دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.

فیه ما فیه - سحرگاه دوازدهم

شنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۳:۵۲ ق.ظ

«مولانا شمس الدین-قدس اللهّ سرّه-می‌فرمود که قافله‌ای بزرگ به جایی می‌رفتند، آبادانی نمی‌یافتند و آبی نی. ناگاه چاهی یافتند بی دلو. سطلی به دست آوردند و ریسمان‌ها، و این سطل را به زیر چاه فرستادند. کشیدند، سطل بریده شد. دیگری را فرستادند هم بریده شد. بعد از آن اهل قافله را به ریسمانی می‌بستند و در چاه فرو می‌کردند، برنمی‌آمدند. 

عاقلی بود، او گفت: «من بروم.» او را فرو کردند. نزدیک آن بود که به قعر چاه رسید، سپاهی باهیبتی ظاهر شد. این عاقل گفت: «من نخواهم رهیدن! باری، تا عقل را به خودم آرم و بی‌خود نشوم تا ببینم که بر من چه خواهد رفتن.»

این سیاه گفت:«قصهٔ دراز مگو، تو اسیر منی. نَرَهی! الّا به جوابِ صواب. به چیزی دیگر نَرَهی. 

گفت:«فرما»

گفت: «از جای‌ها کجا بهتر؟»

عاقل گفت: «من اسیر و بیچارهٔ وِی‌ام، اگر بگویم بغداد یا غیره، چنان باشد که جای وی را طعنه زده باشم.» گفت:« جایگاه آن بهتر که آدمی را آن‌جا مونسی باشد. اگر در قعر زمین باشد، بهتر آن باشد. و اگر در سوراخ موشی باشد، بهتر آن باشد.» 

گفت: «احسنت، احسنت! رَهیدی. آدمی در عالم تویی. اکنون من تو را رها کردم و دیگران را به برکت تو آزاد کردم.»

نظرات  (۳)

۲۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۴:۵۰ ام اسی خوشبخت
چه جواب جالب و دقیقی. واقعا دنیا همینه.
ممنون برای سحری های خوشمزه ای که مهمونمون میکنید :)
پاسخ:
زنده باشین و برقرار :)
من از رو عنوانای تو میفهمم الان چندم رمضونه! :)
پاسخ:
الان دیگه رفتیم سیزدهم :))
می‌خوای ساعت اذانتونم بگو هماهنگ باشم.
دوازده روز گذشت ؟؟؟!!! اصلاً نفهمیدم چیطوری گذشت
پاسخ:
سیزده روز الان دیگه. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی