دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها

مثلاً پلۀ پنجاه‌وهفتم (تمرین سخن‌سرا)

يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۵۵ ب.ظ

نوشتن از یک تصویر کار ساده‌ای نیست. نیم‌ساعتی می‌شود که نشسته‌ام و خیره شده‌ام به تصویرهایی که از یک تا چهار شماره خورده‌اند و باید برای یکی از آن‌ها متنی بنویسم. بین همۀ این چهار تصویر، همان اولی چشمم را گرفته. ثانیه‌های بی‌شماری است که چشم‌هایم را دوخته‌ام به مرد و زنی که در قاب عکس دوربینی ماندگار شده‌اند و من فکر می‌کنم باید پدر و دختر باشند. پدر و دختری که نشسته‌اند روی پاگرد پله‌هایی که تعدادشان مشخص نیست. پله‌هایی که عرضشان به زحمت برای عبور دو نفر از کنارهم کافی است و بین دو دیوار آجری گیرافتاده‌اند. دیوارهایی که گله‌به‌گله آجرهای قدیم‌اش ریخته و احتمالاً در همۀ سال‌های عمرش، دو محله یا دو کوچه را به هم وصل می‌کرده، پله‌هایی که روزانه ده‌ها نفر از آن می‌گذشته است. ولی بعید می‌دانم در همۀ این روزها رهگذری هوس کرده باشد تعداد پله‌ها را بداند. مثلاً از اول کوچه‌ای که شاید اسمش کوچۀ پونک بوده، یا مریم سه بوده یا...(اصلاً چه اهمیتی دارد؟) شروع کرده باشد به شمردن و یکی یکی پله‌های زیرپایش را شمرده باشد تا برسد به آخری و زیرلب تکرار کند: «صد و هفتاد و سه. صد و هفتاد و سه پله.» و احتمالاً چند قدمی که از پله‌ها دور شد آن عدد هم از یادش رفته باشد. پله‌ها و تعدادشان هیچ‌وقت سوژۀ جذابی برای کسی نبوده. ولی دخترک روی پله‌ها هست. دخترکی که لابد خانه‌شان در کوچه یا محلۀ بالا بوده، داخل خانه بحثی بوده، دختر خواسته یا ناخواسته حرف‌هایی شنیده که  در او حس خوبی را به‌وجود نیاورده، بعد با حالت قهر و گریان بیرون دویده، صدوهفتادوسه پله را جلوی چشم‌های اشکبارش دیده و شروع کرده به دویدن تا پلۀ پنجاه و هفتم. آنقدر اشک ریخته و دویده نفسش گرفته و بعد دیوار آجری شده تکیه‌گاهش و چکه‌چکه اشک‌ها زمین زیر پایش را خیس کرده. پدر سراسیمه از آن بالا دختر را دیده و تا پلۀ پنجاه‌وهفتم را نفهمیده که چطور آمده است. بعد دخترک را، مثلاً فائزه‌اش را درآغوش گرفته و سکوت کرده تا دخترک یک دل سیر گریه کند. لابد پدر هم ناراحت بوده، بغض داشته، اما پدرها جلوی دخترهایشان...؟ نه؛ امکان ندارد پدر گریه کرده باشد. مطمئنم بغضش را همان‌جا قورت داده، سر فائزه‌اش را توی دست‌های پرمویش فرو برده و او را توی سینه‌های ستبرش فشار داده، دست راستش را کشیده روی سرش و توی گوشش نجوا کرده . . . نمی‌دانم. اینکه پدرها وقتی دخترشان پنجاه و هفت پله را گریسته باشد چه در گوشش نجوا می‌کنند را نمی‌دانم. نه، ولی حتماً چیزی در گوش فائزه‌اش گفته و بعد نشسته‌اند روی پاگرد پلۀ پنجاه و هفتم، بین دو دیواری که چند آجرش هم ریخته. پدر دست چپش را حلقه کرده دور کمر دخترش و با دست راست دختر را در آغوش کشیده و بوسه‌ای زده روی سر دختر. دختر دست‌ها را گرفته جلوی صورت شرمگینش و به آغوش بابا پناه آورده و هق‌هق کنان هرچه در دل داشته بیرون ریخته و البته ما هنوز نمی‌دانیم چه شده که دختر پنجاه‌وهفت پله را یک نفس گریسته.

+سخن‌سرا

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۲۵

نظرات  (۱۸)

۲۵ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۹ آرزوهای نجیب (:
چه قشنگ (:
پاسخ:
ممنون :)

خیلی زیبا نوشتید و بسیار عالی توصیف کردید من خودم از چنین توصیفات زیبایی عاجزم
ولی یه سوالی داشتم اون بچه(شایدم بزرگسال)به نظر پسر نمیاد؟
بیشتر منو یاد چنین چیزی میندازه
یه عکاس یا شایدم جهانگرد یا مستند ساز یا ...نشسته و یه بچه نوجوون که شاید به خاطر درد انگشتاش داره گریه میکنه رو دلداری میده و بغل کرده
این نظر و چیزی بود که من از عکس برداشت کردم
پاسخ:
میشه جای همه دخترای متن رو پسر گذاشت. من فکر کردم که شاید دختر باشه. :)
خب دیگه به این میگن تفاوت سلیقه. همینه که قشنگه.
یعنی چیکار باید میکردن که قضیه رو عاشقانه ببینی تو :))
پدر و دختر آخه ؟؟؟
پاسخ:
عاشقانۀ پدری دختری نمیشه داشته باشیم؟ :))

حس خوبی داشت متن، حسی که هیچ وقت هیچ وقت توی زندگی تجربه اش نکردم و همیشه یه حسرت گنده تو دلمه بابتش:(
پاسخ:
یکی از جذابیت‌های داستان برای من اینه که می‌تونم داحل داستان احساس‌هایی رو تجربه کنم و زندگی‌هایی رو تجربه کنم که شاید هیچوقت در روال عادی زندگی بهشون نرسم. 
قلمت پر از احساسه آدم وقتی نوشته هاتو میخونه انگار داره تک تک واژه هارو با گوشت و استخونش حس میکنه .
پاسخ:
نظر لطفته رضا جان :)
ممنون.
هر جمله رو که خوندم برگشتم عکس رو نگاه کردم :) مخصوصا اینکه اجرهای قدیمیش گله به گله ریخته . اماااااااااا اما یه سئوال . اگه فائزه تا پله ی پنجاه و هفتم  رفته باشه اصولا وقتی نشستن رو پله ی  پنجاه و پنجم یا پنجاه و ششم باید نشسته باشن . یه چیزی تو این مایه ها :)))) 
دقت در این حد 
پاسخ:
اتفاقاً موقع نوشتن به همچین چیزی هم فکر کردما :)))
ولی نمی‌دونم چی شد باز نوشتن پنجاه و هفت. انگار از این عدده خوشم اومده باشه. دلم نیومد عوضش کنم. :دی
بسیار دلنشین:)

+ولی من فکر کردم هردو پسرن !
پاسخ:
همه‌تونم که بگید این پسره من باز میگم دختره. :)
چون تو لحظۀ اول یک دختر دیدمش باز هم دختر می‌بینمش. همین اختلاف سلیقه‌هاست که قشنگه. 
آقاگل!؟ من نمی تونم نفر سمت راست رو مونث ببینم به خدا :| 
پاسخ:
رجوع کن به کامنت ترنم بهار :)

۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۱۷ روشا مجد(ز_خ)
قشنگه. نثرش ترو تمیز و روانه. حس و اتمسفرش هم خوبه. خلاصه نسبت به تمرین قبلی عالیه. داستان نیست ولی برشی از یک داستان میتونه باشه. اینم بگم راوی تحلیلگر رفتار شخصیت هاست و این زیاد نمیتونه منطقی باشه...
پاسخ:
خودم فکر می‌کنم شاید یه روزی بتونه طرحی برای یک داستان باشه. ولی داستان نیست.  بیشتر سعی داشتم تصویر رو خوب ببینم و سعی کنم باهاش درگیر بشم. 
حرفتون دربارۀ تحلیل کردن رفتار شخصیت‌ها درسته. در داستان نباید این اتفاق رخ بده.
فکر کنم جفتشون مرد هستنا:|
پاسخ:
رجوع شود به کامنت برگ سبز :)
۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۱۳ روشا مجد(ز_خ)
من متوجه تمرین نشدم! باید یک داستان نوشت برای عکس ها یا صرفا یک متن یا توصیف؟
پاسخ:
می‌تونین داستان بنویسین. یا می‌تونین به چشم یک تمرین برای درگیر شدن با عکس و فضای عکس بهش نگاه کنید. من با دومی جلو رفتم. هدف اصلی متن نوشتنه اینجا.
متن قشنگی بود.. توصیف خوب فضا رو ملموس کرده بود برام :)
چند تا چیز :فیزیک بدن کسی که داره گریه میکنه بیشتر شبیه مرد هاست تا زن ها و اینکه فک کنم درست تر اینه که بگید"دست های پرمویش را توی سر فائزه اش فرو برده بود" اینطور نیس؟ 
پاسخ:
نه فکر نمی‌کنم جملۀ دوم‌تون وضوح فکرتون رو به درستی بیان کنه. و اینکه راستش دختر یا پسر بودنش زیاد تفاوتی نمی‌کنه. تقریباً میشه الان برگشت و به جای دخترها کلمۀ پسر گذاشت.
سلام. متن رو برای نقد نگاشتید؟
من منتقد نیستم اما نظرم رو با اجازه تون میگم: 
او را توی سینه ی ستبر فشار دادن اصطلاح جالبی نیست.
سرش را توی دستهای پرمویش فرو برده نیز هم.
پله هایی که ... دیوارهایی که... دوباره پله هایی که... بهتر بود پله هایی که پشت هم باشند. 
پونک بوده یا مریم سه بوده یا... بهتر بود اسم های خاصی رو با مقصود خاص برای بیان منظورتون و فضاسازی انتخاب می کردین و حتی رو یکی پافشاری می کردین که من فکر میکنم اسم کوچه این بوده.
و بحران گریه رو بیش از یک بحث خانگی قرار می دادین قشنگتر و عمیق تر میشد.
و البته دستش دور کمر دختر حلقه نشده و الحق و الانصاف که پدرش هم نیست! جوون مردم رو چقدر پیر دیدین! :)) و تفاوت پوششهاشون بیشتر به غریبگی شبیهه!
به نظر نمیاد نسبت فامیلی داشته باشن!

اما نکات مثبتش اون حسی بود که از این جمله ایجاد میشد : پدر ها وقتی دخترشان فلان قدر پله ها را دویده چه می گویند،
یکی یکی پله ها را شمرده باشد تا اخر جمله که از یادش رفته باشد. (البته نظر من اینه که تعداد پله ها بسیار سوژه جذابیه و مهمه مخصوصا وقتی تا اخر داستان به شماره پله اصرار می کنین. ولی تعبیرتون برای نمایش عدم اهمیت موضوع خوب بود)


+اینطور نوشتنها جسارت و اعتماد به نفس میخواد که ندارمش :(
آفرین به شما. :)
پاسخ:
سلام. هر متنی که اینجا می‌نویسم رو اگر خواستید می‌تونید نقد کنید. حتی اگر یک خط شعر یا خاطره باشه. :) این از این. 
ولی ادامۀ صحبت:
اولی و دومی رو درست میگین. حس می‌کنم تنبلی کردم برای پیدا کردن یک عبارت بهتر.
اسم کوچه‌ها، شاید اگر واقعاً قرار بود یک داستان کامل باشه می‌تونستم دست به این کار بزنم. راستش هدفم نوشتن داستان نبود. و خودمم اون رو داستان نمی‌بینم.
.
اصلاً همین تفاوت دیدناست که این عکس رو جذاب می‌کنه. یکی پدر دختر می‌بینه. یکی پدر و پسر. یکی مرد و پسری که از اقوام یا آشناهاست. :)
.
ممنون بابت تعریفا. :)
.
و اینکه نوشتن این متنا هیچی نمی‌خواد. فقط باید نوشت. شمام بنویسین. من قول می‌دم هیشکی نیاد بگه چرا نوشتین. کاملاً تضمینی :))
داستانت رو دوست داشتم و به نظرم واقعا هر بار داری بهتر از دفه قبل می نویسی.
با نظرات لوسی می موافقم. خصوصا در مورد بحران گریه های دختر.
و اینکه کاش در مورد علتش بیشتر حرف میزدید. بی تردید راوی با دیدن عکس احتمال های بیشتری به ذهنش خطور کرده.

در مورد ایرادی که دوستان  گرفتن اینکه طرف مرد بوده نه زن . به نظرم ایراد محکمی نیست. چون این نوشته مستقل از عکس یک داستان است. اما خب اگر داسنان جایی با همین عکس چاپ شود ایراد وارد است.
 



پاسخ:
ممنون بابت تعریف. ولی خب تو کامنتا هم توضیح دادم که هدفم داستان نویسی نبود و این متن رو هم داستان نمی‌بینم. یه طورایی تمرینی بود برای خوب دیدن تصویر. و تبدیل کردن این دیده‌ها به متن. چیزی که به وضوح درش ضعف دارم. :)
.

حس قشنگی داشت روایتی که از عکس داشتین :)
پاسخ:
ممنون :)
البته بابای قصه کوله پشتی هم داره!
ببخشیدا ایراد میگیریم از داستانتون.
اما بدون عکس نوشته ی دلنشینی بود واقعا:)
پاسخ:
من فکر کردم اون جلیقه است تنش کرده. الان دقت کردم شبیه به کوله پشتی هم می‌تونه باشه. :)

۳۰ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
نمیشه من هردوتاش رو دختر ببینم مثلا؟! 
نمیدونم چرا فکر میکردم یه عکس رفاقت دخترانه طوری دیدم توی پست بعد متن رو توی ذهن پروروندم، رفتم وبلاگ می‌بینم اصلا چنین عکسی نیست:/
پاسخ:
والا من گویا اشتباهی یکی رو دختر دیدم. شمام اشتباهی جفتش رو دختر ببین. فکر نکنم طوری بشه :)

۳۰ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۳۴ خورشید ‌‌‌
دلم برای پدرم تنگ شد.
پاسخ:
امیدوارم سالم و سلامت باشن هرجا هستن. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">