دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

به یاد استاد کیومرث صابری عزیز...
گل آقای مرحوم ما، خدایش بیامرزدا
تشکر از دوستی که این تصویر رو به بنده هدیه کردند.

بعد از این هرچه بگویید،جوابم شعر ست!
شاکیم از همه وحرف حسابم شعر ست!

من همان خسته‌ی بی حوصله‌ی غم زده‌ام
آدم بد قلقی که رگ خوابم شعر ست...


یک داستان واقعی - شبی تنها در خوابگاه

جمعه, ۳۰ آبان ۱۳۹۳، ۰۲:۴۲ ب.ظ

  غربت هست و تنهایی هایش.

  و من عاشق این تنها بودن ها!!!

  عصر پنج شنبه بود که یک یک هم اتاقیان عزیز باز بنای ناسازگاری را گذاشته ساز جدایی کوک کرده و ما را در این اتاقک وهم ناک وانهاده و رفتند که رفتند.

از سرشب بود که متوجه شدم صداهای عجیبی در اتاق می آید! سخت ترسیده بودم.

  اما...

   من که تنها بودم؟؟؟؟

  گفتم شاید دچار وهم و خیال شده ام، به روی خود نیاورده و سرگرم لپتاب و نت و درس شدم تا موقع خواب فرا رسید. همچنان آن صدا می آمد و من سخت پریشان شده بودم. گشتی در اتاق و بیرون از اتاق زده و بازگشتم، خبری نبود که نبود.

  مانده بودم که ابن سر و صدا از چیست؟

  به هر ترتیبی بود خود را به خواب واداشته و چند ساعتی را خسبیدم. صبح حدود ساعت ده بود، از تخت که پایین آمدم حس کردم پاهایم خیس شد!!!!

  کف اتاق را نگریستم. آب کل اتاق را فرا گرفته بود!!!! اما از کجا؟ چگونه؟ چرا؟

  تازه یاد صداهای نامربوط دیشب افتادم. باز برخواسته و گشتی در اتاق زدم، به سمت شوفاژ رفتم و دیدم که بله!!! آب همچون چشمه ای جوشان از دل شوفاژ عزیز فوران نموده و آبشاری بس زیبا در دل اتاق ما شکل گرفته است!!!

  از آنجایی که اطلاع داشتم که هیچ آبی از این مسئولین بزرگوار گرم نمی شود با خود گفتم بهتر است تا دیر نشده و در این دریای مواج قرغ( و شاید غرق و بلکه هم غرغ) نگشته ایم دست به کاری بزنیم!!!! وچاره ای بیاندیشیم. اما میزان خرابی به حدی بود که حقیقتا کاری از دست من ساخته نبود. در نهایت مراتب را به متصدی گرام خوابگاه اطلاع دادیم و همان طور که خود انتظار داشتم ایشان دفتری را بر روی میز گذاشته و فرمود بنویس!!!!

  گفتم مسلمان!!! اتاق مارا آب فرا گرفته! هر آن احتمال غرق شدن من وجود دارد! بعد شما میفرمایی که بنویس؟؟؟؟ عجبا! صحیح؟؟!

  گفت: این دیگر تقصیر خودتان هست می خواستید شوفاژتان خراب نشود!!! حال هم باید صبر کنی تا شنبه!، بلکه برادران تاسیسات تشریف فرما شوند.(ایشان تمام جملات فوق را به لهجه شیرین کرمونی فرمودند صد البته- توضیح از بنده نگارنده)

و از جهت تایید حرف هایش داستانی نیز برای ما نقل نمودند:"آورده اند که روزی فردی در چاه افتادی، رفیقش گفت صبر کن تا بروم و طناب بیاورم! و او در جواب همی گفت که گر صبر نکردمی چه کردمی"!!!!

  خلاصه اینکه در نهایت بنده کاملا قانع شده و به قول همین کرمانی های دوست داشتنی با خود گفتم "ولش کووو" و سرمست و شنا کنان!!! خود را به تختم رساندم.

  باری. گر صبر نکردمی چه کردمی؟؟؟؟


  س.ن: متاسفانه من در اتاق تنها هستم و گوشی بنده خوب عکس نمی گیرد و گرنه که عکسی نیز جهت دریافت عمق فاجعه ضمیمه می نمودیم. 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۳/۰۸/۳۰
آقاگل ‌‌

نظرات  (۱)

۲۲ دی ۹۵ ، ۰۱:۱۵ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
چقدددددر زندگی توی‌ خوابگاه و تنها موندن های شبانه اس خوب بود ولی در عین حال ترسناک. خاطرات زیادی به ذهنم هجوم آوردن، یادش بخیر
پاسخ:
خاطره این شکلی زیاد دارم از خوابگاه. 

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">