میمونه :دی
پاسخ:
من می‌خوام از گرمای هوای کاشون فرار کنم بیام بوشهر :دی
وای عکس سومی و آخری❤❤❤
پاسخ:
سومی روستای قلعه گردنه. آخری جادۀ کاشون به قم. داخل اتوبوس و به سمت شهسوار. :)
پس نچشیدی گرمای بوشهر رو... بیا بعد کاشون برات میشه بهشت
پاسخ:
اصلاً الان وسط ظهرم که میرم بیرون احساس گرما نمی‌کنم توی کاشون. :)

1. با این حساب میبد مردمان خیلی خون گرمی داره، البته اوصولا ایرانی ها در مواجه با مهمان و بخصوص آمارگیرها رفتار خوبی دارن.
2. چهار پنج تا شربت همه اشون یه طعم بودن؟! خدا شانس بده چه میرسیدن بهت :)
3. خاله کجا بود پس؟!
4. جوان آخری خیلی باحال بوده قشنگ تو ذهنم تصورش کردم. :)
5. من بودم آمارو بیخیال میشدم اون پسربچهه که چادر میخواست رو بااجازه مادر تحصیل کرده اش یه دست کتک میزدم. :|
6. میبینید چه شرایط مزخرفی حاکمه که یه نفر تو این کشور امیدوار و باانگیزه باشه تو چشم میزنه وگرنه نارضایتی که عادی شده.!

پاسخ:
1- این موضوع توی شهرای کوچیک و روستاها بیشتره. توی شهرای بزرگتر حس می‌کنن می‌خوان ازشون مالیات بگیرن. همه رو دروغ جواب میدن. رفتار خوبی هم ندارن. :)
2- نه. یکبار شربت آلبالو بود. دو سه بار همونی که شما ترکا بهش میگین شوورن. :دی
3- محله به محله بود. همزمان با من خاله یه محله دیگر بود.
4- :))
5- چی کار داری بچۀ مردم رو؟ کلی من رو خندوند خستگیم در رفت سر ظهری. :) می‌خواستم براش غورباقه درست کنم کاغذ نداشتم!
6- آره. یه چیز جالب این بود که وقتی می‌پرسیدی مردم چقدر امید دارن به آینده و لذت می‌برن از زندگیشون می‌گفتن هیچی. ولی هرکی درباره خودش می‌گفت زیاد. و واقعیت اینه که از بقیه سوال‌ها معلوم بود یه خوشی ظاهری رو توی زندگی می‌گه. یا فقط می‌ترسه بگه ناامیدم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی