دادگاه این ب ز عزیز دوست داشتنی هم خود داستانی شده در زمره داستان های رابین هود!

گویی نبرد ظالم و مظلومه. البته اینکه چه کسی ظالم هست و چه کسی مظلوم! چه کسی داروغه است و چه کسی نقش خرسک چاق را بازی می کند؟


نه به نظر در کل مثال جالبی نبود.

یک مثال زیباتر همین م ش قدیم خودمان بود. همان که کارمند ساده اداره ثبت احوال شیراز بود و از همان اول اول اشتباهی بود.




بسیار مشتاقم که دادگاه ب ز عزیز دوست داشتنی با همه چندین کیلو پرونده ودفاعیاتش به پایان برسد و نام برده در جلسه آخر از جا برخاسته و بگوید:


من یک اشتباهی بودم، من فقط یک کارمند ثبت احوال بودم. من ساده بودم! حالا من مانده ام و تناقض این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی های خودم!




دست آخر باز یادی از چند بیت:

بیتی در ذهنم نیست، ولی مضمون بیت این بود که آخه آقاگل عزیزدل، قربان قد و بالای رعنات تو رو چه به این چیز ها؟

بیا برو بشین درستو بخون، 

ها بارکلا.

آفرین گل پسر!