دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.

فیه ما فیه - سحرگاه پانزدهم

سه شنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۴:۲۰ ق.ظ

گویند که معلّمی از بینوایی در فصل زمستان درّاعۀ(1) کتانِ یک‌تا(2) پوشیده بود. مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود می‌گذرانید، و سرش در آب پنهان.(3)

کودکان پشتش را دیدند و گفتند: «استاد، اینک پوستینی در جوی افتاده است، و تو را سرماست، آن را بگیر.» 

استاد از غایت احتیاج و سرما در جَست که پوستین را بگیرد، خرس تیز(4) چنگال در وی زد. استاد در آب گرفتار خرس شد. کودکان بانگ می‌داشتند که: «ای استاد، یا پوستین را بیاور و اگر نمی‌توانی رها کن، تو بیا.»

گفت: «من پوستین را رها می‌کنم، پوستین مرا رها نمی‌کند، چه چاره کنم؟»

.

.

1-درّاعه=بالاپوش فراخ و دراز؛ 2-یک‌تا=یک لا، بالاپوش بی آستر؛

3-سیلی آمده بود و خرسی در سیلاب می‌رفت و سرش زیر آب پنهان مانده بود. 4-تیز=فوراً، تند؛


نظرات  (۵)

۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۴:۴۶ ام اسی خوشبخت
و استاد فیلم The Revenant را ندیده بود والا میدانست که رهایی از چنگال خرس ممکن است :))
پاسخ:
نکتۀ خوبی بود. :))

یه وقتایی هم هست آدما گذشته شون رو رها میکنن ولی گذشته اونا رو رها نمیکنه
پاسخ:
آره...
این همون بی گُدار به آب زدنه...
پاسخ:
عجب. جالب شد. نمی‌دونستم این رو.
۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۰:۱۷ دچارِ فیش‌نگار
:))) ضرب المثل هم هست انگار این. هوم؟
پاسخ:
اشاره شد بهش. همون بی گدار به آب زدن. 
من نمی‌دونستم البته.
معلما از همون اول بینوا بودن طفلکا! :)))
پاسخ:
:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی