دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

افسانه ترم صفری که عاشق شد.

دوشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۴۱ ب.ظ

یکی بود یکی نبود.

آورده‌اند که در ولایت غربت پسرکی بود صفر نام که به تازگی عزم تحصیلات عالیه نموده بود و در رشته آبیاری گیاهان دریایی دانشگاه مرفهین بی درد شهر چپل آباد پذیرفته شده بود، که گفته‌اند ز گهواره تا گور دانش بجوی!

خلاصه ای خواهر گرام و برادر عزیز برایتان بگویم از این پسرک که در همان ترم اول دانشگاه وقتی که داشت از آبخوری آب می‌نوشید چشمش به دخترکی افتاد که انگشتش توی  بینی‌اش بود و روی صندلی نشسته بود و جزوه استاد همی خواند. ( همین دخترک در پی شکست‌های عشقی متمادی در آینده راه دافگی پیش گرفت و درس و جزوه رها کرد! توضیح از بنده نگارنده) و یک دل نه صد دل عاشق این دخترک شد و رعشه بر بدنش افتاد و قلبش به تپش افتاد و دست و پایش شل شد. ( این بنده نگارنده نیز در عنفوان جوانی، یکی دو بار به این حالت دچار شدم و در همین باب شاعر شیرین سخن گوید: " وقتی که اعوجاج به من دست می‌دهد / احساس ازدواج به من دست می‌دهد.!").

باری، صفر که از خود بیخود شده بود و در عرض یک هفته پنج کیلو لاغر شده بود! از پی دلتنگی عزم وطن کرد و سخن پیش مادر صفر برد و نشست و شروع کرد به خواندن شعرهای سوزناک:

الا ای دختر انگشت به بینی

الهی مادرت داغت نبینی

و

به خوابگاه بنگرم تنها تو بینم

به سلف‌ها بنگرم تنها تو بینم

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از انگشت رعنا تو بینم

خلاصه اینقدر شعر سوزناک خواند و خواند تا مادر غم پسر بدانست، پس در کنار او زانو زد و نبض پسرک در دست گرفت و شروع کرد به محبت مادری کردن و دفترچه راهنمای انتخاب رشته را درآورد و یک به یک اسامی رشته‌ها را بگفت! پسرک چون این بدید رو به جانب مادر کرد که مادر جان سودی ندهد! زیرا من او را تنها یک نظر دیده‌ام و نه رشته‌اش دانم و نه دانشکده‌اش را!

و چنین شد که پسرک به دانشگاه باز آمد و به پای آن آبخوری که ذکرش برفت آنقدر کشیک بداد و بداد و بداد تا ترم به پایان رسید و چنان که افتد و دانی دخترک پیدایش نشد که نشد!!!

و چنین شد که موی پسر به پای عشق آبخوری سپید شد! و مشروط همی گشت و اخراج نیزهم.....

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم دانشجوی ترم صفری نباید عاشق شود  زیرا از قوانین دانشگاه اطلاعی ندارد! زیرا، چه بسا دخترک دانشجوی میهمان بوده باشد!!!!

شاعر نیز در همین باب گوید:

(قبلترها یک چیزهایی فرموده بودند که در خاطر این بنده نگارنده نمانده است. خلاصه‌اش اینکه عاشقی خیلی خطرناکه بخصوص که بوقی هم باشید)

قصه ما به سر رسید صفری به مدرک نرسید!

لوکیشن آبخوری دانشکده

هشتک ترم بوقی عاشق می‌شود

هشتک این یک داستان واقعی است!

س.ن: وام گرفته از کتاب غلاغه به خونش نرسید- ابوالفضل زرویی نصرآباد

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۰۶/۱۶
آقاگل ‌‌

نظرات  (۱۰)

۱۶ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۲۱ وحید محمدیان

آقا شعرات حرف نداشت :)))))

دَمت گَرم :)

پاسخ:
ارادتمند :))
ترم صفری های ما هرروز عاشق یه نفر میشدن...!
ولی پسرا هم خیلی خوب سرشون شیره میمالیدنا!
پاسخ:
:))))
میدونی چی جالبه؟
اینکه پسرا هم همین رو میگن!:دی

خوب بود...
پاسخ:
:))
مرسی اقای ترم بوقی...منم جوون بودم از این چیزمیزا تو دونشگومون  میدیم.الانم هنوز بچه ها همون طورین؟؟:))))
پاسخ:
هنوز میبینیم ازین مدلا.
:دی
دوستی ما داشتیم برعکس این «صفری»جان شما، ترم اول عاشق شد، همون ترم هم عقد کردن :|
نامبرده اصولاً هول تشریف داشتن که مبادا تموم بشه :)) :|
پاسخ:
هول بودنم بده اصولا.
ماهم بعد10ترم دانشجویی هنو نفهمیدیم چیتو شده.
:دی
ههههخخخخخخخخخخخخ
ای واااااای دلم
هخخخخخخخخخخ
پاسخ:
دکتر شماهم عاشق شدی آیا؟
:دی
ترم صفری ها هم عاشق میشوند. ...
پاسخ:
اتفاقا بیشتر از بقیه :)
آره خدایی...
یه مدته عاشق دوچرخه شدم...هعی :(

نمیدونی چه حالی داره
میترسم شکست عشقی بخورم:(((
پاسخ:
:)))
عشق رو گذاشتن برا شکست خوردن. نترس بابا:دی
۱۹ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۳۳ آذین &گیتی
سلام
خیلی عالی بود
مخصوصا شعرا...
خب اگه اینا عاشق نمیشدن الان ما به چی میخندیدم؟؟؟
...
پاسخ:
سلام
ممنون
:))
۲۳ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۸ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
خیلییییییییییی خوب بوووووود :))))
پاسخ:
:))
:دی

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">