دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.

فیه ما فیه - سحرگاه بیست‌ویکم

دوشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۸، ۰۴:۱۰ ق.ظ

کسی چون بشنود که در فلان شهر کریمی هست که عظیم بخشش‌ها و احسان می‌کند، بدین امید البته آنجا رود تا از او بهره‌مند گردد. پس چون انعام حق چنین مشهور است و همه عالم از لطف او باخبرند، چرا از او گدایی نکنی و طمع خلعت و صله نداری؟ کاهل‌وار نشینی که اگر او خواهد خود مرا بدهد و هیچ تقاضا نکنی. سگ که عقل و ادراک ندارد چون گرسنه شود و نانش نباشد پیش تو می‌آید و دنبک می‌جنباند، یعنی مرا نان ده که مرا نان نیست و تو را هست. این‌قدر تمیز دارد. آخر تو کم از سگ نیستی که او به آن راضی نمی‌شود که در خاکستر بخسبد و گوید که اگر خواهد مرا خود نان بدهد. لابه می‌کند و دُم می‌جنباند. تو نیز دُم بجنبان و از حق بخواه و گدایی کن که پیش چنین مُعطی گدایی کردن عظیم مطلوب است. «چون بخت نداری از کسی بخت بخواه» که او صاحب بخل نیست و صاحب دولت است.


نظرات  (۴)

میگم این مولوی هم هر چی دلش میخواد بار مریدانش میکنه‌ها! مثلا تو این بخش تصورم ازش یه پیرمرده که عصا دست گرفته و در حالی که دندون‌هاش رو روی هم فشار میده میگه "یعنی شماها از سگ هم کمترید؟"!
پاسخ:
یه بخشی هست، شمس رفته و مولانا در نبود شمس پریشون احواله. از سمتی اعصابش از دست مریداش داغونه و بهشون ایراد می‌گیره که شمس به خاطر شما ول کرده و رفته. اون‌جا به معنای واقعی کلمه فحش رو می‌کشه به مریدایی که بودن. 
۰۶ خرداد ۹۸ ، ۰۵:۰۴ ام اسی خوشبخت
کامنت فرشته خانم عالی بود :))

البته این مطلبی که اینجا درباره اش صحبت کرده با کامنت پست قبلم یکم فرق داره, منظور من این بود یه مدت طولانی هی میخوای و نمیشه و از یه جایی به بعد انگار که خسته شدی میگی تو که از رگ گردن نزدیک تری و خودت میدونی, حتی تو این حالت هم باز میخواد فقط میگه همونی که خودت میدونی.
پاسخ:
:))

.
آره می‌دونم چی میگین. یه جورایی دیگه آخر تضرع و زاریه دیگه.
و اینگونه حضرت مولانا عصبانی می شوند :)
جدای از شوخی، فقط خداست که باید به درگاهش طلب کنیم...
پاسخ:
:)
کامنت فرشته رو بخونین. عصبانیت مولانا رو ندیدی خلاصه.

یه اشاره‌ای تو کانال بهش کردید فکر کنم؛ خلاصه که اینم ادیب و عارف بزرگ ما :)))

من چندین مطلب در مورد مولوی و شمس خوندم اخر سر هم نفهمیدم بالاخره رابطه‌ی این دوتا با هم چی بود ولی مولانا مصداق سلبریتی(البته از نوع باسوادش) هم هست که صبح تا غروب سر مریدان تو سوراخ سنبه‌های زندگی این بنده‌ی خداست ، مثلا تو یه شبه مقاله میخوندم که همین مریدان روابط بین مولانا و شمس رو بد میدونستن و هی اصرار داشتن که این دوتا باید از هم دور بشن و حتی کار به دعوای حیثیتی میرسه، همین باعث رفتن شمس میشه، از سمت دیگه همینا صبح تا غروب پای منبرش نعره‌ها میزدند و یقه‌ها چاک میدادند!
خلاصه که آدم دشمن داشته باشه ولی مریدان مولانا رو نه! :|
پاسخ:
همین غرغرهای مولانا سر مریداش هم سر حرف‌هایی بود که از  جانب اون‌ها شنیده بود. بهشون می‌گفت شماها نمی‌فهمید شمس کیه. و چون نمی‌فهمید این حرف‌ها رو می‌زنید و نتیجه‌ش شد اینه شمس رو فراری دادید. و بعد کلی فحش بهشون میده. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی